یک دعانویسی خنده دار

♟️یک دعانویسی خنده دار

🌾🌾🌾

در روزگاران اندکی قدیم تر، که مردم روستاها بیسواد بودند و اعتقادات خرافی بیشتر بود، کسانی تحت عنوان رمال و فالگیر و دعانویس به روستاها می رفتند، یکی دو روز مهمان اهالی روستا بودند، فال می دیدند، دعا می نوشتند و از آن روستا به روستای مجاور می رفتند و همینطور در سفر بودند و خورجین خرشان را از درآمد فالگیری و دعانویسی پر می کردند و پس از چندی به محل سکونت خود برمی گشتند.
در یک روستایی، دعانویسی می رود و مادری به او مراجعه می کند و می گوید بچه ی نوزادم مرتب گریه می کند، دعایی بنویس تا گریه نکند.
دعانویس، دعایی می نویسد و یک من کشک دستمزد می گيرد. اتفاقا گریه ی آن کودک هم قطع می شود. سالی می گذرد و زن دیگری در آن روستا ، بچه بدنیا می آورد که مرتب گریه می کرده، آرزو می کنند کاش آن دعانویس بیاید و دعایی بنویسد تا گریه ی بچه قطع شود. یک آدم باسوادی به روستا می رود و می گوید، کاری ندارد، آن دعا را از جلدش دربیاورید، مطالب آن را می نویسم، بر بازوی بچه ببندید، تا گریه نکند.
دعا را می آورند، آن را از جلد چرمی اش درمی آورند تا آن آدم باسواد، از روی آن بنویسد و مشکل حل شود.
وقتی دعا را باز می کنند، این نوشته در آن بوده است:
زنیکه شلخته بی تنبان
بچه تو بنداز تو ننو و بجنبان

غرض من، به کشک یک منه
چکارم به گریه کردنه؟

گریه کند به من چه
خنده کند به من چه!
^^غلامرضا طالبی^^

سرکه ی هفت ساله

♟سرکه ی هفت ساله
🌈🌈🌈

بخشی از ضرب المثل و متل های ما، تشویق به خساست دارند. البته همیشه حدی از میانه وری و اعتدال، تصمیم پسندیده ای به نظر می رسد، اگر چه گاهی و به دلایلی مجبوریم این سر و یا سر دیگر طناب را محکمتر بکشیم!
حتما ضرب المثل فوت کوزه گری را شنیده اید. شاگردی، در دکان کوزه گری کار می کرد و پس از مدتی که گمان برد کارش را خوب یاد گرفته، دکان استاد را ترک گفت تا کسب و کار خودش را راه بیندازد. اما هر چقدر تلاش می کرد سفالینه های او به روشنی آنچه در مغازه استاد می ساختند، نبود و نهایتا معلوم شد که فوت آخری را که باید می کرد تا گرد و خاکی را که روی کوزه قبل از برده شدن به کوره انجام می داد، یاد نگرفته است. یعنی اساس کار را بلد بود و یک کار جزئی را استاد به او نگفته بود. معمولا این را جزو زرنگی استاد می دانسته اند.
در دنیای امروز که آموزش‌های مهارتی، یک راه سریع به سمت بازار کسب و کار هستند، استاد باید بیش از صد در صد کار را هم بیاموزاند و خساست در این امر، کار پسندیده ای نیست.
می گویند به یکی گفتند:
سرکه ی هفت ساله داری؟
گفت: دارم. ولی به کسی نمی دهم.
گفتند: چرا؟
گفت: اگر می دادم که هفت ساله نمی شد!
شاید آن ضرب المثل و این حکایت، دارای یک فراز به ظاهر جالب باشند، اما می توان سرکه را مجانی نداد و به ازای پول داد و به مقدار کافی تولید کرد، تا هر چه فروخته شد،باز بماند و مشکلی در ذخیره ی سرکه ی هفت ساله بوجود نیاید.
یکبار در سفر به مازندران، هوس کردیم که مقداری سیر ترشی بخریم. فروشنده گفت، هفت ساله است.
خریدیم و وقتی به خانه بردیم متوجه شدیم، آنها سیر را جوشانده اند تا نرم شود و آن سیر، هفت سال در انتظار "سیر ترشی هفت ساله" نمانده است.
نه آن کنیم و نه این!
^^غلامرضا طالبی^^

کلاغ نیامد به باغم

♟کلاغ نیامد به باغم
🌈🌈🌈

معمولا در بیان مردمان ما یک صراحت عجیب دیده می شود. اگر بعضی اشعار ،بدلیل معنای خود، ضرب المثل شده اند، اما بسیاری از ضرب المثل ساخته شده اند تا مطلبی را برسانند.
این یک ضرب المثل را ببینید؛
کلاغ نیامد به باغم
یک گردو انتقامم!
خود ضرب المثل می رساند که در یک محیط روستایی که باغ دارند و درخت گردو هم، این ضرب المثل ساخته شده و اگر چه یک بیان شعری قوی ندارد، اما از رفتاری که کلاغ با گردوهای باغ دارد، الهام گرفته و نیامدن کسی را به دیدار خود، اینطور پاسخ می دهد که اگر فلانی نیامد، پذیرایی که باید از او می کردم، به نفع من شد.به سخن دیگر، دیدارش که سودی برایم نداشت و نیامدنش، مثل گردویی که کلاغ نبرده، به نفع ام شده است.

آشنار

♟️آشنار
🌾🌾🌾
در قدیم که آب لوله کشی نبود و قنات ها هم به همین دلیل دایر بودند، اشنار هم بود.
چرا سرنوشت آب لوله کشی و قنات را به هم وصل می کنم؟
در واقع ربطی به هم ندارند، اما ما آنها را بهم ربط داده ایم. معمولا رفتار ما با تکنولوژی ، حالت افراط و تفریط دارد. یا تکنولوژی را کلا پس می زنیم و آن را از مصادیق استعمار دانسته ایم، لذا تکنولوژی و ما در دو سمت متفاوت بوده ایم. با این رویکرد بسی ضرر کرده ایم و چسب و سوزن منگنه را هم مجبور شده ایم وارد کنیم. طبیعی است که پس از مدتی، گروهی آگاهانه، تلاش می کنند تا همین رابطه ناهمتراز با تکنولوژی حفظ شود، زیرا آنها از طریق وارد کردن چنان محصولاتی، به سودهای بزرگ می رسند.
در سمت دیگر، وقتی تکنولوژی را وارد می کنیم، از آن به شکل افراطی استفاده می کنیم. آنقدر چاه زده ایم که قنات های تمدن چند هزارساله ی ایران را خشکانده ایم و الان مرتب در اعماق پایین تر، در جستجوی آب هستیم. کی زمین به ما دست رد بزند، دور نیست. اگر اندکی فهم باشد،صدای آن ساز ناخوش، شنیده می شود، فقط کو گوش شنوا.
اشنار راه آبی بوده است که آب قنات را وارد خانه ها می کرده و در آب انبار، آن را ذخیره می کردند و به مصرف می رسانده اند. خانه ی دایی جان ناپلئون را حتما خوانده یا دیده اید.البته معمولا، خانه های قدیمی باغ و باغچه ای هم داشته اند و این آشنار، محل ورود آب به باغ هم بوده است و چون در باغ انگور و سایر میوه ها هم پرورش داده می شده، اشنار فقط محل ورود آب نبوده، روباه هم وارد می شده تا انگوری و یا مرغ و خروسی، گیرش بیاید و بخورد.
به همین دلیل یک ضرب المثل داریم که اشاره به رفتار روباه دارد.
ضرب المثل این است:
توی اشنار ریدن، کار روباه است.
آبی که وارد آب انبار می شده، باید تمیز می بود و طبعا انداختن آشغال و نجاست، کار ناشایستی بوده است. در این میان بوده اند کسانی که در ته جوی آب ورودی به منزل و باغ دیگران، قضای حاجت می کرده اند و این ضرب المثل که می گوید ؛ توی اشنار، ریدن؛ کار روباه است برای تنبه روباه ساخته نشده. این را گفته اند تا مردمانی که عملی حیوانی انجام می داده اند و آب پاک قنات را که از طریق اشنار، وارد آب انبار می شده،و با نجاست خود، کثیف می کرده اند را متنبه کنند.
حال اکنون ما هم با پمپ های قوی، آب را از اعماق زمین، بالا می کشیم و خیلی بیشتر از آنچه از طریق بارندگیها، آب به اعماق می رود، برداشت می کنیم و این چرخه ی منفی، سالهاست که ادامه دارد.
ما هم داریم مسیر اشناری را که زندگی نسل های آینده هم باید از آن طریق ارتزاق کنند، و از زیبایی‌های زمین مسکون لذت ببرند و ... را خشک و کاملا بی آب می کنیم. هم اکنون مهاجرت از مناطق جنوبی کشورمان به مناطق شمالی، فراوان است. در گذشته، تهران مقصد مهاجرت بود، زیرا گفته می شد که در خیابان‌های تهران، پول ریخته‌، فقط باید کسی باشد که آن را جمع کند. الان تهدیدهای زیست محیطی و عمدتا کمبود آب و بدی هوا، روستاهای شمال کشور ما را به مقصد مهاجرت تبدیل کرده است.
برای اینکه تاکیدی بر آن ضرب المثل کرده باشم تا در موردش اندکی بیشتر بیندیشیم، آن دوباره می نویسم :
توی اشنار ریدن، کار روباه است.
^^غلامرضا طالبی^^

گزیده ای از کتاب خاطرات آیت الله خلخالی ۳

♟گزیده ای از کتاب خاطرات آیت الله خلخالی(۳)
🌈🌈🌈

_ اولین برخورد با شاه و دولت،پس از تصویب انجمن های ایالتی و ولایتی صورت گرفت. علم، نخست وزیر وقت،آن را به تصویب وزرا رسانده بود و در روزنامه کیهان مورخ ۱۶ مهر ۱۳۴۱ منتشر شد و به زنان حق رای داده شد‌
چون مردم عملا در انتخابات شرکت نمی کردند دولت می خواست با کشاندن بانوان بی خبر به صحنه سیاست، کمبود شرکت کنندگان در انتخابات را جبران کند و حتی در انتخابات مجلس نیز به همین منوال عمل نماید.
آنها شرط مسلمان بودن را برای انتخاب کننده و انتخاب شونده حذف کرده و به جای قسم به قرآن،قسم به کتاب آسمانی را گذاشته بودند؛ یعنی دیگر قرآن در این کشور به عنوان تنها کتاب آسمانی، به رسمیت شناخته نمی شود، بلکه مانند کتاب های دینی دیگر است.
...البته این موضوع، مهم تر از اول، یعنی القای (الغای) شرط ذکوریت بود.
....پس از شور و مشورت در منزل آقای حائری، تصمیم گرفته شد که در مورد کارهای خلاف شرع و قانون علم،به شاه تلگراف کنند. مضمون تلگراف امام به شاه، چنین بود؛
اعلیحضرت همایون، محمدرضا شاه!
به طوری که در روزنامه ها منتشر است، دولت در انجمن های ایالتی و ولایتی ، اسلام را در رای دهندگان و منتخبین شرط نکرده و این امر موجب نگرانی علمای اعلام و سایر طبقات مسلمین است.صلاح مملکت در حفظ احکام دین مبین اسلام و آرامش قلوب است. مستدلی است امر کنید،مطالبی را که مخالف دیانت مقدسه و مذهب رسمی مملکت است از برنامه های دولتی و حزبی حذف نمایند.
روح الله الموسوی الخمینی

گزیده ای از کتاب خاطرات ایت الله خلخالی ۲

♟گزیده ای از کتاب خاطرات آیت الله خلخالی(۲)
🌈🌈🌈
_سیدعبدالحسین واحدی که برای فراهم کردن مقدمات ترور اشرف پهلوی به اهواز رفته بود، بازداشت شده و او را به دفتر تیمور بختیار در تهران آورده بودند. تیمور بختیار با دیدن او شروع به فحاشی می کند و واحدی نیز دوات روی میز او را برداشته و بر سر او می کوبد و بختیار هم هفت تیر خود را کشیده و واحدی را می کشد.بختیار پس از کشتن واحدی به آبعلی رفته و به اصطلاح خدمت شاه شرفیاب می شود و جریان را به او گزارش می دهد.
فردای آن روز،روزنامه ها نوشتند که مرد شماره دو فدائیان اسلام، سید عبدالحسین واحدی، حین فرار در جاده کرج،چون به ایست مامورین اعتنا نکرده بود، مورد تیراندازی قرار گرفت و کشته شد.
_تیمور بختیار بی اندازه خبیث بود، اما بعضی از علمای قم برای فوت مادر او فاتحه گرفتند.
_پسر بزرگ آیت الله کاشانی که دخترش را به دکتر خطیب ، مدیر عامل شیر و خورشید شاه ایران داده بود،بی اندازه مال دوست و مادی بود.او از مردم پول می گرفت و کارچاق کن بود.
_ شاه در کتاب انقلاب سفیدش از آقای بروجردی بعنوان اینکه فردی غیرمسئول است، بدگویی کرد و او را به باد انتقاد گرفت.

گزیده ای از کتاب خاطرات ایت الله خلخالی

♟️گزیده ای از کتاب خاطرات آیت الله خلخالی
(۱)
🌾🌾🌾
_مردم باید این واقعیت تلخ را بدانند که هویدا که متصدی پست ریاست الوزرایی، در طول سیزده سال بوده، ختنه نشده بود.!
_فرمان به ثقه الاسلام آقای صادق خلخالی
(۱۳۴۰/۳/۱۵) از طرف روح الله خمینی:
"ایشان مجازند در اخذ سهم مبارک امام (ع) و صرف در اعاشه خودشان به نحو اقتصاد و صرف ثلث از بقیه را در ترویج دیانت مقدسه و ایصال دو ثلث دیگر را نزد حقیر برای صرف در حوزه مبارکه علمیه.
_فرمان به ثقه الاسلام آقای صادق خلخالی از طرف روح الله خمینی
۱۳۴۹/۶/۱۹:
بعضی وکلای اینجانب از خوف، قبول وجه(سهم امام ) نمی کنند و اکثر قریب به اتفاق اشخاص مجاز،با اینکه بعضی از آنها، وجوب خوب دریافت می کنند ،لکن نمی رسانند و مال امام علیهم السلام را مال خود می دانند یا بالاتر.
_ یکی از مسائلی که موجب می شد امام از بیت آقای بروجردی فاصله بگیرد، این بود که اطرافیان آقای بروجردی نمی خواستند که آقای بروجردی در مورد کارهای خلاف شرع و دین شاه،زبان به اعتراض بگشایند.
_مصدق تا آخر هم حاضر نشد عکسی با فدائیان اسلام بگیرد، اما آیت الله کاشانی با کمال شهامت نه تنها با طهماسبی و فدائیان دیگر عکس گرفت، بلکه به مجلس نیز فشار آورد تا طهماسبی را مورد عفو قرار دهد و آنها نیز این کار را کردند.

با خیام

♟با خیام
🌈🌈🌈


مِی‌ خور که فلک بهر هلاک من و تو
قصدی دارد به جان پاک من و تو

در سبزه نشین و مِی روشن میخور
کاین سبزه بسی دمد ز خاک من و تو

در عین همه پیچیدگیها، خیام نگاه ساده ای به زندگی دارد.او می گوید ما هر لحظه به مرگ نزدیکتر می شویم و فلک ، چیزی جز پایان زندگی ما ، قصد دیگری برایمان ندارد.
او بهشت را در همین جا می بیند و می گوید، این سبزه باز ، بارها و بارها پس از ما خواهد روید، پس اکنون که هستی با شادمانی بر آن بنشین و فرصت را غنیمت شمار.

عاق و عوق

♟عاق و عوق
🌈🌈🌈
پدری فرزند نااهلی داشت و هر چه او را نصیحت می کرد و اندرز می داد،گوش نمی کرد.یک روز به او گفت:
اگر به حرفهایم گوش نکنی و خودت را اصلاح نکنی، تو را عاق می کنم.
پسر گفت:
مرا عاق می کنی ، یعنی چه؟
پدر گفت:
نفرینت می کنم که بعد از مرگ من، در زندگی ات خیر نبینی !
پسر گفت، حالا که اینطور است من هم تو را عوق می کنم!
پدر پرسید:
عوق دیگر چیست؟
پسر گفت؛ شب می روم دم در مسجد و قضای حاجت می کنم. صبح که مردم برای نماز به مسجد بروند، خواهند گفت ؛ ای لعنت بر پدر کسی که اینکار را کرده. به این می گویند عوق!

نکته ای از کتابی

♟️نکته ای از کتابی
🌾🌾🌾
" یک مشدی عسکری داریم که از دوستان و همکاران قدیمی من است.رفته بودیم زیارت کربلا. اینطور می گویند که هر کس در صحن حضرت ابوالفضل خون دماغ شود ، اولاد پدرش نیست.او خون دماغ شد.چیزی نمانده بود از خجالت سکته کند.
دورش را گرفتیم و گفتیم اینها موهومات است.بعد از آن دیگر توی صحن نیامد."
📕بافته های رنج

صد رحمت به شاهد سرخه دزه

♟صد رحمت به شاهد سرخه دزه
🌈🌈🌈

سرخه دزه دهی در نزدیک سر پل ذهاب است. در زمان ناصرالدین شاه، حسام الملک حاکم کرمانشاه بوده است. به او لقب پادشاه و کدخدای عراق عجم داده بودند. مدتی طولانی ، حاکم ولایت بروجرد و اضافات بوده است و یکی از آن اضافات خرم آباد است که الان، دست بالا را بر بروجرد دارد.
در ده سرخه دزه، عده ای پیدا شده بودند که در قهوه خانه کنار راه می نشسته اند و هر سوار غریبه ای که می آمده‌، یکی می گفته این اسب مال من است و بقیه هم شهادت می داده اند . خبر به گوش حسام الملک می رسد. روزی تنها، بر یک اسب عربی خوبی سوار می شود و به ده سرخه دزه و آن قهوه خانه می رود.
یکی می آید و می گوید این اسب را از کجا آورده ای؟
حسام الملک می گوید؛ آن را خریده ام.
مدعی می گوید؛ این اسب من است که دزدیده اند و باید اسبم را پس بدهی. خبر به اهالی ده می رسد، چهل نفر می آیند و شهادت می دهند که این اسب مال آن فرد است.
حسام الملک اسب را می دهد و پیاده به کرمانشاه برمی گردد. روز بعد قشون به سرخه دزه می فرستد و آن چهل شاهد و یک نفر مدعی را دستگیر می کنند و به کرمانشاه می برند.
همه اعدام می شوند . از آن روز، کسی که به دروغ به نفع کسی شهادت بدهد، می گویند صد رحمت به شاهد های سرخه دزه!

با خیام

♟با خیام
🌈🌈🌈


از تن چو برفت جان پاک من و تو
خشتی دو نهند بر مغاک من و تو

و آنگاه برای خشت گور دگران
در کالبدی کشند خاک من و تو

به رباعی ۱۵۱ خیام رسیده ام و اگر چه ایام نوروز است، بحث از قبر و مرگ و خشت قبر، شاید خوشایند نباشد.
خیام این آگاهی را به دیگران می دهد که چو بمیریم، در گوری ،تن مان را و دو خشت گلی را هم به زیر سرمان خواهند نهاد.
و برای خشت زیر سر دیگرانی که پس از ما خواهند مرد، خاک ما را خشت خواهند کرد.
تسلسلی را که بدین‌گونه خیام برای مردم تشریح می کند، تاکیدی بر ناپایداری دنیاست. و ذهن آنان را آماده ی این نکته می کند که تا خشت ،زیر سرمان نگذاشته اند، دنیا را چگونه باید گذراند؟
راستی دنیا را چگونه باید گذراند؟

تقدیم به خودم

♟تقدیم به خودم
🌈🌈🌈
این حرفها
را به خودم تقدیم می کنم
منی که روزی و می گویند دوم فروردین؛
پا به این دنیا گذاشته.
آن اتفاق؛
تولد،
و زندگی و اندوه آن را،
تا به کجا؟
خواهم کشید.
نمی دانم
می دانم، روزی به پایان می رسد این فرصت.
آیا درخت بالنده ی آن همه امید
میوه اش خواهد رسید
تا هستم؟
پیشاپیش به رفتن اندیشیدن،
وقتی که حرف از تولد و آمدن است؛
کج سلیقگی است،
نیست؟

تولد مثل طلوع است،
برای همه،
نه فقط من.

روزی طلوع خورشید را ،
از فراز دماوند دیده ام،
و برای ایرانم،
آرزو کرده ام که تو بمان ایران من.
و روزی بر فراز کوههای جینان،
طلوع خورشید را،
در لحظه طلوع دیده ام
و برای جهان،
آرزوی صلح کرده ام.

اگر ایران بود
و در جهان صلح بود،
و مهم نیست که کسی مرا ،
به یاد آورد ، یا نه؛
من در قلب آرزومند
انسان‌هایی که،
در بزم صلح خواهند رقصید،
خواهم بود و
خواهم رقصید.

عاشق زمزمه آب بوده ام،
پرنده ای را که لانه می سازد،
دوست داشته ام،
رقص گندمزار را ،
در نسیم باد،
و نیایش گل آفتابگردان را،
به پیشواز خورشید،
ستوده ام.

کاش زندگی،
حجم شادی اش،
بر اندوه اش،
در کفه ترازوی شانس همگان،
چربیده باشد.

در روز تولدم،
گفته باشم،
از جنگ بیزارم و
حرف درخت را
و ماهی را،شنیده ام
که‌گفته اند،
ای آدم ها،
زمین را کمتر عذاب دهید.

تولدم مبارک!

با خیام

♟با خیام
🌈🌈🌈


از آمدن و رفتن ما سودی کو
وز تار امید عمر ما پودی کو

چندین سر و پای نازنینان جهان
می‌سوزد و خاک می‌شود دودی کو

چند روز دیگر سالگرد بدنیا آمدن من است. معمولا در پایان سال، دو سه درد را در خود هضم می کنم. سالی که دارد تمام می شود و درد زندگی ، هر روز افزون‌تر از قبل است. این درد است؟، نومیدی است؟ یا انتظاری که دور می شود؟
و درد دوم ، سوالی است که از خود دارم بواسطه سالروز تولدم. سود دنیا از آمدن من چه بوده است؟
سودی که از دنیا برده ام، کدام است؟ کدام رد پا را از خود در دنیا بجا گذاشته ام؟ مادری داشته ام نازنین، صدایی داشت که به سیما بینا پهلو می زد و با گنجینه ای فراوان از دوبیتی های و شعرهای نغز. او چه شد؟ چه سودی از این دنیا برد؟ و پدری که براستی رستمی بود دانا.در ایام نوروز که دبیرستانم تعطیل شده بود و برای تعطیلات نوروز از مشهد به روستایمان می رفتم، خواهرم در بیرجند، به صد جور بهانه، می خواست مرا به جایی دیگر بفرستد تا آن خبر مرگ پدر را باز هم دیرتر بشنوم.
نوروز مرا به همین دلیل همیشه دلتنگ و غمگین کرده است. درد زندگی را در شروع فصل زایش طبیعت، تداعی داشتن، مثل وزنه ای است که به پای غریقی در آب عمیق، بسته باشند.
و صلح آن ندای طبیعت را که رفتن زمستان را با آرام آرام ذوب شدن برف بر دامنه ی کوهها، دیده ام و سربرون آوردن گل‌هایی را از درون برف، با چه امیدها، که در بطن گل و عمق جان خودم، به شعور تبدیل کرده ام را هر روز در جهان آدمیان، دور و دورتر می بینم.
دوست داشته ام و دوست دارم که جهان ادمیزادگان هم چون جهان گل و برف، بهار و زمستان، در تحولی صلح آمیز، به سر می بردند، زمستان با برفش و با بارانش، زمین را مهیای روئیدن می کند و با میراثی درخور به بهار طبیعت تحویلش می دهد تا بهار بیاید و دشت و دمن را از گل و سبزه ، متکثر کند.اما در دنیای ادمیزادگان، این امید عبثی بیش نبوده است. جنگ در دنیای آدم ها، مرتب جان های نازنین مردم را می ستاند و مرتب هم بودجه های جنگ کشورها، افزون و افزون‌تر می شود.
در نبود صلح، مردمانی مظلوم، کودکانی معصوم و پرندگانی و‌گیاهان و جاندارانی بی صدا، بر خاک افتاده اند از قساوت دارایانی سلاح دار ومتکبر .
و دودی کو؟
به که استغاثه کنیم؟
ای خدا، ای فلک، ای طبیعت
شام تاریک ما را سحر کن!

پل الوار

سپیده که سر بزند،
در این بیشه‌زار خزان‌دیده
شاید دوباره گلی بروید؛
شبیه آنچه در بهار بوئیدی!

پس به نام زندگی،
هرگز مگو:
هرگز!

پل_الوار