رستم کلاه چرمینه

♟️ رستم کلاه چرمینه و شهر هشتپر و جنگ چالدران

📘📘📘

جنگ معروف چالدران، نخستین نبرد دولت صفوی باعثمانی ومهم ترین جنگ خاورمیانه بود که در نزدیکی شهر خوی در شمال غربی ایران در دشت چالدران به تاریخ دوم رجب سال۹۲۰ قمری(سی ویکم مرداد ۸۹۳شمسی) رخ داد. نتیجه این نبرد پیروزی سپاهیان عثمانی به فرماندهی سلطان سلیم اول بر سپاه ایران به فرماندهی شاه اسماعیل صفوی و به سرداری رستم کلاه چرمینه بود.در این جنگ نابرابر نیروهای قزلباش صفوی نزدیک به چهل هزار تن و سپاه ترک عثمانی قریب به یکصد هزار نفر بودند که قزلباشان به علت شمار کمتر و نداشتن سلاح آتشین از سپاه عثمانی شکست خوردند.فرماندهی سپاه ایران در این جنگ بزرگ با سردار رستم کلاه چرمینه بودکه سر آخر جانش را در این جنگ از دست داد ودر راه وطن به شهادت رسید.

اما رستم کلاه چرمینه که بود. متاسفانه اطلاع چندان روشنی از او در دست نیست ومنبع موثفی که بتواند مارا در ابن رابطه یاری کند وجود ندارد. در برخی از یادداشتها او را یکی ازسرداران عشایر دلاور قوم لر دانسته اند که طبق بررسی های انجام شده صحیح نیست واینکه از قوم تالش است به حقیقت نزدیکتر می باشد. تالشان او را جد بزرگشان می دانند وبا افتخار از وی یاد میکنند. طبق روایات شفاهی؛ نام اصلی او خادم بیگ تالش بوده که قدی بلند وهیکلی تنومند داشته وهمیشه کلاهی از جنس چرم بر سر می گذاشته است‌. او فرزند زاده ای داشت به نام صادق خان که ابتدا در منطقه تالش نشین لنکران آذربایجان که در آن زمان جزو خاک ایران بود می زیست، تااینکه بعدها در حوالی سال ۱۲۱۵ قمری به کرگانرود تالش کوچید. صادق خان چهار پسر داشت که دوتن از آنها به نام حسینقلی بیگ وحاجت بیگ بعدها به شالمای شفت کوچ میکنند واز ایشان فرزندانی باقی ماند که در زمان صدور شناسنامه در سال ۱۳۰۴ خورشیدی، نام خانوادگی "شبان" را برگزیدند. میرزا یوسف خان شبان شفتی فرزند حاجت بیگ، ذبیح الله و برادرش بدیع الله شبان فرزند فرج الله، از نسل ایشان هستند. فرزند دیگر صادق خان به نام ولی بیگ در رشت سکونت گزید و با درجه نظامی یاوری(سرگردی) در توپخانه این شهرخدمت میکرد که نوادگانش بعدها شناسنامه "یاوری"گرفتند. میرزا ابراهیم فرزند دیگر صادق خان در کرگانرود ماندگار شد و در این منطقه با کشاورزی روزگار گذراند. نوادگانش امروزه نام خانوادگی "طوایف" دارند.

گفتتی است که؛ پیکره حجمی_ نوری«رستم کلاه چرمینه»، از سوی مدیریت شهری وشورای اسلامی شهر هشت‌پر در اواخر دهه ۱۳۸۰ ساخته شد و در میدان اصلی شهر بعنوان نماد نصب شد، اما خیلی زود برچیده شد.

قهوه

♟️قهوه

📘📘📘

استودارت در زمان شاه عباس به همراه هیاتی بمنظور گسترش روابط بازرگانی انگلستان با ایران،به ایران آمده است.

شاه عباس در اصفهان به آنها گفته که از طریق فرح آباد ساری به قزوین بروند تا در قزوین در حضورش باشند و در فرح آباد ،چند روزی در عمارت شاه،اقامت کنند.

می نویسد:

" بر اسبها سوار شده در کنار دریا راندیم،تا به شهر فرح آباد رسیدیم.در راه عده زیادی گاومیش دیدیم که برخی ،چهارچرخه هایی را می کشیدند که کاملا شبیه چهارچرخه هایی است که در انگلستان هم داریم. این شهر بسیار جالب است.... در کناره ی سمت راست رود،باغهای بسیاری وجود دارد .در سمت چپ ما coho یا kahvah قهوه خانه هایی،ساخته شده اند .در این امکنه،تمام واردین به تماشا می نشینند و مایعی،می نوشند که آن را قهوه می نامند."

این مطلب می رساند که در آن زمان،چای کمتر در ایران مصرف می شده و همچنین انگلیسی ها ،اغلب قهوه را نمی،شناخته اند. و همچنین عادت مردم روستایی شمال ایران که اکنون هم در قهوه خانه ها جمع می شوند،در آن زمان هم رایج بوده است.

اولین عینک آفتابی

♟️اولین عینک آفتابی

📘📘📘

پیترو دلاواله در سفرنامه اش نوشته:

" صبح روز سیزدهم از کوهستان گذشتیم،در اینجا زمین پر از برف بود و این برف سنگین ما را تا اصفهان( از مرز غربی و قصر شیرین می آمده است) ترک نکرد.سفیدی آن بخصوص موقعی که آفتاب برمی آمد باعث آزار فوق العاده چشم می شد و مجبور شدیم به وسیله ای که گزنفون در موقع خود برای حفظ سربازانش بدان متوسل شد،توسل جوییم،یعنی نوار پارچه ی سیاهی بر روی چشم خود ببندیم تا نور از پشت آن بتابد و چشم را آزار نرساند."

با این حساب باید گفت که گزنفون اولین کسی است که نوعی عینک آفتابی درست کرده است.

رسم پریدن از روی آتش

♟️یک رسم
🗒️🗒️🗒️
پیترو دلاواله در سفرنامه ی خود ،وقتی می خواسته از بغداد وارد ایران شود و در آن موقع ،بین عثمانی و شاه عباس در همان منطقه جنگ هم بوده ،و باز اضافه کنم که او در بغداد با یک دختر خانم آسوری ازدواج کرده و با او قصد سفر داشته است. می نویسد:
" تاریخ حرکت ما، چهار ژانویه تعیین شد.روز قبل یعنی روز،سوم ژانویه که در نظر مسیحیان آن ناحیه ،که هنوز تقویم قدیمی را بدون توجه به تغییراتی که از طرف پاپ گرگور سیزدهم در آن داده شده بود،ملاک عمل قرار می دادند ،تمام اعیاد را ده روز بعد از ما جشن می گیرند ،لذا آن‌ روز ،برای آنها ۲۴ دسامبر و شب نوئل بود.
به مناسبت این عید و مسافرت قریب الوقوع ما،جمعی از اقوام و دوستان همسر من،شب به خانه ما آمدند و تا دیروقت در آنجا ماندند . این اشخاص طبق رسوم جاری خود،در صحن خانه ،آتشی افروختند و دختران همان گونه که در رم نیز برای جشن "سن پیر" و "سن پل" مرسوم است،از روی آن پریدند. و شمع هایی را که در دست داشتند با آن آتش روشن کردند."
در مورد رسم پریدن از روی آتش،پورداوود نوشته است که با توجه به احترامی که ایرانیان قدیم به آتش داشته اند،رسم پریدن از روی آتش در چهارشنبه سوری ها،با توجه به جمله ی توهین آمیزی(سرخی تو از من،زردی من از تو) که می گویند،باید از روزگارانی شروع شده باشد که دیگر ایرانیان،مثل نیاکان خود،آتش را نماینده فروغ ایزدی نمی دانسته اند و اضافه می کند که این رسم را ممکن است از مراسم جشن مسیحیان گرفته باشند.

سفرنامه دن گارسیا دسیلوا

♟️سفرنامه ی دُن گارسیا داسیلوا فیگویرا

🗒️🗒️🗒️

گارسیا داسیلوا،سفیر دولت اسپانیا بوده که به حضور شاه عباس می رسد و از ایران به هندوستان هم می رود. وی در بازدید از ویرانه های تخت جمشید ،در مورد آتش زدن آن ،مطلبی را نوشته، به این شرح:

" اما داستان به آتش کشیده شدن این کاخ چنان قطعی است که همه ی مورخانی که شرح زندگانی اسکندر کبیر را نوشته اند ،نه تنها معترض آن گردیده، بلکه انگیزه ی آن را نیز بیان کرده اند. بدین معنی که طائیس، روسپی مشهور آتنی ، هنگامی که اسکندر را در حالت مستی دید، بر اثر کینه ای که به سبب آتش زدن وطنش،آتن، از ایرانیان در دل داشت، شاه مقدونی را وادار کرد تا کاخ پرسپولیس را به آتش کشد."

لباس شیرفروشی

♟️لباس شیرفروشی
🗒️🗒️🗒️
در سفرنامه ی برادران شرلی یک روایتی هست که جالب می باشد. برادران شرلی ( سر آنتوان و سر رابرت) در زمان شاه عباس به ایران می آیند . آنتوان که برادر بزرگتر بوده،از طرف دولت انگلستان ماموریت داشته که شاه عباس را برای جنگ با دولت عثمانی برانگیزاند و برادر کوچکتر،اعتماد شاه عباس را جلب می کند و فرمانده دسته ای از سپاهیان ایران می شود و به جنگ عثمانی می روند.( نشان سر را برای همین خدمات از پادشاه انگلستان گرفته اند)
اما حکایت مرقوم در سفرنامه ی آنها:
یک وقتی اتفاق افتاد که شاه سفر می کرد و عادت پادشاه بر این بود که هیچ وقت برای مال و بنه و غیره به سایرین اجحاف نمی کرد.
در اثنای راه،شاه به تخت روان های حاکم جدید برخورد و دید که تخت وسطی با قالیچه ابریشم گلدوزی ،مستور است.پرسید این تخت مال کیست؟
یکی جواب داد که تخت میرزا مصطفی است. آن شب،پادشاه میرزا مصطفی را به حضور خواست و به او گفت؛
من در اثنای راه به تخت روان های تو برخوردم،روپوش یکی از انها،قالیچه ی گلدوزی است.باید آن را به ما پیشکش کنی.
میرزا مصطفی به زانو افتاد و از شاه تمنا کرد که دیگر تخت روان های او را بخواهد و آن یکی را ببخشد.
پادشاه عصبانی شد، داد تا او را زنجیر کردند و خود رفت تا آن تخت روان را ببیند.
معلوم شد که در آن تخت روان ،یک صندوق هست. آن را شکستند و معلوم شد در آن، لباس کهنه ی مخصوص شیرفروشی هست.
وقتی شاه این را دید،پرسید،چرا این لباس های کهنه را در صندوق گذاشته ای؟
گفت: جهت این است که الطاف شاه بسته به یک تقصیر جزئی است و ممکن است یک وقتی روزگار من سخت شود،زیرا جمیع کثیری به من حسد می ورزند. این اشیا را نگاه داشته ام که اگر باز به حالت اول برگردم،وسیله معاشی داشته باشم.
وقتی شاه این را دید به گریه افتاد.
پادشاه داد تا آن اشیا را سوزاندند و شئونات زیاد به او داد .چهار هزار تومان برای او مواجب سالیانه تعیین کرد که معادل پول انگلیسی هشت هزار لیره می شود.( یعنی در آن زمان هر یک تومان،دو لیره بوده است)

نعمتی و حیدری

♟️نعمتی و حیدری
🗒️🗒️🗒️
وینچنتو دالساندری در سفرنامه ی خود که در دوره ی سلطنت شاه طهماسب به ایران سفر کرده،می نویسد:
"مردم تبریز به دو دسته،که یکی نعمتی خوانده می شود و دیگری حیدری،تقسیم می شوند.و این جماعت در ۹ محله سکونت دارند،یکی در پنج محله و دیگری چهار محله و عده ی ایشان در حدود دوازده هزار تن است.
این فرقه ها مرتب با هم دشمنی می نمودند و همدیگر را کشتار می کردند و نه شاه می توانست از این کار ممانعت کند و نه دیگران. زیرا سی سال است که این دو دسته از هم نفرت یافته اند."
نعمتی به مریدان صوفی و شاعر کرمانی ،شاه نعمت الله ولی گفته می شد و حیدری ،عنوان مریدان سلطان قطب الدین حیدر تونی بوده است.

سفرنامه وینچنتو دالساندری ونیزی

♟️ از سفرنامه ی وینچنتو دالساندری

🗒️🗒️🗒️

دالساندری در دوره ی سلطنت شاه طهماسب به ایران آمده است. می نویسد:

کشوری که از آن شاه ایران است از مشرق محدود است به هندوستان که واقع است در میان رود گنگ و سند و از مغرب به رود دجله که ایران را از بین النهرین جدا می کند و اکنون دیار بکر خوانده می‌شود و تا مرز بابل کشیده شده است و به رود فرات می پیوندد و سپس هر دو رود در یک بستر از بصره می گذرد و در سمت جنوب به خلیج فارس می ریزد و نیز محدود است به تاتارستان ختای بزرگ.

در کشور ایران نواحی ذیل متعلق به شاه کنونی است:

شیروان،سرزمین باستانی مادها،ارس نزدیک ارمنستان بزرگ،خراسان،یزد، هرات ، دیار بکر و گیلان که اکنون به سبب شورش مردم آن سامان،دچار هرج و مرج است.

کشور ایران دارای ۵۲ شهر است که مهمترین آنها، تبریز پایتخت همه مملکت، قزوین، خراسان،نخجوان، شماخی و دیگر شهرها را نام نمی برم.

و در جای دیگر می نویسد:

براستی توان گفت که این پادشاه هرگز رغبت به جنگ نداشته ،زیرا مردی است کم شهامت،اگر چه آنقدر دم از پیکار می زند که گویی جویای پیکار است.

و اگر براستی در مواردی با لشکری در دشت نبرد ظاهر شده باشد،به حکم اضطرار بوده،نه طیب خاطر،و هرگز جرأت نکرده که روی به دشمن نشان دهد. از این رو شهر بزرگ بابل واقع در نزدیک رود فرات را به بهای بر باد دادن آبروی خویش از دست داد.

حاکم این شهر،امیری به نام شریف بیگ فرمانروای قومی بود که خوندک نامیده می شوند و چون شاه طهماسب قوایی نفرستاد تا از او در برابر ترکان حمایت کنند،عثمانیان وی را هزیمت دادند،از این گذشته در نزدیکی بابل شهری است به نام بدلیس و آن معبری است بسیار مهم و کلید شهرهای ذیل است؛

اخلاط،ارجیش،وان، اردل، جیرز، برگری، کاسان ،و وان که شهر و قلعه ای است بسیار مهم.همچنین مساحتی عظیم از روستاها و آبادی های متعلق به نقاط مذکور در فوق که همه جمعا کافی است که تشکیل امیرنشین بزرگی را بدهد،تمام این بلاد و قرا به دست دشمن افتاد.

چیرازو

♟️چیرازو
در سفرنامه ی آنجوللو ونیزی،از فتح چیرازو توسط خان سمرقند( شیبانی) صحبت شده است.
در دوره ی حکومت آق قویونلو ها و سپس اوایل صفویه،تعداد سفرنامه های ونیزی ها،به نسبت زیاد است و دلیل آن، به دولت عثمانی برمی گردد. اروپایی ها که در اروپا با دولت عثمانی می جنگیدند،در دوره ی حکومت آق قویونلو ها ،به این فکر افتادند که با اعزام سفرا و فرستادگانی،دولت آن زمان ایران را متقاعد کنند که با دولت عثمانی وارد جنگ شود. مثلا در سفرنامه ی آمبروسیو کنتارینی ،که او با سه ونیزی دیگری از جمله جوزافا باربارو در سفر اوزون حسن از اصفهان به تبریز، همراه شاه ایران بوده اند،می نویسد:
" پیش از این شاه،چهار بار به من گفته بود که باید به کشور فرانک ها برگردم و عالیجناب جوزافا باربارو،نزد او بماند.( چند روز قبل از این ،راهب لودوویگو دا بولونیا بعنوان فرستاده ی دوک بورگونی به اردوی اوزون حسن پیوسته بوده است_ توضیح از من)
اما من پیوسته به این کار اعتراض کرده بودم و گمان نمی بردم که وی بار دیگر در این باره سخن بگوید.
وقتی در پیشگاه شاه حاضر شدیم، اعلیحضرت فرمود: تو نزد مخدوم خود باز می گردی و وی را آگاه می کنی که من برآنم که به عهد خود وفا کنم و با ترکان عثمانی بجنگم و بزودی چنین خواهد شد.
و به من گفت تو با این کشیش،نزد سرور خود می روی،و می گویی که من در آستانه ی جنگ با عثمانیان ایستاده ام و آنان نیز نبرد می جویند. من سفیری بهتر و کاردان تر از تو نتوانم فرستاد."
در چنین هنگامه ای طبعا عثمانی هم به این فکر می کرده که باید ایران را بطریقی به خود مشغول دارد.
لذا اغلب،خان های سمرقند، اوزبک ها یا ترکمانان آنسوی مرزهای ایران را که همکیش عثمانیان بوده اند،در چنین وضعیتی ایلغاری به ایران داشته اند. این وضعیت جنگ و صلح نیم بند بین ایران و عثمانی هم در دوره ی اق قویونلوها و هم در اوایل دولت صفوی و بخصوص در دوره شاه اسماعیل اول وجود داشته است.شاه اسماعیل نوه دختری اوزون حسن بوده است و مادرش مارتا (برابر سفرنامه ی کاترینو زنو_ دیگر سفرنامه نویس ونیزی آن دوره) دختر اوزون حسن بوده، و برابر سفرنامه ی آنجوللو ،شیبانی خان ،امیر سمرقند با همدستی یکی از امیران اوزبک به ایران حمله می برند .در آن جنگ شیبانی و امیر اوزبک و پسران آنها اسیر می،شوند و شاه اسماعیل ،پسران آنها را بعدا آزاد می کند،اما خودشان را گردن می زند.
آن پسران و دایی آنها مجددا در سال ۹۱۸ میلادی و پیرو همان تحرکات مابین ایران و عثمانی مجددا به ایران حمله می کنند.
آنجوللو نوشته:
این شاهزادگان با خالویشان لشکری عظیم گرد آوردند و به سرزمین خراسان که از آنِ صوفی بود(منظور شاه اسماعیل ) قدم نهادند و "چیرازو"را گرفتند و صوفیان را از دم تیغ گذراندند و بدنبال این پیروزیها،چندین جای دیگر را هم تسخیر کردند.
چیرازو chirazoo به نظر شیرازو می باشد و موضوع این است که امیر تیمور پس از فتح شیراز ،چون از شیراز خیلی خوشش آمده، در نزدیک سمرقند یک شیراز کوچکه درست کرده است.
بهر جهت همدستی ایران با اروپایی ها در جنگ آنها با عثمانی ،هم در دوره ی آق قویونلو ها و هم در دوره ی صفویه موجب جنگهای تبعی بی حاصلی شد که زمینه ساز جدایی بخش‌هایی از سرزمین ایران فراهم کرد.

جهانشاه قراقویونلو

♟️جهانشاه قراقویونلو
🗒️🗒️🗒️
در سفرنامه ی جوزوفا باربارو، اهل ونیز که در دوره حکومت قراقویونلوها به ایران آمده، در مورد شهر اصفهان می نویسد:
" در آنجا به این نکته پی بردیم که مردم اصفهان از بس فراوانند و بسیاری از نیک مردان در میان آنان وجود دارند که توانگر نیز می باشند،گاهی از پادشاه خود پیروی نمی کنند و بیست سالی پیش از این،جهانشاه ،پادشاه ایران به این شهر آمد و مردم را وادار به فرمانبرداری کرد و پس از منقاد کردن ایشان،آنجا را ترک کرد.اما پس از اندک زمانی،دوباره مردم شوریدند.پس، او لشگری فرستاد و فرمان داد که شهر را غارت کنند و بسوزانند و هریک از سپاهیان در بازگشت،سربریده ای همراه بیاورد و لشکریان این فرمان را به دقت اجرا کردند ،چنانکه از کسانی که در آن لشکرکشی شرکت کرده بودند،شنیدم که هر کس نتوانسته بود سر مردی را ببرد،سر زنی را بریده بود و موهایش را تراشیده بود تا فرمان شاه را اطاعت کرده باشد.آن لشکر، همه شهر را ویران کرده بود،با این همه در موقع بازدید ما،یک ششم آن مسکون بود."

سالار و سالارینو

♟️سالارینو

🗒️🗒️🗒️

در کتاب تاجر ونیزی یکی از شخصیت های نمایشنامه،سالارینو می باشد.

سالار در زبان پهلوی بمعنای سردار،سپهسالار،مهتر، بزرگ قوم و قبیله و آدم بزرگسال و بزرگ خاندان می باشد. در نظام ارباب و رعیتی ،یک نفر از برزگران،سالار بوده است. او کسی بوده که کارهای فنی تر مزرعه را انجام می داده است.مثلا کرت بندی و درست کردن مرز و اوردن کود دامی به مزرعه و آبیاری کار برزگران بوده است و بذرپاشی،شخم زمین،کار سالار بوده است.تقسیم کار برزگران هم از اختیارات سالار بوده است.

و بنظر می رسد که کلمه ی سالار از زبان پهلوی و بر اثر تبادلات فرهنگی به ایتالیا رفته باشد و به سالارینو تبدیل شده است.

تاجر ونیزی

♟️تاجر ونیزی
🗒️🗒️🗒️
احتمالا نمایشنامه ی تاجر ونیزی نوشته ی ویلیام شکسپیر را خوانده اید.متن خلاصه شده انگلیسی اش را اخیرا خواندم.
آنتونیو یک تاجر ونیزی است که در دوستی،آدم وفاداری است.دوستی دارد از خانواده ی اشرافی به نام بسانیو که عاشق دختری ( پورتیا)است اشرافی و پولدار که پدر و مادرش فوت کرده اند. او می خواهد به خواستگاری پورتیا برود و از آنتونیو درخواست قرض می کند. آنتونیو می گوید تمام دارایی من الان در دریاست و دو ماه دیگر،کشتی هایم برمی گردند و سرمایه ام ،سه برابر خواهد شد. و چون الان پول ندارم ،نزد شایلاک که یک یهودی نزولخوار است می روند و سه هزار سکه طلا قرض می گیرد.
شایلاک از آنتونیو بدش می آید، زیرا آنتونیو، گاهی به دوستانش پول قرض می دهد و نزولی نمی گیرد و این رفتار،به کسب شایلاک آسیب می زند.
شایلاک فکری می کند و به آنتونیو می گوید من به تو سه هزار سکه قرض می دهم،اما اگر در موعد سه ماه،اصل پولم را و بی نزول ،پس ندهی یک پوند از گوشت تن تو را و از هر کجای بدنت،به انتخاب خود من،بجای قرض، خواهم گرفت. چون آنتونیو مطمئن بوده که در مدت دو ماه کشتی‌هایش برخواهند گشت،قرارداد را امضا می کند.
شایلاک،که زنش مرده و با تنها دخترش،جسیکا زندگی می کند،آدم بسیار خسیسی هم هست. تمام کارِ خانه برعهده جسیکاست ،حق بیرون رفتن از خانه را ندارد و خانه در زمستان،سرد است و غذای کافی هم به جسیکا داده نمی شود.
برای کشتی های آنتونیو، مشکلی پیش می آید و در موعد مقرر،نمی تواند قرض را ادا کند.
در این میان،جسیکا دختر شایلاک بطور اتفاقی از پنجره خانه شان ،جوانی را می بیند و برایش نامه ای به پایین پرتاب می کند، خودش را معرفی می کند و می گوید می خواهم از خانه ی پدرم فرار کنم. آن جوان،دوست آنتونیو ست و روز بعد جسیکا با طلاها و سکه های مادر مرحومش،با دوست آنتونیو، فرار می کنند.
شایلاک از این وقایع آزرده می شود،نزد دوک ونیز می رود و شکایت می کند و بر اساس قرارداد با آنتونیو، درخواست می کند که یک پوند از گوشت بدن آنتونیو را با چاقو جدا کند و بجای پولش بگیرد.
دوک ونیز،آنتونیو را احضار می کند. آنتونیو، بر قرارداد،صحه می گذارد و لاجرم قبول می کند که شایلاک یک پوند از گوشت بدنش را جدا کند و شایلاک می گوید، قانون،قانون است و من ،قلب آنتونیو را جدا می کنم.
و دوک ونیز هم می گوید،قانون،قانون است و آنتونیو را به زندان می برند تا محاکمه شود و یک پوند گوشت بدنش را بجای قرض،جدا کنند.
در این میان دوست دیگر آنتونیو، بسانیو،با پورتیا ازدواج می کند و پورتیا می پذیرد که بسانیو به ونیز برود و دو تا سه برابر قرض شایلاک را به او بدهد تا آنتونیو از مرگ نجات پیدا کند.
بسانیو به ونیز می رود،اما شایلاک نمی پذیرد و با تکیه بر جمله قانون ،قانون است،درخواست خودش مبنی بر جدا کردن یک پوند گوشت بدن آنتونیو را مطرح می کند.
و ادامه داستان،تا جایی که پورتیا در لباس مبدل قاضی،به دادگاه می رود و آن دو را محاکمه می کند و شایلاک چون نمی تواند راهی برای این بیابد که وقتی یک پوند گوشت بدن آنتونیو را جدا کند،دیگر نباید خون از بدنش خارج شود و اگر خون از بدن انتونیو خارج شود،خودش هم به مرگ محکوم خواهد شد و حالا قاضی بر جمله قانون،قانون است ،تاکید می کند.
در پایان این داستان،شایلاک،نه تنها به چیزی نمی رسد،بلکه نیمی از دارایی اش،بدلیل تصمیم او بر اقدامی که منجر به مرگ یک شهروند ونیزی می شد،به آنتونیو و نیم دیگر به دولت تعلق می گیرد. آنتونیو از قبول نصف دارایی شایلاک خودداری می کند ،به این تعهد که آن ثروت ،پس از مرگ شایلاک به دختر او که در آن زمان همسر دوست آنتونیو می باشد،تعلق گیرد.
و شایلاک در انتها،داوطلبانه مسیحی می شود،چرا که رفتار مسیحی وار آنتونیو، او را به دین مسیح ،علاقمند کرده است.
تاجر ونیزی یک نمایشنامه کاملا یهودستیزانه است. این نمایشنامه در سال‌های ۱۵۹۴ تا ۱۵۹۵ توسط ویلیام شکسپیر نوشته شده است و دلیل عمده ی نوشتن این نمایشنامه و داستان ها و کتابهای دیگری در این راستا،این بوده که در سال ۱۵۹۰ ادوارد اول ،پادشاه انگلستان قانونی را تصویب کرد که باید تمام یهودیان از انگلستان اخراج شوند . آنها می بایست برای شناخته شدن،کلاه قرمزی بر سر می گذاشتند و شبها حق خروج از محله ی خود را نداشتند و در شب، اطراف آن محله ها،توسط سربازان مسیحی به شدت محافظت می شده است.
نمایشنامه تاجر ونیزی در آلمان، قبل از برآمدن نازی ها،بکرات در تئاترهای آلمان، نمایش داده شد .
در دورانی که بانک و سیستم بانکی ،به عرف کنونی وجود نداشته،در اغلب جاها که یهودیان زندگی می کرده اند،آنها این شیوه ی کسب و کار را دنبال می کرده اند . در واقع آنها همان کاری را انجام می داده اند که بعدا بانک‌ها انجام دادند. اما حکومت ها،مثل همین کاری را که ادوارد اول در انگلستان انجام داد،یهودی ها را مسبب مشکل موجود در جامعه معرفی کردند و با چاشنی تعصبات دینی،زمینه ساز کاری شدند که در آلمان هيتلری انجام شد و البته قبل از ان در اغلب کشورهای اروپایی ،یهودآزاری و قوانین ضد یهودیان وضع شده بود.
در سایه ی آن آزارهای تاریخی، که زمینه ساز آن اروپاییان و مسیحیان بوده اند که بر یهودیان روا داشته اند، آدرس غلط دادن در زمانه ی کنونی،کاری نابخردانه است.
و در سایه ی تبلیغات جاری،متاسفانه جای شاکی و متهم عوض شده است.

وضعیت اجتماعی و دین ایرانیان

♟️ وضعیت اجتماعی و دین ایرانیان

🗒️🗒️🗒️

در دو سفرنامه مارکوپولو و ابن حوقل به وضعیت اجتماعی،کسب و کار و دین ایرانیان، اشاراتی شده است ،برای یک مقایسه که در طول زمان چه اتفاقی افتاده است،اشاره ای به آن می کنم.

ابن حوقل در میانه قرن چهارم هجری( میانه قرن دهم میلادی) به ایران آمده است و مارکوپولو در اواسط قرن سیزده میلادی در ایران بوده است. در این فاصله تقریبا سیصد ساله تغییراتی را می بینیم.‌

ابن حوقل می نویسد، در تمام بر و بحر مشرق، هر شهری که گروهی از ایرانیان در آن اقامت داشته باشند پاکدامن ترین همه مردم طبقات هستند و اهل دانش اند و بیشتر ایشان در باب قیامت مذاهب بصریان را دارند و به معتزله می گرایند و خواص مردم گرمسیرات( استان فارس) ابوعلی بن عبدالوهاب جبایی را بر همه برتری می دهند و او را به پیشوایی می پذیرند،اما مردم سردسیرات از قبیل شیراز،اصطخر و فسا ،غالبا مذهب حشویه دارند و در فتوی تابع مذاهب اهل حدیث اند . در فارس،یهود و نصاری و زرتشتیان نیز هستند،شماره زرتشتیان بیشتر از صاحبان سایر مذاهب و یهود کمتر از نصاری است.

در سفرنامه مارکوپولو ،او می نویسد که ایران از هشت پادشاهی کوچک تشکیل شده است:

۱.قزوین

۲.کردستان

۳.قسمتی است به نام لر

۴.طرف شمال سلیستان( که احتمالا سیستان است)

۵.سپاهان که عربها به آن اصفهان می گفتند.

۶.قسمت شیراز

۷.قسمت سونکارا ( احتمالا گرگان)

۸.تیموکایین ( احتمالا دامغان)

مارکوپولو نوشته است که : " تمام اهالی ایران مسلمان هستند،در شهرها مردم به صنعت پارچه بافی مخصوصا پارچه هایی که قسمت عمده اش از طلا و ابریشم است می پردازند و محصولات عمده ی آن عبارت است از پنبه،غلات،حبوبات، انگور و انواع میوه ها.

نظر به اینکه اعراب مسلمان به علت نهی دینی از خوردن شراب ممنوع اند،راهی به نظرشان رسیده که آن را می جوشانند ،کمی شیرین می شود و با عوض شدن مزه،نامش نیز عوض می شود،بنابراین مطابق قوانین مذهبی،ممنوعیتی ندارد.

سفرنامه ابن حوقل

♟️سفرنامه ابن حوقل
🗒️🗒️🗒️
ابوالقاسم محمدبن حوقل بغدادی،سیاح و جغرافی دان عرب است. سفرنامه ی او از ۳۳۱ ه.ق. شروع شده است.
در سال ۱۳۴۵ شمسی موسسه امیرکبیر بخش مربوط به ایران سفرنامه ی او را با مترجمی دکتر جعفر شعار منتشر کرده است و چاپ دوم آن در سال ۱۳۶۶ بوده است.
به دو شهر که ابن حوقل از آنها یاد کرده،اشاره ی کوتاهی می اندازیم:
⭐ اردبیل
اردبیل شهری است فراخ نعمت و با نرخ ارزان.روستاها و ولایتها و نیز کوهی به نام سبلان دارد که بالا رفتن و پایین آمدن آن، سه فرسخ است.چشمه های جاری و چاه هایی با آب شیرین دارد و بیشتر اوقات،نان را به عدد می فروشند. پنجاه قرص نان به بهای یک درهم است و گوشت را با "من" خودشان ،هر یک من و نیم، به یک درهم می فروشند و عسل و روغن گردو و مویز و همه خوردنی‌ها به حد رایگان،ارزان است.
⭐ مراغه
بزرگترین شهر آذربایجان بعد از اردبیل است.
در یکی از،دیه های مراغه به نام اردهر ،خربزه ای معروف به اردهری است که مستطیل شکل و بدمنظر ولی بسیار شیرین و خوش مزه و شبیه خربزه خراسان است.
مراغه حصاری داشت که توسط،یوسف بن ابی ساج ویران شد.

سفر نامه ابودلف

♟️سفرنامه ی ابودلف

🗒️🗒️🗒️

ابودلف ،شاعر عرب در خدمت امیر نصربن احمد سامانی(۳۰۱_۳۳۱ هجری) می زیسته، تاریخ و محل تولد او روشن نیست ،ولی تقریبا همزمان امیر نصر سامانی می باشد. او در سفرنامه اش،در مورد شهرها و مکان های مورد سفرش، مطالبی نوشته که در مورد دماوند و بسطام،اشاره ای به نوشته ی می کنیم.

⭐ دنباوند (دماوند):

دنباوند عبارت از دو شهر است که یکی ویمه و دیگری شلمه نام دارد.در دنباوند کوه بسیار مرتفع و عظیمی است که زمستان و تابستان ،قله ی آن از برف پوشیده شده و هیچکس نمی تواند بر فراز یا نزدیکی آن برسد.قله مزبور کوه بیوراسف( بیوراسپ) نام دارد و مردم آن را از مرج القلعه و از گردنه همدان به چشم می بینند. وقتی انسان ،آن را از ری مشاهده نماید، خیال می کند کوه به او بسیار نزدیک است و یک یا دو فرسخ فاصله دارد،در صورتی که فاصله میان او و کوه سی و پنج فرسخ است. مردم عوام معتقدند که سلیمان بن داود( ع) یکی از دیوان سرکش را که صخره المارد (سنگ سرکش) نام دارد،در آنجا زندانی کرده است.

برخی دیگر عقیده دارند که شاه افریدون بیوراسپ را زندانی کرده است. از دهانه ی غاری در این کوه،دودی بیرون می آید که می گویند نفس اوست و از این رو آتش چشمان اوست و خرخر و نفیر او نیز از غار مزبور شنیده می شود.

من این موضوع را مهم تلقی نمودم و خواستم شخصا آنجا را ببینم. لذا در آنجا از کوه بالا رفتم و با سختی فراوان و خطر جانی، خود را تا نیمه ی بلندی کوه رساندم.گمان نمی کنم هیچ کس از مکانی که من رسیدم بالاتر رفته باشد و خیال می کنم هیچ کس هم تا آن مکان نرسیده است. در آنجا کوه را با دقت ملاحظه نمودم و یک چشمه بزرگ صافی دیدم که اطراف آن را گوگرد سنگ فرا گرفته بود و چون خورشید بر آن می تابید آن را مشتعل می ساخت و آتش آن نمایان می شد. پهلوی آن چشمه ، مجرای آبی بود که از زیر کوه می گذشت. بادهای مخالف بر آن می وزید و صداهای نارسایی بطور منظم و موزون از آن به گوش می رسید.یک بار صدا چون شیهه ی اسب و بار دیگر مانند عرعر الاغ و یک بار هم مثل حرف زدن انسان است.و در گوش شنونده مانند کلام رسای انسان ولی با همهمه و بیشتر گنگ است و چیزی از آن فهمیده نمی شود.

اما آن تنوره ی دود که مردم می گویند نفس دیو است،چیزی جز بخار آن چشمه ی گوگرد نیست.

⭐بسطام

از آنجا(دامغان )به قریه بزرگی به نام بسطام رسیدم.این قریه به شهر کوچکی شبیه است.ابویزید بسطامی_ رحمه الله علیه_ از این شهر بود.بسطام نیز( قبلا در مورد سیب دامغان تعریف کرده است_ توصیح از من)سیب بسیار خوب و خوشرنگ دارد که آن را بسطامی می گویند و به عراق صادر می شود.

بسطام دارای دو خاصیت است:

یکی آنکه هیچ یک از مردم آنجا هرگز عاشق نمی شود و هر گاه کسی که عشقی در دلش راه یافته باشد ،از آب آن بیاشامد،عشق از دلش بیرون می شود‌.

دیگر آنکه هیچ کس به تراخم مبتلا نمی شود.

مصائب جنگ

♟️مصائب جنگ و ..

🗒️🗒️🗒️

جلال آل احمد در کتاب سفر روس،به بازدیدی اشاره می کند که از گورستان عمومی کشته های جنگ دوم جهانی در شهر لنینگراد داشته که الان مجددا نام آن شهر،پتروگراد شده است.

می نویسند در آن گورستان،نزدیک به ششصد هزار لنینگرادی در سال‌های محاصره ی آن شهر( ۱۹۴۲_۱۹۴۳) از بمباران آلمانی ها و یا از گرسنگی کشته شده اند و این کشته ها در قبرهای بزرگ دسته جمعی در ابعاد بیست متر در صد متر و بر اساس روز بمباران،دفن شده اند.و بر سر هر گور دسته جمعی،سنگی و نشانی(ستاره ای یا علامت داس و چکشی) نصب بوده است.

و سوال بی جواب در همه ی نسل ها این است که چرا بشر،از رفتار نفرت آمیز جنگ طلبانه ی خود،دست برنمی دارد؟

آیا فریاد درد و ترس و نومیدی آن ششصد هزار نفر را در آن گورستان و بسی کشته های دیگر را در گورستان های دیگر،چه وقت انسان ها خواهند فهمید و در رفتار خود،تجدید نظر خواهند کرد؟

فیثاغورس و داریوش

♟️فیثاغورس و داریوش

🗒️🗒️🗒️

فیثاغورس(پیتاگراس) در زمان پادشاهی داریوش به ایران آمده است. در واقع او از مصر با داریوش همراه شده و همراه داریوش،به پرسپولیس رفته است.

او در مصر ،در مراسم نیایش معبد میترا شرکت کرده: یکی دو جمله از آن مراسم را بخوانیم؛

" زرتشت وظایف پیشوای مذهب را بجا می آورد و علامتی زوال ناپذیر بر سینه حضار می گذاشت ،از حصول این مرتبت،غروری در اشخاص بوجود آمد ."

و گویا اشخاص در موقع ورود به دخمه ی میترا،ماسک بر چهره می زده اند:

" شاه را به صورت شیری دیدم که زنبوری در دهان داشت،گروه درباریان،در صور عقاب و شاهین و سگ و کرکس از عقب وی در حرکت بودند. محبوبه های شاه وارد شدند،همه صورت کفتار بر چهره نهاده و به همین اسم موسوم بودند."

آنها در مسیر مصر به ایران،از کنار رود ارس گذشته اند. می نویسد:

" در عرض راه از دیدن چمن های وسیع خرم که "شبدر ماد" تمام آنها را فراگرفته بود، چشمم محظوظ گشت، این گیاهی است سودمند که در یک سال،سه بار درو می شود. به دره ای دراز و باصفا که دویست تا سیصد روستای خوش ساخت کوچک و خوش منظر در ان بود ،رسیدیم،ده ها را درختان بزرگ از گرمای آفتاب در پناه خود داشت،سرزمینی که معبر رود آراکس( ارس) و رودخانه های کوچکتر بود."

او در مورد پرسپولیس نوشته است:

" دیری نخواهد گذشت که پرسپولیس زیباترین شهر عالم خواهد شد.قصر قدیم کوروش،فراخور این نام،کسب شهرت خواهد کرد و بنای معظم دیگر که کمبوجیه شروع کرده و داریوش با نهایت پرکاری و کوشش به اتمام آن مداومت دارد."

و گویا در آنجا آثار پادشاهان غیر هخامنشی هم وجود داشته است. می نویسد:

" از جانب شرقی این قصر،شاه کوه مشهود می گردد،مقابر شاهان قدیم ایران در آنجاست و هریک را تمثالی است موهوم،برای امتیاز از سایر مردگان،اما این کاری است بیهده و بی سود،خاک استخوان شاهان با خاک کالبد دیگران فرق ندارد‌."

جلال ال احمد،سولژنیتسین،خروشچف

♟️جلال آل احمد،سولژنیتسین و خروشچف
🗒️🗒️🗒️
جلال آل احمد کتابی دارد به نام سفر روس . او را در سال ۱۳۴۳ به یک کنگره مردم شناسی در مسکو دعوت کرده اند و او یک‌ماهی در مسکو و باکو و جاهای دیگر بوده و خاطراتش را نوشته است. بعدا در سال ۱۳۶۸ ،شمس آل احمد آن دست نوشته را مرتب کرده و به دست چاپ سپرده است.
جلال آل احمد روزی با راهنمای روس خود به کتابخانه ی لنین می رود تا نسخه ای از کتاب " یک روز از زندگی ایوان دنیوویچ" نوشته ی الکساندر سولژنیتسین را پیدا کند و بخواند. وی در مورد این کتاب نکته ای ذکر کرده که جالب بود.
در پاییز سال ۱۹۶۲ یکی از،اعضای هیات تحریریه مجله نووی میر ،یک نسخه از یک "روز از زندگی ایوان دنیوویچ" را با نوشته های دیگری در کیف خود می گذارد تا در منزل آنها را بخواند و برای نشر در مجله آماده کند. وی ده سطری از آن نوشته را که خوانده و بعدا این را به یکی از دوستانش گفته که احساس کردم نمی توانم این جوری بخوانمش. باید کاری درخور می کردم.این بود که برخاستم و بهترین لباس مشکی ام را پوشیدم و با پیراهن سفید و یقه ی آهاری و کراوات و کفش نو و نشستم و این اثر کلاسیک را خواندم.او ( الکساندر نواردوفسکی،سردبیر مجله ی نووی میر) یک نسخه از کتاب را برای خروشچف می فرستد. و خروشچف که می خواسته این کتاب را بر علیه رقبای خود، میخائیل سوسولف و فرول کوزلف استفاده کند،این کتاب را به چاپخانه دولتی می دهد و بیست نسخه چاپ می کنند و او آنها را به کمیته مرکزی حزب می دهد تا بخوانند و بعد یک جلسه با آنها می گذارد و از آنها می پرسد:
_ رفقا این کتاب خوبی است،نیست؟
همه سکوت می کنند.
خروشچف می گوید،یک مثل روسی می گوید،سکوت علامت رضاست.
بهر حال آن کتاب ، هم در مجله ی نووی میر در چند شماره منتشر می شود و در اولین انتشار هم ۹۵ هزار نسخه ی آن چاپ می شود .
الکساندر نواردوفسکی گفته که هیچ اولین قصه ای از یک نویسنده،چنین انتشار خصوصی،عالی و چنین خوانندگان درجه اولی نداشته است.
الکساندر سولژنیتسین بعدا توسط خروشچف به فرانسه تبعید شد.

توصیه ای برای تمام دوران ها

♟️توصیه ای برای تمام دوران ها

⭐⭐⭐

سعدی ،سخن سرای بزرگ ما در بوستان مطلبی دارد که به حکومت ها توصیه می کند بازرگانان و رسولان سایر کشورها را نکو بدارند،چرا که نام خود فرد و کشور نکو داشته خواهد شد.

نکو بایدت نام و نیکو قبول

نکودار بازارگان و رسول

بر اساس آمارهای توریسم و گردشگری در قاره ی آسیا، ده کشور اول هدف گردشگری در سال ۲۰۱۹ به این شرح بوده است:

۱.چین ۶۷ میلیون توریست

۲.تایلند ۳۹ میلیون

۳.ژاپن ۳۲ میلیون

۴.مالزی ۲۶ "

۵.هنگ کنگ ۲۳ "

۶.ماکائو ۱۸ میلیون

۷.ویتنام ۱۸ میلیون

۸.هند ۱۸ میلیون

۹.کره جنوبی ۱۷.۵

۱۰.اندونزی ۱۵.۵

و اگر تعداد توریست هایی که به هنگ کنگ و ماکائو می روند را به جمع توریست های چین بیفزاییم ،فاصله ی این کشور در جذب توریست در آسیا، نسبت به بقیه ، بسیار معنادار می شود. و جایگاه پایین کشوری چون هند با آن همه تنوع فرهنگی، نشان از این دارد که بدرفتاری بعضی از جوانان هندی نسبت به توریست های زن،حس بی اعتمادی بوجود آورده است و نبود کشور ما در بین ده کشور اول آسیا و جذب حداکثر ۹ میلیون توریست در سال مورد اشاره،نشان می دهد که باید شعر سعدی را بیشتر آویزه ی گوش مان نماییم.

بزرگان مسافر به جان پرورند

که نام نکویی به عالم برند

تبه گردد آن مملکت عن قریب

کزو خاطر آزرده گردد غریب

غریب آشنا باش و سیاح دوست

که سیاح ،جلّآب نام نکوست

توصیف شخصیت ایرانیان

♟️توصیف ایرانیان

🗒️🗒️🗒️

امیانوس مارسلینوس توصیفی از ایرانیان دوره ی ساسانی کرده که البته بیشتر مخصوص طبقه ی اعلی و اشراف است ؛ اشاره ای به آن می کنیم؛

الف) جنبه های عمومی شخصیت ایرانیان:

همه ی ایرانیان تقریبا قامتی رسا و رشید و رنگی گندمگون یا سبزه روشن و نگاهی تند مانند نگاه بز،ابروانی مقوس و بهم پیوسته و،ریشی زیبا و مویی بلند و ژولیده دارند.

ب) جنبه های منفی شخصیت ایرانیان:

_ کلمات بیهوده و بی معنی زیاد دارند.و چون نابخردان سخن می گویند.

_ خودستای و خشن و هول انگیزند.چه در نیکبختی و چه در شوربختی،بیم خود را در دل دشمن جای می دهند( منفی از دید امیانوس )

_ حیله گر،مغرور و کم رحم اند.

_ خدعه ی آنها بر تهور و شجاعت شان،می چربد.

ج) جنبه های مثبت شخصیت ایرانیان:

_بی اندازه بدگمانند،چنانکه در مملکت دشمن از باغ ها و تاکستان ها می گذرند،از بیم زهر یا جادو و از سر احتیاط،به هیچ میوه ای دست نمی زنند.

_اهتمام دارند بر خلاف ادب،کاری نکنند.

_ خیلی کم ایرانیان را می توان دید که ایستاده ادرار کنند ،یا برای قضای حاجت به جانبی بروند.

_ با ناز قدم برمی دارند و می خرامند، چنانکه شخص از ظاهر، حکم می کند که این قوم چون زنان،سست و ضعیف اند،در صورتی که حقا دلیرترین اقوام روی زمین اند.

_ ایرانیان از لواط بی اطلاعند.

_ قناعت و صبر آنان در مقابل لذت های طعام،قابل ستایش است.

_ خصلتی بسیار شریف داشتند که سایر ملل قدیمه جهان کمتر به آن متصف اند، و آن مهربانی و ادب و بزرگ منشی و آزادگی است

درفش کاویانی

♟️درفش کاویان
🗒️🗒️🗒️
چون هزار سال از دوره ی ظلم دهاک(ضحاک) سپری شد،آهنگری کاوگ(کاوه) نام پیشدامن چرکین خود را بر نیزه کرد و قدم در میدان شورش نهاد.شورشیان،دهاگ را از تخت به زیر آوردند و فریدون که شاهزاده جوان از نسل پادشاهان سلف بود را بر سریر پادشاهی نشاندند.
فردوسی می سراید :
از آن چرم، کآهنگران پشت پای
بپوشند هنگام زخم درای
همان کاوه آن بر سر نیزه کرد
همانگه به بازار برخاست گرد

از آن پس این درفش سلاطین ایران شد و آن را به نام کاوگ،درفش کاویان خواندند.
طبری جنس این درفش را از پوست پلنگ می نویسد.
خوارزمی جنس آن را از پوست خرس و یا به قولی،پوست شیر نوشته است.مطهربن طاهرالمقدسی نوشته که در آغاز این درفش از پوست بزغاله یا چرم شیر بوده است.
بلعمی نوشته که ایرانیان پس از هر فتحی،گوهری بر این درفش می افزوده اند ،چندانکه این درفش غرق زر و سیم و گوهر و مروارید شده بود.
ثعالبی نوشته که پادشاهان ایران،درفش کاویانی را موجب کامیابی خود می شمردند و در تزئین آن به جواهر با یکدیگر هم چشمی می کردند.
فردوسی هم در مورد تزئین درفش کاویانی نوشته است:
از آن پس هر آن کس که بگرفت گاه
به شاهی بسر برنهادی کلاه
بر آن بی بها چرم آهنگران
براویختی نو به نو گوهران

شبدیز

♟️شبدیز
🗒️🗒️🗒️
نام اسب خسرو پرویز،شبدیز بوده است. شبدیز یعنی به رنگ شب،یا شب رنگ. این اسب از حیث ظرافت و سلامت اندام و تناسب،اسب بی نظیری بوده است. خسرو پرویز این اسب را بسیار دوست می داشته و سوگند یاد کرده بود که هر کس خبر هلاکت این اسب را روزی به او بدهد،او را به قتل خواهد رساند. البته چون خود خسرو پرویز ،اهل حضور در جنگها نبوده است،این احتمال که خودش با اسبش در میدان جنگ ،کشته شوند،وجود نداشته است!
روزی که شبدیز می میرد،میرآخور ،هراسان به باربذ ،رامشگر پادشاه پناه می برد.باربذ در ضمن آوازی،واقعه ی اسب را با ابهام و تلویح گوشزد خسرو کرد.
شاه فریاد برآورد که : ای بدبخت مگر شبدیز مرده است؟
باربذ در پاسخ می گوید.
شاه خود چنین فرماید.
خسرو گفت:
"بسیار خوب،هم خود را نجات دادی و هم دیگری را."
در واقع زنده بیرون آمدن از خدمت به شاهی سختگیر،کار سختی بوده است!

تبلیغات با املاهای عجیب

♟️تبلیغات با املاهای عجیب

🗒️🗒️🗒️

یک پنچرگیری و آپاراتی در جایی هست که تقریبا هر روز از کنار تابلوی آن می گذرم و بر روی تابلوی تبلیغاتی اش، تیوبلس (بی تیوب) را تیوپلکس نوشته است. نمی دانم این اشتباه به عمد است یا اشتباه در قرائت یک کلمه ی انگلیسی ،سبب این اشتباه شده است.

اما وقتی در جایی که میوه فروشی است و نوشته اند،حراج موظ (موز) و یا بر روی تابلوی آگهی دهنده ای که ساندویج فروشی را به آدم های گرسنه،خبر می دهد،وقتی می نویسند، صاندویج فروشی ،حتما عمدی در کار هست.

زمانی در اروپا و امریکا،پانک مد شده بود و آن مد،نوعی دهن کجی به فرهنگ محافظه کار حاکم بر جوامع شان بود که در قالب پوشیدن شلوارهایی پاره که اکنون هم در کشور ما مد است و آرایش عجیب موی سر و مواردی شبیه این خودنمایی می کرد.

این املاهای عجیب و غریب که ساندویج را صاندویج،مرغ را مرق،موز را موظ و ...می نویسند مرا به این صرافت انداخت که مد پانک آیا وارد شیوه نوشتار فارسی ما هم شده است؟

قساوت قلب

♟️قساوت قلب
🗒️🗒️🗒️
در مورد سختگیری های خسرو پرویز،حکایت های مختلفی نقل کرده اند که بعضی قساوت قلب او را با چاشنی طنز،آمیخته اند.در یک مورد ،ثعالبی می نویسد:
" خسرو را گفتند؛ که فلان حکمران را به درگاه خواندیم و تعلل ورزید.
پادشاه توقیع فرمود که : "اگر برای او دشوار است که با تمام بدن نزد ما آید،ما به جزئی از تن او اکتفا می کنیم،تا کار سفر بر او آسان‌تر شود،بگویید سر او را به درگاه ما بفرستند."

روز جهانی کودک

♟️روز جهانی کودک و چند حرف

⭐⭐⭐

۱۶ مهر(۸ اکتبر) روز جهانی کودک است.برای من،نام کودک،با صلح عجین شده است. جنگ، بزرگترین دشمن کودکیِ کودکان است و تحصیل و یادگیری یک دغدغه ی عمده خانواده هاست و البته باید دغدغه ی دولت ها هم باشد.

جالب است در تعیین یک روز به نام روز کودک،به نام کمال آتاتورک هم برمی خوریم .

در روز جهانی کودک به دو نکته اشاره می کنم:

اول: یادگیری مشاهده ای

همه ی خانواده ها علاقمند هستند که فرزندان آنها ،آدم هایی موفق،درس خوان و دارای رفتاری خوب باشند. می خواهم یادآوری کنم که بخش مهمی از یادگیری کودکان،مشاهده ای است و چون مشاهده ای است،علاوه بر پدر و مادر و نزدیکان،از همه کسان و رویدادهایی که می بیند،یاد می گیرد. به سخن دیگر،یادگیری مشاهده ای یک نوع یادگیری اجتماعی است و به همین دلیل،شکل های گوناگونی می تواند داشته باشد‌. کودک با مشاهده ی دیگران،رفتار آنها را می آموزد.

به یاد دارم یک روز که به بیمارستان محل کار خانمم رفته بودم تا او را در پایان شیفت کاری اش به خانه بیاورم،یکی از همکارانش را هم دعوت کرد که سوار شود تا او را هم به خانه شان برسانیم و منزل آنها در مسیر راه ما بود. آن خانم در طول مسیر گفت که پسر پنج ساله اش، خیلی فحش یاد گرفته است. چکار کنم؟

من مداخله ای در آن گفتگو نکردم. خانمم به دوستش گفت،پسرتان از بچه های توی کوچه یاد گرفته و محله ای که منزل شما در آنجاست، اینطور فرهنگی را دارد.

پرسید،چکار کنم؟

و پاسخش این بود که باید منزل تان را عوض کنید.

شاید برای آن خانم و آن خانواده،چنین تصمیمی، خیلی سخت باشد،اما این مکالمه ،پیچیدگی یادگیری مشاهده ای را نشان می دهد.

کودکان هم رفتار مطلوب و هم رفتار نامطلوب را در طی فرآیند یادگیری مشاهده ای،یاد می گیرند. نمی شود پدر و مادر و یا کسانی که در منظر دید کودک هستند،مرتب با موبایل ور بروند،اما پدر و مادر آن کودک انتظار داشته باشند،آن بچه،کتابخوان شود. اگر می خواهیم آن بچه کتابخوان شود،در حضورش باید کتاب خواند و دقایقی را با او و برایش،کتاب کودکانه خواند. و اصلا هم برای کتاب خواندن،نصیحتش نکرد. او اگر ببیند پدر و مادرش،بعضی وقتها کتاب می خوانند،برای کتابخوان شدن کودک،این بهترین سرمشق است.

دوم: دارا و سارا

یکی از چیزهایی که هم به یادگیری کودکان کمک می کند و هم بخشی از خاطره ی نوستالوژیک کودکی آنها می شود و طبعا دارای بار فرهنگی تاثیرگذاری هم هست،عروسک است که در دنیای کودکانه جای مهمی را داراست. تقریبا بیست و چهار سال پیش،در ایران تصمیم گرفته شد که دو عروسک دارا و سارا با لباس محلی ساخته شود تا جای عروسک باربی را بگیرد و از همان ابتدا،یک بحث جنگ نرم فرهنگی در مورد لزوم ایجادش،وجود داشت. آن عروسکها،البته در هنگ کنگ ساخته می شدند و معمولا هر چیزی که دولتی باشد،نوآوری در آن می میرد.عروسک باید از درون جامعه ،زایش می کرد،نه سفارش یک دستگاه عریض و طویل دولتی و آن هم تولید یک جای دیگر.

به یاد دارم که یک زمانی موبایل صاایران ،اینطور تبلیغ می کرد:

"صاایران،هر روز بهتر از دیروز"

یکبار به آنها نامه ای نوشتم که این تبلیغ محصول نیست،تبلیغ مدیریت است. مِن غیرمستقیم می گویید،نخرید،چون محصول فردا بهتر است.

بهر جهت در این روزها که عروسک لبوبوی چینی نه تنها بازار ما که بازار تمام دنیا را در تسخیر خود دارد و فقط رشد فروش آن در سال میلادی جاری ، ۴۰۰ درصد سال قبل است،باید از خود بپرسیم آن دستگاه های عریض و طویل فرهنگی که بودجه شان سر به فلک می زند،کارشان در چنین حوزه هایی نمره ی چند می گیرد ؟

همین یکی دو روز پیش آقای کدخدایی که حقوقدان شورای نگهبان است و کارشان تایید مصوبات مجلس و از جمله بودجه ی سازمان‌های فرهنگی خاص است، گفته اند؛ چین با عروسک لبوبو،اروپا را گرفته و ما هنوز شعار می دهیم.

من مخصوصا یادگیری مشاهده ای را صدر این مطلب آوردم تا تاکید کنم کودکان از رفتار قابل مشاهده ما،یاد می گیرند. و اگر در این یادگیری، رفتارهای نامطلوب ما،مورد مشاهده و یادگیری آنها قرار گرفته،اول باید سوزنی به خود بزنیم و بعد جوالدوزی به دیگران.

امیدوارم دنیای کودکان میهن ما،پر از صلح باشد.

برزویه طبیب

♟️برزویه طبیب
⭐⭐⭐
بّرز به معنی بلند مرتبه می باشد و ویه علامت تحبیب در زبان پهلوی است.
در مورد برزویه طبیب دو عنوان عالی می توان قائل شد. او سرآمد و سرفصل ارزشمندی برای تاریخ پزشکی ایران است و از طرفی،اوست که کتاب کلیله و دمنه را به پهلوی ترجمه کرده است،پس در تاریخ ترجمه هم یک سرآمد است.
اجازه دهید شرح زندگانی اش را از زبان خودش که ابن مقفع در ترجمه عربی کلیله و دمنه آورده، بخوانیم:
" پدر من از لشگریان بود و مادر از خاندان علمای دین زرتشت. و اول نعمتی که خدایتعالی بر من تازه گردانید دوستی پدر و مادر بود و شفقت ایشان بر حال من،چنانکه از فرزندان دیگر مستثنی بودم و به مزیت تربیت و ترشح مخصوص شدم و چون سال عمر به هفت رسید،مرا بر خواندن علم،تحریص نمودند و چندانکه اندک مایه ی وقوف افتاد و فضیلت آن را بشناختم ، به رغبتی صادق و حرصی غالب در تعلیم آن می کوشیدم،تا بدان صنعت شهرتی تمام یافتم و در معالجه بیماران متهدی شدم. آنگاه نفس خویش را میان چهار کار، که تکاپوی اهل دنیا از آن نتواند گذشت.مخیر گردانیدم ،وفور مال دنیا،لذات حال ،ذکر سایر و ثواب باقی.
و پوشیده نماند که علم طب به نزدیک خردمندان و در همه دنیا ستوده است و در کتب طب آورده اند، که فاضل ترین اطبا آن است که بر علاج از جهت ثواب آخرت مواظب نماید که به ملازمت آن سیرت نصیب دنیا هر چه کاملتر بیابد و رستگاری عقبی مدخر گردد چنانکه غرض کشاورز در پراکندن تخم ،دانه باشد،که قوت اوست ،اما کاه که علف ستور است خود به تبع حاصل آید.
در جمله بر این کار اقبال تمام کردم و هر کجا بیماری،نشان یافتم که وی را امید صحت بود،معالجه او بر وجه حسبت کردم و چون یک چندی بگذشت و طایفه از امثال خرد را در مال و جاه بر خویشتن،سابق دیدم،نفس بدان مایل گشت و تمنای مراتب این جهانی بر خاطر گذشتن گرفت و نزدیک آمد که پای از جای برود.با خود گفتم،ای نفس میان منافع و مضار خویش فرق نمی توانی کردن و خردمند چگونه آرزوی چیزی کند که رنج و تعب آن زیاد باشد و انتفاع و استمتاع آن اندک، و اگر در عاقبت کارها و هجرت سوی گور فکری شافی واجب داری،حرص و شره این عالم فانی بر تو به سر آید و قوی تر سببی در کارهای دنیا مشتی دون عاجز است که بدان مغرور گشته اند.
....چون بر این سیاست در مخاصمت نفس مبالغت نمودم به راه راست باز آمد و به رغبتی صادق ،رو به علاج بیماران آوردم. "
برزویه برای شناخت و پیدا کردن گیاهی که مرده ها را زنده می کند ،به هندوستان رفت و در آنجا دانشمندان هندی به او گفتند ؛آن گیاه کمیاب که مردگان را زنده می کند،کتاب کلیلت و دمنت( کلیله و دمنه )است،چرا که نادانان و نابخردان،به مثابه مردگانند و خواندن آن کتاب،آنها را هوشیار و زنده می کند و برزویه ،آن کتاب را به ایران می آورد و ترجمه می کند.

آن کس که دیده است

♟️آن کس که دید،بازنخواهد گفت
🗒️🗒️🗒️
در احوال بهرام گور،پانزدهمین پادشاه ساسانی گفته شده که او روزی در شکارگاه عنان اسبش را به چوپانی می دهد تا برای قضای حاجت،اقدام کند. چوپان که قطعات طلای عنان اسب را می بیند ،چون بهرام را غافل می پنداشت، بخشی از طلای عنان اسب را با چاقویش،جدا می کند. بهرام گور که آن صحنه را می دیده،اما چون می بیند چوپان بقدر حاجت،طلا جدا کرد و برای اینکه چوپان شرمگین نشود،سر به زیر می افکند و در موقع گرفتن لگام اسب،به بهانه ی اینکه گرد و غبار،به چشمانش رفته،آنها را وامی مالد و بر اسب می نشیند و به چوپان بدرود می گوید و دور می شود.
در یک جشن مهرگان یا نوروز،انوشیروان هم می بیند که یکی از میهمانان،جام زرینی برداشت.خسرو رو برمی گرداند .شرابدار که متوجه نبود یک جام می،شود،فریاد برمی دارد که کسی از تالار بیرون نشود تا همه را جستجو کنیم.
اما خسرو می گوید:
" آن کس که جام را برده،باز نخواهد داد و آن کس که دیده،باز نخواهد گفت."

سه پایه ی اتهام

♟️سه پایه اتهام
🗒️🗒️🗒️
پروکوبیوس در شرح رسیدگی به اتهام افراد در دوره ی ساسانی نوشته است که در مقابل قصر پادشاه یک سه پایه آهنی وجود داشته که اگر کسی خبر می یافت که شاه بر او خشم گرفته است،نه حق فرار داشت و نه حق داشت در مکان های مقدس بست بنشیند،بلکه باید در مقابل قصر،بر آن سه پایه می نشست تا شاه در حق او حکمی صادر کند.
در ظرف این مدت،کسی جرات نداشت او را حمایت کند‌.
در یک مورد، انوشیروان،به زبرگان دستور می دهد که از پی ماهیوذ برود و او را به حضور بیاورد. ماهیوذ کسی است که با سیاوش مامور پیشبرد مذاکرات صلح با روم بود و چون آن مذاکرات به نتیجه نرسید،ماهیوذ به انوشیروان گفت که تقصیر از سیاوش بوده و چون سیاوش،طرفدار مزدک بود ،اعدام شد.
زبرگان به نزد ماهیوذ می رود و او بکار سپاهی که در اختیارش بوده،رسیدگی می کرده و پاسخ می دهد،پس از انجام کار،بلافاصله به حضور خواهد شتافت.زبرگان این جواب را نزد شاه می برد و می گوید، ماهیوذ،بهانه آورد و از آمدن امتناع کرد. خسرو سخت آشفته شد و چند روز بعد که ماهیوذ به خدمت رسید،به او دستور داد،برود و روی سه پایه ی جلوی قصر بنشیند.
ماهیوذ چندین روز در آنجا ماند و عاقبت به حکم شاه،اعدام شد.
ماهیوذ با توطیه زبرگان،به همان سرانجامی رسید که خودش قبلا برای سیاوش چیده بود.

رسم بخشیدن خلعت و ..

♟️رسم بخشیدن خلعت و اولین شکل بانک

🗒️🗒️🗒️

در دو جشن بزرگ سال،نوروز و مهرگان،بزرگان هدایایی به شاه تقدیم می کرده اند.هر کس آن چیزی را که دوست داشت به شاه تقدیم می کرد و معمولا سواران،اسب یا شمشیری و دیگر بزرگان،مشک و عنبر و جامه پیشکش می کردند.

هر هدیه که تقدیم شاه می شده،به اسم اهداکننده،در دفتر محاسبات دربار،قید می شده است.

اگر اهداکننده در موقعی،که مخارج فوق العاده در پیش داشت،به کمک نقدی نیاز داشت،به موجب دفتر محاسبات،ارزش هدایای او را برآورد می کردند و دو برابر آن را به او می دادند.

که در این وضعیت ،آن هدیه به شاه نوعی ودیعه به حساب می آمد تا در روز نیاز،وام دوبرابری به فرد اهداکننده،پرداخت شود.

هدیه کننده به شاه،نه تنها حق داشت،بلکه موظف بود در صورت احتیاج از دربار کمک بطلبد.خودداری از دریافت کمک،بمنزله عدم اعتماد به شاه محسوب می شد و ممکن بود تا شش ماه ،مقرری او را قطع کنند و آن را به یکی از دشمنانش بدهند.

شاه در عید نوروز،تمام جامه های زمستانی اش را( چون زمستان تمام شده بود) به درباریان می بخشید و در جشن مهرگان هم ،تمام جامه های تابستانی اش را می بخشید.

رسم بخشیدن هدیه از سوی شاه در زمان اردشیر اول،بهرام پنجم و انوشیروان،تا بدان حد بوده که شاه در جشن نوروز و جشن مهرگان،تمام خزاین را بین رعایا بر حسب درجات طبقاتی آنها،تقسیم می کرده است.

لباس

♟لباس ساسانیان

🌾🌾🌾

دو سه نکته در مورد طرز پوشش لباس پادشاهان ساسانی می آورم. سوای زربفت پوشی و استفاده پارچه های گرانقیمت،رنگارنگ پوشی آنها نکته قابل توجهی می باشد.

تئوفیلاکتوس در وصف هرمزد چهارم،جانشین انوشیروان می نویسد؛

" با جامه های گرانقیمت بر تخت نشست،تاج زرین مرصع به جواهر بر سر داشت،پرتو زبرجدهای آن، که از مروارید غلطان محصور بود،چشم را خیره می کرد و گوهرهای که بر موی او قرار داشت، نور مواج خود را با شعاع حیرت بخش زمردها،چنان آمیخته بود که چشم بیننده از فرط،حیرت و شگفتی تقریبا از دیدار عاجز می ماند.

شاهنشاه شلوار زربفت پوشیده بود که آن را گلابتون دوزی کرده بودند.

حمزه انوشیروان را اینطور وصف کرده است:

قبایی سفید زربفت یا منقوش،به الوان گوناگون در بر و شلواری آسمانی رنگ در پای دارد،بر تخت نشسته و به شمشیر خویش تکیه داده است.