با خیام
♟با خیام
🌈🌈🌈
از آمدن و رفتن ما سودی کو
وز تار امید عمر ما پودی کو
چندین سر و پای نازنینان جهان
میسوزد و خاک میشود دودی کو
چند روز دیگر سالگرد بدنیا آمدن من است. معمولا در پایان سال، دو سه درد را در خود هضم می کنم. سالی که دارد تمام می شود و درد زندگی ، هر روز افزونتر از قبل است. این درد است؟، نومیدی است؟ یا انتظاری که دور می شود؟
و درد دوم ، سوالی است که از خود دارم بواسطه سالروز تولدم. سود دنیا از آمدن من چه بوده است؟
سودی که از دنیا برده ام، کدام است؟ کدام رد پا را از خود در دنیا بجا گذاشته ام؟ مادری داشته ام نازنین، صدایی داشت که به سیما بینا پهلو می زد و با گنجینه ای فراوان از دوبیتی های و شعرهای نغز. او چه شد؟ چه سودی از این دنیا برد؟ و پدری که براستی رستمی بود دانا.در ایام نوروز که دبیرستانم تعطیل شده بود و برای تعطیلات نوروز از مشهد به روستایمان می رفتم، خواهرم در بیرجند، به صد جور بهانه، می خواست مرا به جایی دیگر بفرستد تا آن خبر مرگ پدر را باز هم دیرتر بشنوم.
نوروز مرا به همین دلیل همیشه دلتنگ و غمگین کرده است. درد زندگی را در شروع فصل زایش طبیعت، تداعی داشتن، مثل وزنه ای است که به پای غریقی در آب عمیق، بسته باشند.
و صلح آن ندای طبیعت را که رفتن زمستان را با آرام آرام ذوب شدن برف بر دامنه ی کوهها، دیده ام و سربرون آوردن گلهایی را از درون برف، با چه امیدها، که در بطن گل و عمق جان خودم، به شعور تبدیل کرده ام را هر روز در جهان آدمیان، دور و دورتر می بینم.
دوست داشته ام و دوست دارم که جهان ادمیزادگان هم چون جهان گل و برف، بهار و زمستان، در تحولی صلح آمیز، به سر می بردند، زمستان با برفش و با بارانش، زمین را مهیای روئیدن می کند و با میراثی درخور به بهار طبیعت تحویلش می دهد تا بهار بیاید و دشت و دمن را از گل و سبزه ، متکثر کند.اما در دنیای ادمیزادگان، این امید عبثی بیش نبوده است. جنگ در دنیای آدم ها، مرتب جان های نازنین مردم را می ستاند و مرتب هم بودجه های جنگ کشورها، افزون و افزونتر می شود.
در نبود صلح، مردمانی مظلوم، کودکانی معصوم و پرندگانی وگیاهان و جاندارانی بی صدا، بر خاک افتاده اند از قساوت دارایانی سلاح دار ومتکبر .
و دودی کو؟
به که استغاثه کنیم؟
ای خدا، ای فلک، ای طبیعت
شام تاریک ما را سحر کن!