یوسف بن علوی و ..

♟️یوسف بن علوی و ..

📘📘📘

تجربه اول:

در سال ۱۹۷۰ سلطان قابوس در عمان،اعلام می کند که از سیاست های ارتجاعی پدرش،فاصله خواهد گرفت و از گروه‌هایی که بدلیل سیاست های ارتجاعی سعید بن تیمور( پدر سلطان قابوس)با حکومت او مبارزه می کردند، خواست که از بین سه گزینه محاکمه و مجازات ،ترک کشور و همکاری برای نوسازی کشور یکی را برگزینند. یوسف بن علوی یکی دهها مبارزی بود که مسیر همکاری را انتخاب کرد و بعدا وزیرخارجه عمان شد.

عمان با این تجربه مسیر نوسازی و ثبات را توامان طی کرد.

تجربه دوم:

همایون صنعتی زاده کسی است که پیشنهاد سازمان مبارزه با بیسوادی را به دولت ایران می دهد.او با توجه به رابطه ی نزدیکی که با محمدرضا شاه داشته، هنگامی که تعدادی از رهبران جبهه ملی برای چندمین بار به زندان می افتتد، چند بار به زندان می رود .نصرت الله امینی تعریف کرده که روزی در بند زندان با بقیه دوستان نشسته بودیم که همایون صنعتی زاده آمد.با تعجب پرسیدیم که تو اینجا چه می کنی؟

در جوابم گفت می خواهم شما را با شاه آشتی دهم.شماها بیایید به کشور خدمت کنید و مذاکراتی انجام شد.

بعدا صنعتی زاده از دفتر مخصوص، وقت ملاقات از شاه را درخواست می کند.خودش گفته:

" روزی بود که شاه می خواست جاده هراز را که تازه تمام شده بود افتتاح کند.من به دربار رفتم.شاه با اسکورت خود بیرون آمد.خودش پشت فرمان ماشین نشسته بود.اشاره کرد سوار ماشین شوم و کنارش بنشینم.در میان راه پس از قدری صحبت از مسائل مختلف،نتیجه مداکراتم را با اعضای جبهه ملی در زندان به عرض رساندم. و او با هر پیشنهادی که جبهه ملی ها داده بودند ، مخالفت کرد. و من ضمن صحبت می گفتم صلاح اعلیحضرت و مملکت این است که این کسانی که در بازداشت هستند، آزاد شوند و بیایند و به مملکت خدمت کنند.

در این وقت شاه ماشین را کنار جاده برد و با تحکم گفت پیاده شو. و من هم از ترس کنار جاده و در وسط بیابان پیاده شدم و دیگر هیچوقت شاه را ندیدم."

و ایران مسیر ثبات را پیدا نکرد.

ادم ها

♟️آدم ها

👤👤👤
بودن ما در دنیا چگونه است؟
اگر آن معاشقه در آن روز یا شب خاص،بین مادر و پدر ما اتفاق نیافته بود،الان ما نبودیم.اگر کاندومی .... .
پس خیلی شانسی روی این کره ی خاکی زندگی می کنیم.
باورهایی را هم که داریم،از همین جنس است. اگر در زمان دیگری در همین ایران بدنیا می آمدیم، و مثلا در دوره ی ساسانیان،به احتمال زیاد زرتشتی می بودیم و اگر در سال‌های قرن پانزده میلادی بدنیا آمده بودیم،ممکن بود،آق قویونلو و پیرو اهل سنت می بودیم و اگر اندکی آنورتر بودیم قرا قویونلو بودیم و شیعه و ممکن بود از کاسه سر ما در قلعه دامغان یک طبقه ساختمان توسط کشتارکنندگان آق قویونلویی ما بوجود آمده بود.
شاهپور اول شاه ساسانی ،زمانی تحت تاثیر تعالیم آئوستاتیوس، فیلسوف سوفسطایی و دیپلمات یونانی قرار گرفت و او هم می خواست فیلسوف شود و سلطنت را رها کند.اما او در جنگ با کایوس والریانوس پیروز شد و قیصر روم را به اسارت گرفت. وی آنچنان از پیروزی خود بر والریانوس خوشحال شد که دستور داد در چند جای مرتفع،کتیبه هایی نصب شود و پیکره او و والریانوس در اسارت،بر بدنه ی کوه ها حک شود.
والریانوس هم در اسارت فوت کرد.
و تعالیم فلسفی آئوستاتیوس که دیپلمات اعزامی از یونان بود،اگر موثر واقع می شد،شاهپور اول به راه فلسفه می رفت و والریانوس هم اسیر نمی شد.
می خواهم این نتیجه را بگیرم که زندگی ما در این دنیا تابع تدبیر است. این تدبیر ممکن است ،تصمیم فردی چون هیتلر باشد که تصمیم های او بسیاری را در اقصی نقاط جهان،از جمله در همین ایران خود ما به کشتن داد و یا سرنوشت شان را عوض کرد و گاهی هم ممکن است تدبیرِ شخصی خود ما باشد.
البته در جهان امروز،هستند کسانی که تصمیم آنها بر سرنوشت افراد بسیاری
تاثیر مثبت یا منفی می گذارد.البته از آنها هم ،سالها بعد،مثل شاهپور اول و والریانوس و هیتلر و آق قویونلوها و قراقویونلوها،و ...بجز خاطره ای در تاریخ، چیزی باقی نخواهد ماند‌.
امید که تدبیرها،چه در حوزه شخصی و چه در حوزه کلان،تدابیری انسان محور و صلح جویانه باشند.چرا که هنوز هم وقتی گزارش آن جهانگرد ایتالیایی را وقتی از مسیر سمنان به بسطام می رفته است و در شهر دامغان،قلعه ای را می بیند که دیوارهای طبقه دوم آن از جمجمه سر قراقویونلوهایی بوده که توسط آق قویونلوها گردن زده شده بوده اند،نفرین تاریخی نثار آن آدم ها می شود.

نام نیک

♟️نام نیک

🌈🌈🌈

در ذهن تاریخی ما ایرانیان، چیزی بهتر از نام نیک نبوده است،و اگر در برهه هایی از زمان،حب جاه و حب مال بر ذهن مردمان چنگ انداخته و آنها را از مسیر نیکویی کردن دور کرده است،معمولا موقتی بوده است. البته وقتی شرایط زیست سخت می شود، رواداری به همنوع کاهش می یابد.در چنین اوقاتی،ابلیس درون، بر خودمحوری و خودخواهی فرمان می دهد.

سعدی سفارشی به ایرانیان دارد:

نام نیکو گر بماند زآدمی

به کزو ماند سرای زرنگار

سعدی در این بیت،مهمترین دلیل لغزش آدمی را از نکونامی، حرص بدست آوردن مال و منال بیشتر می داند.

و البته او یک حکم قوی تر هم صادر می کند:

چو بیداد کردی توقع مدار

که نامت به نیکی رود در دیار

او در شعر دیگری مسیر این بیداد نکردن را روشن می کند:

اینکه در شهنامه ها آورده اند

رستم و رویینه تن اسفندیار

تا بدانند این خداوندان ملک

کز بسی خلق است دنیا یادگار

سعدی بدرستی تاکید دارد که نام ها نمی مانند،تن ها به خاک می روند و فقط نام نیکوست که ماندگار است و سرچشمه ی همه نام ها و عروج ها مردم اند.از میان مردم است که رستم برمی خیزد و پس از او و قبل از او، چنین بوده است.

و چون سعدی در بیان حرف خود،از فردوسی حکیم و شاهنامه ی ارجمند او وام گرفته است،خوب است که برای ارزش گذاری به نام نیکو،سری به شاهنامه بزنیم:

فردوسی می سراید:

به نام نکو گر بمیرم رواست

مرا نام باید که،تن مرگ رواست

فردوسی حتی رویین تنان داستانهای خود را با مرگ محتوم،رودرو می کند و چنین است که می گوید تنها نام نیکوست که ماندگار است و حتی تن رویینه هم مرگ را در آغوش می گیرد و سرشت تن،مرگ روا بودن آن است.

فردوسی نیکی کردن را سفارش می کند،هم به صورت آشکار و هم پنهان:

ستوده تر آن کس بود در جهان

که نیکش بود آشکار و نهان

مثلا سوسن خواننده ای که در قصر شیرین بیمارستانی ساخت و مردم از خدمات پزشکی آن بهره مند بودند،اگر چه در جریان جنگ هشت ساله، نیروهای عراقی در موقع عقب نشینی آن بیمارستان را تخریب کردند و متاسفانه آن بیمارستان هیچوقت بازسازی نشد.اگر خوانندگی برای زنان در روزگاری که سوسن آواز می خوانده،خیلی پسندیده مبود،اما عمل نیکوی ساخت بیمارستان توسط او،نزد مردم قصرشیرین، به نیکنامی او کمک کرده است.

فردوسی در مورد آرامش پس از مرگ می سراید:

کجا آن گزیده نیاکان ما؟

کجا آن دلیران و پاکان ما؟

همه خاک دارند بالین و خشت

خنک آنکه جز تخم نیکی نکشت.

و حکیم بودن فردوسی حکم می کند که بر سرشت فلک،اشاره کند:

دراز است دست فلک بر بدی

همه نیکویی کن اگر بخردی

و فردوسی بدکاران را به فرجام بد،وعده می دهد:

مکن بد که بینی به فرجام، بد

ز بد گردد اندر جهان، نام، بد

و در مقابل می گوید:

نمرد آنک او نیک کردار مرد

بیاسود جان را،به یزدان سپرد

و نهایتا حرف آخر را هم از فردوسی وام بگیریم:

بکوشید و خوبی به کار آوريد

چون دیدند سرما،بهار آوريد.

ّبا خیام

♟️با خیام
📚📚📚


خوش باش که پخته‌اند سودای تو دی
فارغ شده‌اند از تمنای تو دی

قصه چه کنم که به تقاضای تو دی
دادند قرار کار فردای تو دی
خیام در مطلع رباعی از خوش باش،استفاده می کند. این خوش باش را هم می توان نوعی طعنه دانست و به کنایه می گوید دلت به این خوش باشد که تقدیر تو را از قبل تعیین کرده اند و باز با همان طعنه می گوید،سخن را طولانی نمی کنم، به تقاضای دیروز تو،تکلیف فردای تو را هم تعیین کرده اند و این رباعی انتقادی بر باور جبرگرایی تلقی خواهد شد.
و اگر خوش باش را طعنه و کنایه نگیریم،می گوید در این دنیا خوش باش و به شادی زندگی کن،زیرا تقدیر تو را از قبل تعیین کرده اند و تو نمی توانی آن را تغییر دهی.از این منظر،در نگاه خیام ،بدنیا آمدن افراد و مرگ آنها از سر جبر است و آنها بر آن‌ اختیار ندارند،اما آنها در زندگی این دنیایی خود دارای اختیار هستند و خیام به همین دلیل،به آنها توصیه می کند ، خوش بودن را در این دنیا اختیار کنند.

کام

♟️کام

🌈🌈🌈

امروز به یک آگهی ترحیم برخوردم که خبر از فوت یک جوان ناکام می داد. در دل با پدر و مادر آن جوان،احساس همدردی کردم. جوان ناکام را همه می فهمند که چیست؟ جوانی است که ازدواج نکرده است و کام در نگاه مردم معمولا لذت ازدواج کردن را تداعی می کند.

سعدی می گوید

اگر مجال نباشد که کام برگیرم

از این قدر نگریزم که بوسی از دهنت

اگر حلال نباشد،حرام برگیرم

و سعدی در اینجا،کام را به همان معنایی نگاه می کند که در آن آگهی ترحیم بود.

و یا می سراید:

من این طمع نکنم کز تو کام برگیرم

مگر ببینمت از دور و گام برگیرم

ظاهرا یا دست سعدی،بهر دلیل، به آن فرد نمی رسیده،و یا آنقدر او هولناک بوده که سعدی فرار را بر قرار ترجیح می داده است!

بهرجهت این بیت هم در همان راستا می باشد.

و سعدی در شعری دیگر می گوید:

سعدی به لب دریا،دردانه کجا یابی؟

در کام نهنگان رو،گَر می طلبی کامی

این کام دیگر شبیه کام های پیش گفته نیست.

شبیه این را حافظ هم دارد:

صبر کن حافظ،به سختی روز و شب

عاقبت روزی بیابی کام را

و فردوسی هم در داستان جنگ اشکبوس و رستم این بیت را دارد:

به کام تو گردد همه کار ما

نماندست بسیار پیکار ما

که کام در شعر فردوسی،یک معنای زندگی شمول دارد و به تمنیات حسی مربوط نیست،اگر چه در داستان آشنایی رستم و رودابه،کام،همان کام حسی است.رستم از رودابه که شب به خوابگاه او رفته،می پرسد:

بپرسید زو گفت نام تو چیست؟

چه جویی شب تیره؟ کام تو چیست؟

و البته بی مناسبت نیست که در اینجا ذکر شود که میزان اخلاق گرایی رستم چقدر فراوان است.

و در شعر خیام،کام هم هست،این رباعی را ببینید:

چون چرخ،به کام یک خردمند نگشت

خواهی تو فلک هفت شمار،خواهی هشت

چون باید مُرد و آرزوها همه هِشت

چه مور خورد به گور و چه گرگ به دشت

و پروین اعتصامی هم می گوید:

آنکس که بود کام طلب کام دل نیافت

و آنکس که کام یافت دلِ کامران نداشت.

زبان فارسی

♟️زبان فارسی

📒📒📒

ادوارد لوئیس و همکاران او در کتاب برخورد تمدن ها می نویسند:

" پرشیا یا پرسیس،به سخن دقیق تر نه نام یک کشور و ملت،بلکه اسم ایالتی است در جنوب غربی پارس یا فارس،واقع در ساحل خلیجی که نامش را از همین ایالت برگرفته است.

ایرانیان خود هرگز از این عنوان برای نامیدن کشورشان استفاده نکردند. آنها تنها زبان خویش را به این اسم خواندند،چرا که گویش محلی به پارسی،مبدل به فرهنگ فراگیر سیاسی کشور شد،به همان گونه که زبان توسکانی مبدل به زبان مورد پذیرش همه ایتالیایی ها شد و یا زبان کاستیلی به زبان اسپانیایی ها تبدیل شد و همچنین گویش مردمان دهات اطراف لندن،به زبان انگلیسی ها تبدیل شد.

ایران نامی بوده که همواره ایرانیان به کشور خود می گفته اند و جهانیان هم از،سال ۱۹۳۵( سالی که رضاشاه از دولت های جهان خواست در مکاتبات رسمی ،فقط از نام ایران استفاده شود)ناگزیر به ادای آن شدند.

کتاب سوزان

♟️کتاب سوزان

📘📘📘

دو دین قبل از سایر ادیان به خدای یکتا باور داشته اند ،دین یهود و دین زردشت.

در دشت مرتفع ایران،دو قوم منسوب به هم که در تاریخ به نام مادها و پارس ها شناخته می شوند،از دوران الحاد عصر قدیم خویش به یکتاباوری تکامل یافته بودند. اعتقاد به خدای واحد به عنوان مظهر نیکی،خدایی که در حال جدال بی امان با نیروهای شیطانی است .ظهور این دین عجین است با نام پیامبری به نام زردشت که آموزه ها و تعالیم او به زبان اوستایی که یکی از زبان‌های هند و اروپایی بوده ،بر دوازده هزار پوست گاو نوشته شده بود و بعدها در حمله اسکندر به ایران،به دستور او سوزانده شد.

و در تاریخ کسی این کتاب سوزان عظیم را بر اسکندر،طعنه نزد.

چتر

♟️چتر

📒📒📒

در سال ۱۲۸۹ میلادی یک هیات هفده نفره به سرپرستی جفری اف لنگلی از سوی ادوارد اول پادشاه انگلستان به ایران آمده است. این ایام همزمان است با حکومت ایلخانان مغول و چند سال بعد از انقراض دولت خوارزمشاهیان.

جفری اف لنگلی ،یکی از کالاهایی که به عنوان سوغات سفر از ایران خریده و به عنوان یک شئی بدیع و جالب به انگلستان پر باران برده،یک چتر بوده است.و در علم اقتصاد ،کلمه ی چک هم از ایران به غرب رفته است.اینکه چرا مدرنیته در ایران به شکلی که در غرب شکل گرفت پدید نیامد و آنها از وسایل بدیع ایران و سایر نقاط جهان الگو گرفتند و مدرنیته و انقلاب صنعتی را بصورت یک جهش علمی و تکنولوژیکی تجمعی بوجود آوردند،اما ایرانیان با وجود ابداعات شبیه چتر،در جا زدند و از قافله صنعتی شدن جا ماندند ، شاید به دلیل حکومت هایی بود که اغلب ایرانی نبودند .

کراوات

♟️کراوات

📘📘📘

مطلبی در کتابی که می خوانم ، آمده که اشاره به آن خارج از لطف نیست.

در کتاب برخورد تمدن ها،چالش سنت و مدرنیته،نوشته ی کارن آرمسترانگ و همکاران آمده است:

" این تقلید از لباس پوشیدن غربیان،جز در شبیه جزیره ی عربستان،ده‌ها سال است که ناآگاهانه و بدون داشتن سوابق اجتماعی آن، حتی در میان غیرنظامیان خاورمیانه مرسوم است( قبلا در کتاب توضیح داده که چرا نظامیان در خاورمیانه، لباس فرم غربی استفاده کرده اند و مثلا در ایران خود ما،عباس میرزا، لباس فرم فرانسوی برای لشگریانش انتخاب کرد-توضیح از من)دیپلمات ها و صاحب منصبان جمهوری اسلامی نیز مانند اروپاییان لباس می پوشند و حیرت آور آن که از میان کفش و جوراب و کت و شلوار و پیراهن و لباس زیر و جز ان، که به شیوه دوخت غرب بر تن دارند ،تنها کراوات را که در قیاس با پوشاک دیگر کمتر غربی است، نشانه تمدن غرب معرفی می کنند."

و در مورد کراوات توضیح می دهد:

" کراوات که ولتر آن را دوست نداشت نامی بود که فرانسویان در زمان لویی چهاردهم به دستمال گردن سربازان احتمالا مسلمان اهل کروات دادندکه در هنگ سلطنتی فرانسه خدمت به مزد می کردند."

و من یک گریزی هم به همین مطلب می زنم که وقتی اهالی یوگسلاوی سابق، سرباز مزدور (خدمت به مزد) بوده اند که در ارتش لویی چهاردهم خدمت می کرده اند،این جنگ سالاران مزدور،همیشه باید بدنبال جنگ باشند و مثلا جنگ اول جهانی و یا وقایع چند تکه شدن یوگسلاوی سابق را نمی توان از این نوع شغلی که شهروندان آنجا داشته اند،بی تاثیر دانست.

همانطور که وقایع افغانستان موجب پدید آمدن چنین جنگ سالارانی شد و هم در افغانستان و هم در خیلی جاهای دیگر،این جنگ سالاران،بدنبال بهانه ای هستند تا شغل شان برقرار بماند.

با خیام

♟️با خیام

🌈🌈🌈

چندان که نگاه می‌کنم هر سویی

در باغ روان است ز کوثر، جویی

صحرا چو بهشت است ز کوثر، کم گوی

بنشین به بهشت با بهشتی رویی

خیام بهشت را در همین جهان می بیند. او نمی گوید که به بهشت معتقد نیست، اما سفارش نمی کند که زیبایی بهشت گونه دنیای اطراف را نبینیم و زیبایی های کوثرگونه آب‌های جاری و دشت ها و کوههای بهشت سان را در این دنیا نادیده بگیریم و فقط به وعده ی دیدن بهشت در فردایی نیامده،دنیای اکنون را بر خود و دیگران جهنم کنیم. خیام در دوره ی می زیست که بنیادگرایی به مفهومی که اکنون رایج است، برقرار بود و بنیادگرایان اسماعیلیه و سایر نحله های بنیادگرا،جهان آن روزگار را بر خود، حرام و بر مردم، جهنم کرده بوده اند.لذا سفارش خیام به نشستن در دامن طبیعت که از آن به بهشت تعبیر می کند،تلاشی برای وادار کردن بنیادگرایان آن دوران برای تفکری بیشتر و عمیق تر است.

فزون آمد از رنگ گل  رنج خار

♟️فزون آمد از رنگ گل ،رنج خار

🌈🌈🌈
شاید رنجی را که فردوسی بزرگ در سال‌های آخر عمر بدلیل فقر و تنگدستی می برده است را بتوان از همین مصرع این بیت او دریافت:
چنین پروراند همی روزگار
فزون آمد از رنگ گل،رنج خار
فردوسی پس از سرایش شاهنامه تمجیدنامه ای به محضر محمود غزنوی دارد که فراز و فرود آدمی را در آن می توان دید.
می نویسد:
چنین سال بگذاشتم شصت و پنج
به درویشی و زندگانی به رنج
یعنی فردوسی وقتی شصت و پنج ساله بوده شاهنامه را به اتمام رسانده است و ما می دانیم که او در سال ۴۰۳ هجری و وقتی ۸۴ ساله بوده است،وفات می یابد.
و او می سراید:
بدان گَه که بُد سال،پنجاه و هفت
نوانتر شدم،چون جوانی برفت
فریدون بیدار دل زنده شد
زمان و زمین پیش او بنده شد
پس در پنجاه و هفت سالگی فردوسی،محمود غزنوی به حکومت می رسد.یعنی هشت سال قبل از اتمام شاهنامه،اگر چه مورخین معتقدند که محمود غزنوی سه سال قبل از اتمام شاهنامه به حکومت رسیده است.
فردوسی در همان شعر مدح محمود غزنوی می نویسد:
پی افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران ناید گزند
اما این پیر ایران زمین،چون به دوران سالمندی می رسد، نداری و فقر بر او چیره می شود.در نتیجه آنچه در مدح محمود نوشته،نتیجه ی فقری است بر او حاکم است و اندیشه به مرگی دارد که پس از آن خواهد آمد و دلواپسی برای بازماندگانش.زیرا می نویسد:
زهفتاد بر نگذرد بس کسی
ز دوران چرخ آزمودم بسی
فردوسی شصت و پنج ساله بر این گمان است که بیش از پنج سال دیگر ،عمر نخواهد کرد و می نویسد، اگر کسی در هفتادسالگی نمیرد، "بر آن زندگانی بباید گریست" را در اندیشه دارد. آن فقر و آن سالمندی و آن دلواپسی برای چگونگی گذران زندگی بازماندگانش،او را وامی دارد تا هم از ارج شاهنامه بنویسد و هم مدح محمود غزنوی را ،تا شاید آن ستایش،سبب بخششی شود.
"چنین سال بگذاشتم شصت و پنج
به درویشی و زندگانی به رنج"
شرح وضع مالی فردوسی به محضر محمود غزنوی است و
"زدشمن ستاند،ببخشد به دوست
خداوند پیروزگر یار اوست"
و یا ؛
"همی باژ خواهد ز هر مهتری
ز هر نامداری،و هر کشوری
اگر باژ ندهند کشور دهند
همان گنج و و تخت و افسر دهند"
مدحی است تا دل سنگ محمود غزنوی را نرم کند و پاداشی به فردوسی برسد.
چه می توان گفت؟
آنچه شیران را کند روبه مزاج
احتیاج است،احتیاج است،احتیاج
شاهنامه ، آن کاخ بلندی را که فردوسی حکیم آفرید را ارج نهیم .

با خیام

♟️ با خیام

🌈🌈🌈

تا چند حدیث پنج و چهار ای ساقی

مشکل چه یکی چه صد هزار ای ساقی

خاکیم همه، چنگ بساز، ای ساقی

بادیم همه، باده بیار ، ای ساقی

این گلایه ای که خیام دارد و می گوید تا کی غم حس های پنجگانه را بخوریم ،که روزی مثلا گوش مان درد می کند و یا کم شنوا شده ایم،روزی چشمانمان درد دارد،یا بینایی ما اشکال پیدا کرده، روزی آبریزش بینی داریم و طعم غذاها را حس نمی کنیم و ..

و روزی ذهن مان درگیر آن چهار عنصر حیاتی است.در جایی خاک آلوده شده،درجایی آب کم است،در جایی جنگل آتش گرفته،در روزهایی هوا آلوده است.

البته خیام به بی توجهی به این پنج و چهار سفارش نمی کند، "تا چند" که در مطلع رباعی آورده تاکیدی بر این نکته است که زیاده روی و خود را فرسودن ،صحیح نیست.

می گوید جسم ما خاک خواهد شد و باد آن را خواهد بود.

آن نغمه ناخوشایندی که در زندگانی از ما بگوش می رسد را ،خیام می خواهد با سفارش به اینکه ما خاک خواهیم شد و باد ما را خواهد برد،پس چه بهتر که از خاک ما چنگ بسازند و نغمه ی چنگ، میراث ما باشد. و وقتی این میراث ، میراث قابل اتکایی هست،پس چه بهتر که در زندگانی، هم نغمه ای خوشایند باشیم.

فرق ادم ها

♟️فرق آدم ها

📒📒📒

حتما برایتان این نکته پیش آمده که مثلا در خراسان،منظورم خراسان بزرگ است،بین اهالی بیرجند و مشهد،یا بین اهالی گناباد با قوچان فرق هست و گاها فرق و تفاوت های عمده.

اصلا قصدم این نیست که بگویم کدام خوب است و کدام خوبتر،چون هر روحیه و رفتاری،در جایی بسیار خوب و بجاست و در جایی ممکن است خوب نباشد. برای اینکه این مقدمه ی بی سر و ته را بجایی برسانم، اجازه دهید یک مثال بزنم:

خانواده علم تقریبا از سال ۱۵۰ هجری تا دوره پهلوی بر منطقه ی قهستان و سیستان حکومت کرده اند و البته همیشه هم تابع حکومت مرکزی ایران با هر حکومتی که غالب بوده ، بوده اند .

و باز برای اینکه این مطلب را بیشتر، روشن کنم یک حرفی به نقل از محمدعلی میرزا ( بعدا محمدعلی شاه ) با روایت تقی زاده را بیان می کنم تا تفاوت مورد نظر را نشان داده باشم.

" مرحوم مجید الملک تبریزی که از نزدیکان محمدعلی میرزا در زمان ولایتعهدیش بود،نقل کرد که روزی در باغ شمال تبریز، کنار استخر دایره وار ایستاده بودیم. ولیعهد صحبت از آرزوهای خود کرد و گفت :

بزرگترین آرزوی او،آن است که حاکم کرمان شود. و این حرف که مثل توهینی به آذربایجان تلقی شد به ما برخورد و گفتیم:

قربان این چه فرمایشی است؟آذربایجان همیشه مقام بزرگی در ایران داشته و ولیعهدنشین بوده است.چرا کرمان را به آن ترجیح می دهید؟

در جواب گفت :

سفیه مباش.اگر در کرمان،پوست مردم را بکنید،صدایی در نمی آید، اما اهل این ولایت(تبریز) پر شور و شر هستند و غوغا می کنند."

و البته برای اینکه بحث پوست سرکردن را هم برای اهالی بیرجند از سر بدر کنیم ،باید اضافه کنم که در قحطی بزرگ دوره قاجار،در زمان ناصرالدین شاه،بیرجند از معدود جاهایی بود که قحطی نیامد،چون نه تنها پوست سری کنده نشد بلکه درب انبارهای غله را باز کردند و بطور مرتب به مردم سهمیه غله دادند.

اخلاق کجاست؟

♟️اخلاق کجاست؟

📘📘📘

سعید خان لقمان الملک که در مطب پزشکی اش به دکتر سعید مالک معروف بوده و به مدت سی سال یک جراح متبحر محسوب می شده است،در سیاست هم آدم معروفی است. او در دولت های ساعد،بیات،صدر و حکیمی ،وزیر بهداری بوده است و اگر چه عمر بعضی از آن دولت‌ها و یا مدت وزارت بهداری او ،بعضا به چند ماه می رسیده، بهرحال از سال ۱۳۲۳ تا ۱۳۲۷ در چهار دولت، وزیر بهداری بوده است و یک لقب جالب هم داشته است،کلنل سعید خان.

و گویا مقام استاد اعظم از لژ فراماسونری فرانسه را هم کسب کرده بوده است. مدتها استاد دانشکده پزشکی دانشگاه تهران و مدرسه طب را هم یدک می کشیده است.

وی متولد تبریز ۱۲۶۷ و در سال ۱۳۵۰ در تهران فوت کرده است.

از سال ۱۳۲۸ تا زمان فوتش،۱۳۵۰، سناتور بوده است و ۷ سال هم نایب رئیسی مجلس سنا را برعهده داشته است.

در پایگاه جامع تاریخ،از او بعنوان یک چهره تاثیرگذار در تاریخ معاصر ایران نام برده شده است.

حال با این تعاریف، سری به کتاب خاطرات عبدالرحیم جعفری موسس انتشارات امیرکبیر می زنیم که با ذکر خاطره ای از بیماری دخترش،نوشته که همسرم به مدت دو سال،پی در پی دخترمان را که روماتیسم قلبی داشته و آن بیماری را بخاطر سکونت در منزلی گرفته که آفتابگیر نبوده و زمستان‌ها هم سرد،بوده است به مطب دکتر سعید . م می برده است.با توضیحات دیگری که عبدالرحیم جعفری نوشته،خواننده با یک بررسی کوتاه متوجه می شود که دکتر سعید.م،همان دکتر سعید خان لقمان الملک است.و واژه لقمان در اسم ایشان برازنده است!

مطب دکتر سعید ملک،همیشه شلوغ بوده و باید صبح خیلی زود می رفته اند تا نوبت بگیرند و در آن زمان،دکترها،منشی نداشته اند.

روزی همسر عبدالرحیم جعفری به مطب دکتر می رود و پس از چند ساعت در نوبت ماندن، وقتی وارد مطب می شوند، دکتر به او می گوید ، حق ویزیت من از امروز بیست و پنج ریال است_ تا آن روز، حق ویزیت ایشان، بیست ریال بوده است_ همسر عبدالرحیم جعفری به دکتر می گوید،شما که مرا می شناسید دو سال است که مرتب به مطب شما می آیم. من با خودم بیست ریال آورده ام. بچه مرا ویزیت کنید،در مراجعه بعدی،این ۵ ریال بدهکاری را پرداخت خواهم کرد. دکتر نمی پذیرد. همسر جعفری التماس می کند که ما چند ساعت و از صبح خیلی زود در نوبت ایستاده ایم. اما دکتر آنها را از مطب بیرون می کند و دختر بیمار او را ویزیت نمی کند.

حال رفتار این پزشک را که آن همه هم از او تعریف و تمجید می شود را با رفتار پزشکانی مقایسه کنیم که بیمار به ازای حق ویزیت، برایش تخم مرغ و اردک و شیر و .. می برده و او در ویزیت های روزانه اش به بیماران دیگر،شیر و تخم مرغ و امثال اینها را هم تجویز می کرده و آنچه سایر بیمارها می آورده اند،بطور رایگان به دیگر بیماران می داده است تا بخورند و کمبود ویتامین شان از بین برود.

کاش آنها که دستی در سیاست در کشور ما داشته اند،دستی در اخلاق هم می داشتند.

ملاهادی سبزواری

♟️ملاهادی سبزواری
📒📒📒
یک مطلبی در کتاب حصیرستان،اقای دکتر باستانی پاریزی در مورد ملاهادی سبزواری که کتاب اسفار اربعه ملاصدرا را شرح داده است نوشته است که خواندن آن بی لطف نیست.:
" زنان به دلیل ضعف عقول،جمودشان بر درک مسائل جزئی و تمایل آنان به ظواهر و زیورالات- نزدیک است به حیوانات صامت ملحق شوند و از زمره ی آنها به حساب آیند. "
و دکتر باستانی اضافه می کند :
"داستان این است که مرحوم صدرالمتالهین در کتاب اسفار اربعه - که به معنی اخص کلمه کتابی دینی نیست- سخنی در باب زنان دارد و مرحوم ملاهادی سبزواری در حاشیه نوشته است که : بله، مرحوم صدرالمتالهین اسم زنان و حیوانات را در کنار هم آورده، برای اینکه ذاتا زنان از جنس حیوانات هستند- و فقط صورت انسان به آنها داده اند تا مردان در نکاح با آنها رغبت کنند."
اگر حضرت حوا و مریم و حضرت زهرا و ...را که یقینا ملاهادی سبزواری شناخت داشته و باز چنین نوشته است را به یاد بیاوریم،درک خواهیم کرد که مفهوم نگاه مردسالارانه، دیکتاتورمابانه و از روی نافهمی هم هست و اگر به دوران زندگی ملاهادی سبزواری نگاه کنیم و در جواب این حرف او که نوشته" جمودشان در درک مسائل جزئی و تمایل آنها به ظواهر و زیورالات" باید به ایشان گفت منجمله خانم مادام کوری همعصر شما بوده است که برنده دو جایزه نوبل در شیمی و فیزیک شده و دو عنصر پلوتونیوم و رادیوم را کشف کرده است،که بطور یقین اگر ملاهای سبزواری سالها به شاگردی این خانم می رفت،هم در درک آن دانش،ناتوان بود.
و یا باز همعصر آقای ملاهادی سبزواری،خانم مالفورد هیچکاک بوده که دارای دکترای شیمی است و مشارکت برجسته ای در حشره شناسی،استخوان شناسی ماهی‌ها و آسیب شناسی گیاهان داشته است،و چون مردسالاری در نگاه ملاهادی سبزواری موج می زند،از یک زن دیکتاتور هم نام ببرم که همعصر ایشان بوده است.
پوماره چهارم ،ملکه تاهیتی که معروف به ایماتا بوده و او چشم دشمنان شکست خورده خودش را می خورده است و مردم تاهیتی در زیر فرمان او ،به داشتن چنان حاکم دیکتاتوری،افتخار می کرده اند و شاید از روی ترس،اما نکته این است که این پوماره چهارم هم با وصف مرحوم ملاهادی سبزواری ،سنخیتی ندارد.