یک طنز
♟یک طنز
از کتاب دایی جان ناپلئون
" از قزوینی موقع پارچه خریدن صدایی بلند شد.پارچه های مختلف را شروع به پاره کردن کرد تا آن صدا را به حساب پاره کردن پارچه بیندازد.
بزاز دست او را گرفت و گفت:
بیخود پارچه ها را پاره نکن،من بعد چهل سال بزازی صدای پاره شدن پارچه را از صداهای دیگر می شناسم."
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 21:8 توسط غلامرضا طالبی
|