♟پیری و جوانی

🌈🌈🌈



قائم مقام فراهانی که یکی از معدود صدراعظم های خوشنام عصر قاجار است، یک نامه دارد که به زن دومش که دختر فتحعلیشاه بوده ، نوشته است. وی پس از اینکه صدراعظم می شود، وادارش می کنند که زن اولش را طلاق دهد و داماد شاه شود. زن دوم او، دختر نهم فتحعلیشاه بوده که وقتی قائم مقام صدراعظم می شود، او را هم از شوهر اولش که پسر خاله اش بوده جدا می کنند و قائم مقام زن طلاق داده، شوهر بی بی شاه خانم شوهر طلاق داده می شود. در موقعی که این دو، ازدواج می کنند، قائم مقام ، پنجاه ساله و دختر فتحعلیشاه ، سی ساله بوده است.
در مورد فرزندان فتحعلیشاه این را باید گفت که فتحعلیشاه بیش از دویست و پنجاه پسر داشته و دختران او هم اندکی کمتر از این تعداد بوده اند.
رسمی در دربار فتحعلیشاه بوده که تاریخ تولد پسران را می نوشته اند اما در مورد دختران، سن شان، مخفی می مانده و حدس زدن سن آنها بر این اساس صورت می گیرد که مثلا دختر چندم است و بر اساس این، و با احتساب تاریخ تولد پسر بزرگتر،سن تقریبی آن دختر معلوم می گردد.
با این توضیح ، معلوم می شود که دختر شاه که سی ساله بوده، زن صدراعظمی می شود که بیست سال از او بزرگتر است و احتمال ناسازگاری هست.
نامه مورد اشاره را نگاهی بیندازیم که قائم مقام هم بطور سربسته به این اختلاف و مشکلات تفارت سن ، اشاره دارد:
" دختر پادشاه هستی، بی تربیت بالا آمدی.خوشامد گو بسیار و دلسوز و غمخوار کم.....
نوشته اید ؛ از زن خوف می کنی، بلی قربانت شوم.من قشونی و شمشیربند نیستم،ادعای رستمی و اسفندیاری هم ندارم. .."
البته این نامه چند سال بعد از ازدواج شان نوشته شده و قائم مقام آن موقع باید شصت ساله بوده باشد.
سعدی در گلستان یک حکایتی دارد که به ماجرای ازدواج یک پیرمرد و دختر جوانی می پردازد.
"پیرمردی دختری خواسته بود، حجره به گل آراسته و در خلوت با او نشسته و دیده و دل در او بسته.."
پیرمرد به زن جوانش می گوید؛
"تا توانم دلت به دست آرم
ور بیازاریم نیازارم."
و برای محکم کاری می گوید؛
" اگر شوهرت جوان بود، خلاف پیران که به عقل و ادب زندگانی کنند، نه به مقتضای جهل جوانی" و چون گمان می برد که دل زن جوانش را برده است، "ناگه زن نفسی سرد از سر درد برمی آورد و می گوید ؛ در ترازوی عقل من ، وزن، آن سخن ندارد وقتی که شنیدم از قابله خویش که گفت؛
زن جوان را اگر تیری بر پهلو نشیند به که پیری!
زن کز بر مرد بی رضا برخیزد
بس فتنه و جنگ از آن سرا برخیزد."

و چنین می شود که آن دو از هم طلاق می گیرند و " چون مدت عدت برآمد،عقد نکاح بستند با جوانی تند و ترشرویی تهیدست بدخوی.
جور و جفا می دید و رنج و عتا می کشید و شکر نعمت حق همچنان می گفت که الحمدالله که از آن عذاب الیم برهیدم و بدین نعیم مقیم برسیدم.
با این همه جور و تند خویی
بارت بکشم که خوبرویی
و
بوی پیاز از دهن خوبروی
نغزتر آید که گل از دست زشت.
با این توصیفات سعدی، لابد قائم مقام که آدم ادیبی هم بوده، این توصیه های سعدی را گوش نداده است و شاید کسب آن مقام سیاسی برایش از آرامش خودش مهمتر بوده است. و باز در نامه ای دیگر که در جواب زن دومش نوسته، اینطور می خوانیم؛
" انصاف بدهید من چه وقت به شما عرض کردم و تکلیف کردم که سگ و گربه های مرا راه بدهید، البته بفرمایید آنها را بیرون کنند. من هرگز راضی نیستم که اینها، جا بر کنیزکان و خانه شاگردهای شما تنگ کنند."
قائم مقام از زن اولش یک دختر و پسر داشته که گویا زن دوم، آنها را سگ و گربه خطاب کرده و گفته که آنها را از خانه بیرون خواهد انداخت.
فراموش نکنیم روزی را که قائم مقام کشته می شود و همان زن روستایی طلاق داده شده، بر سر قبر او می رود و در مرگش، غصه می خورد.
بهر حال قائم مقام‌که دمش را به دم خاندان قاجار گره زد، بدجوری زندگی شخصی خود را باخت و عاقبت او هم یک مرگ دستوری بود. مرگی که محمدشاهی دستورش را داد که قائم مقام برای بر تخت نشستن او، با بسیاری از پسران فتحعلیشاه و عموهای محمدشاه، گلاویز شده بود.