یک افسانه بلغاری
دخترک و زمستان شریر
(یک افسانه بلغاری)
در یک سالی،ننه سرما تصمیم گرفت که از آمدن بهار جلوگیری کند و سال فقط یک فصل زمستان داشته باشد. او خورشید را در پشت ابرها پنهان کرد و بارش برف سنگینی را باعث شد.
یک روز صبح در یک روستای کوچک کوهستانی وقتی مردم از خواب برخاستند،دیدند که خانه هایشان در زیر برف پوشیده شده و تا سقف خانه ها ،برف بالا آمده است.آنها شروع به کندن تونل هایی کردند تا خانه شان را به خانه همسایه وصل کنند تا بدین وسیله دور هم بنشینند و برای این وضعیت پیش آمده، تصمیم گیری کنند.
نهایتا آنها تصمیم گرفتند که بهترین کار این است که فردی را به بالاترین قله کوه که در آنجا یک جادوگر خوب در قصر یخی خود زندگی می کرد،بفرستند و از او کمک بخواهند.
اما هیچکس در چنین آب و هوایی آمادگی سفر در این مسیر سخت را نداشت.
ناگهان مرد پیری گفت:
" من آماده رفتنم.فقط می ترسم که چون خیلی پیر هستم،بموقع به قله کوه که قصر جادوگر آنجاست،نرسم.اگر یک جوان بیست ساله پیدا شود که ..."
ناگهان نوه اش که دخترک جوانی بود،و از چند سال پیش که پدر و مادر دخترک فوت کرده بودند با پدربزرگش زندگی می کرد،گفت:
" پدربزرگ نگران نباش،من می روم."
همسایه ها با دلسوزی گفتند:
" تو نه.تو خیلی جوانی و برای چنین کار سختی،خیلی کم تجربه ای."
"تو حتی یک کت گرم هم نداری."
"کلاه نداری."
" تو حتی شال گردن هم نداری."
"تو دستکش پشمی هم نداری!"
دخترک گفت:
" من نمی ترسم.پاهایم قوی هستند و من مانند گوسفندان کوهستان سریع هستم."
همسایه ها:
" ولی تو در اون بالا که سرپناهی نیست،از سرما یخ خواهی زد."
دخترک با اطمینان گفت:
" یخ نخواهم زد.من یک قلب کوچک گرم دارم که پر از عشق به تک تک شماهاست.قلبم مرا از یخ زدن نجات خواهد داد."
پدربزرگ گفت:
" دخترکم!برو.من اون قلب مهربانت رو می شناسم و بهش اعتماد دارم."
بچه های اون روستای کوهستانی،دستکش،کلاه و لباسهای گرم شان را به دخترک که دوست خوبشان بود، دادند.
یکی از دختران گفت:
"کتم را بگیر."
دیگری گفت:
" دستکش های من گرمند.آنها رو بگیر."
یکی دیگر گفت:
"کلاهم رو بگیر."
"جورابهای پشمی ام رو بگیر."
"چکمه هایم رو بگیر."
"شال گردنم رو بگیر."
خیلی زود دخترک برای رفتن آماده شد. او برای دوستانش دست تکان داد و به سمت قله کوه و قصر یخی جادوگر براه افتاد.
دور و دورتر رفت.به سمت ارتفاعات قله بالا می رفت و اصلا به استراحت نمی اندیشید. بعد از مدتی تلالوی یخ های بالای قله را مشاهده کرد.
ناگهان پسران توفان زمستانی که خواب بودند،بیدار شدند و دخترک را در بین برفهای بالای قله مشاهده کردند و به شدت عصبانی شدند.
توفان های خشمگین گفتند:
" چه کسی جرأت کرده که به منطقه ما تجاوز کنه؟"
و فریاد زدند:
" بگذار نشانش دهیم که توفان زمستانی یعنی چه؟"
"بگذار آنقدر با شدت بوزیم تا نتواند هیچ جایی را ببیند و راهش را گم کند."
و بادهای شدید چرخ زنان و با شدت بر دخترک می وزیدند.
اما دخترک کتش را دور خود پیچید و با شجاعت به جلو می رفت.
توفانهای زمستانی خیلی خسته شدند و یکی بعد از دیگری از نای و نفس افتادند.
یکی از بادها گفت:
" چه دخترک مقاومی است؟"
دیگری گفت:
" همه ما خسته شدیم،ولی او اصلا خسته نشده است."
" هیچ بنی بشری از ما قوی تر نیست.این دخترک ضعیف که جای خود دارد..... اگر ما نتوانیم جلوی او را بگیریم باید از خواهرمان ؛کولاک برف،کمک بگیریم."
در نتیجه آنها تصمیم گرفتند که از کولاک برف کمک بگیرند.
کولاک برف از شنیدن این اخبار خیلی عصبانی شد و گفت اون دخترک سزای عملش را خواهد پرداخت.
توفانهای زمستانی هم از ترس کولاک برف خودشان را پنهان کردند!
مسیر دخترک طولانی و بسیار ناهموار بود.اما دخترک بدون ترس و خستگی،توانست بر کولاک برف هم چیره شود و راهش را به سمت قله ادامه دهد.
کولاک برف هم خسته شد و بر زمین افتاد.یکی از کولاک ها با خستگی گفت : باااااعث شششش...رمساریه!
کولاک های برف گفتند به مادرمان بگوییم که کمک مان کند.
کولاک های برف جیغ می زدند: " مادر!مادر!کمک مان کن!"
مادرشان، زن جادوگر یخی بود.او فورا آمد و گفت:
" من همه چیز را دیدم.حالا به من گوش کنید:
" وقتی شما نتوانستید کسی را با قدرت تان شکست دهید،تغییر رویه دهید.با او به نرمی رفتار کنید و از این طریق شکستش دهید."
یکی از کولاک های برف با طعنه پرسید:
" منظورت چیه؟ بوسش کنیم؟"
زن جادوگر یخی گفت:
" نه. هیچکدوم.با او به مهربان و با ادب رفتار کنید.اینطوری او متوجه نخواهد شد که یک عمل شیطانی در راه است."
در نتیجه کولاک های برف و بادهای زمستانی خاموش و آرام شدند.
زن جادوگر یخی به شکل یک زن زیبای جوان درآمد که جامه براقی پوشیده و موهای بلندی دارد و تاجی از جواهرات یخی بر سر دارد.
دخترک با خود اندیشید:
" من خواب می بینم یا این یک معجزه است.این زن زیبا ،چهره ای مانند مادر من دارد و دارد با صدای زیبایش برایم لالایی می خواند."
"هنوز هم صدای لالایی را می شنوم.بهتره کمی بنشینم و استراحت کنم."
باز دخترک ادامه داد:
" خیلی به قصر یخی نزدیکم.کمتر از یک ساعت راه باقی نمونده...به موقع به قصر خواهم رسید."
دخترک نشست و چشمانش را بست. زن جادوگر یخی با خوشحالی نیشخندی زد.
زن جادوگر یخی گفت:
"بخواب،دخترک.و برای همیشه بخواب!"
و زن جادوگر یخی،دخترک را روی تپه برفی رها کرد و به پایین آمد تا به بچه هایش بگوید که چطور دخترک را فریب داده.
دخترک در خواب با خوشحالی می خندید.اما رنگ صورتش لحظه به لحظه عوض می شد. گونه های صورتی رنگش،ابتدا قرمز و سپس آبی و بعد زرد مومی شدند.او داشت آهسته آهسته یخ می زد.
ناگهان چیزی برف را تکان داد. صدای جیغ و فریادی شنیده شد و سر لاغری از درون سوراخی در برف بیرون آمد.او یک موش کوچولوی سفید بود.چشمان براقش بر چهره دخترک انداخته شده بود.
موش گفت:
" کسی در خطر است."
و به سمت چند سوراخ که در برف وجود داشت،رفت.چند موش از سوراخ هایشان بیرون آمدند.
آنها به سمت دخترک رفتند و پاهایش را با زبانشان ماساژ دادند.
اما موشها کوچک بودند و تلاش شان ناکافی بود.در نتیجه به سمت لانه خرگوش که در همان نزدیکی بود،رفتند و خبرش کردند.
از درون لانه های برفی سر چند خرگوش بیرون آمد و برای نجات دخترک به سمتش آمدند.
از زیر کاج های پوشیده از برف،چندین سنجاب بیرون آمد و اطراف دخترک با خزهای سفید و قهوه ای بدن موشها،خرگوشها و سنجاب ها پوشیده شد.
این موجودات کوچولو،بدن دخترک را با خز بدنشان گرم کردند.اونا خیلی خوشحال بودند،وقتی دیدند که گونه های دخترک مجددا صورتی می شود.
چند لحظه بعد دخترک چشمانش را گشود.
او از دوستان جدیدش خیلی متشکر بود و به آنها دلیل آمدنش به آنجا را گفت.
آنها همه به او گفتند : " ما با تو می آییم.ما هم از این زمستان سخت و طولانی خیلی آسیب دیده ایم."
آنها بهمراه دخترک به سمت قصر یخی براه افتادند.همگی بر درب قصر ضربه زدند،اما صدایی شنیده نشد.
موشها و خرگوشها و سنجاب ها با تعجب گفتند:
" برای پدر سرما چه اتفاقی افتاده است؟"
" بیایید در را باز کنیم.در قفل نیست."
آنها در سنگین قصر را باز کردند و دخترک به درون قصر رفت و بقیه هم بدنبالش وارد شدند.
یک راهروی درخشان یخی آنها را به یک تالار کریستالی برد. در آنجا و بر روی یک تخت مجلل حکاکی شده از یخ،پدر سرما بر روی تخت یخی اش و پوشیده در لباسهای قلاب دوزی نقره ایش خوابیده بود.
دو تا سنجاب بر روی دامن لباسش جهیدند و صورتش را با دم خزدارشان قلقلک دادند.
یک عطسه نیرومند همه شان را یخ زده کرد و شدیدا ترسیدند.اما پدر سرما چشمان آبی اش را گشود و خندید.او پرسید،اینجا چه می کنید؟
دخترک تمام ماجرا را برایش گفت.
پدر سرما پرسید:
"شما می گویید که من اینجا خوابیده ام و زمستان شریر تصمیم گرفته که جلوی آمدن بهار را بگیرد؟ همه جا را زمستان بگیرد؟"
او گفت:
" ننه سرما می خواسته بر روی زمین برای همیشه باقی بماند!اما من به او اجازه نمی دهم."
" از شما کوچولوها هم که مرا از خواب بیدار کردید ممنونم.من هم اکنون طبیعت را به حال عادی اش برمی گردانم ."
او در سوت نقره ایش دمید و در یک لحظه تمام افراد تحت امرش در تالار ظاهر شدند.او دستور داد که آنها بروند و زن جادوگر یخی را به نزدش بیاورند تا او را تا زمستان بعدی در بند کند.او همچنین گفت که ابرهای آسمان را دور کنند تا خورشید بتواند نورش را بر همه جا بتاباند و برفها را آب کند.
وقتی که درب بزرگ گشوده شد،خورشید نورافشانی می کرد و برفها نرم شده بودند.
راه برگشت خیلی راحت تر بود.دوستان همراه از هم جدا شدند،ولی قول دادند هر زمان که نیاز باشد دور هم جمع شوند.
همه افراد در روستای کوچک کوهستانی شادی کردند و دخترک شجاع روستای شان را استقبال کردند.
آنها با خوشحالی شاخه ای گل حسرت را که تازه روییده بود به دخترک تقدیم کردند.
بهار هم خیلی حوشحال بود،چرا که صدای آواز مردم و پرندگان را می شنید و رقص بچه ها را تماشا می کرد.