دوستان خوب

دوستان خوب

روزگاری چهار دوست در جنگلی بزرگ زندگی می کردند. یک موش،یک کلاغ،یک آهو و یک لاک پشت.

آنها خیلی با هم متفاوت بودند،اما دوستان خوبی برای هم بودند.همیشه در جنگل سراغ هم را می گرفتند و در وقت نیاز به هم کمک می کردند.

در وسط یک روز آفتابی،کلاغ بعد از خوردن نهارش،روی شاخه درختی نشسته بود،آهو در پای همان درخت به فکر فرورفته بود و داشت غذایش را نشخوار می کرد و موش هم به آنها ملحق شد.

کلاغ گفت:"امروزنهار خوبی خوردم."

آهو گفت: " من هم امروز زیاد غذا خوردم."

کلاغ به آهو گفت:

" دوست خوبم،چه مشکلی داری؟چرا اینقدر توی فکری؟"

آهو گفت: " تو از مشکل من خبر نداری.تو بال داری و اگر مشکلی پیش بیاید،فورا پرواز می کنی،اما من چکار می توانم بکنم؟پارسال عمویم را شکارچیان شکار کردند و ماه قبل هم پسرعمویم را گرفتند."

موش هم گفت:" دوست مرا هم هفته گذشته گرفتند و او را به شهر برده اند و درون قفسی نگهداری می کنند.خیلی دلم برایش تنگ شده."

کلاغ گفت:

" دوستان خوبم،ناراحت نباشید.هر کدام از ما مشکلی خاص خودش را دارد.من چون زیبا نیستم،کسی به من نیاز ندارد.مردم به من توجهی ندارند و به همین دلیل فرار می کنم."

لاک پشت هم آنجا ایستاده بود و به حرفهای آنها گوش می کرد.

 

 

ناگهان آنها یک شکارچی را دیدند که به داخل جنگل می آمد. فورا آهو به سمت درختان انبوه فرار کرد،کلاغ به سمت بلندترین شاخه درخت پرواز کرد،و موش به درون نزدیکترین سوراخی که در همان نزدیکی بود،فرو رفت.

لاک پشت چون موجود کندی بود و آرام حرکت می کرد،نمی توانست با سرعت دیگران فرار کند.شکارچی رسید و یک تور بر روی او انداخت و گرفتارش کرد.

شکارچی از اینکه نتوانسته بود،آهو را شکار کند،ناراضی بود،ولی بخاطر گرفتن لاک پشت اندکی خوشحال بود و می گفت،حداقل دست خالی نیستم و گرسنه نمی مانم.

آهو،کلاغ و موش از اینکه دوستشان گرفتار شکارچی شده بود،خیلی ناراحت بودند.آنها نقشه کشیدند که دوستشان را آزاد کنند.

کلاغ پرواز کرد تا جایی را که شکارچی ایستاده،بررسی کند.آهو به سرعت از کنار شکارچی عبور کرد و در فاصله دوری از شکارچی روی زمین نشست.همین که شکارچی آهو را دید،فکر کرد که پایش آسیب دیده و با خوشحالی از اینکه بالاخره آهو را شکار می کند،تصمیم گرفت به آن سمت برود.

شکارچی ،لاک پشت را به درون کیسه اش انداخت و به سمت آهو رفت.همین که شکارچی از آنجا دور شد،موش شروع به بریدن نخ های کیسه نمود و لاک پشت را نجات داد.

شکارچی که از کار موش خبر نداشت، به سمت آهو پیش می رفت.همین که به نزدیکی آهو رسید،آهو بلند شد و فرار کرد.

شکارچی خیلی تعجب کرد.اما تعجب او زمانی بیشتر شد که از لاک پشت هم اثری ندید.شکارچی به بخت بدش لعنت فرستاد و دست خالی از جنگل بیرون رفت.

 

یک افسانه بلغاری

دخترک و زمستان شریر

(یک افسانه بلغاری)

در یک سالی،ننه سرما تصمیم گرفت که از آمدن بهار جلوگیری کند و سال فقط یک فصل زمستان داشته باشد. او خورشید را در پشت ابرها پنهان کرد و بارش برف سنگینی را باعث شد.

یک روز صبح در یک روستای  کوچک کوهستانی وقتی مردم از خواب برخاستند،دیدند که خانه هایشان در زیر برف پوشیده شده و تا سقف خانه ها ،برف بالا آمده است.آنها شروع به کندن تونل هایی کردند تا خانه شان را به خانه همسایه وصل کنند تا بدین وسیله دور هم بنشینند و برای این وضعیت پیش آمده، تصمیم گیری کنند.

نهایتا آنها تصمیم گرفتند که بهترین کار این است که فردی را به بالاترین قله کوه که در آنجا یک جادوگر خوب در قصر یخی خود زندگی می کرد،بفرستند و از او کمک بخواهند.

اما هیچکس در چنین آب و هوایی آمادگی سفر در این مسیر سخت را نداشت.

ناگهان مرد پیری گفت:

" من آماده رفتنم.فقط می ترسم که چون خیلی پیر هستم،بموقع به قله کوه که قصر جادوگر آنجاست،نرسم.اگر یک جوان بیست ساله پیدا شود که ..."

ناگهان نوه اش که دخترک جوانی بود،و از چند سال پیش که پدر و مادر دخترک فوت کرده بودند با پدربزرگش زندگی می کرد،گفت:

" پدربزرگ نگران نباش،من می روم."

همسایه ها با دلسوزی گفتند:

" تو نه.تو خیلی جوانی و برای چنین کار سختی،خیلی کم تجربه ای."

"تو حتی یک کت گرم هم نداری."

"کلاه نداری."

" تو حتی شال گردن هم نداری."

"تو دستکش پشمی هم نداری!"

دخترک گفت:

" من نمی ترسم.پاهایم قوی هستند و من مانند گوسفندان کوهستان سریع هستم."

همسایه ها:

" ولی تو در اون بالا که سرپناهی نیست،از سرما یخ خواهی زد."

دخترک با اطمینان گفت:

" یخ نخواهم زد.من یک قلب کوچک گرم دارم که پر از عشق به تک تک شماهاست.قلبم مرا از یخ زدن نجات خواهد داد."

پدربزرگ گفت:

" دخترکم!برو.من اون قلب مهربانت رو می شناسم و بهش اعتماد دارم."

بچه های اون روستای کوهستانی،دستکش،کلاه و لباسهای گرم شان را به دخترک که دوست خوبشان بود، دادند.

یکی از دختران گفت:

"کتم را بگیر."

دیگری گفت:

" دستکش های من گرمند.آنها رو بگیر."

یکی دیگر گفت:

"کلاهم رو بگیر."

"جورابهای پشمی ام رو بگیر."

"چکمه هایم رو بگیر."

"شال گردنم رو بگیر."

خیلی زود دخترک برای رفتن آماده شد. او برای دوستانش دست تکان داد و به سمت قله کوه و قصر یخی جادوگر براه افتاد.

دور و دورتر رفت.به سمت ارتفاعات قله بالا می رفت و اصلا به استراحت نمی اندیشید. بعد از مدتی تلالوی یخ های بالای قله را مشاهده کرد.

ناگهان پسران توفان زمستانی که خواب بودند،بیدار شدند و دخترک را در بین برفهای بالای قله مشاهده کردند و به شدت عصبانی شدند.

 توفان های خشمگین گفتند:

" چه کسی جرأت کرده که به منطقه ما تجاوز کنه؟"

و فریاد زدند:

" بگذار نشانش دهیم که توفان زمستانی یعنی چه؟"

"بگذار آنقدر با شدت بوزیم تا نتواند هیچ جایی را ببیند و راهش را گم کند."

و بادهای شدید چرخ زنان و با شدت بر دخترک می وزیدند.

اما دخترک کتش را دور خود پیچید  و با شجاعت به جلو می رفت.

توفانهای زمستانی  خیلی خسته شدند و یکی بعد از دیگری از نای و نفس افتادند.

یکی از بادها گفت:

" چه دخترک مقاومی است؟"

دیگری گفت:

" همه ما خسته شدیم،ولی او اصلا خسته نشده است."

" هیچ بنی بشری از ما قوی تر نیست.این دخترک ضعیف که جای خود دارد..... اگر ما نتوانیم جلوی او را بگیریم باید از خواهرمان ؛کولاک برف،کمک بگیریم."

در نتیجه آنها تصمیم گرفتند که از کولاک برف کمک بگیرند.

کولاک برف از شنیدن این اخبار خیلی عصبانی شد و گفت اون دخترک سزای عملش را خواهد پرداخت.

توفانهای زمستانی هم از ترس کولاک برف خودشان را پنهان کردند!

مسیر دخترک طولانی و بسیار ناهموار بود.اما دخترک بدون ترس و خستگی،توانست بر کولاک برف هم چیره شود و راهش را به سمت قله ادامه دهد.  

کولاک برف هم خسته شد و بر زمین افتاد.یکی از کولاک ها با خستگی گفت : باااااعث شششش...رمساریه!

کولاک های برف گفتند به مادرمان بگوییم که کمک مان کند.

کولاک های برف جیغ می زدند: " مادر!مادر!کمک مان کن!"

مادرشان، زن جادوگر یخی بود.او فورا آمد و گفت:

" من همه چیز را دیدم.حالا به من گوش کنید:

" وقتی شما نتوانستید کسی را با قدرت تان شکست دهید،تغییر رویه دهید.با او به نرمی رفتار کنید و از این طریق شکستش دهید."

یکی از کولاک های برف با طعنه پرسید:

" منظورت چیه؟ بوسش کنیم؟"

زن جادوگر یخی گفت:

" نه. هیچکدوم.با او به مهربان و با ادب رفتار کنید.اینطوری او متوجه نخواهد شد که یک عمل شیطانی در راه است."

در نتیجه کولاک های برف و بادهای زمستانی خاموش و آرام شدند.

زن جادوگر یخی به شکل یک زن زیبای جوان درآمد که جامه براقی پوشیده و موهای بلندی دارد و تاجی از جواهرات یخی بر سر دارد.

دخترک با خود اندیشید:

" من خواب می بینم یا این یک معجزه است.این زن زیبا ،چهره ای مانند مادر من دارد و دارد با صدای زیبایش برایم لالایی می خواند."

"هنوز هم صدای لالایی را می شنوم.بهتره کمی بنشینم و استراحت کنم."

باز دخترک ادامه داد:

" خیلی به قصر یخی نزدیکم.کمتر از یک ساعت راه باقی نمونده...به موقع به قصر خواهم رسید."

دخترک نشست و چشمانش را بست. زن جادوگر یخی با خوشحالی نیشخندی زد.

زن جادوگر یخی گفت:

"بخواب،دخترک.و برای همیشه بخواب!"

و زن جادوگر یخی،دخترک را روی تپه برفی رها کرد و به پایین آمد تا به بچه هایش بگوید که چطور دخترک را فریب داده.

دخترک در خواب با خوشحالی می خندید.اما رنگ صورتش لحظه به لحظه عوض می شد. گونه های صورتی رنگش،ابتدا قرمز و سپس آبی و بعد زرد مومی شدند.او داشت آهسته آهسته یخ می زد.

ناگهان چیزی برف را تکان داد. صدای جیغ و فریادی شنیده شد و سر لاغری از درون سوراخی در برف بیرون آمد.او یک موش کوچولوی سفید بود.چشمان براقش بر چهره دخترک انداخته شده بود.

موش گفت:

" کسی در خطر است."

و به سمت چند سوراخ که در برف وجود داشت،رفت.چند موش از سوراخ هایشان بیرون آمدند.

آنها به سمت دخترک رفتند و پاهایش را با زبانشان ماساژ دادند.

اما موشها کوچک بودند و تلاش شان ناکافی بود.در نتیجه به سمت لانه خرگوش که در همان نزدیکی بود،رفتند و خبرش کردند.

از درون لانه های برفی سر چند خرگوش بیرون آمد و برای نجات دخترک به سمتش آمدند.

از زیر کاج های پوشیده از برف،چندین سنجاب بیرون آمد و اطراف دخترک با خزهای سفید و قهوه ای بدن موشها،خرگوشها و سنجاب ها پوشیده شد.

این موجودات کوچولو،بدن دخترک را با خز بدنشان گرم کردند.اونا خیلی خوشحال بودند،وقتی دیدند که گونه های دخترک مجددا صورتی می شود.

چند لحظه بعد دخترک چشمانش را گشود.

او از دوستان جدیدش خیلی متشکر بود و به آنها دلیل آمدنش به آنجا را گفت.

آنها همه به او گفتند : " ما با تو می آییم.ما هم از این زمستان سخت و طولانی خیلی آسیب دیده ایم."

آنها بهمراه دخترک به سمت قصر یخی براه افتادند.همگی بر درب قصر ضربه زدند،اما صدایی شنیده نشد.

موشها و خرگوشها و سنجاب ها با تعجب گفتند:

" برای پدر سرما چه اتفاقی افتاده است؟"

" بیایید در را باز کنیم.در قفل نیست."

آنها در سنگین قصر را باز کردند و دخترک به درون قصر رفت و بقیه هم بدنبالش وارد شدند.

یک راهروی درخشان یخی آنها را به یک تالار کریستالی برد. در آنجا و بر روی یک تخت مجلل حکاکی شده از یخ،پدر سرما بر روی تخت یخی اش و پوشیده در لباسهای قلاب دوزی نقره ایش خوابیده بود.

دو تا سنجاب بر روی دامن لباسش جهیدند و صورتش را با دم خزدارشان قلقلک دادند.

یک عطسه نیرومند همه شان را یخ زده کرد و شدیدا ترسیدند.اما پدر سرما چشمان آبی اش را گشود و خندید.او پرسید،اینجا چه می کنید؟

دخترک تمام ماجرا را برایش گفت.

پدر سرما پرسید:

"شما می گویید که من اینجا خوابیده ام و زمستان شریر تصمیم گرفته که جلوی آمدن بهار را بگیرد؟ همه جا را زمستان بگیرد؟"

او گفت:

" ننه سرما می خواسته بر روی زمین برای همیشه باقی بماند!اما من به او اجازه نمی دهم."

" از شما کوچولوها هم که مرا از خواب بیدار کردید ممنونم.من هم اکنون طبیعت را به حال عادی اش برمی گردانم ."

او در سوت نقره ایش دمید و در یک لحظه تمام افراد تحت امرش در تالار ظاهر شدند.او دستور داد که آنها بروند و زن جادوگر یخی را به نزدش بیاورند تا او را تا زمستان بعدی در بند کند.او همچنین گفت که ابرهای آسمان را دور کنند تا خورشید بتواند نورش را بر همه جا بتاباند و برفها را آب کند.

وقتی که درب بزرگ گشوده شد،خورشید نورافشانی می کرد و برفها نرم شده بودند.

راه برگشت خیلی راحت تر بود.دوستان همراه از هم جدا شدند،ولی قول دادند هر زمان که نیاز باشد دور هم جمع شوند.

همه افراد در روستای کوچک کوهستانی شادی کردند و دخترک شجاع روستای شان را استقبال کردند.

آنها با خوشحالی شاخه ای گل حسرت را که تازه روییده بود به دخترک تقدیم کردند.

بهار هم خیلی حوشحال بود،چرا که صدای آواز مردم و پرندگان را می شنید و رقص بچه ها را تماشا می کرد.

 

 

 

 

 

 

 

زمین خانه ما

 

زمین خانه ما

دو درخت به نام چینتو و پینتو

روزگاری در گوشه ای از دنیا جنگل بسیار زیبایی وجود داشت.در این جنگل دو درخت به نام چینتو و پینتو وجود داشت. چینتو و پینتو برادر بودند.آنها دوستان زیادی داشتند.خرگوش و خواهران و برادرانش،تعداد زیادی میمون،گروهی پرنده،یک خرس به نام بونکی و یک گرگ عاقل و پیر از جمله دوستان چینتو و پینتو بودند.

یک روز همه دوستان در کنار چینتو و پینتو نشسته بودند و صحبت می کردند.ناگهان پینتو یک چوب بر را دید که به آن سمت جنگل می آمد.

پینتو گفت:

هی !یک چوب بر به این سمت می آید.فرار کنید.فرار کنید!

چینتو هم که چوب بر را دیده بود؛به دوستانش گفت که از آنجا دور شوند.

اما هیچکدام از دوستان چینتو و پینتو از آنجا نرفتند.آنها گفتند:

" شما دو برادر به ما غذا می دهید،سرپناه مان هستید و ما زیر سایه شما استراحت می کنیم،هوای تمیزی برایمان ایجاد می کنید و ما آن را نفس می کشیم.چطور می توانیم در مقابل خطر شما را تنها بگذاریم و از اینجا برویم؟"

چینتو و پینتو خیلی خوشحال شدند و از آنها تشکر کردند.دو برادر به دوستانشان گفتند:

"خب،بیایید در پشت تنه ما پنهان شوید."

میمون ها و پرنده ها در لابلای برگهای دو درخت پنهان شدند و بقیه هم در پشت تنه آنها پنهان شدند.

مرد چوب بر خیلی سردرگم بود،زیرا درختان بلند زیادی را می دید که برای قطع کردن مناسب بودند.

چوب بر به محض دیدن چینتو و پینتو خیلی خوشحال شد،زیرا چینتو و پینتو درختان بلند و قطوری بودند.چوب بر لبخندی زد و در حالی که گوشش را می خاراند ،به دو درخت نگاهی انداخت و گفت:

"آماده قطع شدن باشید."

در این موقع گرگ عاقل و پیر،نقشه اش را به دیگر دوستانش گفت.وقتی که چوب بر به دو درخت نزدیکتر شد،میمونها روی او پریدند و سر و گوش چوب بر را می کشیدند.بعد پرنده ها با نوک شان،او را نوک می زدند.سپس خرگوشها در اطراف چوب بر شروع جهیدن کردند و بونکی هم شروع به غریدن کرد.

در حالی که آنها چوب بر را با این کارها مشغول کرده بودند گرگ پیر به خانه شیر رفت.گرگ پیر به شیر گفت که چه اتفاقی افتاده و از شیر خواست که کاری بکند.

شیر و گرگ به سمت جایی که چینتو و پینتو قرار داشتند،رفتند. شیر غرش بلندی کرد. چوب بر با شنیدن غرش شیر از ترس رنگش پرید و با سرعت از آنجا دور شد.

چینتو و پینتو از شیر و دیگر دوستان مهربانشان بابت این فداکاری تشکر کردند.

چوب بر وقتی به خانه اش برگشت با خود اندیشید که من نمی دانستم که درختان اینقدر برای زندگی حیوانات اهمیت دارند و به آنها غذا می دهند،سرپناهشان هستند،هوای جنگل را تمیز می کنند و خیلی فایده های دیگر دارند.پس من هم از این به بعد آنها را قطع نخواهم کرد.

 

حکایت  الاغ نادان

حکایت

الاغ نادان

نمک فروشی هر روز، برای رساندن نمک هایش به بازارآنها را بار الاغش می کرد.در مسیر راه ،الاغ باید از  روی نهر آبی عبور می کرد. یک روز در حین عبور از نهر،پای الاغ لغزید و الاغ و کیسه نمک بدرون آب افتادند.نمک در آب حل شد و وزن کیسه خیلی سبک شد.الاغ از این وضعیت خیلی خوشحال شد.

از آن به بعد،الاغ شروع به بکار بردن این حیله کرد.نمک فروش تصمیم گرفت که دلیل سبک شدن کیسه نمک را پیدا کند.بعد از اینکه او متوجه شد الاغ عمدا خودش را بدرون آب می اندازد تصمیم گرفت درسی به الاغ بدهد.

روز بعد نمک فروش یک کیسه پنبه بار الاغ کرد. الاغ که نمی دانست بارش عوض شده،وقتی که به نهر آب رسید،مجددا کلک قبلی خود را انجام داد ،به این امید که بارش سبک تر شود.

اما پنبه رطوبت گرفته خیلی سنگین شد و الاغ را خیلی اذیت می کرد.الاغ درسی گرفت.عاقبت کلک زدن را رها کرد و نمک فروش هم از این موضوع خیلی خوشحال بود.

نکته:

"شانس همواره طرف شما نیست."

داستان روباه زرنگ و بز ساده

قصه هایی برای لیانا:

روباه زرنگ و بز ساده

 

روزی روباهی در حال قدم زدن در جنگل بود که به داخل گودالی افتاد.قادر به بیرون آمدن از گودال نبود ومنتظر ماند تا شاید کمکی برسد.

بزی از آنجا عبور می کرد و روباه را دید.


 

 بز از روباه پرسید:

" چرا در گودال هستی؟"

 

روباه زیرک پاسخ داد:

" مگر تو خبر نداری؟ توی جنگل خشکسالی شده و من اینجا آمدم تا مطمئن باشم که آب گیرم می آید!"

 

بز گول خورد و حرف روباه را باور کرد و به داخل گودال پرید.

روباه به سرعت روی پشت بز پرید و با کمک شاخ های بز،خودش را به بالای گودال رساند.

 

روباه به فوریت از آنجا دور شد و بز هاج و واج در ته گودال باقی ماند و از فرار روباه خیلی تعجب کرد. 

 

 بز هنوز هم متوجه نشده بود که روباه او را گول زده است.

 

قصه هایی برای لیانا/الاغ و سگ کوچک

قصه هایی برای لیانا

الاغ و سگ کوچک

مردی یک سگ کوچک داشت.

 

و خیلی با سگش مهربان بود. او سرش را نوازش می کرد و سرش را روی زانوی خود می گذاشت و با او حرف می زد.

 

سپس لقمه های کوچکی از روی بشقاب غذایش به او می داد.

یک روز الاغ از پنجره نگاه کرد و صاحبخانه و سگش را دید.

الاغ گفت:

" چرا او مرا نوازش نمی کند؟

 

 

این منصفانه نیست.من سخت کار می کنم و سگ فقط دمش را تکان می دهد و واق واق می کند و روی زانوی صاحبش می پرد. این اصلا منصفانه نیست."

سپس الاغ به خودش گفت:

" اگر آنچه که سگ انجام می دهم ،من هم انجام دهم؛ممکن است مرا هم نوازش کند."

در نتیجه الاغ وارد اتاق شد


 

و با صدای بسیار بلندی،عرعر کرد. او دمش را با شدت جنباند ،بطوری که دمش به پارچ آبی که روی میز بود،برخورد کرد و آن را به زمین انداخت.بعد تلاش کرد که بر روی زانوی صاحبش بپرد.

 

مرد فکر کرد که الاغش دیوانه شده است و با صدای بلند فریاد زد:

" کمک ،کمک."

چند مرد با چماق هایی که در دست داشتند،به کمک آمدند. آنها الاغ را با چماق هایشان زدند و او را از اتاق بیرون کردند.

 

 

 و الاغ را به سمت مزرعه برگرداندند.

الاغ با خودش گفت:" من همان کارهایی را کردم که سگ می کرد. و آنها هنوز هم دارند او را نوازش می کنند و مرا با چماق هایشان کتک می زنند. این منصفانه نیست!!!.

قصه هایی برای لیانا؛زنبور عسل وزوزوو

قصه هایی برای لیانا

 

 زنبور عسل وزوزوو

 

وزوزوو دیگر زنبورهای عسل را دوست ندارد.چون دیگر زنبورهای عسل ،مسافرت های طولانی پرواز می کنند تا شهد گل پیدا کنند،ولی وزوزوو به جاهای دور پرواز نمی کند. آخه وزوزوو یک کم تنبل است.

 

در اینجا وزوزوو  شهد  یک نرگس زرد را می نوشد.

 

لاله ها شیرین هستند.

 

سنبل ها شیرین تر هستند.  

 

و یک گل دیگر

 

و سرفه

 

 

 

 وزوزوو تنبلی کرد و رفت روی یک گل نشست که بوی آن خوب نبود. حالا وزوزوو مرتب سرفه می کند. و می افتد داخل گل.

 

 و بقیه زنبورها می آیند و دوباره  وزوزوو را نجات می دهند.

شما فکر می کنید وزوزوو کی تنبلی رو کنار می گذارد؟

 

The Three Little Pigs

سه خوک فسقلی

 

Once upon a time there was an old mother pig who had three little pigs and not enough food to feed them. So when they were old enough, she sent them out into the world to seek their fortunes.

روزی روزگاری یک خوک مادر،سه تا بچه کوچک داشت ولی غذای کافی نداشت که به آنها بدهد.

وقتی که بچه خوک ها به اندازه کافی بزرگ شدند، مادرشان آنها را به بیرون فرستاد تا در دنیای بیرون ،بخت و اقبال خود را جستجو کنند.

 

The first little pig was very lazy. He didn't want to work at all and he built his house out of straw.

 

بچه خوک اول خیلی تنبل بود.او اصلا دوست نداشت که کار کند و خانه ای از پوشال و کاه ساخت.

 

The second little pig worked a little bit harder but he was somewhat lazy too and he built his house out of sticks.

 

بچه خوک دوم اندکی سخت تر کار می کرد،اما او هم قدری تنبل بود و خانه اش را از چوب های نازک ساخت.

 

Then, they sang and danced and played together the rest of the day.

سپس آن دو ،بقیه روز را آواز خواندند، رقصیدند و با هم بازی کردند.

 

The third little pig worked hard all day and built his house with bricks. It was a sturdy house complete with a fine fireplace and chimney. It looked like it could withstand the strongest winds.

بچه خوک سوم ،تمام روز را به سختی کار کرد و خانه ای از آجر برای خود ساخت.خانه اش کاملا محکم بود و یک اجاق و دودکش هم داشت. به نظر می رسید که خانه اش در مقابل قوی ترین بادها هم مقاومت داشته باشد.

 

The next day, a wolf happened to pass by the lane where the three little pigs lived; and he saw the straw house, and he smelled the pig inside.

روز بعد ،یک گرگ بطور تصادفی از مسیری که آن سه خوک در آنجا زندگی می کردند،می گذشت. گرگ خانه پوشالی را دید و بوی خوک درون خانه را هم متوجه شد.

 

He thought the pig would make a mighty fine meal and his mouth began to water.

گرگ فکر کرد که خوک یک شام خیلی خوب درست کرده و دهانش آب افتاد.

 

So he knocked on the door and said:    "Little pig! Little pig!

    Let me in! Let me in!"

 

در نتیجه در زد و گفت:(صداشو هم عوض کرد و شبیه مامان خوکها صحبت میکرد)

خوک کوچولو!

خوک کوچولو! اجازه بده بیام داخل! اجازه بده بیام داخل!

But the little pig saw the wolf's big paws through the keyhole, so he answered back:

  "No! No! No! 

Not by the hairs on my chinny chin chin!"

Not by the hairs on my chinny chin chin!"

اما خوک کوچولو،پنجه های بزرگ گرگ را از سوراخ کلید دید و پاسخ داد:

 

نه!نه!نه! با موهای روی صورت!

(میدونم کی هستی)

 

 

Then the wolf showed his teeth and said:

    "Then I'll huff

    and I'll puff

    and I'll blow your house down."

پس از آن،گرگ دندان هایش را نشان داد و گفت:

" حالا منم هوف میکشم و پف می کنم و خونه تو به باد میدم."

 

So he huffed and he puffed and he blew the house down! The wolf opened his jaws very wide and bit down as hard as he could, but the first little pig escaped and ran away to hide with the second little pig.

پس از این حرفها،گرگ هوف کرد و پف کرد و خونه خوک کوچولو رو خراب کرد!

 

گرگ دندوناشو باز کرد و خواست که یک گاز محکمی بگیرد،اما خوک کوچولو فرار کرد و رفت و در خانه بچه خوک دوم قایم شد.

 

The wolf continued down the lane and he passed by the second house made of sticks; and he saw the house, and he smelled the pigs inside, and his mouth began to water as he thought about the fine dinner they would make.

 

آقا گرگه به راهش ادامه داد تا به خونه ای رسید که با چوب های نازک ساخته شده بود.و دهانش از شامی که آنها درست می کردند،آب افتاد.

 

So he knocked on the door and said:

    "Little pigs! Little pigs!

    Let me in! Let me in!"

در زد و گفت:

" خوک کوچولوها! خوک کوچولوها! اجازه بدین بیام داخل! اجزه بدین بیام داخل!"

 

But the little pigs saw the wolf's pointy ears through the keyhole, so they answered back:

    "No! No! No!

    Not by the hairs on our chinny chin chin!"

اما بچه خوک ها،گوش های نوک تیز گرگ را از سوراخ کلید دیدند و پاسخ دادند:

" نه! نه! نه! نه با موهای روی صورت !"

 

So the wolf showed his teeth and said:

    "Then I'll huff

    and I'll puff

    and I'll blow your house down."

در نتیجه آقا گرگه دندوناشو نشون داد و گفت:

حالا هوف میکشم و پف می کنم و خونه تونو به باد میدم."

So he huffed and he puffed and he blew the house down!

و آقا گرگه هوف کرد و پف کرد و خونه رو خراب کرد.

 

The wolf was greedy and he tried to catch both pigs at once, but he was too greedy and got neither! His big jaws clamped down on nothing but air and the two little pigs scrambled away as fast as their little hooves would carry them.

آقا گرگه خیلی حریص و طماع بود و می خواست هر دو تا بچه خوک رو با هم بگیره.چون خیلی حریص بود،هیچکدوم شون رو نتونست بگیره.با دندونای گنده اش یک گاز گرفت ،اما دو تا خوک کوچولو با سرعتی که پنجه هاشون اجازه می داد، فرار کردند و آقا گرگه فقط هوا رو گاز گرفت.

 

The wolf chased them down the lane and he almost caught them. But they made it to the brick house and slammed the door closed before the wolf could catch them.

گرگ اونا رو تو مسیر تعقیب کرد و نزدیک بود که اونا رو بگیره. اما اونا به خونه آجری رسیدند و در خونه رو قبل از اینکه گرگ اونا رو بگیره، محکم بستند.

 

The three little pigs they were very frightened, they knew the wolf wanted to eat them. And that was very, very true.

سه بچه خوک خیلی ترسیده بودند،اونا می دونستند که گرگ میخواد اونا رو بخوره. و این احتمال خیلی خیلی درست بود.

The wolf hadn't eaten all day and he had worked up a large appetite chasing the pigs around and now he could smell all three of them inside and he knew that the three little pigs would make a lovely feast.

آقا گرگه تمام روز چیزی نخورده بود و اشتهای او با تعقیب خوک ها در آن اطراف، خیلی زیاد شده بود و حالا بوی اونا رو از داخل خانه، می تونست استنشاق کنه و می دونست که این سه بچه خوک یک ضیافت دلپذیری رو می تونند براش بوجود بیارند.

 

So the wolf knocked on the door and said:

    "Little pigs! Little pigs!

    Let me in! Let me in!"

 درنتیجه آقا گرگه در زد و گفت:

" خوک کوچولوها!

خوک کوچولوها!

اجازه بدین بیام داخل! اجازه بدین بیام داخل!"

But the little pigs saw the wolf's narrow eyes through the keyhole, so they answered back:

    "No! No! No!

    Not by the hairs on our chinny chin chin!"

اما بچه خوک ها چشم های تیز گرگ رو از درون سوراخ کلید دیدند و جواب دادند:

" نه! نه!  نه!

نه با اون موهای روی صورت!"

 

So the wolf showed his teeth and said:

    "Then I'll huff

    and I'll puff

    and I'll blow your house down."

 در نتیجه گرک دندوناشو نشون داد و گفت: "پس منم هوف می کنم و پف می کنم و خونه تونو به باد میدم."

 

Well! he huffed and he puffed. He puffed and he huffed. And he huffed, huffed, and he puffed, puffed; but he could not blow the house down.

خب! آقا گرگه هوف کرد و پف کرد. دوباره پف کرد و بازم پف کرد.او هوف کرد و پف کرد و دوباره هوف کرد و پف کرد؛اما نتونست خونه خراب کنه.

 

At last, he was so out of breath that he couldn't huff and he couldn't puff anymore. So he stopped to rest and thought a bit.

نهایتا،آقاگرگه اونقدر بی نفس شد که دیگه بیشتر از این نتونست پف کنه. در نتیجه این کارشو متوقف کرد و اندکی فکر کرد.

 

But this was too much. The wolf danced about with rage and swore he would come down the chimney and eat up the little pig for his supper.

اما این کار خیلی برای گرگ گران بود.گرگ با خشم چرخی زد و قسم خورد که باید از دودکش پایین بره و هر سه خوک رو برای شام بخوره.

 

 But while he was climbing on to the roof the little pig made up a blazing fire and put on a big pot full of water to boil.

اما در موقعی که گرگ از دیوار به بالای سقف می رفت،سه تا بچه خوک، یک آتش پرشعله درست کردند و یک دیگ بزرگ پر از آب جوش را روی اجاق قرار دادند.

Then, just as the wolf was coming down the chimney, the little piggy pulled off the lid, and plop! in fell the wolf into the scalding water.

پس از آن،همین که آقا گرگه پایین می آمد،بچه خوک کوچولو،درب دیگ رو برداشت و آقا گرگه تلپ افتاد توی دیگ پر از آب جوش

!

 

So the little piggy put on the cover again, boiled the wolf up, and the three little pigs ate him for supper.

فورا خوک کوچولو در دیگ را سر جاش گذاشت و آقا گرگه توی دیگ آب جوش،پخت.و سه تا خوک کوچولوها اونو برای شام خوردند!!

 

داستان کلاغ مکار و بلدرچین خنگ

قصه هایی برای لیانا

داستان کلاغ مکار و بلدرچین خنگ

روزگاری در یک روز جشن مخصوص پادشاه پرندگان،تمام پرندگان به سفر کنار دریا رفتند.

در کنار بقیه پرندگان،یک کلاغ و یک بلدرچین هم بودند که دوستان قدیمی همدیگر بودند.در مسیر،این دو، گاوی را دیدند که دیگچه پر از شیر دلمه بسته ای روی سرش بود و در مسیر آنها حرکت می کرد.

کلاغ نابکار،بدلیل سرشت خود بدنبال او رفت و منقارش را در درون دیگچه قرار داد و شیر را خورد.

بعد از خوردن شیر،کلاغ ترسید و فورا از آنجا دور شد.بلدرچین تنبل گیر افتاد و به جرم خوردن شیرهای درون دیگچه کشته شد.

بلدرچین باید می دانست که خردمندترین چیز آن است که از همراهی با شر، باید خودداری نمود والا مواجه با مصیبت و بلا خواهیم شد.

چه کسی به گربه زنگ می بندد؟

چه کسی به گربه زنگ می بندد؟

 

 

یک گروه از موشها ،شبی دور هم جمع شدند تا در مورد مشکلی که توسط گربه؛دشمن همیشگی آنها ؛بوجود آمده بود،صحبت کنند.

ایده های زیادی مطرح شد ،اما هیچکدام از آنها برای تنبیه کرده گربه ،کافی به نظر نمی رسیدند.

سپس یک موش جوان پیشنهاد کرد که آنها باید یک زنگ به گردن گربه آویزان کنند تا موشها از نزدیک شده گربه آگاه شوند و از حمله این گربه ناقلا فرار کنند.

به همین خاطر،موش پیر و دانا گفت: " این خیلی خوب است.اما چه کسی زنگ را به گردن گربه آویران می کند؟"

قصه هایی برای لیانا:  گرگ برای بره باهوش فلوت می نوازد

قصه هایی برای لیانا:

گرگ برای بره باهوش فلوت می نوازد

 

یک گرگ،بره ای را ربود.

بره گفت:

" می دانم که تو می خواهی مرا بخوری،اما قبل از اینکه مرا بخوری،دوست دارم که فلوت نوازی تو را بشنوم.من شنیده ام که تو از همه بهتر فلوت می زنی،حتی از خود چوپان."

گرگ از شنیدن این حرف ها،خیلی خوشش آمد. رفت و فلوتش را آورد و شروع به نواختن کرد.

 

وقتی که گرگ یک بار نواخت،بره اصرار کرد که دوباره بنوازد.

 

 

 

و گرگ مجددا شروع به نواختن فلوت کرد.

چوپان و سگ هایش صدای فلوت زدن گرگ را شنیدند و با سرعت به آن سمت آمدند.

 به گرگ حمله کردند و بره توانست به سمت گله فرار کند.

قصه هایی برای لیانا:زنبور عسل وزوزوو

قصه هایی برای لیانا:

زنبور عسل وزوزوو

 

 

 

وزوزوو دیگر زنبورهای عسل را دوست ندارد.دیگر زنبورهای عسل ،مسافرت های طولانی انجام می دهند تا شهد گل پیدا کنند.

 

در اینجا وزوزوو  شهد  یک نرگس زرد را می نوشد.

 

  

لاله ها شیرین هستند. 

 

سنبل ها شیرین تر هستند.  

 

 

 

 

 و یک گل دیگر    

 

 

 

 

 

 و سرفه

 

 

 

 

 و دوباره نجات می یابد.

قصه هایی برای لیانا:  نتیجه کار خوب

قصه هایی برای لیانا

نتیجه کار خوب

روزی مورچه ها سرگرم پیدا کردن غذا در کناره جویبار بودند که یکی از آنها خیلی به آب نزدیک شد و ناگهان به داخل آب غلتید.

مورچه در حالی که در آب غوطه ور بود،با صدای ضعیف خود فریاد زد:

" کمک ،کمک . "

دیگر مورچه ها در کناره آب جمع شدند. اما چه کاری می توانستند بکنند.

درست در همین موقع یک کبوتر،پروازکنان از آنجا عبور می کرد . به سرعت به سمت درختان شیرجه زد،شاخه باریکی را کند و آن را در نزدیکی مورچه،روی آب انداخت.

مورچه ،با زحمت از شاخه بالا رفت و نجات یافت.

چند روز بعد،یک شکارچی پرنده،برای به دام انداختن کبوتر آمد.او دام خود را پهن کرده بود و منتظر به دام انداختن کبوتر بود.

اما مورچه ها فهمیدند که او چه می خواهد بکند. آنها تصمیم گرفتند که کبوتر را که دوستشان بود،نجات دهند.

آنها به صورت دسته ای از لانه شان بیرون آمدند و به سمت شکارچی حرکت کردند و دسته جمعی به او حمله کردند و شروع به نیش زدن و گاز گرفتن شکارچی کردند.

شکارچی،دامش را به درون آب انداخت و با سرعت از آنجا فرار کرد.

قصه هایی برای لیانا : زاغ کله بزرگ

 قصه هایی برای لیانا

زاغ کله بزرگ

سر سیاه هر روز بلند می شد ، نوک خود را تیز می کرد و به اطراف نظری می انداخت و زاغی های دیگر را با دقت نگاه می کرد.

سر سیاه با خودش گفت:

" هیچکدام به اندازه من نیستند. واقعا که. من برای زاغی ها خیلی خوب هستم.من می توانم بروم و با کلاغها زندگی کنم. آنها هم پرهای براق سیاهی مانند من دارند و  به خوبی به من خوش آمد خواهند گفت."

در نتیجه او عازم رفتن شد،اما یک خرده ،مطابق انتظارش نبود.کلاغها نمی دانستند که او کیست،اما آنها مطمئن بودند که او ، از آنها نیست.

در نتیجه او را وادار کردند که کارهای سخت و طاقت فرسایی انجام دهد.

آنها می گفتند:

" طفره نرو،برو و آن کار را انجام بده،سریع باش،چرا اینقدر تنبلی می کنی،زودتر،تندتر و...."

سرسیاه بیشتر و بیشتر مریض و خسته شده بود.نهایتا تصمیم گرفت که آنجا را ترک کند و نزد زاغی ها برگردد.

سرسیاه با خودش اندیشید:

" نهایتا آنها خواهند فهمید که من خیلی بزرگ و مهم هستم."

اما او اشتباه می کرد.

وقتی که پرسیاه به نزد زاغی ها رفت،آنها به او گفتند:

" اگر تو به اندازه کافی برای کلاغها خوب نبوده ای،مطمئنا برای ما هم خوب نیستی."

در نتیجه سرسیاه تصمیم گرفت که از آنجا هم برود و از آن روز به بعد تنها زندگی می کرد.

قصه هایی برای لیانا: زاغی گرسنه

قصه هایی برای لیانا

زاغی گرسنه

پرسیاه،یک زاغچه بود که انجیرهای رسیده و آبدار را خیلی دوست داشت.به محض اینکه یک باغ انجیر می دید که هنوز انجیرهایش کوچک،سبز و سفت بودند،می آمد و یک ایده داشت:

پرسیاه می گفت:

" من پای این انجیرها می نشینم ،تا زمانی که آنها برسند.آن موقع می توانم به محض رسیدن انجیرها،آنها را بخورم."

 در نتیجه او روی شاخه بلندی می نشست و منتظر می ماند.در ابتدای هر بامداد،او به انجیرها نگاه می کرد،اما آنها هنوز سبز بودند.

روز پس از روز می گذشت و زاغچه لاغر و لاغرتر می شد.نهایتا آنقدر لاغر می شد که از روی شاخه به زمین می افتاد.بزودی پس از اینکه رنگ انجیرها به قهوه ای تغییر می کرد،دیگر پرنده ها هم می رسیدند،اما پرسیاه آنقدر ضعیف شده بود که نمی توانست پرواز کند و به دیگر پرنده ملحق شود.

قصه هایی بررای لیانا:لاک پشتی که آرزو داشت پرواز کند.

قصه هایی برای لیانا

لاک پشتی که آرزو داشت پرواز کند.

توبی ،لاک پشتی بود که از اینکه خانه خود را روی پشتش می کشید،و با آن به اینور و آن ور می رفت،خسته شده بود.او نمی توانست پرواز را یاد بگیرد و با ناراحتی می گفت:

" این لاک من خیلی سنگین است. اگر می توانستم پرواز کنم،کارم راحت تر می شد."

یک روز به بالای صخره ای رفت و به پایین پرید،تا پرواز یاد بگیرد.و با پشت به زمین افتاد.

با خودش گفت:

" دردسر." و شروع به تقلا کردن نمود تا برگردد. و با خودش گفت:

" ادی،عقاب باید به من بیاموزد که چگونه پرواز کردن را یاد بگیرم."

پنج روز بعد ،توبی نزدیک لانه عقاب رسید و به او گفت که چه می خواهد.

عقاب گفت:

" خنده دار است،این کار غیرممکنه. موجودات قلنبه ای مثل تو،نمی توانند پرواز کنند."

اما توبی تلاش خود را برای اینکه پرهای ادی را داشته باشد،ادامه داد و از ادی  خواهش می کرد که او را آموزش دهد.در نهایت،ادی او را قاپید و به اوج آسمان برد.

ادی به توبی گفت:

" خب آیا می خواهی پرواز کنی؟" و اجازه داد که بپرد.

توبی پاهایش را با سرعت به هم زد و با سرعت به سمت پایین شیرجه زد و با شدت به صخره ها برخورد کرد.

و این آخرین باری بود که لاک پشت پرواز می کرد.

قصه هایی برای لیانا:درد را چگونه متوقف کنیم.

قصه هایی برای لیانا

 

درد را چگونه متوقف کنیم.

یک روز ،چند مار تصمیم گرفتند که به پیک نیک بروند.آنها با خودشان کرم کیک،مربای میوه،و لیموناد بردند.آنها نمی دانستند که زنبورها هم پیک نیک را دوست دارند و همین که شروع به خوردن کردند،زنبورها آمدند و شروع به وزوز کردن در اطراف مارها کردند.

مار جوانتر داشت یک کرم کیک را قورت می داد که یکی از زنبورها،سرش را نیش زد.مار یک اویی کرد و زنبور مجددا سر او را نیش زد.

مار با ناراحتی و عصبانیت گفت:

" زنبور بد آزاررسان."

و گفت من باید این زنبور را بکشم. و در همین موقع دید که یک اسب با کالسکه به سمت پایین جاده می آمدند.

زنبور همچنان روی سر مار بود.از شدت درد،مار به آن سمت خزید و سرش را زیر چرخ کالسکه گذاشت.

زنبور بلافاصله زیر چرخ کالسکه له شد و سر مار کم عقل هم زیر چرخ کالسکه له گردید.

عاقبت کم فکری و عصبانیت!!!

قصه هایی برای لیانا: بهترین پسر

قصه هایی برای لیانا

بهترین پسر

روزگاری در هندوستان،سه پسر زندگی می کردند.

اولی نامش سونو بود که خیلی تنبل بود.پسر دوم نامش رامو بود و کاملا نادان بود،در حالی که سومین پسر نامش رانو بود و بسیار شجاع، باهوش، مهربان، درستکار و سخت کوش بود.

یک روز شاه اعلام کرد که می خواهد پسری را به فرزندی قبول کند.

او می خواست پسری را به فرزندی قبول کند که شجاع،باهوش و درستکار باشد.

در نتیجه او تصمیم گرفت که سه امتحان انجام دهد.

در اولین امتحان او مقداری بذر به افراد می داد که باید به بذرها آب می دادند وآنها را پرورش می دادند. کسی که زیباترین گلها را داشت،موفق می شد.

امتحان دوم این بود که باید از یک جنگل تاریک وحشتناک که با قارچ های لغزنده پوشیده شده بود،عبور کنند.

امتحان سوم این بود که باید به سوالی پاسخ می دادند:،سوال این بود:" یک گوسفند چقدر پشم دارد؟"

در امتحان اول رانو ،گیاهان را آبیاری کرد،اما سبز نشدند.

اما او سخت کار کرد.

وقتی که شاه همه را فراخواند،رانو،با گلدان خالی آمد،در حالی که گلدان دیگر پسران با گلهای زیبا،پر بود.

اما شاه گلدان هیچکدام از پسران را دوست نداشت،تا اینکه رانو گلدان خود را آورد.

شاه اعلام کرد که در دور اول مسابقه،کریش،رانو،سارینا،ریتا،لیزا، و ریتو برنده شده اند،و گفت: زیرا من به همه شما بذرهای پخته شده داده بودم و آنها سبز نمی شدند.در حالی که که بذور سبز نمی شده اند،شما انواع بذور دیگری را خریده اید ؛ولی این افراد درستکار بوده اند و سخت کار کرده اند.

اکنون شجاع ترین افراد تعیین می شدند.

رانو خیلی شجاع بود و براحتی امتحان را گذراند.

شاه اعلام کرد کسانی که امتحان دوم را گذرانده اند عبارتند از : لیزا،رانو،کریش و سارینا.

در امتحان بعدی،رانو پاسخ سوال را این گونه داد:

" به اندازه ستارگانی که در آسمان وجود دارد،پشم در گوسفند هم هست."  و رانو امتحان را قبول شد.

حالا او به عنوان پسر شاه انتخاب شد.

داستان کوتاه:مورچه و قمری

قصه هایی برای لیانا

مورچه و قمری


در یک روز گرم،یک مورچه در جستجوی آب بود.پس از مقداری راه رفتن،به یک چشمه رسید. با رسیدن به چشمه،او مجبور بود که از یک شاخه باریک علف بالا برود.در حالی که به بالای علف می رفت،سر خورد و به داخل آب افتاد.


اگر که یک قمری که روی درخت بود او را نمی دید،غرق می شد.قمری با دیدن مورچه که به مشکل برخورد کرده بود،به فوریت یک برگ از درخت را چید و آن را در نزدیک مورچه که در حال تقلا بود، روی آب انداخت.
مورچه به سمت برگ حرکت کرد و روی آن رفت.


بزودی برگ به سمت زمین خشک رانده شد و مورچه از روی آن بیرون پرید.
او در نهایت نجات یافته بود.
درست در همین زمان ،یک شکارچی می خواست دام خود را روی قمری بیندازد،به این امید که او را به دام اندازد.
مورچه حدس زد که شکارچی چه کاری می خواهد انجام دهد،و فورا پاشنه پای او را گاز گرفت. با احساس درد،شکارچی،تورش را انداخت.


قمری فورا پرواز کرد و نجات یافت.

داستان کوتاه:قبل از شیرجه زدن،نگاه کن.

قصه هایی برای لیانا
قبل از شیرجه زدن،نگاه کن.
روز گرم و خشکی بود و کلاغ بی نوا،نیاز زیادی به آب خوردن داشت.به هر جا که نگاه می کرد،فقط زمین خشک و سنگی را می دید. او در ارتفاع پایین پرواز می کرد و امیدوار بود که حداقل گودال آبی ببیند تا بتواند تشنگی خود را فرو بنشاند.

او به سرعت بر روی یک کلبه روستایی پایین آمد و یک دریاچه آبی را در وسط کلبه مشاهده کرد! بدون فکر کردن،بطور مستقیم به وسط آب شیرجه زد و آنچنان به دیوار خورد که منقارش کج شد.
آنچه که کلاغ دیده بود،یک نقاشی روی دیوار بود.
بعد از اینکه روی دیوار نشست و نور ستارگان در چشمهایش تابید،احساس کرد که چقدر سبک مغز و ابله بوده است که یک نقاشی را استخر آب دیده است.

داستان کوتاه: حشرات جدید بدتر از حشرات قدیمی هستند.

قصه هایی برای لیانا

حشرات جدید بدتر از حشرات قدیمی هستند.


رودی،روباهی که در جنگل زندگی می کرد،یک روز در حال دویدن و جهش کردن از روی صخره های یک رودخانه بود که سر خورد و توی گودال باریکی افتاد.
با وجود تقلای زیاد او نتوانست از آنجا آزاد شود.بدتر از این،یک دسته ای از حشرات آمدند و شروع به نیش زدنش کردند.


لاکی که یک لاک پشت بود و در همان نزدیکی ها زندگی می کرد ،آرام آرام از آنجا می گذشت که رودی را دید.
لاک پشت مهربان که این وضع را دید،آمد و حشرات را که رودی را نیش می زدند،خورد یا فراری داد.


رودی با دلتنگی گفت:
"نه، بیشتر خود را به دردسر نینداز."


لاکی با تعجب پرسید:
" چرا که نه."
رودی گفت:
" زیرا این حشره ها چندین بار مرا نیش زده اند و حالا دیگر خسته شده اند.اگر تو آنها را بخوری،تعداد زیاد دیگری می آیند و شروع به نیش زدن من خواهند کرد ! "

داستان کوتاه: در مسیر خورشید

قصه  هایی برای لیانا

در مسیر خورشید

 

او راه های زیادی را طی کرده بود و خیلی خسته بود.شبیه یک رویا و خیال به نظر می رسید،وقتی که او از خواب در مزرعه برخاست و به دیوارها نگاهی انداخت و باغ و گلها و بچه هایی را که در آنجا بازی می کردند،را مشاهده کرد.

او به راه طولانی پشت سرش ،در جنگل تاریک و تپه های لم یزرع نگاهی انداخت.این دنیایی بود که به او تعلق داشت.

او به باغ پشت سرش که در آن خانه ای بزرگ و دارای پرچین ها وجود داشت و شیبی که به سمت چمن های صاف ختم می شد، نگاهی انداخت. این دنیایی بود که به بچه ها تعلق داشت.

بچه بزرگتر گفت:

" پسر بیچاره! من چیزی برای خوردن تو پیدا می کنم."

باغبان پرسید:

" اما تو از کجا می آیی؟"

بچه جواب داد:

"ما نمی دانیم."

یکی از بچه ها گفت:

"اما او خیلی گرسنه است و مادر می گوید که ما به او مقداری غذا خواهیم داد."

بچه کوچکتر گفت:

" من مقداری شیر به او خواهم داد." او در یک دستش یک آبخوری داشت و در دست دیگرش یک گاری شکسته را می کشید.

باغبان پرسید:

" اما او چه می گوید؟"

بچه کوچک گفت:

" ما نمی دانیم،اما او خیلی تشنه است و مادر می گوید ما باید به او مقداری شیر بدهیم."

باغبان پرسید:

" او کجا می رود؟ "

بچه ها گفتند:

" ما نمی دانیم،اما او خیلی خسته است."

وقتی که پسرک خوب استراحت کرد،گفت:

" ما نباید بیشتر از این توقف کنیم." و برگشت تا به راهش ادامه دهد.

بچه ها پرسیدند:

" چه کاری می خواهید انجام دهید؟ "

پسرک جواب داد:

" من یکی از اعضای گروه هستم که باید کمک کنم که دور دنیا را برویم."

بچه ها پرسیدند:

" چرا ما کمک نکنیم؟" ،" شما مسافرید؟" ،" چقدر می خواهید سفر کنید؟"

پسرک جواب داد:

" تو یک مسیر طولانی،ادامه می دهیم تا خورشید را لمس کنیم."

بچه ها وحشت زده گفتند:

" آیا واقعا خورشید را لمس خواهید کرد؟"

پسرک با ناراحتی گفت:

" احتمالا من خیلی خسته خواهم شد تا به آنجا برسم." و اضافه کرد:

" شاید در خواب به خورشید برسم."

اما بچه ها این جمله را نشنیدند،زیرا خیلی دور شده بود.

باغبان از بچه ها پرسید:

" چرا شما با او صحبت کردید؟ او فقط یک بچه کارگر است."

بچه ها با فروتنی گفتند:

" ما هیچ کاری نکردیم!از لطف او بود که ما را متوجه کرد."

باغبان با ناراحتی گفت:

" خب،چرا مابین شما و او اینقدر تفاوت وجود دارد؟"

آنها از روی کنجکاوی پرسیدند:

"فقط یک دیوار هست،چه کسی این را ایجاد کرده است؟ چرا،خانه ساز این را ایجاد کرده است.،و چه کسی آن را از بین خواهد برد؟"

مرد عبوسانه گفت:

" من هیچ چیز را خراب نخواهم کرد،زمان این کار را خواهد کرد."

و بچه ها برگشتند و مشغول بازی خود شدند،آنها به سمت نور نگاه کردند ،که پسرک را به سفر می برد.

بچه ها گفتند:

" شاید یک روز ما هم بتوانیم به این سفر برویم."

قصه هایی برای لیانا:مورچه و قمری

قصه هایی برای لیانا

مورچه و قمری

در یک روز گرم،یک مورچه در جستجوی آب بود.پس از مقداری راه رفتن،به یک چشمه رسید. با رسیدن به چشمه،او مجبور بود که از یک شاخه باریک علف بالا برود.در حالی که به بالای علف می رفت،سر خورد و به داخل آب افتاد.

اگر که یک قمری که روی درخت بود او را نمی دید،غرق می شد.قمری با دیدن مورچه که به مشکل برخورد کرده بود،به فوریت یک برگ از درخت را چید و آن را در نزدیک مورچه که در حال تقلا بود، روی آب انداخت.

مورچه به سمت برگ حرکت کرد و روی آن رفت.

بزودی برگ به سمت زمین خشک رانده شد و مورچه از روی آن بیرون پرید.

او در نهایت نجات یافته بود.

درست در همین زمان ،یک شکارچی می خواست دام خود را روی قمری بیندازد،به این امید که او را به دام اندازد.

مورچه حدس زد که شکارچی چه کاری می خواهد انجام دهد،و فورا پاشنه پای او را گاز گرفت. با احساس درد،شکارچی،تورش را انداخت.

قمری فورا پرواز کرد و نجات یافت.