♟معرفی کتابی که می خوانم
کتاب: سفر سه روزه
نویسنده: جوزف بویدن
جوزف بویدن یک نویسنده کانادایی است که ‌کتاب سفر سه روزه اولین کتاب اوست ‌و جوایز معتبری را برای نویسنده به همراه داشته است.به ۱۵ زبان ترجمه شده است و در بیش از ۵۰ کشور دنیا چاپ شده است.اینهایی که در مورد ترجمه و‌چاپ کتب نوشتم، مربوط به همان سال‌های ابتدایی انتشار کتاب است و احتمالا الان در کشورهای بیشتری چاپ شده است.
همین نکته نشان می دهد که هم پیامی که در این کتاب هست و‌مربوط به فرهنگ سرخپوستان امریکای شمالی است، انتقال داده شده و از طرف دیگر منافع مادی این کتاب برای نویسنده، امکان کار در این بخش را بیش از پیش فراهم می کند.

سید محمد فرزان

♟روز تولد سید محمد فرزان
۲۴ فروردین
🌈🌈🌈
من سه سال دوره راهنمایی را در مدرسه سید محمد فرزان در شهر بیرجند خوانده ام. به یاد ندارم که در آن مدرسه ، مراسمی برگزار شده باشد و در آن مراسم دلیل نامگذاری آن مدرسه را گفته باشند.
سید محمد فرزان در سال ۱۳۴۹ فوت کرده و‌من در مهر سال ۵۰ به آن مدرسه رفته ام.
سیدمحمد فرزان در روستای سندادان( اکنون سیدان) بیرجند و در سال ۱۲۷۳ بدنیا آمده است. بعدا در بیرجند و در مدرسه شوکتیه دیپلم گرفته است.
سیدمحمد فرزان در ده سالگی پدرش را که به سفر حج رفته بوده، از دست می دهد و در حالی که ۱۸ ساله بوده و از مدرسه شوکتیه فارغ التحصیل شده بوده است، بهمراه مادر در یک سفر ۱۳ ماهه راهی سفر حج می شوند و شاید این سفر، جایزه دیپلم گرفتن او بوده باشد. در این سفر ، مادرش را هم در شهر حلب سوریه از دست می دهد و همسفر آنها در آن سفر ، دختر سید علی اقا ، بعدا همسر وی می شود.
فرزان به دستگاه امیر شوکت الملک راه می یابد و به دستور او، در زاهدان و زابل تعدادی مدرسه به سبک مدرسه شوکتیه بیرجند می سازد.
سیدمحمد فرزان هم مثل هر ایرانی دیگر، چوب تعصبات و بدخواهی ها را می خورد. بطوری که از زابل تبعید می شود و به مشهد فرستاده می شود.
در سال ۱۳۰۹ رئیس اداره اوقاف بنادر جنوب می شود و در آنجا هم تعدادی مدرسه جدید می سازد.مالاریا می گیرد و برای درمان به شهر شاهرود فرستاده می شود. یک سال رئیس اداره فرهنگ شاهرود بوده است(۱۳۱۴) و بعد از یک سال به اداره فرهنگ بیرجند منتقل می شود و معاون آنجا و سیستان و بلوچستان است.
بعد، مدتی در مشهد به تدریس می پردازد و مجددا در سال ۱۳۲۰ و ۱۳۲۱ به ریاست اداره فرهنگ بیرجند می رسد و در قاینات بیش از ۲۰ دبستان بنیان می نهد.
حسن تقی زاده که مسئول بازبینی کتب درسی بوده است، جمله جالبی در مورد سید محمد فرزان گفته است. او می نویسد "همان طور که کريستف کلمب کاشف قاره امریکاست ، من هم کاشف جهان علم و ادب سید محمد فرزان هستم."
این جمله پس از آن گفته می شود که وزارت فرهنگ مشغول جمع آوری نظریات در مورد کتب درسی بوده است و تقی زاده تمام نظرات سید محمد فرزان را در مورد تعلیم و تربیت و کتب درسی، صد در صد درست می یابد. فرزان به همراه مجتبی مینوی و محمد محیط طباطبایی، مسئول نگارش کتب درسی می شود.
از سال ۱۳۳۱ او به دعوت دانشگاه تهران، استاد دانشکده الهیات و بعد دانشکده ادبیات دانشگاه تهران می شود. و همانطور که نوشتم در سال ۱۳۴۹ فوت می کند.
قبر سید محمد فرزان در شاه عبدالعظیم است.
او در مقطعی از زندگی خود، و بر اثر مطالعه آثار علمای علوم طبیعی نسبت به اسلام دچار شک می شود و مجددا بر اثر مطالعاتی از این شک برمی گردد.لذا پنج سال ، عربی می آموزد تا به مطالعه دقیق اسلام بپردازد. او گفته است که بر اثر آن مطالعات من اسلام را به ارث نگرفته ام، به تحقیق به آن رسیدم.

ایا ما دچار عذاب تانتال شده ایم؟

♟آیا ما دچار عذاب تانتال هستیم؟
🌈🌈🌈
در اساطیر لیدی ، افسانه ای هست که می گوید تانتال خدای اساطیری لیدی، به مجلس خدایان راه می یابد.اما از شراب و مائده آنها برای خوراندن به مخلوق فانی، اندکی می دزدد.
و چون به غیب گویی خدایان هم مشکوک بوده، عملی نابخردانه می کند. فرزندش په لوپس را می کشد و او را به ضیافت خدایان می برد .او گرفتار دوزخ می شود.
در دوزخ ، نزدیک درختی جای داده می شود که پر از میوه است، اما تانتال هر وقت که دست به سمت شاخه های پرمیوه آن درخت دراز می کند، شاخه ها از او دور می شوند.
درخت در کنار نهر پر آب گوارایی هست. آب به نزدیک لب تانتال می رسد، اما او قادر به نوشیدن نیست. تانتال به عذاب تشنگی و گرسنگی دچار شده است، چرا که به غیب خدایان شک کرده است و قصد داشته راستگویی آنان را آزمایش کند و غذا و نوشیدنی خاص خدایان را دزدیده و به مخلوق فانی ، چشانده است.
آیا ما هم به قدرت خدایان این روزگار شک کرده بودیم که چنین دچار عذاب‌ مان کرده اند؟

با خیام

♟امروز با خیام
🌈🌈🌈
ایران ما در اغلب تاریخ خود، صحنه تعارضات فکری شدید بوده است و بر بستر همین تعارضات، هزینه های زیادی را داده است.
خیام در یک دوره پرتلاطم از تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران زیست کرده است . سلجوقیان و اسماعیلیه دو نگاه متضاد نسبت به همدیگر دارند. حال متفکری چون خیام در میانه این نگاه های متضاد، اگر متفاوت بیندیشد، نه با این است و نه با آن و شاید هر دو با او در تقابل بیفتند.
اگر سلجوقیان، اسماعیلیه و خیام را سه راس از سه طرز نگاه به آن دوران ببینیم و تجربه روزگار را میزان قضاوت قرار دهیم ، این رباعی خیام به ما خواهد گفت که نگاه درست تر در کجا بوده است.
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
می ترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آنست و نه این.

از کتابی که می خوانم

♟️از کتابی که می خوانم
🌾🌾🌾
📕ژان کريستف
🎓 رومن رولان
آدمی ضعیف النفس است و طاقت تحمل روبه رو شدن با حقیقت ناب را ندارد، و به همین علت، دین و اخلاق و سیاست و ادبیات و هنر هر ملت باید پوششی از دروغ و ریا داشته باشد و هر نژادی با ریاکاری های مخصوص خود ، خو گرفته است.
این ریاکاری ها در هر گوشه از جهان به رنگی درمی آیند و در نتیجه ، اقوام و ملت های گوناگون قادر به فهم یکدیگر نیستند ، و به نظر تحقیر به هم می نگرند.
حال آنکه حقیقت شکل های متفاوت ندارد و در همه جا یکی است.اما ریاکاری های هر ملت،و به اصطلاح ایده آلیسم مخصوص هر ملت،جهانیان را از همدیگر دور می کند و هر کس از روز تولد تا دم مرگ، در حال و هوای مرسوم قوم و ملت خود نفس می کشد و در این میان تنها نوابغ بزرگ عالم هستند که با قدرت بی مانند خود ، پوشش های دروغین را کنار می زنند و به حقیقت دست می یابند.

امیدها چه شدند؟

♟امیدها چه شدند
🌈🌈🌈
شب است و
در باغ،
بیل بدست،
آب را به پای درختی می برم.
درختان در بزم باد
زمزمه عاشقانه ای دارند.
عطر گل سیب،
با عطر به
در فضا پیچیده است.
به آسمان می نگرم.
ستاره ها
همان ستاره های آشنا.
چه شب ها که در خرمن گندم
در رختخواب تابستانی
با خواهرانم
ستاره ها را
نظاره کردیم.
با چه امیدها و آرزوها!
هر کدام مان ستاره ای داشتیم .
چه شد آن امیدها؟
کو آن آرزوها؟
شاهرود/اردیبهشت ۱۴۰۳

پرسه در جهان

♟پرسه در جهان
🌈🌈🌈
دنیایت که کوچک شود،
به کتاب پناه می بری.
و دنیایت بزرگ می شود
وقتی به کتاب پناه برده باشی.

با جیبی کم پول
با ژان کریستف،
در کنار رود راین‌،
بر چمنزاری لمیده ام.

با گریگوری ملخوف،
در کنار دن،
بر اسبی سوار شده ام
و با والژان
شب را در خانه کشیشی خداشناس
خوابیده ام
و روزی به مقصد مهمانخانه تناردیه
در تاریکی شب، کوزت را یافته ام،
و برای او
ماریوس را
از کانال فاضلاب
بر دوش کشیده ام
و روزی به امید چیدن گل نسرین
از همان فاضلاب،
با فاشیسم جنگیده ام.

با پیپ برای ابل مگویچ
سوهان و نان و شراب برده ام
و خانم هاویشام را
در حالی که عشق را
مبدل به نفرت کرده بود،
در زیر ساعت متوقف شده اش
دیده ام.
با خانواده جود
در رکود سال سی
به کالیفرنیا مهاجرت کرده ام
و بر تن خسته و گرسنه ام
حرامزاده های حریص،
خوشه های خشم خود را
نثارم کرده اند.
میشکین ساده دل شده ام
و ابله وار
ابلهی مردم را
نشان شان داده ام.
در بوته زار کرمانشاه
در آسیاب آبی
گندم آرد کرده ام
و با گل محمد
دشت های سبزوار را
به تقاص عشق
گریسته ام.
با ناپلئون
به مسکو رفته ام
و با او در واترلو
در دره ای به عمق چهارصد متر
اجساد سربارانم
دره را با زمین اطراف
هم ارتفاع کرد
و
زخم جهانگشایی ام را
بر تن سربازانم دیده ام.

جورجیا را
با اسکارلت دیده ام
و برباد رفتگی همه داشته هایم را
در جنگ‌،
و جنگ را
در شخصیت باتلر.

با جلال آل احمد
سفرش را،
از رنجی که می بریم، شروع کرده ام
و تا خسی در میقات
دنبال کرده ام.
و
راز چشم های فرنگیس را
در قلم نقاشی ماکان
از گفتگوی ناظم مدرسه شنیده ام.
و دریافته ام
که انسان
که زندگی
که شانس بودن در این دنیا
چه فرصت مغتمی است.
که نباید آن را با جنگ
و در جنگ
تباه کرد.
اردیبهشت ۱۴۰۳_شاهرود

گپی با لیانا

♟🌈 گپی با لیانا
چند روز است که لیانا مریض شده، تب دارد، درد مفاصل ، اسهال و کم اشتهاست.
چند روز پیش که رفته بودم شیر بخرم، لیانا از ماشین پیاده شد و به فروشگاه آمد. روی پیشخوان فروشگاه تخم مرغ محلی بود.گفت اینها را ببریم و جوجه کشی کنیم. گفتم این تخم مرغها ، نطفه ندارند. فروشنده گفت شاید داشته باشند. اجازه دهید تلفن بزنم و از فروشنده ای که این تخم مرغها را برایمان می آورد بپرسم.
تا او زنگ بزند گفتم، منطقی نیست که در یک‌گله مرغ تخم گذار ، کسی به خروس، دان مفت بدهد.
زنگ زد و فروشنده تخم مرغها گفت که نطفه دار هستند.
سی تا تخم مرغ گرفتیم و با لیانا آنها را داخل دستگاه جوجه کشی گذاشتیم. بعد متوجه شدم که دستگاه چرخش شانه ها کار نمی کند.
گفتم خودم روزی چند بار، شانه تخم مرغ دستگاه را با دست خواهم چرخاند. بعد از بیست و دو سه روز از سی تخم مرغ صاحب ۷ جوجه شدیم. بقیه تخم مرغ ها، نطفه دار نبودند.
حالا که لیانا مریض است و بیشتر بهانه گیری می کند، با هم قرار گذاشته ایم که دستگاه جوجه کشی را اول تعمیر کنیم و بعد ، تخم قرقاول و یا بلدرچین در آن قرار دهیم.
امروز می گفت، آیا نمی شود در تخم مرغها، نطفه گربه بگذاریم و بعد صاحب سی تا بچه گربه بشوم؟
دیدم ایده جالبی است.
گفتم فقط باید یک دانشمند بشوی تا نطفه گربه ها را با یک تکنیک در داخل تخم مرغ بگذاری.
قرار شده که بعدا این کار را بکند.❤️

برای شقایق ام

♟برای شقایق ام

🌈🌈🌈

جمعه است و ناگهان،

غمت که سالیانی است نشسته بر دلم، دوباره می گیرد راه گلویم را.

در باغ،

برای کاشت گوجه فرنگی،

ردیفی را شخم می زنم

، هزارپایی از زیر خاک فرار می کند،

برای اینکه لیانا بخندد،

هزارپا را می گیرم،

تا با دیدن او،

بر لب لیانا خنده ای بنشیند.

به درخت پرشکوفکه ای می نگرم،

تو را می بینم.

آیا به بازی قایم باشک من آمده ای؟

در پشت کدام درخت پنهان شده ای؟، شقایق من؟

تنهاتر از همیشه ام!

بگذار، بر تن زمین شخم بزنم،

تا دور شود اندیشه های گنگ.

خبرهای خوب به تو بدهم، یا هر خبری را؟ لیانا ‌مریض است و سیاوش هم.

در بیمارستان،

برای لیانا قصه های خنده دار تعریف می کنم،

تا بخندد.

عجیب است،

اما خود غمگینم،

مثل تو.

اینجا،

درخت به ی هست که گل های سفید زیبایی دارد،

خیلی شبیه تویند این گل ها.

بویشان می کنم.

در بازی قائم باشک تو را یافته ام،

همان گل به آن درختی تو.

جمعه/ اردیبهشت ۱۴۰۳/شاهرود