با خیام

♟با خیام

🌈🌈🌈
ترکیب پیاله‌ای که در هم پیوست
بشکستن آن روا نمی‌دارد مست

چندین سر و پای نازنین از سر و دست
از مهر که پیوست و به کین که شکست

خیام انسان دوست است.او در ترکیب پیاله چیزی می بیند و می گوید، ترکیب این پیاله را حتی فرد مست، شکستن روا نمی دارد.حال چطور است که جان انسان را که از ترکیب سر و پا و دست های نازنین، به مهر یکی درپیوسته اند، به کین کسی شکسته شوند.
او خلق انسان را ناشی از مهر و مرگ و شکستن اش را ناشی از کین می بیند.

کاسب هم کاسب قدیم!

♟کاسب هم کاسب های قدیم
🌈🌈🌈
چند سال پیش یک اتفاقی در یک قصابی افتاده بود که عنوان این مطلب را تداعی می کرد. روزی دختر خانم دانشجویی به قصابی می رود و شاید معادل بیست هزار تومان تقاضای گوشت می کند. آن موقع که این مطلب اتفاق افتاده بود، این بیست هزارتومان، حدود ۲۰۰ گرم گوشت و یا ۲۵۰ گرم می شده است، از بس قیمتها، رونده هستند، قیمت های قبل شوخی به نظر می رسند.
آقای قصاب گویا مقدار بیشتری گوشت توزین می کند. دختر خانم دانشجو فکر می کند قصاب حرفش را درست نشنیده، لذا تقاضای خود را تکرار می کند.
قصاب می گوید اشکال ندارد. دختر خانم دانشجو ، از نیش باز قصاب متوجه منظورش می شود.می گوید من همانقدر که پول داده ام، گوشت می خواهم.
بهرحال آن دانشجو ، از خیر خرید گوشت از آن قصاب می گذرد و به اموردانشجویان دانشگاهش هم ناکاسبی این قصاب را خبر می دهد.
در جلسه ای که این موضوع مطرح شد، دوستی می گفت، کاسب هم کاسب های قدیم که اگر در محل می دیدند که جوانی خطا می کند ، کمک به اصلاح داشتند، اما امان از چنین روزگاری که کاسب ها، چنین رفتاری دارند.
من به شوخی گفتم، سعدی یک شعری دارد که می گوید:
به تمنای گوشت مردن به
که تقاضای زشت قصابان
و گویا ما مردمانی بوده ایم که در طول زمان، هم سعدی از قصاب مان نالیده و هم، اکنون این گلایه برقرار است.

یک طنز

♟یک طنز
از کتاب دایی جان ناپلئون
" از قزوینی موقع پارچه خریدن صدایی بلند شد.پارچه های مختلف را شروع به پاره کردن کرد تا آن صدا را به حساب پاره کردن پارچه بیندازد.
بزاز دست او را گرفت و گفت:
بیخود پارچه ها را پاره نکن،من بعد چهل سال بزازی صدای پاره شدن پارچه را از صداهای دیگر می شناسم."

از تصادفات روزگار

♟از تصادفات روزگار

🌈🌈🌈
شاه عباس پس از بیرون راندن ازبک ها از شهر هرات و ورود به آن شهر،علی الصباح شاهوردی بیک بای بوردلو را احضار کرد و ضمن نامه ای بشارت پیروزی را به فرماندهان قزلباش که در جاجرم و بسطام در حال حرکت به سمت هرات بودند، داد و تاکید کرد که خود یساول، فتح نامه ای بنویسد و به اصفهان برساند.
دویست و پنجاه سال بعد و وقتی که در زمان ناصرالدین شاه،حسام السلطنه شهر هرات را گشود، مردی را به نام حسن بیک قراچه داغی از فوج سوار قراچه داغ مامور کرد که نامه فتح هرات را به تهران برساند و حسن بیک این مسافت طولانی را هشت روزه طی کرد.
ناصرالدین شاه از سرعت عمل این حسن بیک بسیار شادمان می شود و او را مفتخر به لقب خان می کند و پانصد تومان مستمری برای او مقرر می کند.
نکته جالب این دو واقعه این است که نسب این حسن خان قراچه داغی به همان شاهوردی بیک بای بوردلو می رسد.

خیلی دور، در همین نزدیکی

♟خیلی دور،در همین نزدیکی
🌈🌈🌈
شاه عباس پس از شکست دادن ترکمانان که تمام خراسان و هرات را اشغال کرده بودند، در اردوی بسطام از سپاهیان پیروز سان می بیند.
به یک نکته عجیب و جالب در این سان اشاره می کنم؛
همان طور که سپاه مازندران ، دسته دسته می گذشتند،شاه عباس به قورچی باشی گفت؛
_ این شخص که چوخای زربفت پوشیده کیست؟
مردی را نشان داد که ریش حنابسته ای داشت و چوخایی بر شانه افکنده و اسبی ترکمنی سوار بود.
شیخ بهایی پرسید؛
این همان نیست که شنیده ام با پسرش یک زن اشتراکی دارند؟
صورت‌ها سرخ شد و حاضران سر به زیر افکندند.
حاتم بیک در جواب شیخ گفت؛
جناب فضایل مآب، عجیب تر آنکه عروس، خواهرزاده خودشان است.
صدای خنده از جمعیت برخاست.

طایفه سیل سپر

♟️ سیل سپر کرده
🌾🌾🌾
من در جایی خواندم که در کردستان و کرمانشاه به کسی که سفره غذا را مورد هجوم قرار دهد و سفره را سریعا از طعام خالی کند، می گویند" سیل سفر کرده" یعنی پاک روب شده.
در دوره صفویه یک طایفه کرد وجود داشته به نام طایفه سیل سپر و این لقب را هم شاه طهماسب به آنها داده بوده است. در آن دوره وقتی سلطان عثمانلو ،سلیمان خان قانونی ، عهدنامه صلح دولت عثمانی و ایران را در هم پیچید و قارص را که بر اساس آن عهدنامه قرار بود، منطقه بی سلاح باشد و قلعه جنگی نداشته باشد، مسلح نمود. شاه طهماسب به تلافی این طایفه کرد را از کردستان به آن منطقه کوچاند و آنها را مأمور کرد تا در معبرها و گذرگاه ها و قله کوهها، موضع بگیرند و برای رفت و آمد دشمن عثمانی، خرابی و کارشکنی درست کنند.کار این طایفه در خاک عثمانی خیلی ریشه کرد و برای دولت قزلباش صفویه بسیار موثر واقع شد.
در زمان پادشاهی سلطان محمد که دولت عثمانی تا حوالی طارم را تسخیر کرد، این طایفه، رابطه خود را با قزوین( پایتخت سلطان محمد) حفظ کردند و چون تعدادشان هم زیاد شده بود، بر دامنه فعالیت افزودند.
در زمان شاه عباس ، وقتی او از وجود آن طایفه مطلع شد یک نامه به رئیس آنها جهانگیر بیگ نوشت و خدمات او و پدرانش را ستود و آنها را به ادامه کوشش، تشویق کرد.
طایفه سیل سپر، را گروهی می گفتند که به هر جا بگذرند، مانند سیل ، آن را ویران می کنند.شاه اسم دیگری هم برای آنها انتخاب کرد و به آنها " پاک روب" می گفت، هر چند همان اسم شاه طهماسبی بیشتر در افکار ماند.

پول دارو

♟پول دارو
🌾🌾🌾
زمانی که پرتغالیها، بحرین را اشغال کردند، یک راه برای تثبیت خودشان و آرام کردن مردم، ایجاد چنددستگی بین طوایف بود.طایفه ها را در رقابت با همدیگر قرار داده بودند و اینطوری، خود ، حلال مشکلات بوجود آمده که البته خود ایجاد می کردند، شده بودند.
یک راه دیگر تثبیت پرتغالیها، دریافت پول دارو بود.
آنها دست دزدان و راهزنان را بازگذاشته بودند و به آنها اسلحه و باروت می دادند و دزدها هم در عوض دزدی، نصف درآمد خود را تحت نام پول دارو که همان پول باروت بوده، به مأمورین پرتغالي پس می داده اند.

خشونت در کلام

♟️خشونت، در کلام و شاید در عمل
همین الان یک خانمی از پیاده رو عبور می کرد و با صدای بلند با تلفن همراه با کسی حرف می زد.
می گفت؛
"وحید به او بگو من فقط یک ساعت دیگه صبر می کنم ، والا میرم و شیشه های مغازه اش را می پاشم کف پیاده رو."
اینها البته خیلی عادی است.
ما را چه می شود؟

انگشت فریدون و کف کیخسرو

♟دمی با خیام
🌈🌈🌈

هان کوزه‌گرا بپای اگر هشیاری
تا چند کنی بر گل مردم خواری

انگشت فریدون و کف کیخسرو
بر چرخ نهاده‌ای چه می‌پنداری

من علاقمندم ابن رباعی خیام را از منظر دیگری که کمتر در مورد نگاه خیام صحبت شده، نگاه کنم، و آن احترام به طبیعت و رفتار به عدالت است.
خیام به کوزه گر همیشه مورد خطابش، می گوید اگر هوشیار هستی، بر گلی که با آن کوزه می سازی، کم لطفی روا مدار‌ آن گل ، گل مردم است. گلی است که می تواند از انگشت فریدون و یا کف دست کیخسرو بوده باشد، دستان انها، همان دستانی که تو اکنون با آنها کوزه می سازی.
خواری بر آنها روا مدار. هم خودشان آدم های مهمی بوده اند و هم دستان ، همه فن حریفی داشته اند، در گل انها، گل خود را هم ببین.
این نصیحت خیام،ناشی از حضور و ظهور نیروهایی است که در عصر او، شمشیر را حلال مشکلات دنیای آن روز می دیده اند.از یک طرف حکومت مستقر و وزیر ان، خواجه نظام الملک است که یک دوستی هم با خیام داشته و از طرف دیگر حسن صباح است که برای بیرون راندن سلجوقیان از ایران، از هیچ تلاشی فروگذار نمی کند و خواجه نظام الملک، یکی از قربانیان چریکهای حسن صباح است.
خیام که در آن میانه، شاهد آگاه چنین وضعی هست، دنیا را بگونه دوستانه تری آرزو دارد.

پیشگویی حسن صباح

♟پیشگویی حسن صباح 🌈🌈🌈 حسن صباح با گروهی سوار کشتی بود و از طریق دریای مدیترانه به مصر می رفت. کشتی آنها دچار توفان شد.همه مسافران دست به آسمان برداشتند و دعا و گریه و زاری می کردند‌. حسن سر به سجده گذاشت و پس از عرض دعا و نیاز، سربرداشته و به مسافران کشتی گفت، آرام باشید که توفان فرومی نشیند و ما نجات می یابیم. دیری نگذشت که دریا آرام شد و مسافران به آرامش رسیدند‌.مردم او پرستیده و دست ارادت به او دادند. وقتی به خشکی رسیدند، دوستی به او‌گفت که حسن، این پیش بینی را چطور کردی؟ حسن صباح گفت، دیدم اگر کشتی غرق شود، کسی نخواهد ماند که ادعای دروغ مرا برملا کند و اگر نجات یابیم، همه مسافران مرید من خواهند شد.

یک ادرار و فروپاشی یک دولت

♟ذهبت الدوله بالبوله

🌈🌈🌈
این جمله عربی سرگذشت جالبی را در خود دارد‌. معنی آن این است که با یک ادرار، دولتی ساقط شد، و چنین شده است.
در جنگی که بین سپاه کم بنی عباس با سپاه عظیم بنی امیه رخ می دهد، مروان خلیفه اموی برای ادرار کردن، پیاده می شود.لشکریان او به خیال اینکه مروان کشته شده است، روی از میدان کارزار برمی گیرند و سپاهی کوچک بر یک لشگر عظیم پیروز می شود.
پس از این اتفاق، اهل نظر گفتند که دولتی با یک ادرار منقرض شد.
اگر چه دلایل شکست یک دولت با همان یک اتفاق نمی تواند باشد، اما مثل این در تاریخ کم نداریم.
مثلا قولنج یعقوب لیث هم از همین نوع است.و یا حادثه صبح عید مبعث هرات هم چیزی شبیه همین هاست. در مورد این دو مورد هم خواهم نوشت.

تفاوت رفتار، تفاوت واکنش

♟تفاوت رفتار؛ تفاوت واکنش
🌈🌈🌈
همواره در مورد حمله اشرف و محمود افغان به اصفهان ، اینطور صحبت شده که شکست شاه سلطان حسین از روی بی کفایتی او بوده است و یا خرافات در دربار او فراوان بوده است.
شاه اسماعیل دوم، وقتی بجای شاه طهماسب می خواست بر تخت بنشیند، سه ماه در بیرون شهر قزوین صبر کرد، زیرا طالع بینان و منجمان درباری ساعت سعد را در روزی در سه ماه بعد تعیین کرده بودند.
سپاه شاه محمد خدابنده، جانشین پس از شاه اسماعیل دوم، برای حمله به شهر شمالی و یا گنجه، بر اساس ساعت سعد منجمان اقدام می کرد.
آن خرافات در تمام ایام وجود داشته است.
اجازه دهید یک تفاوت را ذکر کنم و از همان نقطه ای ذکر می کنم که شورش علیه صفویه در دوره شاه سلطان حسین اتفاق افتاد.
در دوره شاه طهماسب، شاه دوم صفویه ، شاهقلی بیگ شاملو از طرف او، حاکم هرات بوده است. این شاهقلی بیگ، هفته ای دو روز در صبح خیلی زود، از این کوچه در هرات عبور می کرده است. دو پسر بچه نیمه لخت می بیند که در کنار سگی و توله هایش، در پشت یک مغازه گیپاپزی( گیپا نوعی خوراک است که برنج را با لپه و گوشت، را با تکه های شکمبه گوسفند بر روی هم می چینند و می پزند)، بر روی خاکسترهای بیرون مغازه خوابیده اند و بوی گیپا را استنشاق می کنند.تعجب می کند که چرا قبلا آنها را ندیده و تعجب می کند که چرا دیگران به آنها بی توجهند.
فردا مجددا به آنجا می رود و همان صحنه هست، با این تفاوت که یکی از برادرها، با زغال روی دیوار آن کوچه، نقاشی حمام را می کشیده است. دلاکی که پشت کسی را کیسه می کشد،و تمام مشاغل و جزئیات یک حمام را به دقت و مهارت نقاشی می کند. کسی حنا می بندد،یکی سر دیگری را می تراشد،یکی صابون می زند،؛شاهقلی بیگ در پشت سر آن بچه نیمه لخت می ایستد و به او خدا قوت می گوید. پسر بچه سر برمی گرداند و در سکوت شاهقلی را می نگرد.
شاهقلی بیگ می پرسد، استاد! این نقاشی‌ها ، پولی است یا مجانی است؟
پسر بچه از خجالت هیچ نمی گوید.
دیگر عابرین با دیدن شاهقلی بیک می ایستند و نظاره می کنند.
شاهقلی بیگ از مردم می پرسد، آیا این دو پسر بچه را می شناسید؟
کسی نمی شناسد.
می گویند داروغه دارد می آید، لابد او می شناسد.
داروغه با دو مامور چوب بدست سر می رسد و شاهقلی بیگ از او در مورد این پسربچه ها می پرسد.
یکی از ماموران داروغه می گوید، اینها فرزندان مردی بودند که کوچه پشت برج کوشک در منزلی سکونت داشت. او مرد و چندی بعد هم مادرشان ، که علویه نام داشت فوت کرد. کسی ندارند و از آن خانه به این کوچه،نقل مکان کرده اند و شبها بر خاکستر این گیپاپزی ، خاکسترنشین شده اند.
شاهقلی می گوید ، پس سید هم که هستند.
و آن مامور می گوید، ظاهرا.
و شاهقلی بیگ خود اضافه می کند که حداقل مسلمان زاده اند.
شاهقلی بیک، به داروغه امر می کند که این دو پسر بچه را امروز به نزد من بیاورید.
آنها را به حمام می برند، لباس مناسب می پوشند و به قصر حکومتی می برند.
آنچه ما در نقاشی به نام مکتب هرات می شناسیم‌ ، برخواسته از تلاش همین برادر بزرگتر است که در کوچه ، نقاشی حمام را می کرده است.
میرشریف در دوره بعد از شاه طهماسب و در دوره ای که عباس میرزا( شاه عباس) در هرات حاکم است، هنرش اوج می گیرد و مکتب نقاشی هرات از این هنر زاده می شود.
این رفتار را با رفتار گرگین خان، حاکم هرات در دوره شاه سلطان حسین مقایسه کنید.

♟یک سرگذشت
🌈🌈🌈
در عربی یک ضرب المثلی هست که دو کلمه ای است. " جزای سنمار"

(سمنار هم دیده ام که بنویسند)
سنمار یک معمار رومی_ایرانی بوده که به خواسته نعمان اول ،پادشاه لخم یک قصر برای او و البته به منظور پذیرایی از یزدگرد اول ، پادشاه ساسانی ساخته است.
این قصر آنقدر زیبا و جالب بوده که در ساعات مختلف روز، با نور خورشید به رنگهای گوناگونی در می آمده است.
نعمان آنقدر از داشتن این قصر خوشحال شده که او را ترس برداشته که نکند سنمار برای کس دیگری، چنین قصر زیبایی بسازد و شکوه بی همتای قصر او از بین برود.
لذا سنمار را به بالای قصری که خودش ساخته و به آن "سیمرغ افتاب"می گفته اند، می برد و او را از بالای قصر به زیر می افکند و می کشد.
ضرب المثل جزای سنمار در عربی به همین واسطه گفته می شود و شاید در این فرهنگ خاص، بسیاری ، بواسطه نبوغ بی همتایشان، سزا دیده اند، جزای سنمار.

بگذار وانمود کنم

♟بگذار وانمود کنم

بگذار وانمود به شادی کنم،
مرا که غمی در دل است.

بگذار بخندم
در حالی که دلم هوای گریه دارد.

زندگی

🌺 از دیدن صبح به شوق آمدن

زمان را قدر دانستن

زمین را دوست داشتن

لحظه زیستن را غنیمت شمریدن،

بسان آخرین لحظه، هر روز زیستن

دل به صدا، سپردن

در دورسوی دید،

کوه و جنگل را

دشت و صحرا را،

آهوی دشت و سار صحرا

را دوست دانستن،

دل به گرمای زندگی سپردن

و

غم دیگران را دیدن.

زندگی شیرین است.🌺

تمرین فروشندگی

🌺♟تمرین فروشندگی در مدرسه لیانا

امروز ساعت هشت و نیم صبح لیانا زنگ زد و گفت:
ددی، ساعت ده و نیم به مدرسه من می آیید؟
پرسیدم، چرا؟
گفت، سورپرایزه. تبلیغات است.
گفتم، میام.
فکر کردم شاید تبلیغات انتخابات باشد.
منیره حدود ساعت ده و بیست دقیقه زنگ زد و گفت، شما به مدرسه لیانا می روید؟
گفتم، بله.
گفت، پس دنبال من هم بیایید‌
رفتم و منیره را با یک کیک که ظاهرا در آماده کردنش، لیانا هم کمک کرده بود، به مدرسه لیانا بردم. در آنجا یک جشنواره فروشندگی برای بچه ها گذاشته بودند و بچه ها تبلیغ می کردند که آنچه آنها درست کرده بودند را دیگران بخرند.
از چای و نبات بود تا آش.اول از کیک لیانا خریدم و همه بچه هایی که دور میز او بساط داشتند هم کالای خود را به من فروختند‌ .
جالب بود.
دنیای این روزهای بچه ها، زیباست، کاش همیشه دنیای پیرامون آنها زیبا بماند.

بگذرد این هم

♟بگذرد این هم

مطلبی را که در ذیل می آورم عمدتا توضیح شعری از حکیم سبزواری در کتاب ساقی نامه است.
🌈🌈🌈
پادشاهی نگین انگشتری داشت که می خواست روی آن نقشی ماندگار بگذارد که در روزهای غم افسرده نشود و نا امیدی به سراغش نیاید و به خاطر داشته باشد بعد از هر رنج و دردی، درسی نهفته است و در هنگام شادی که موجب امید و انرژی است، گرفتار غرور نشود و خدا را از یاد نبرد.

تمام دانشمندان اندیشیدند اما فکرشان به جایی نرسید تا اینکه یک فرد فقیری آمد و گفت روی نگین فقط یک جمله بنویسید که یادآور هر دو زمان باشد.
جمله این بود: این نیز بگذرد!

پادشاهی دُر ثمینی داشت
بهر انگشتری نگینی داشت
خواست نقشی باشدش دو ثمر
هر زمان که افکند به نقش نظر
گاه شادی نگیردش غفلت
گاه اندوه نبایدش محنت
هر چه فرزانه بود در ایام
کرد اندیشه ای ولی همه خام
ژنده پوشی پدید شده آن دم
گفت: بنگار« بگذرد این هم»

جزای سمنار

♟یک سرگذشت
🌈🌈🌈
در عربی یک ضرب المثلی هست که دو کلمه ای است. " جزای سنمار"
سنمار یک معمار رومی_ایرانی بوده که به خواسته نعمان اول ،پادشاه لخم یک قصر برای او و البته به منظور پذیرایی از یزدگرد اول ، پادشاه ساسانی ساخته است.
این قصر آنقدر زیبا و جالب بوده که در ساعات مختلف روز، با نور خورشید به رنگهای گوناگونی در می آمده است.
نعمان آنقدر از داشتن این قصر خوشحال شده که او را ترس برداشته که نکند سنمار برای کس دیگری، چنین قصر زیبایی بسازد و شکوه بی همتای قصر او از بین برود.
لذا سنمار را به بالای قصری که خودش ساخته و به آن "سیمرغ افتاب"می گفته اند، می برد و او را از بالای قصر به زیر می افکند و می کشد.
ضرب المثل جزای سنمار در عربی به همین واسطه گفته می شود و شاید در این فرهنگ خاص، بسیاری ، بواسطه نبوغ بی همتایشان، سزا دیده اند، جزای سنمار.

حج و دو دولت صفوبه و عثمانی

♟حج
🌈🌈🌈
یک شعر از محتشم کاشانی هست که اشاره به اتفاقی دارد که مسبب درگیری‌های چندی بین دولت صفویه و عثمانی شد.به سخن دیگر به عمق مشکلات فی‌مابین دو دولت افزود.
اول اجازه دهید این شعر از محتشم کاشانی را بنویسم و پیرامون همان شعر ، آنچه را که می خواهم در حول و حوش آن شعر، اضافه نمایم.
امیر اعدل اعظم، پناه ملت و ملک
ملاذ اهل جهان،کارساز خلق جهان
(ملاذ= پناهگاه)
سپهرمرتبه معصوم بیگ، آن که رساند
صدای کوس تسلط، به گوش عالمیان
زملک خود،سفر حج گزید با خلق
که مثل او گهری در صدف نداشت نهان
رفیع مرتبه خان میرزا،که پیر خرد
به حسن فطرت او در جهان نداشت نشان
در آن سفر که به جز اهل خدمت، ایشان را
نبود یک تن از انصار و یک کس از اعوان
لباس حج چو در احرام گاه پوشیدند
به جای خود و زره، بی خبر ز تیغ و سنان
سنان و تیغ از جسم های جان پرور
بر آن خجسته زمین ، خون‌فشان و خونباران
هم از شهادت ایشان فلک دگرباره
نمود واقعه کربلا به پیر و جوان
داستان این شعر محتشم کاشانی به اتفاقی برمی گردد که بعد از دوره روابط سرد و جنگ هایی بین ایران صفوی و عثمانی، روابط این دو کشور عادی می شود و دولت عثمانی، شرایط حضور ایرانیان شیعی را به حج مهیا می کند. در اولین سال این مجوز، معصوم بیگ که عمو و وزیر شاه طهماسب صفوی است با پسرش(خان میرزا) و گروهی از خانواده و ایرانیان بیشمار دیگری به سفر حج می روند.
در راه، قبایل عربستانی، طبق معمول به کاروان‌های حج حمله می کنند و آنها را غارت می کنند. در کاروان معصوم بیگ، طبعا محافظان و قزلباشانی بوده اند. بین اینها و بومیان مهاجم درگیری بوجود می آید و چون در هیچ کاروان حجی‌، شمشیرزن و جنگجو وجود نداشته، این مقاومت محافظان معصوم بیگ، نوعی غافلگیری محسوب می شده و مهاجمان عرب فراری می شوند. ابعاد این حادثه که البته منجر به مرگ چند قزلباش و تعداد بیشتری از بومیان مهاجم شده‌ ، دهان به دهان، یک کلاغ ، چهل کلاغ می شود و هم بومیان عرب، قصد انتقام دارند و هم بازتاب رشادت قزلباشان صفوی، خوشایند دولت عثمانی نیست. در ایام احرام که همه، لباس احرام پوشیده و خلع سلاح اند، آن بومیان به مکه حمله می کنند و معصوم بیک و پسرش خان میرزا و اغلب همراهان او را می کشند.در قزوین که در آن موقع پایتخت صفویه بوده، مجالس ترحیمی برگزار می شود و دولت سنی عثمانی را به همدستی با سنیان عرب مهاجم برای شیعه کشی و آن هم از خاندان صفوی متهم می کنند و مجددا یک دوره از مشکلات ایران صفوی و دولت عثمانی شکل می گیرد.
فقط به یک نکته اشاره کنم که در آن زمان ارزروم و شهر وان متعلق به ایران بوده است.

نادرشاه، خوب، بد، زشت

♟نادر شاه؛ خوب، زشت، بد
🌈🌈🌈
خوب:
نادرشاه چنان فتوحاتی کرده بود که میرزا محمد کاظم مروی نویسنده تاریخ عالم آرای نادری در مورد مجلس بزمی که سفرای ختا و ختن و فرنگ و روس در حضور نادر، در این مجلس حضور دارند و این اتفاق در سال ۱۷۴۵ میلادی/دو سال قبل از قتل نادر است. در این مجلس شعبده بازان روسی ، از جمله دختر ماه سیمایی،رقصیده،و چند شعبده اجرا کرده و گروهی دیگر از شعبده بازان روسی، زنجیری پنجاه ذرعی به هوا پرتاب کرده اند که راست در هوا ایستاده و سگی از آن زنجیر بالا رفته، بدنبال او گرگی و بعد شیری و ببر و پلنگی رفته است.و همه ناپدید شده اند. اینها می رساند که سفرای کشورها، به نادرشاه احترام می گذاشته اند.
زشت:
" حضرت صاحبقران ( یعنی نادرشاه) در آن روز فرحبخش، موازی بیست هزار نادری بدان چهار نفر شعبده باز انعام فرمودند و یکصد هزار نادری به ایلچی رومنوس اصل فرنگ انعام داد"
بد:
و اگر پی جویی کنیم که این پول‌های کلان از کجا امده، باید اشاره شود که خواجه محمد شفیع بردسیری مسئول تهیه این پول بوده و مجبور شده دختران خود را نزد تاجر سمرقندی بفروشد.

گربه ناصرالدین شاه

گربه ناصرالدین شاه
ناصرالدین شاه به گربه بيش از ديگر حيوانات علاقه‌مند است و براى يكى از اين گربه‌ها (ببرى خان) اسب باربر مخصوص هست و قفسى با دوشک براى حمل‌ونقل اين حيوان ساخته‌اند.

روزى گربه شاه بر دامن لباس يكى از درباريان به خواب رفته بود و او با كمال حسن تدبير به جاى ناراحت كردن حيوان محبوب سلطان، دامن خود را بريد.

شاه براى دوران پيرى گربه ديگر مستمرى سالانه به مبلغ ۴۰۰ ليره مقرر فرموده است. مى‌گويند يكى از زنان در واقع به اين ترتيب در دل سلطان راه يافته كه در پرستارى از گربۀ محبوب شاه به درجه اعلى كوشيده بود
📗: منبع
ایران و قضیه ایران، جورج ناتانيل كرزن

شاطر

♟شاطر
امروز مطلبی می خواندم که اشاره به شاطرباشی داشت. در دوره صفویه ،انتخاب بهترین دوندگان زیر نظر شخص شاه انجام می شده و البته در بیان صفویه، معمولا بجای شاه از لفظ مرشد کامل و اینطور القاب استفاده می کرده اند.
اینکه چرا دونده خوب انتخاب می شده و به پیادگان تندرو معروف بوده اند و یک تشکیلات اداری هم وجود داشته که رئیس آن شاطرباشی بوده است‌، شاید به دلیل ابلاغ پیام های فوری بین ادارات مهم حکومتی بوده است.یک سیاح فرانسوی مراسم انتخاب دونده برتر را دیده و گزارش کوتاهی در مورد آن مراسم نوشته است.مسیر دویدن را جارو و آب‌پاشی می کرده اند و بخور و عود در مسیر دوی دوندگان وجود داشته و اولین کسی که به نفر برتر تبریک می گفته، شخص شاه صفوی بوده است.
در چند واقعه اعدام که منجر به بخشوده شده اعدامی شده، نقش این شاطرها بیشتر به چشم می آید.
حال چرا اکنون به نانواها، شاطر می گویند؟
من مطلبی در این خصوص ندیدم. تنها حدس این است که چون نانوایان هم باید فرض و چابک باشند، این نام به آنها گفته می شود.

چوپان باشی شاه طهماسب

♟چوپان باشی و ..
🌈🌈🌈
در دوران صفویه ، یکی از دارایی های شخص شاه، گله های فراوان گوسفند و بز بوده است و اغلب شاهان صفویه و از جمله شاه طهماسب که حدود ۵۳ سال حکومت کرد، معتقد بود که کسی که چوپان خوبی باشد، مدیر و فرمانده خوبی هم خواهد شد و معتقد بود یکی از دلایلی که اغلب پیامبران، اول چوپان بوده اند ، همین امر است.و به کسی که مسئول امور گله های شاهی بود، همیشه سفارش می کرد که چوپان خوب، چوپانی است که گله اش سال به سال بزرگ و بزرگتر شود.
و شاه در مراسم طوی و شیرینی خوران دختران منتسب به دربار، معمولا یک گله گوسفند هم جزو جهیزیه عروس قرار می داده است تا زاد و ولد گوسفندان ، هم بر دارایی شخص بیفزاید و هم در جنگها و اردوکشیها ، خوراک سپاهيان باشد. این نگاه فقط در مورد گوسفندان نبوده است. مثلا چوپان باشی شاه طهماسب، در یکی از جنگها ، از ترس به آسیایی پناه می برد، ولی چون شاه طهماسب این چوپان باشی را دوست می داشته، شاه گفته که او چوپان باشی خوبی است، اما جنگجوی خوبی نیست و شاه به این چوپان باشی که سالی دو یا سه بار در مجالس طوی و مفرح به حضور شاه می رسیده و گزارش وضعیت گله های شاه را عرضه می داشته، شاه از روی تمسخر و خنده،به او لقب گرگین داده(بواسطه فرار در جنگ و پناه بردن به آسیاب ) ، روزی در مراسم طوی دختران و پسران دربار، این چوپان باشی، از شاه طهماسب طلب می کند که ؛ قربان به این غلام خانه زاد، وعده داده بودید که این لقب گرگین را که اسباب خنده دیگران است را به یک لقب دیگر تبدیل فرمایید و شاه طهماسب به او می گوید، چون زنان زیادی داری، هر وقت شمار پسرانت به ۸۰ رسید، آنوقت لقب گودرز را بر تو می گذاریم.
لذا هم پرشماری گله های گوسفند و هم ۸۰ پسره شدن چوپان باشی ، یک هدف را دنبال می کرد، تولید سرباز و تولید غذای سرباز.

مخالفت با استعفا

♟مخالفت با استعفا
🌈🌈🌈
این مطلبی که می خواهم عرض کنم، بیشتر بخاطر شعر زیبا و نگاه متفاوت آن به درخواست یک استعفا و عدم پذیرش آن است.
خواجه نعمت الله مالمیری، در دوره شاه طهماسب صفوی؛ چهارصد سال پیش؛‌وزیر یزد و اصفهان بوده و از کار خود استعفا می دهد.شاه طهماسب که در آن موقع شصت ساله بوده، با درخواست نعمت الله مالمیری با این بیت ، مخالفت می کند:
نعیما، نعمت الله، مالمیری
وزیر اصفهانی تا بمیری

نادرشاه؛ خوب، زشت، بد

♟نادر شاه؛ خوب، زشت، بد
🌈🌈🌈
خوب:
نادرشاه چنان فتوحاتی کرده بود که میرزا محمد کاظم مروی نویسنده تاریخ عالم آرای نادری در مورد مجلس بزمی که سفرای ختا و ختن و فرنگ و روس در حضور نادر، در این مجلس حضور دارند و این اتفاق در سال ۱۷۴۵ میلادی/دو سال قبل از قتل نادر است. در این مجلس شعبده بازان روسی ، از جمله دختر ماه سیمایی،رقصیده،و چند شعبده اجرا کرده و گروهی دیگر از شعبده بازان روسی، زنجیری پنجاه ذرعی به هوا پرتاب کرده اند که راست در هوا ایستاده و سگی از آن زنجیر بالا رفته، بدنبال او گرگی و بعد شیری و ببر و پلنگی رفته است.و همه ناپدید شده اند. اینها می رساند که سفرای کشورها، به نادرشاه احترام می گذاشته اند.
زشت:
" حضرت صاحبقران ( یعنی نادرشاه) در آن روز فرحبخش، موازی بیست هزار نادری بدان چهار نفر شعبده باز انعام فرمودند و یکصد هزار نادری به ایلچی رومنوس اصل فرنگ انعام داد"
بد:
و اگر پی جویی کنیم که این پول‌های کلان از کجا امده، باید اشاره شود که خواجه محمد شفیع بردسیری مسئول تهیه این پول بوده و مجبور شده دختران خود را نزد تاجر سمرقندی بفروشد.

دکتر کریم ساعی و قرارداد ترکمانچای

♟️کریم ساعی و پیمان ترکمانچای
🌾🌾🌾
شاید عنوان این مطلب اندکی عجیب به نظر برسد.زیرا قرارداد ترکمانچای در اول اسفند ۱۲۰۶ شمسی بین پاسکوویچ روس و فتحعلیشاه امضا شده است و کریم ساعی در سال ۱۲۸۹ شمسی ، یعنی ۸۳ سال بعد از آن واقعه، در مشهد بدنیا آمده است.
اجازه بدهید تا عرض کنم:
کریم ساعی بعد از تولد در ۱۳۱۰ از دانشکده فلاحت لیسانس می گیرد و در دانشگاه برکلی امریکا ، دوره مهندسی جنگل را می خواند و در سال ۱۳۱۶ به ایران برمی گردد. او سازمان جنگلبانی ایران را تاسیس کرد و کتابهای مهمی چون جنگل و مرتع/جنگل شناسی/درختان جنگلی ایران/گونه های درختان جنگلی در ایران/پوشش برگهای جنگلی/روش بهره برداری از جنگل/ عوامل فرسایش خاک از آفریده های او هستند.
دکتر کریم ساعی در ۴ دیماه ۱۳۳۱ در یک هواپیمای جنگی داکوتا که در آن ایام مسافربری می کرده، در مسیر شیراز به تهران از شیراز سوار هواپیما شده و در ساوه موتور این هواپیما که در آن زمان به پرنده مرگ مشهور بوده اند، زیرا که موارد خرابی و سقوط زیادی داشته اند،موتورش از کار می افتد و سقوط می کند.
داستان سوار هواپیما شدن ساعی هم در نوع خود جالب است.ساعی بلیط نداشته، وارد هواپیما می شود و رو به مسافران، می گوید ؛ آقایان، من در کار کشاورزی مملکت هستم، فردا شنبه یک جلسه مهم برای دفع ملخ با یک هیات هلندی در تهران دارم و با وسیله دیگری ، شنبه به تهران نمی رسم، هر کس قبول کند که جایش را به من بدهد، هزینه یک هفته هتل او در شیراز و هزینه بلیط به عهده من خواهد بود‌. فریدون بهمنیار جایش را به دکتر ساعی می دهد و البته می گوید چون در منزل فامیل خواهم بود، هزینه ای ندارد.
تا اینجا بین دکتر کریم ساعی و قرارداد ترکمانچای ربطی پیدا نشد.
اما به قبل از تولد دکتر ساعی برگردیم.
عباس خان، والی ایروان، بعد از شکست ایران و قرارداد ترکمانچای به اصفهان می رود. املاکی به او می دهند و سروسامان می گیرد.یکی از پسران او در مشهد زندگی می کند و نامش علی اکبر مشت آق بالا بوده و پسر او به نام غلامحسین ، یک زن دوم می گیرد که کریم ساعی فرزند آن زن است. اگر چه رگ و ریشه کریم ساعی از بازماندگان ترکمانچای نیست، اما پرورش او نزد پدری که از بازماندگان ترکمانچای است، او را به ترکمانچای، اندکی وصل می کند.
خواستم به این بهانه برای خدماتی که دکتر کریم ساعی،برای کشاورزی این کشور متقبل شده،بهانه ای برای ادای احترام جستجو کنم. او کسی است که در کتابهایش، جنگل را مادر رودخانه ها نامید. و به عنوان کسی که اولین بار در کشور، نگاه علمی به جنگل را ترویج کرد، این نگاه به رودخانه ها، در این روزگار بسیار پرمعناست.

مردمان قانع،حاکمان متواضع

♟️مردمان قانع و حاکمان متواضع
🌾🌾🌾
طبعا فرهنگ مردم شرق ایران و بیرجند که من از آنجا هستم، با بعضی مناطق چون یزد و‌کرمان مشابهت زیاد و با بعض جاهای کشور متفاوت است. مثلا ما در تاریخ ایران جنگی و غارتی بین بیرجندیها، یزدیها و کرمانی‌ها نداریم.اما در بعض مناطق کشورمان، حوادث تلخی در طول تاریخ بین همسایه ها افتاده است. بخشی از این فرهنگ، به سلوک بین حاکم و مردم مربوط است.مثلا در روابط ارباب و رعیتی ایران و در کتب محمدعلی جمالزاده، خوانده ام که تکلیف دختر رعیت در شب اول عروسی اش، چه بوده است، اما ما در بیرجند چنین روابطی را بین ارباب و رعیت نمی بینیم.این تفاوت رفتار، منجر به یک حسن سلوک شده است. اجازه دهید یک موردش را بنویسم.
در ایامی که امیر شوکت الملک علم، حاکم بیرجند و سیستان بوده است، روزی در بیرجند سوار بر اسب از کوچه تنگی می گذشته است و تفنگ بر دوش و به قصد شکار به جایی می رفته است. یک روستایی بیرجندی از پیرامون شهر، خرش را بار جاز کرده( که ما در روستایمان به آن شزگوله می گوییم و یک بوته پرحجم اما سبک و آسان سوز است و معمولا در جاهایی که مسیر سیل‌های بهاره است، می روید و به سرعت یک بوته پرحجم اما با ارزش حرارتی کم می شود ، کندن آن آسان است و سبک هم هست) و چون این بوته پرحجم و سبک است ‌، بار روی خر، خیلی حجیم ، ولی سبک می شود. آن روستایی با خرش و بار شزگوله از یک سمت و امیر شوکت الملک علم با اسبی که سوار بوده و تفنگ بر دوش، از سمت مقابل می آمده است. چون بار شزگوله، حجیم بوده، امکان رد شدن شوکت الملک از کنار خر شزگوله به پشت، وجود نداشته است و باز چون کوچه تنگ بوده، امکان دورزدن خر هم وجود نداشته است.
شوکت الملک می بیند که بهتر است خودش محترمانه دور بزند و برگردد و در جایی که کوچه گشادتر می شود منتظر بماند تا روستایی و خر بار شزگوله بگذرند.
با اندکی ترشرویی به روستایی می گوید ؛ پدر سوخته، اینقدر بار خر کرده ای که مورچه ای نمی تواند از کنارش توی این کوچه بگذرد.
روستایی می گوید؛
مادر بچه ها، یک تنور خمیر جو دارد که ترش شده و از لگن سرریز کرده، باید این هیزم را زود به او برسانم.( در بیرجند و البته تحت تاثیر نظام مردسالاری، شوهر وقتی می خواهد به نام زنش اشاره کند، به کسی که آنها را نمی شناسد، بجای نام زنش می گوید ، مادر بچه ها و وقتی که مخاطب، آنها را می شناسد و یا وقتی که مستقیم با همسرش صحبت می کند می گوید مادر(مثلا علی که نام پسر بزرگش هست))
گفتگو تمام می شود و روستایی به خانه اش می رسد. هیزم را از پشت خرش پیاده می کند و می رود روی تشک که به آن نالیچه می گوییم و به زنش می گوید، زن! یک بالش بیار!
زن یک بالش می برد. بلافاصله مرد می گوید، یک بالش دیگر هم بیار! زن با خودش می گوید شوهرم خسته است.و یک بالش دیگر هم می برد.مرد بلافاصله می گوید، یک بالش دیگر هم بیار!
زن می پرسد؛ مرد چه خبر است. و روستایی می گوید امروز با امیر حرف زدم.
معلوم می شود آن پدر سوخته ای که شوکت الملک به او گفته، چقدر برایش مهم بوده است‌ و هنوز این مرد روستایی خودش را خوب به بالش ها تکیه نداده که می بیند در می زنند و هنوز کسی به جلوی در منزل نرفته که لنگه در به شدت باز می شود و یک جوال بار گندم بر پشت خری وارد حیاطشان می شود و تازه وارد می گوید؛
امیر این بار را فرستادند و گفتند چند روزی هم نان گندم بخورید.
و باز مرد باد به غبغب می اندازد و به زنش می گوید؛ گفتم که امروز با امیر شوکت الملک حرف زدم.
این طرز سلوک، اگر چه مناسبات اجتماعی حاکم را تغییر نمی داده‌ ، اما نوع رابطه را، عسلی و آسان پذیر می کند و از آن تلخی رابطه ها خبری نیست.

نکاتی از زندگی یک خان

♟️نکاتی از زندگی یک خان
🌾🌾🌾
امیر حشمت الملک علم در دوره ناصرالدین شاه حاکم بیرجند و قائنات و سیستان بوده است. ماندگاری آنها در این منصب بسیار طولانی است، اما چرا؟
به دو سه نکته اشاره می کنم.
_ خانلرخان اعتصام الملک در زمان ناصرالدین شاه برای بازرسی از سوی شاه به بیرجند می رود،او می نویسد:
"...امیر حشمت الملک مداخل معینی که دارد، سالی دوازده هزار تومان تقریبا از املاک موروثی و‌مکتسبی دارد. و این مخارج مفصله، تماما بر محصول املاک برات و حواله می شود. نقصی که دارد و گاهی به همین سبب ذکری ازو به بدی یا بدهوائی به اولیای دولت می رسد، این است که به کارگزاران ایالت دفتر حساب خراسان و مامورین،کمتر از سایر حکام خراسان تعارف می دهد.
خرج داخلی ولایت را، چه از نوکر و سپاهی و چه از خیرات و مبرات، مقدم بر این تعارفات می دارد.
و باز همین خانلرخان در مقایسه رفتار حشمت الملک با دیگر حکام خراسان می نویسد:
امیر سالی هفتاد و پنج تومان از رعیت خود مالیات می گیرد، از گوسفند و زراعت نخعی؛ اما عمادالملک (حاکم طبس) زیاده از سیصد تومان می گیرد.زیرا عمادالملک از شتر هم می گیرد و امیر نمی گیرد."
و یک نکته جالب دیگر؛
حشمت الملک به فرزندان خود وصیت کرده بود که پسران، مبادا از قاجار دختر بگیرند و دختران، مبادا به شاهزادگان قاجاری شوهر کنند. نتیجه آن شد که صدو پنجاه سال حکومت قاجار، هیچ شاهزاده ای از قاجار به بیرجند راه نیافت و هیچ شاهزاده ای حاکم بیرجند نشد.در حالی که می دانیم تمام کوره دهات ایران هم در دست شاهزادگان اولاد فتحعلیشاه قرار گرفت.