جنگل زدایی

ضرب المثل آدم هفت خط
روایتی درمورد ریشۀ تاریخی اصطلاح “هفت خط” وجود دارد. این روایت برمی گردد به آئین شرابخواری در حضور پادشاه در دوران ساسانیان. در آن زمان پیمانه های ظریف و زیبایی از شاخ گاو یا بزکوهی درست می کردند که چون پایه نداشته است کسی نمی توانسته آن را روی زمین یا میز بگذارد و از نوشیدن شرابِ ریخته شده در پیمانه اش طفره برود.
از این رو دارندۀ جام مجبور بوده است محتویات آن را لاجرعه سر بکشد. اما برای اینکه کسی بیش از اندازۀ ظرفیت خود باده گساری نکند و از سر مستی با حرکت و یا گفتار خود، احترام و شأن مجلس شاهانه را از بین نبرد، هر کدام از مدعوین، پیمانه (شاخ) مخصوص خود را داشته که به جهت تعین میزان توانایی او در باده گساری خطی در داخل آن شاخ کشیده شده بوده که ساقی برای دارنده پیمانه فقط تا حدِ همان خط، شراب در پیمانه اش می ریخته است.
به مرور زمان تمامی پیمانه های شراب را با هفت خط، مشخص و درجه بندی کردند. در مجالسی که پادشاه حضور داشته است، میهمانان معمولاً از 3 تا 6 خط شراب می نوشیده اند. اما بوده اند افرادی که ” لوطی” نیز خوانده می شده اند که تا 7 خط را شراب می نوشیدند فاقد آن که حالتی مستانه در آنها ظاهر شود که در پی آن دست به حرکاتی بزنند که موجب هتکِ حرمتِ حضور پادشاه در مجلس بشود.
این قبیل افراد را “هفت خط” می نامیده اند، یعنی که آنها افرادی صاحب ظرفیت و زرنگ بوده و به کلیه رموز و فنون شرابخواری تسلط کامل داشته اند. این اصطلاح به مرور زمان جنبه عام و مَجازی پیدا کرده و در فرهنگ عامه به افراد باهوش و زیرک و مرد رند “هفت خط” اطلاق گردیده است.
ادیب الممالک فراهانی(شاعر و روزنامه نگار عصر مشروطیت) نام این خطوط را در شعری آورده است:
هفت خط داشت جام جمشیدی
هریکی در صفا چو آیینه
جور و بغداد و بصره و ازرق
اشک و کاسه گر و فُرودینه
1.خط مزور – کمترین میزان شراب در جام
2.خط فرودینه
3. خط اشک
4.خط ازرق (خط شب، خط سیاه یا خط سبز) این خط کاملاً در وسط پیمانه بوده و خط اعتدال درشراب خواری محسوب می گردیده است.
5.خط بصره
6.خط بغداد
7.خط جور که لب پیمانه بوده و جام بیش از آن جا نداشته؛ به عبارت دیگر جام لبریز از شراب می بوده است.
امروز چند چغندر لبویی خریدم تا لبو بخوریم. الان آرام آرام لبوها آماده می شوند. با خودم گفتم چند مطلب در مورد لبو به اشتراک بگذارم. که شعر طنز پیرمرد لبو فروش نوشته ادیب الممالک فراهانی،شاعر و نویسنده دوران مشروطیت را تقدیم می کنم. یکی از کارهای ادیب الممالک فراهانی سردبیری روزنامه مجلس شورای ملی در بدو مشروطیت بوده است.
پیرمرد لبو فروش
(ادیب الممالک فراهانی-شاعر و نویسنده دوران مشروطیت)
دیدم میان کوچه پیر لبوفروشی
بار لبو نهاده پشت دراز گوشی
میگفت: گرم و داغ است شیرین لبوی قندی
و افکنده این ترانه اندر جهان خروشی
طفلان بیچغندر با جهد و سرعت اندر
چون صوفی قلندر، دنبال دیگ جوشی
ناگهان درشکه خان، از آن طرف گذر کرد
خان اندر او نشسته با کرّ و فرّ و جوشی
چرخ درشکه خر را غلطاند و بر زمین زد
تا زانوان فروشد دستش به لانه موشی
پالان خر ز دوشش وارونه شد، تو گفتی
دستار بادهنوشی است در بزم می فروشی
پیر ستمگر آمد بگرفت گوش و دمبش
هنّی نمود و هونی، هشّی کشید و هوشی
چندان زدش که او را بر جا نماند دیگر
نه شانهای، نه پشتی، نه گردنی نه دوشی
ز آنجا که جز تحمل کاری نمیتواند
با جابری ذلیلی، با ناطقی خموشی،
مسکین الاغ میگفت: ای پیر بی مروت!
دانستی ار تو را بود فرهنگ و عقل و هوشی
جرم من، این که هستم فرمانبر مطیعت
ای کاش جای من بود یک استر چموشی!
نمادهای حیوانی برای خدایان یونان باستان(4)
حیوانات مقدس پوزئیدون(خدای دریا)

پوسایدن(پوزئیدون )،خدای دریا و زمین لرزه در اساطیر یونان،در ارتباط با سه حیوان،آنها را مقدس می شمرده است.
مرسوم ترین و برجسته ترین نماد حیوانی برای خدای دریا،اسب بوده است. گفته می شود که پوزئیدون ،آفریننده اسب هاست. او پدر اسب مشهور بالدار،پگاسوس،است.اسب در اسطوره های یونان،نماد قدرت ، زیبایی و همچنین دلاوری و شجاعت است.
دیگر حیوان سمبولیک برای پوزئیدون،دلفین است که خداوند دریاهاست.
پوزئیدون مانند برادرش زئوس،مرتبط با گاو نر است ،اما نه هر گاوی؛.
این گاو خاص، سمبل شهروندان مینیون(در جزیره کرت) و شاه افسانه ای آنجا، مینوس بوده است. پوزئیدون هم آن را مقدس می شمرده است. پوزئیدون،گاو را برای شاه مینوس می فرستد و شاه مینوس بواسطه آن،عاشق پاسیفی شد

و از این ازدواج مینوتور(هیولایی که نیمی انسان و نیمی گاو بوده )بدنیا می آید.
نمادهای حیوانی برای خدایان یونان باستان(3)
حیوانات مقدس برای حرا
در اساطیر یونان،حرا،زن زئوس و الهه زنان،فرزندآوری و ازدواج بوده و چند حیوان در ارتباط با او مقدس هستند.
گاو اصلی ترین حیوانی است که برای حرا مقدس بود،زیرا گاو مرتبط با تغذیه و زندگی بخشی از طریق شیرش و بدنیا آوردن گوساله هایی است که بدنیا می آورد و کمک به زنانی که با دوشیدن شیر گاو،خانواده شان را حمایت می کرده اند.
بعدا حیوانات دیگری هم برای حرا مقدس شدند:
طاووس که برایش نماد زیبایی بود،فاخته که نماد عشق حرا به زئوس بود. او در شکل فاخته بود که زئوس او را تسخیر کرد.
افسانه جعبه پاندورا
مقدمه:
اخیرا اسناد پاندورا؛که اسرار مالاندوزی و تخلف مالی سیاستمداران جهان که نزدیک به ۱۲ میلیون سند است، لو رفته است. این اسناد، فرار مالیاتی و ثروتاندوزی صدها سیاستمدار مشهور از کشورهای مختلف را فاش میکند. ۳۵ نفر از سران و رهبران کنونی و سابق جهان از جمله افرادی هستند که داراییهای پنهان شان افشا شده است.
به این مناسبت نگاهی به افسانه(اسطوره)جعبه پاندورا می اندازیم.
جعبه پاندورا:
افسانه جعبه پاندورا یکی از افسانه های توصیفی از رفتار بشر در اسطوره شناسی یونان باستان است.یونانیان باستان ،این افسانه را نه فقط برای آموزش خودشان در ارتباط با ضعف های بشری بکار می بردند،بلکه از آن برای توضیح بداقبالی های نوع بشر هم استفاده می کردند.
پاندورا،اولین زن روی زمین:
بر اساس این اسطوره،پاندورا ،اولین زن روی زمین است.او توسط خدایان آفریده شد ؛هر کدام از خدایان هدیه ای به او داد،در نتیجه نام وی- پاندورا-در یونان بمعنای" کسی که همه هدیه ها را دارد" می باشد.
خدایان،پاندورا برای تنبیه نوع بشر بوجود آوردند.
زئوس می خواست مردم را تنبیه کند،زیرا پرومتئوس(خدای آتش) ،آتش را دزدیده بود و به انسان ها داده بود.
بر اساس اشعار هسیود(شاعر قرن هشتم قبل از میلاد در یونان)هدایای او، شیطان زیبایی بودند.
هیپاستوس (خدای آهنگری،ریخته گری،مجسمه سازی و ذوب فلز) او را از گل درست کرد،و شکل زیبایی به او شکل داد.
آفرودیت(الهه عشق و زیبایی) به او ظرافت و زنانگی داد و آتنا(الهه عقل و عشق) به او هنرمندی بخشید.
هرمس(خدای بازرگانی و دزدی)از طرف زئوس مامور شد که به او،نیرنگ،لجاجت و سرسختی و کنجکاوی بیاموزد.
به پاندورا ،جعبه یا کوزه ای داده شد که به آن پیتوس(کوزه بزرگ سفالی) می گفتند. خدایان به پاندورا گفتند ؛این جعبه حاوی هدایای مخصوصی از جانب ما به توست،اما اجازه نداری هیچ وقت در آن را باز کنی.
سپس هرمس او را به نزد ایمپتئوس-برادر پرومتئوس-برد تا زن ایمپتئوس شود.
پرومتئوس به ایمپتئوس هشدار داده بود که هیچ هدیه ای از طرف خدایان را نپذیرد(او می دانست که بخاطر دادن آتش به انسانها ،خدایان با او دشمنی دارند)،اما ایمپتئوس با دیدن پاندورا و زیبایی بی حد او،گیج شد و قول خود به پرومتئوس را فراموش کرد و با ازدواج با پاندورا موافقت کرد.
پاندورا تلاش می کرد که کنجکاوی اش را (که هرمس به او آموخته بود)مهار کند،اما نتوانست بر کنجکاوی خود غلبه کند؛او درب جعبه را گشود و محتویات جعبه که انواع بیماریها و سختی هایی بود که خدایان در جعبه پنهان کرده بودند،شروع به بیرون آمدن از جعبه نمودند.
پاندورا در تلاش برای بستن درب جعبه، آسیب دید،زیرا تمام ارواح شیطانی که از جعبه بیرون می آمدند را دید و تلاش کرد که بفوریت درب جعبه را ببندد،اما وقتی که درب جعبه بسته شد،فقط "امید و آرزو" در آن گیر افتاد.
بر اساس نوشته هسیود،براستی امید در جعبه حبس ماند،زیرا که این آرزوی زئوس بود؛او می خواست انسانها بدلیل نافرمانی از خدایان رنج ببرند. پاندورا یکی از چنین آدم هایی بود؛او بسیار کنجکاو بود ،اما بداندیش نبود.
افسانه جعبه پاندورا در تمام طول تاریخ،بشر را مجذوب خود کرده است.منظور اصلی از این افسانه ،تفکر در مورد این سوال است که چرا شیطان و شر در جهان وجود دارد.
آب در فرهنگ ملل مختلف:
در ایران باستان آب از عناصر «آخشیج»چهار گانه بوده و از ارزش ویژه ای برخوردار بوده است . آب همانند خاک، هوا و آتش، از پاک کننده ها بوده است ودر این مورد ازآنها استفاده می شده است.
در فرهنگ یونان باستان پنج عنصر مقدس وجود دارد؛ زمین،آب،باد،آتش و روح.
در باور فرهنگی ایرانیان باستان، ایزد بانو آناهیتا، نگهبان آب های پاک و بالنده بوده و نیایش گاه هایی نیز در برخی از شهرهای ایران وجود داشته است.
در حال حاضر،متاسفانه آب در سطح جهان تبدیل به یک موضوع بحرانی شده است.آینده بشریت به آب وابسته است .
خدایان یونانی و حیوانات
نمادها برای تمام ادیان حیاتی هستند. نماد ها در ادیان ،در بر دارنده مفاهیم و ارزش های مرتبط با اصول عقاید دین هستند و ارائه دهنده حسی از تشدید و کیفیت شمولیت آنچه که دینمدار آن را مراعات و یا تویط دیگران مشاهده می شود و چون اینها اغلب در قالب هنر ارائه می شوند،موجب ارتباط اعضای آن باور دینی هستند و آن جامعه را قوی تر می کند.
ادیان یونان باستان،از چنین نقش محوری مستثنی نیستند.معابد دوازده خدای المپی یونان،دارای نمادهای خاص خود هستند و تمام اینها مرتبط با حیوانات است.این حیوانات،سمبل خدایان یونان هستند و مقدس اند.
با این سمبل ها و نمادها ، ویژگی ها و خصوصیات خاصی برای خدای یونانی ارائه می شود. این نمادهای حیوانی، که به نوعی مرتبط با انواع قدرت ها و عناصری از ویژگیها را دارند و آن را در خدای یونانی نمایندگی می کنند.این امر سبب شده است که چند حیوان توسط بیش از یک خدا مقدس دانسته شوند ،زیرا هر کدام از آنها بیش از یک ویژگی را ارائه می دهند.
دوستی درخت با پرندگان
در روزگاران قدیم،دو درخت در جنگلی زندگی می کردند. این دو درخت در کنار هم روییده بودند و با هم خیلی دوست بودند.
در آن زمان،هر دو پر از شاخه و برگ بودند و مقدار زیادی میوه داشتند. در آن جنگل ،تعداد زیادی پرنده زندگی می کردند که خوراک شان ،میوه بود.پرنده ها،هروقت گرسنه می شدند،نگاه شان به این دو درخت بود تا از میوه شان بخورند و سیر شوند.
با اینکه این دو درخت ،دوستان نزدیکی بودند،اما اخلاق شان با هم متفاوت بود.یکی از این دو درخت،خیلی بخشنده بود و دوست داشت که میوه هایش را به پرنده ها و سایر موجودات بدهد.وقتی پرنده ای بر شاخه اش می نشست،خیلی خوشحال می شد و میوه هایش را با خوشحالی به آنها تقدیم می کرد.
درخت دیگر ،اخلاق متفاوتی داشت و خیلی خودخواه بود.او دوست نداشت میوه هایش را کسی بخورد. این درخت با خودش فکر می کرد که " من این میوه ها را با زحمت به بار آورده ام،اگر میوه هایم را به دیگران بدهم،بی میوه می شوم. در این صورت،اصلا چرا باید رشد کنم و میوه به بار آورم."
این درخت تصمیم گرفت که میوه هایش را به هیچکس ندهد.
پرنده ها و دیگر جانوران که رفتار مهربان و بخشنده درخت اول را مشاهده کردند،به سمت آن درخت می رفتند ،روی شاخه هایش می نشستند و وقتی گرسنه بودند از میوه هایش می خوردند.بیشتر وقتها هم،ساعتها روی شاخه های این درخت بودند و با هم صحبت می کردند و فضله های خود را بر روی زمین رها می کردند.
با دیدن این صحنه ها،درخت خودخواه،به درخت اول می خندید و می گفت:
" چقدر تو ساده ای!میوه هایت را به این موجودات احمق می دهی و در عوض ،آنها بر روی شاخه و برگهایت ،فضله می اندازند و تو را کثیف می کنند.اطراف تو هم از فضله های آنها کثیف است.به من نگاه کن!همه میوه هایم هستند و برگها و شاخه هایم هم کاملا تمیزند و زمین زیر پایم هم تمیز و پاک است."
درخت مهربان،به حرفهای دوست خودخواه اش گوش می داد و فقط پورخند می زد.
روزها و ماهها گذشتند و بتدریج فصل زمستان رسید.میوه های درخت خودخواه، یکی یکی پلاسیده شدند و بر زمین می افتادند،هر روز تعداد میوه های درخت ،کم و کمتر می شد.سال بعد،میوه های این درخت کمتر شدند.او از اتفاقی که در حال افتادن بود، گیج شده بود.
بعد از چند سال،درخت خودخواه،برگهایش را از دست داد و لاغر و ضعیف شد.دیگر میوه هم نمی داد.
اما دوستش ،همچنان پربرگ و شاخه بود و میوه های بزرگ و آبداری داشت،زیرا فضله های پرندگان،کود خوبی برایش بود و سبب شده بود که درخت،بزرگتر،شادابتر،سالمتر و پر برگ و شاخه باشد. این درخت،بخشنده تر هم شده بود.
درخت خودخواه با دیدن وضع دوستش،فهمید که کارش درست نبوده و میوه ای را که به دیگران می دهد،آنها هم در عوض چیزی به او می دهند که برایش خیلی مفید است.
از آن روز ،این درخت هم رفتارش را عوض کرد،با همه پرندگان و موجودات دیگر که به سمتش می آمدند مهربان بود. مدت زمان زیادی نگذشت که برگ و شاخه های او هم رشد کردند و خودش از سلامتی خودش،خیلی لذت می برد.
او هم مثل دوستش،میوه و سایه می داد،اما از پرنده ها،پیزی می گرفت که برای زنده ماندنش خیلی مفید بود.
برگ برای درختان
غلامرضا طالبی
این اتفاق خیلی خیلی قبل افتاد،وقتی که درختان برگ نداشتند.انسانها،پرندگان و دیگر موجودات،به تماشای درختان بی برگ می رفتند.موجودات و اشیاء بر این اساس که درختان برگ ندارند،وجود داشتند.در ایام تابستانهای گرم،مردم تلاش می کردند تا از گرما در امان باشند،زیرا درختان نمی توانستند در حالی که برگ ندارند،سایه ایجاد کنند.
در ایام فصل زمستان،جانوران مجبور بودند در درون سوراخها و گودال ها به سر ببرند،زیرا درختان لخت، از وزش بادهای سرد یخی نمی توانستند جلوگیری کنند.
یک سال ،تابستان بسیار گرم آمد،انسانها و تمام حیوانات از گرمای شدید در رنج بودند.آبها خشک می شدند.آب تالابها و دریاچه ها ،خشک شد و تبدیل به چاله های دارای گل چسبنده شدند.همه جا پر از گرد و خاک شده بود.بر روی سر و کردن حیوانات و انسانها،لایه ای خاک و نمک چسبیده بود.گرم شان بود و عرق می کردند.
حیوانات روستا جلسه ای تشکیل دادند و تصمیم گرفتند از شاه بخواهند که روی درختان را با چیزی بپوشاند تا سایه ای بوجود آید ،تا آنها از گرما در امان بمانند.در نتیجه چند فیل،آهو،شیر و گاو به محل زندگی شاه رفتند و عرضحالی به شاه دادند.
"ای شاه!با این گرما،زندگی برایمان سخت شده است.آب، این ماده حیاتی ،کمیاب شده است.لطفا کاری بکنید تا اندکی سایه برایمان فراهم شود."
شاه از وزیر خواست که روی درختان را با پارچه کرباس بپوشاند تا برای موجودات،سایه فراهم شود و همچنین مقداری آب فراهم کند.
وزیر به جنگل رفت و چند درخت را با پارچه کرباس پوشاند.این کار سبب شد که اندکی آسایش برای موجودات فراهم شود.اما همه جانوران نمی توانستند در زیر سایه آن چند درخت جا بگیرند.در نتیجه آنها هم شروع به پوشاندن درختها کردند تا سایه بیشتری فراهم شود.
وزیر که دید سایه های ایجاد شده،حیوانات را خوشحال کرده و آنها آب را فراموش کرده اند، خیلی آرام و در سکوت،آنجا را ترک کرد.
وقتی که انسانها،از پوشاندن روی درختان برای ایجاد سایه برای حیوانات مطلع شدند،آنها هم نزد شاه رفتند.انسانها از شاه خواستند که درختان را برای آنها هم سایه دار کند و آب هم تامین کند.
شاه مجددا از وزیر خواست کارهای لازم را برای انسانها هم انجام دهد.
وزیر به محل زندگی انسانها رفت و دو سه درخت را با کرباس پوشاند تا سایه دار شوند و به بهانه دیگر کارهایی که دارد،آنجا را ترک کرد.
انسانها مثل سایر موجودات از این کار خشنود نشدند.آنها برای تصاحب درختان سایه دار،با هم،به زد و خورد پرداختند. وقتی دعوای آنها خیلی جدی شد،شاه از آن مطلع شد.
شاه به وزیر مربوطه گفت:
" وزیر عزیز،چرا مردم ما ناراحت هستند؟ دعوای آنها خیلی بد است.باید کاری بکنی که این مشکل حل شود."
وزیر گفت:
"سرورم،من پیشنهاد می کنم به جای اینکه روی درختان را با کرباس بپوشانیم،کار دیگری بکنیم. اجازه دهید به شاخه های درختان برگ بچسبانیم.برگها به ما سایه می دهد و هوا هم از بین شان می گذرد و اطراف را خنک تر می کند.این کار سبب خشنودی بیشتر مردم خواهد شد."
شاه موافقت کرد و گفت: " بسیار خب،برگ به درختان بچسبانید."
وزیر گفت:" سرورم،درختان خیلی زیباتر خواهند شد اگر ما برگهایی به آنها بچسبانیم که همرنگ خودشان باشد و اندازه و شکل شان به درخت بخورد. ما به تعدادی صنعتگر نیاز داریم تا این برگها را درست کنند."
شاه دستور استخدام تعدادی صنعتگر را صادر کرد.در حالی که صنعتگران ،برگ درست می کردند،وزیر هم چند چشمه درست کرد که آب تراوش می کردند.وزیر با کمک صنعتگران،شروع به چسباندن برگ به درختان کردند.
درست کردن برگ با رنگ و اندازه مناسب و سپس چسباندن آنها،خیلی وقت گیر بود.مردم از شدت گرما،کلافه شده بودند و از تاخیر در کار شکایت داشتند.
یکی از ریش سفیدان روستا گفت: " جناب وزیر،این صنعتگران شما خیلی کند عمل می کنند.آنها در یک روز نمی توانند فقط به یک درخت برگ بچسبانند.ما با این روش از گرما خواهیم مرد."
وزیر گفت:
" ببین!هر کاری ،زمان می برد،اگر شما اینقدر ناراحت هستید،چرا به ما کمک نمی کنید؟"
ریش سفید روستا گفت:
" چرا کمک نکنیم؟ کمک می کنیم . تمام اهالی روستا برای کمک آماده اند.اما آنها بلد نیستند برگها را مثل صنعتگران شما،با همان زیبایی و اندازه درست کنند.با این همه جمعیت،انواع و اقسام شکل و اندازه برگ درست خواهد شد."
وزیر گفت:
" اشکالی ندارد،شما برگ درست کنید،شکل و اندازه اش مهم نیست.چیزی که مهم است این است که بموقع این کار را تمام کنیم."
تمام مردم روستا شروع به درست کردن برگ و چسباندن آنها به شاخه ها کردند. حیوانات وقتی کار آدم ها را مشاهده کردند،آنها هم شروع به درست کردن برگ و چسباندن آنها کردند.بزودی تمام درختان مملو از برگ شدند.در حین چسباندن برگ به درختان ،بعضی برگها بر زمین می افتاد و روی سطح زمین پخش شده بود.
همه خوشحال بودند.درختان با برگ پوشانده شدند.نشستن در زیر سایه درختان برای همگی لذتبخش بود.پرندگان با شادی آواز می خواندند.برگ روی درختان سبب شد تا باران ببارد.
باران که بارید،درختان،برگهای جدیدی رویاندند که رنگ و شکل های مختلفی داشتند . باد خنکی می وزید و سایه درختان از عطر برگها،دلپذیرتر هم شده بود.
چه تعداد از جمعیت جهان گرسنه اند؟
تخمین زده می شود که ۶۹۰ میلیون نفر(۸.۹ درصد)جمعیت جهان در حالی سر به بالش می گذارند که غذایی گیرشان نیامده است.
از سال ۲۰۱۴ تعداد گرسنگان جهان،با روندی ارام،رو به افزایش بوده است.
تخمین زده می شود که تا سال ۲۰۳۰ تعداد گرسنگان مطلق دنیا ،به ۸۴۰ میلیون نفر برسد.
در جهان در هر ۳۰ ثانیه یک کودک بر اثر گرسنگی می میرد.
دو مبلیارد نفر از جمعیت جهان دارای سو تغذیه هستند.در جهان غذای کافی،دانش و منابع مناسب برای تغذیه تمام جمعیت جهان وجود دارد.!!
غذا یکی از اساسی ترین حقوق بشر است.
تیر و کمانی که اسفندیارمذ(نگهبان زمین و ایزدبانوی زمین)داده بود را هیچکس یارای برداشتنش نبود،چرا که آنکس که با آن کمان تیر می انداخت،جانش را در این راه از دست می داد. و آرش چنین کرد.
آرش امیرزاده ای از طبرستان است که در اسطوره ایرانی و در پایان جنگ ایران و توران،منوچهر پادشاه ایران پیشنهاد صلح می دهد.تورانیان می پذیرند.سرحد مرزی را تیری تعیین خواهد کرد که کماندار ایرانی می اندازد.صلح طلبی یکی از خصلت های مورد تاکید در اسطوره های ایران باستان است.هیچ کمانداری جرات ندارد چنین ماموریتی را بپذیرد.این ترس نه از سر از دست دادن جان،که از ترس درست انجام ندادن آن ماموریت خطیر است.مرز بین ایران و توران را آن تیر تعیین خواهد کرد و این ترس کمی نیست،اگر تیر تیرانداز،مسافت کمی طی کند ایران ضرر خواهد دید.
آرش پیک سپاه منوچهر است.
او در دامنه دماوند می ایستد و تیری که رها می کند از بامداد تا نیمروز،راه طی می کند و در کناره جیحون بر زمین فرود می آید.
آرش پس از این ماموریت،جان خسته اش،آرام می گیرد و جیحون را با جان خودش مرز ایران می کند.
در نوشته بسیاری از نویسندگان،آرش نماد جانفشانی در راه میهن است.او یکی از نمونه ترین های اسطوره ای است که میهن پرستی را در صلح و همزیستی با همسایگان معنا می کند.او جان می دهد تا میهن اش استوار بماند، و هموطنانش و همسایگان،صلح را و دوستی را تجربه کنند. آرش یک نماد اسطوره ای برای دوری جستن از جنگ است
درخت و علف
درخت بسیار بزرگی در روی تپه ای روییده بود.این درخت شاخه های بزرگی داشت و سایه انداز خیلی بزرگی در زیر این درخت قرار گرفته بود.مردم در روزهای گرم برای فرار از نورخورشید،در زیر این درخت می نشستند. درخت بخاطر بلندی اش خیلی مغرور بود و همیشه به این موضوع می بالید .
در نزدیکی درخت ،علف های کوچکی هم قرار داشتند.درخت مرتب سر به سر علف ها می گذاشت و قد بلندش را به رخ آنها می کشید. و می گفت:
" شما خیلی کوتوله اید...شما با اون قد کوتاه تون حتی منو به خوبی نمی تونید ببینید. یک کم قد بکشید تا بتونید من رو ببینید."
علف ها اصلا جواب درخت را نمی دادند.
یک روز باد شدیدی وزید.شاخه های درخت به شدت به این ور و اون ور کشیده می شدند.آنقدر شدت باد زیاد شد که درخت نتوانست مقاومت کند و ریشه هایش از زمین کنده شدند.اما علف ها،اندکی به این ور و آن ور خم شدند،اما با تمام شدن باد به حالت اول شان برگشتند. بعد از اینکه باد آرام شد، علف به درخت گفت:
" دوست من،من به بلندی تو نبودم،اما در این باد شدید حفظ شدم و نجات یافتم. الان هم روی پاهای خودم قرار دارم."
درخت متوجه اشتباهش شد و فهمید که بلندی و انبوهی ،همیشگی نیست و نباید بخاطر قد بلندترش،دوستانش را آزرده می کرد.