با خیام( بمناسبت تولد او)

♟با خیام
☀️☀️☀️
گر آمدنم به خود بدی نامدمی
ور نیز شدن به من بدی کی شدمی؟
به زان نبدی کاندرین دیر خراب
نه امدمی،نه شدمی،نه بدمی؟
من خیام را عاشق زندگی می دانم. آنجا که وقتی می آيد، می نویسد:
ور نیز شدن به من بدی کی شدمی؟
آمدن خیام را در ۲۸ اردیبهشت ۴۲۸ شمسی و شدن او را در ۱۲ آذر ۵۱۰ شمسی نوشته اند. پیر هشتاد و دو ساله ایران و نیشابور خدمات بزرگی در علم و بینش به جهانیان تقدیم کرده است. به چند نکته در مورد خیام، اشاره می کنم:
#رباعی های او را بسیاری ، تازیانه ای بر زاهدان دروغین و ریاکار دانسته اند.البته او و حافظ که بعدا پایه های اندیشه اش،وام دار خیام است، از سوی همان زاهدان در طول تاریخ، متهم به کفرگویی شده اند.
#خیام هم مثل پورسینا ، همسر اختیار نکرد. خیام را به لحاظ اندیشه ورزی، جانشین پورسینا دانسته اند.
#یکی از گودال های ماه را به نام عمر خیام نامگذاری کرده اند.
سرخپوستان در افسانه های خود به این معتقدند که هر چه محل سکونت شان در ته عمیق ترین دره ها باشد، به ناف زمین نزدیکترند و از ناف مادر زمین می توانند تغذیه کنند.
شاید نامگذاری یک دره ی عمیق ماه، این حق را به ما بدهد که بگوییم ناف ماه به نام خیام نامگذاری شده و بر همین مبنا پسران و دختران این سرزمین همواره از ناف کهکشان ها، تغذیه ی علمی خواهند کرد.
# در سال ۱۹۸۰ سیارک ۳۰۲۹ را هم به نام خیام نامگذاری کرده اند.و این می رساند که اشتهار خیام در مجامع علمی دنیا بسیار بیشتر از وطن خود اوست.
# در چند کشور دنیا ، از جمله در امریکا، فرانسه و مصر، شراب هایی به نام خیام تولید کرده و به فروش می رسانند.
# در مهر ۱۳۱۲ وقتی آرامگاه فردوسی آماده ی افتتاح شد و کنگره ای در تهران با حضور ۴۰ مستشرق از ۱۷ کشور از جمله فرانسه، امریکا، شوروی، انگلستان،ایتالیا، لهستان،ژاپن، چکسلواکی،دانمارک،یوگسلاوی، هندوستان، افغانستان و فلسطین تشکیل شد و قرار شد که مراسم افتتاح آرامگاه فردوسی توسط رضاشاه در روز ۱۶ مهر انجام گیرد، مهمانان آن کنگره در سر راه خود به نیشابور رفتند و بر سر آرامگاه خیام، و به یاد او شرابی نوشیدند.

روز فردوسی

♟روز فردوسی
📕📕📕
روز بیست و پنجم اردیبهشت، روز زبان پارسی و بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی است.


سر آمد کنون قصۀ یزدگرد
به ماهِ سپندارمذ روزِ ارد

ز هجرت شده پنج هشتاد بار
به نامِ جهان‌داورِ کردگار

ازین پس نمیرم که من زنده‌ام
که تخمِ سخن من پراکنده‌ام

هر آنکس که دارد هُش و رای و دین
پس از مرگ بر من کند آفرین.

و ما هم چون خود او بر او درود و آفرین می فرستیم.
ابعاد خدمات فردوسی به ایران و زبان فارسی ، متنوع است. یکی از مهمترین دلواپسی های او ، ایران و تمامیت ارضی آن است. و در یکی از لایه های ظریف این دلواپسی او سهراب را در سپاه دشمن به جنگ پدرش رستم می آورد تا لایه های ظریف این دلواپسی را برجسته کند.
ایران بیش از هر دشمنی از دست فرزندان خودش، تیشه بر ریشه اش زده شده است.از دوره ی هخامنشیان که یونانیان به کمک داریوش کوچک رفتند تا اردشیر را شکست دهند تا اکنون، ما در تاریخ مان داریوش های کوچکی داشته ایم که ایران برایشان وطن نبوده، بلکه جایی بوده که می خواسته اند فرمانروایی کنند. اگر نبرد کوناکسا در حاشیه ی رود فرات را اولین همدستی ایرانی و انیرانی برای بر تخت نشستن کسی بدانیم، که همان مقدمه ی سقوط هخامنشیان هم شد، تا به تاریخ معاصر برسیم که افغانستان و قفقاز و بحرین ، آخرین تهدیدات ارضی بزرگ بوده اند، و تا مهجوری زبان فارسی که فردوسی در کنار واگویه تاریخ و اساطیر و توجه دادن به روح ملی ایرانیان،از زبان فارسی بعنوان یک مولفه بزرگ ملی و همبستگی در بین ایرانیان ، آن را ارج می گذارد، ابعاد تهدید ارضی و فرهنگی ، روشن تر می شود.
زبان فارسی برای پویایی به مولفه هایی نیاز دارد. نمی توان انتظار داشت رادیو را دیگران ابداع کنند و ما در فرهنگستان ادب فارسی برای انژیوکت، اصطلاح جوالدوز رگ گشا را جایگزین کنیم.زبان برای پویایی، نیاز دارد که در حوزه های مختلف علمی، ما ابداع و اختراع داشته باشیم و این ناشدنی است، مگر آنکه توسعه ی علمی، فنی و فرهنگی مداوم داشته باشیم.
خود شاهد بوده ام که در چین به قنات، کاریز می گفتند و ما ایرانیان که آن را پدران ما ابداع کرده اند، از واژه قنات که عربی است استفاده می کنیم و کاریز را به پستوی فراموشی سپرده ایم. از ابن دست، البته مثال کم نیست.
و بجاست که بگوییم هم برای حفظ تمامیت ارضی و حفظ ایران که فردوسی بدان ارج بزرگ می نهاد و هم برای توسعه ی زبان فارسی باید، خلف فرزندان ایران کوشا باشند.
خود او اینطور می سراید:
سر ناسزایان برافراشتن
وز ایشان امید بهی داشتن
سر مایه خویش گم کردن است
به جیب اندرون مار پروردن است.

اغاز کشاورزی در افسانه های سرخپوستان

♟آغاز کشاورزی
☀️☀️☀️
در یک افسانه سرخپوستی که به پیدایش جهان توجه دارد، سعی کرده آغاز کشاورزی و مسائل خیر و شر را توضیح دهد.
یک مرور بر آن قصه بیندازیم:
دو برادر به نام یوزکه ا و تاویس کارون که اولی نماد خیر و دومی نماد شر و بدی است، از مادری که در آنسوی آسمان بود به نام گاهنگدیسوک بدنیا می آیند. اینها موجودات اولیه و غیرانسانی هستند. قبل از این ماجرا وقتی گاهنگدیسوک بدنیا آمد و پدرش که یک سرکرده بزرگ بود دستور داد همه موجودات بیایند و به آنها دستور داد تا در آسمان سوراخی درست کنند. او زنش را هم که نامش انتاانتسیک نام داشت را فراخواند و بعد از سوراخ آسمان، زنش و دختر او گاهنگدیسوک را به پایین هل داد.
در این حین، گاهنگدیسوک مجددا به شکم مادرش برگشت و انتاانتسیک بر روی لاک پشت کبیر افتاد.روح لاک پشت به موش جارو دم دستور داد لوش و لجن بر پشت لاک پشت قرار دهد و از اینجا بود که آنها گسترش پیدا کردند و خاک و زمین بوجود آمد و گیاهان روییدند.
وقتی مجددا گاهنگدیسوک بر روی زمین بدنیا آمد ، دختر زیبایی شد و قد کشید و روزی مردی به کلبه شان آمد و گاهنگدیسوک را به همسری برگزید، اما چند روز بعد او را ترک کرد.
از این ازدواج دو پسری را که ذکر کردیم، بدنیا آمدند. یوزکه ا به شیوه طبیعی بدنیا امد، و دومی که تاویس کارون است از دنده ی مادرش بوجود آمد و قلب شروری داشت و کالبدش از سنگ آتش زنه بود.
تاویس کارون، مادرش را کشت، اما به مادربزرگش انتاانتسیک گفت که مرگ مادر، کار یوزکه ا بوده است.
انتاانتسیک بر مرگ دخترش سوگواری کرد و حرف تاویس کارون را هم پذیرفت.
به این دلیل بین دو برادر دعوا شد و تاویس کارون هزار جور قسم خورد که مرگ مادر کار یوزکه ا بوده است.
انتاانتسیک با عصبانیت یوزکه ا را به درون بوته زارها پرت کرد . در آن موقع تاریکی بر جهان حاکم بود.
انتاانتسیک چاقویی برداشت و سر دختر مرده اش را جدا کرد و به آسمان چسباند و خورشید از آن بوجود آمد و قسمتهای دیگر بدن او را هم به آسمان چسباند و ماه و ستارگان بوجود آمدند.
روزی یوزکه ا به نزد مادربزرگش رفت و از او خواهش کرد که اجازه دهد پیشش بماند. او انتاانتسیک با تشر او را بیرون کرد و گفت پدر تنها دخترم آسمان است و تو دختر مرا کشته ای و نمی خواهم تو را ببینم.
در آن زمان زمین اینقدر پهناور نبود و کم کم بزرگ و پهناور شد.و حیوانات جدیدی بوجود آمدند.
یوزکه ا غمگین بود و به شکار رفت تا به گوشت دسترسی پیدا کند، تا آن موقع میوه و گیاهان می خورد. تیری پرتاب کرد که به شکار نخورد و در دریاچه ای افتاد. یوزکه ا رفت که تیر را بردارد، تعادلش را از دست داد و به قعر دریا رفت. در آنجا کومه ای دید که مردی در آن نشسته بود و فهمید او پدرش هست.پدر یوزکه ا گفت که من لاک پشت اعظم هستم که زمین بر روی لاک من بوجود آمد.مرد لاک پشتی یک خوشه رسیده ذرت و یک خوشه نارس به یوزکه ا داد و گفت ذرت نارس را بخور تا سیر شوی و ذرت رسیده را بکار تا ذرت های جدیدی به تو بدهند و اینطور شد که کشاورزی بوجود آمد.
داستان طولانی تر است و به جنگ بین دو برادر که نماد خیر و شر هستند می پردازد.
یوزکه ا یک لقب دارد که تهران ای واگو می باشد و به معنی فزاینده آسمانی است. او جانوران زیادی خلق می کند و از جمله نخستین آدمیان را که یک مرد و زن بودند آفرید و نام آنها را اگوهوه گذاشت و بمعنی آدمیان درست و حسابی هستند.
بعد برادرش هم موجوداتی ساخت، که همه هیولا و بدشکل بودند. اما نهایتا موفق شد دو آدم هم بسازد، اما آنها روح شریری داشتند.
یوزکه ا که دید برادرش چه در سر دارد، به موجودات ساخته برادرش هم زندگی بخشید، اما آنها روح شریری داشتند و اینطور شد که بدی هم بخشی از خوبی شد.

با خیام

♟با خیام
☀️☀️☀️

از هر چه بجز می است کوتاهی به
می هم ز کف بتان خرگاهی بِه

مستی و قلندری و گمراهی به
یک جرعه می ز ماه تا ماهی به

خیام در این رباعی، در حال یک مقایسه و سنجش است و می را از هر چیزی بهتر می داند. حتی اگر می به مستی و قلندری و گمراهی راه ببرد.
قلندرها یا قلندریه یک جماعت صوفی بوده اند که در عدم تظاهر به حفظ آداب و رسوم اجتماعی و مذهبی،یک رویکرد افراطی داشته اند و تا مرز بی قیدی پیش می رفته اند. البته بحث انها، بحث ظاهر است، والا برای اینکه مثلا موی سر یا سبیل، عاملی برای خودفریبی آنها نشود، موی سر و سبیل و در مواردی حتی ابروی خود را می تراشیده اند.یک ضرب المثل هست که می گوید؛ نه هر که سر تراشد، قلندری داند.
بهر جهت تاکید خیام بر لغو همین ظواهر است که می گوید ؛ می اگر حتی به گمراهی راه ببرد، بهتر از ظاهر فریبی و ریاکاری است.

جهان زیرین

♟️جهان زیرین
🌾🌾🌾
من در متون یونانی به جهان زیرین زیاد برخورده ام. جهان زیرین، در دیدگاه یونانیان، جهان پس از مرگ است.
یک افسانه اسکیمویی به نام سندا و ساویرکون وجود دارد که در آن داستان، اسکیموها ، تلاش دارند در قالب این افسانه، جهان را تفسیر کنند. البته سادگی داستان، به سادگی زندگی اسکیموها برمی گردد.
ساویرکون و زنش، دو غول هستند که شبیه اسکیموها یک ایگلو(خانه ی اسکیموها) ساخته اند و خوک آبی و نهنگ شکار می کنند. صاحب دختری به نام سندا می شوند که سریع رشد می کند و بسیار زیباست. جوانان اسکیمو به خواستگاری اش می روند.سندا کسی را قبول نمی کند.او به خوردن گوشت ، علاقه ی زیادی دارد و اشتهایش تمام ناشدنی است.پدرش ساویرکون خیلی تلاش می کند تا به اندازه کافی شکار کند تا اشتهای دخترش را فرونشاند.روزی به زنش می گوید، هیچ ماده غولی، اینقدر غذا نمی خورد.او از یک لاشخور هم بیشتر غذا می خورد( توضیح من:در مناطق اسکیمونشین که گاهی هوا بسیار سرد است و امکان شکار وجود ندارد، توصیه به کم خوری، یک توصیه زیستی هم محسوب می شود).
سندا مرتب نق می زند که گرسنه است. و می گوید شما چه جور پدر و مادری هستید که دخترتان را گرسنه نگه می دارید؟
یک شب ساویرکون با جیغ زنش از خواب برمی خیزد و با عصبانیت می گوید؛ چه مرگت هست که جیغ می زنی؟
زنش می گوید، سندا در خواب و از گرسنگی ، دستم را گاز گرفته است. ساویرکون با عصبانیت یک سیلی به گوش او می زند و می خوابد. اما صبح می بیند، زنش نیست و سندا او را خورده است.
ساویرکون عصبانی می شود و سندا را در درون اومیاک( قایق شکار که شبیه پوست باد شده ی خرس آبی است) می گذارد و قصدش این است او را در دریا غرق کند. سندا جیغ می زند و می گوید؛ چرا می خواهی مرا غرق کنی؟
ساویرکون می گوید، تو مادرت را خورده ای . تو یک غول نجیب نیستی.
دخترک تقلا می کند و لبه ی قایق را محکم می چسبد.پدرش تلاش می کند، دستش را از لبه ی قایق جدا کند. سندا چنگ می زند و یک چشم پدرش را کور می کند.
پدرش هم ضربه ای به دست او می زند و انگشتش، جدا می شود. و بعد با چاقو ، یکی یکی از انگشتانش را قطع می کند. هر انگشت سندا که به درون آب می افتد ، تبدیل به یک نهنگ یا خوک دریایی می شود و انواع حیوانات دریایی از تکه های بدن سندا بوجود می آید.
با قطع آخرین انگشت سندا، او به درون آب می افتد و به قعر آب می رود.او در ته دریا در سرزمین آدلبورن ، مادر همه حیوانات دریایی می شود. او مرتب تلاش می کند که ساکنان دریا که فرزندان او هستند، زیاد و زیادتر شوند.
ساویرکون با یک چشم به کلبه اش برمی گردد و پس از چند سال ، توش و توان خود را از دست می دهد و جان می دهد.
ساویرکون بعد از مرگ از سرزمین آدلبورن سر در می آورد و دخترش سندا، نیمی از خانه ی بزرگ خود را به او می دهد.
ساویرکون بر روی یک پوست نرم لمیده است، اما بدلیل یخ زدگی در روی زمین،به زحمت می تواند تکان بخورد.
سگ هار سندا هم در جلوی خانه، نگهبانی می دهد.
سندا برای فرزندانش که موجودات دریا هستند، مادر زندگی است و برای آدم ها هم، مادر مرگ است.
بیماری به زمین می فرستد و هر که بمیرد، او را به سرزمین زیرین می برد و ساویرکون هم مرتب، مرده ها را نیشگون می گیرد.و سگ نگهبان هم مرتب آنها را آزار می دهد.
مرده ها حق ندارند بخندند و ساویرکون، مرتب آنها را مسخره می کند.تا یک سال بعد از مرگ، حال مرده ها خوب نیست، اما بعد حال و روزشان بهتر می شود و بخت و اقبال آن دنیا به آنها رو می کند و از شر اذیت کردن های ساویرکون، راحت می شوند. از آن پس می توانند در سرزمین زیرین، به شکار بروند که برای اسکیموها خیلی لذت بخش است. اما باید بخشی از گوشت شکار را به سندا بدهند‌.

تصمیم های غلط

♟️تصمیم های غلط
🌾🌾🌾
در روز ۴ مه ۱۸۰۷، میرزا محمدرضا قزوینی به نمایندگی از فتحعلیشاه و با کمری خمیده و خضوع تمام در کاخ فینکنشتاین(کامیه نیک کنونی) واقع در لهستان و نزدیک مرز روسیه تزاری،به ملاقات ناپلئون رفت و عهدنامه ای را امضا کرد که به عهدنامه فینکنشتاین معروف است.
ناپلئون داشت سپاهش را برای حمله به روسیه آماده می کرد و این عهدنامه دو جنبه ی مهم داشت. ناپلئون و فتحعلیشاه بر حق ایران برای تصرف منطقه قفقاز تاکید کردند و در این چارچوب قرار شد، سلاح به ارتش ایران داده شود و ارتش ایران، مورد آموزش افسران فرانسوی قرار بگیرد.
در آن عهدنامه،سودای جهانگیری ناپلئون،انگلستان، رقیب اصلی فرانسه را هم هدف قرار داد و ایران متعهد شد، انگلیسی ها را از ایران بیرون کند، از خاک ایران برای حمله به هند استفاده کند و بنادر ایرانی خلیج فارس را هم در اختیار نیروی دریایی فرانسه قرار دهد تا راحت تر به هند ، حمله ببرند و ایران هم در این حمله به فرانسه کمک کند. در این راستا، در آن عهد نامه پیش بینی شده بود که مرز ایران با هند، توسط خوانین افغانی ناامن شود تا تمرکز انگلستان بهم بخورد و شرایط حمله(البته پس از اتمام کار روسیه )به هند فراهم شود.
می خواهم بر روی همین بند آن عهدنامه تکیه کنم که ایران، شهروندان افغانی خود را به یک گروه نیابتی فرانسه و افرادی شرور و تفنگ بدست، تقلیل داد.
فتحعلیشاه بجای اینکه تجربه دولت صفوی و اشرف و محمود افغان را مد نظر قرار دهد و به عمران و آبادانی آن بخش از ایران بیشتر توجه کند، آنجا را از طریق این عهد نامه، به یک منطقه درگیری و محل جولان جنگ سالاران تبدیل کرد.
پیش بینی های ناپلئون و فتحعلیشاه برای شکست روس ها، درست از کار درنیامد و پیمان گلستان و ترکمانچای نتیجه همدستی قاجار با فرانسه ی ناپلئون شد.
اما انگلستان هم بیکار ننشست.
آنها دو سال بعد، ایران را وادار کردند که عهدنامه ای با انگلستان امضا کند و در نتیجه ی آن، فرانسوی ها را از ایران بیرون کند.
می گویند سنگ بزرگ نشانه نزدن است.
وقتی در کاخ فینکنشتاین در یک عهدنامه، ایران رویای شکست همزمان روسیه و انگلستان را خیالپردازی می کند، عملا سرنوشت کشور را به دست نیروهای بیگانه می دهد. اگر تا قبل از پیمان فینکنشتاین، بین روسیه و انگلستان، رقابتی در ایران وجود داشت، عملا مفاد آن پیمان، آن دو کشور را بر علیه قاجار و ناپلئون، متحد کرد.
حوادث بسیار تلخی از نتیجه ی آن پیمان بر ایران حادث شد.
یکی از تلخ ترین نتایج که کمتر به آن توجه شده، مسئله افغانستان است.
وقتی انگلستان متوجه شد که شاه قاجار، از افغانستان و خوانین انجا، برای ایجاد ناامنی در هند که انبار مواد غذایی امپراتوری انگلستان بود، در همدستی با دشمنانان انگلستان،می خواهد بهره بگیرد، آنها بدیل جدیدی بوجود آوردند.
آنها فکر کردند که یک حکومت مستقل در افغانستان ، به نفع آرامش در مرزهای هند است. لذا در زمان ناصرالدین شاه،روزی که برای تسلط بر بنادر ایرانی که قرار بود، روزی فتحعلیشاه در اختیار فرانسه قرار دهد، اقدام کردند، خروج ایران از افغانستان و اجرای طرح استقلال آنجا را پیش کشیدند.
شاید بگوییم این خباثت انگلیسی هاست، اما اگر بی تدبیری و کم درایتی شاه قاجار را در تنظیم عهدنامه فینکنشتاین نبینیم، بخش بزرگی از واقعیت را ندیده ایم.
عهدنامه فینکنشتاین، مقدمه ای برای پیمان‌گلستان و ترکمانچای و جدایی افغانستان از ایران شد.یک امضای نابخردانه و یک سوگیری نسنجیده از سوی فتحعلیشاه و عباس میرزا و تحمیل چنان شکست های فاحشی بر ایران، تا سالیان سال، آسیب آن بر پیکره ی ایران باقی خواهد ماند.
هر چند که بسیاری از مورخین و مردمان دیگر، از رشادت های عباس میرزا و سپاه ایران می گويند، اما نباید فراموش کنیم که ناپلئون به فتحلیشاه و عباس میرزا که عاشق فرانسه بود، رویا فروخت و آن رویا تبدیل بر سنگ سهمگینی شد که تمامیت ارضی ایران را به جد، تهدید و تحدید کرد.

مطلبی از کتابی

📕مطلبی از کتابی
🔏سن پابلو
👤ریچارد مکنا
🔍احترام چینی ها به دانش اموزان،سنتی از دوران امپراتوری کهن بود.آن زمان که دانشمندان و محققان، قدرتمندترین و مهم ترین طبقه ی جامعه بودند.
در آن زمان نوعی پرستش خرافه گونه به علم و دانش وجود داشت.
🔍کارگران فکر می کردند که نوشته های چاپی مقدس هستند.
🔍در شهرها زباله دان های سنگی برای کاغذ باطله قرار می دادند و کسی هم کاغذها را جمع آوری می کرد و با احترام می سوزاند.
🔍مبلغین مسیحی (امریکایی) اگر به جای کاغذ توالت از روزنامه استفاده می کردند ، کشته می شدند.
🔍چینی ها فکر می کردند هر مطلب چاپی ، حقیقت دارد.

اگر بخت، بخت من بود!

♟اگر بخت من بخت بود.
🌈🌈🌈

معمولا بخت و اقبال را به شکل های مختلف، در فرهنگ کشورها معنی می کنند. از بیان از تو حرکت، از خدا برکت داریم، تا آنجا که بخت و اقبال را تماما به خدا و یک نیروی ماورایی واگذار می کنند.
شاید یک دلیل محول کردن شکست ها به بخت و اقبال، به این خاطر باشد که ما نمی خواهیم مسوولیت تصمیم هایی را که گرفته ایم و آنها ،موجب وضعی شده اند که آن را به بخت منتسب می کنیم، بپذیریم.
وقتی هم که شناخت ما از عوامل دخیل در یک رویداد ، کافی نیست، شاید بی ضررترین و نزدیک ترین ادرس، بخت و اقبال باشد.
در آن تیتری که انتخاب کرده ام، یک ضرب المثل مستتر است:
اگر بخت من بخت بود، اسفناج سر دماغم ، درخت بود!
مثلا در دین و فرهنگ شینتو در ژاپن آنها هفت یا هشت خدای بخت و اقبال دارند. چیزی که در اسطوره های ایرانی و یا اسطوره های یونانی با عنوان الهه و خدا وجود دارد، اگر چه نوع نگاه به این خدایان، فرق می کند.
نکته جالب این است که این هفت یا هشت خدای فرهنگ شینتو ، تماما از فرهنگ چین و هند به فرهنگ ژاپن وارد شده اند.
۱.ابیسو خدای ماهیگیران و کارگران
۲.دایککوتن یا دایککو ، خدای بازرگانی و تجارت
۳.بیشامنتن خدای رزمجویان و جنگاوران
۴.بنزایتن که تنها خدای زن است و ایزدبانوی هنر و زیبایی و موسیقی است.
۵.فوکورکوجو خدای شادی و دارایی
۶.هتی خدای فراوانی و تندرستی
۷. جوروجین خدای طول عمر
۸. یابوکو خدای جنگ
معمولا خدای جوروجین و فوکورکوجو را مظهر تنهای خدای تائو می دانند که در این صورت این هشت خدا، هفت خدا محسوب می شوند.
ژاپنی ها اعتقاد دارند که در فصل بهار ، این هفت خدای بخت و اقبال در کشتی گنج(تاکارابویه )به خانه های مردم می روند و هدایایی خوبی به آنها می دهند که بخت و اقبال سال پیش روی آنها را تعیین می کند.
^^غلامرضا طالبی^^