نکته ای از یک‌کتاب

♟️نکته ای از یک کتاب
🌾🌾🌾
می دانیم که سید محمد فرزان که من در مدرسه راهنمایی سیدمحمد فرزان بیرجند درس خوانده ام، در ایامی معلم امیراسدالله علم بوده است‌ ، و چندین نمره نزدیک به صفر در درس عربی به او داده است و بعضی می گویند دلیل هل داده شدن امیراسدالله علم به تحصیل در رشته کشاورزی ، همین نمرات بوده است. البته من در جایی خواندم که امیر شوکت الملک علم وقتی با رضا شاه صحبت می کند و متوجه نظر او می شود که خوب است که برای تربیت افراد، در ایران دانشگاه بسازیم،از اعزام پسرش به خارج منصرف می شود و خود پیشقدم می شود و پسرش را به دانشگاه تهران می فرستد و البته چون دوست نداشته که پسرش وارد سیاست شود، او را به دانشکده کشاورزی کرج می فرستد تا کشاورزی بخواند و املاک پدر را سرپرستی کند.
حال این جملات را هم از کتاب جغرافیای نیمروز بخوانید:(۱۲۸۹ ه.)
"میر علم خان حشمت الملک با طایفه اش، عرب خزاعی می باشد، حال هم اکثر طایفه آنها به زبان عربی گفتگو می کنند.طاهر ذوالیمینین خزاعی جد حشمت الملک است که در تاریخ، احوالات آنها را نوشته اند. مردم قائنات بیشتر گندم گون، آدم سرخ و سفید کمتر است.دیگر آنکه مردمانش بیشتر تریاک کش می باشند . حشمت الملک بسیار سعی نمود که ایشان را از این عمل بازدارد،از عهده بر نیامد"
کتاب جغرافیای نیمروز در دوره ناصرالدین شاه نوشته شده و نگارنده، مشاهدات مستقیم خود را نوشته است.
حال نمی دانم عربی صحبت کردن طایفه خزاعی را باور کنیم یا نمرات نزدیک به صفر امیراسدالله علم در درس عربی را.

خاطرات سالهای

خاطرات سال‌های دور
مهر ۱۳۵۰ از مدرسه روستا که در آن تحصیلات ابتدایی ام تمام شد به مدرسه سید محمد فرزان بیرجند رفتم.سال اول راهنمایی و بعنوان یک دانش آموز از روستا به شهر رفته، بسیاری از مراودات بچه شهری ها را بلد نبودم و در کلاس هم مورد بی عنایتی معلم ها واقع می شدم. در دوران ابتدایی یک معلم به کلاس ما می آمد و او مدیر مدرسه هم بود. نمی دانم چرا، اما این اقای اخوندی، سال دوم دبستان که بودم، معلم ما بود. سال سوم هم او باز معلم ما شد و سال چهارم و پنجم هم. در حالی که مدیر مدرسه بود و می توانست هر کلاسی را که دوست دارد، تدریس کند. شاید قصدش این بود که یک گروه از فارغ التحصیلان آن دبستان، دست پرورده خودش باشند.
دلیل اینکه خانواده ام مرا برای ادامه تحصیل به شهر فرستادند هم همین معلم بود. مرتب به دایی من گفته بود که این بچه حیف است که درس نخواند و صحبت های دایی ام ، موجب شد که پدر و مادرم، از قید تنها پسرشان که در آن سال‌های سخت، می توانست کمک حالشان در کار کشاورزی باشد، بگذرند.
وقتی در مدرسه راهنمایی سیدمحمد فرزان بیرجند ثبت نام کردم، مهمترین دل‌مشغولی ام، پرداخت کرایه خانه ای بود که در آن سکونت داشتم. می دانستم که پرداخت آن پول برای خانواده من ، سخت و مشکل است. همین امر در روزهای اول مدرسه؛ بر درس من و انطباق پذیری ام با محیط جدید، تاثیر منفی می گذاشت. پس از تقریبا یک ماه، چون کلاس اولیها، تعدادشان در حد دو کلاس بود، یک جابجایی در بین این دو کلاس صورت گرفت. در روزهای پس از این جابجایی، ساکنین کلاسی که من در آن بودم، فکر می کردیم، جمع ما دانش آموزان بهتری هستند و کلاس دیگر هم همین باور را داشتند. اما یک روز در کلاس ما یک اتفاق افتاد و معلم یکی از دروس، گفت درست می گویند که دانش آموزان این کلاس تنبل هستند.
همه آن رویاپردازی هایی که کرده بودم که کلاس ما کلاس بچه زرنگهاست، با این جمله از بین رفت. و عجیب است که بگویم بر درس من و شوق من برای درس خواندن هم اثر منفی داشت. از یک دانش آموز کوشا و ساعی به یک دانش آموز باری بهرجهت تبدیل شدم و در آن موقع فهمیدم که همه معلم های آن کلاس چنین توقعی از ما دارند!!
خیلی احساس بد و ناخوشایندی بود.
کلاس ما در طبقه دوم مدرسه بود و یک حیاط بزرگ هم داشت. در یکی از زنگ تفریح ها‌، که موقع دادن تغذیه رایگان بود، من در طبقه بالا و در کلاس بودم و به پایین نگاه می کردم. با کمال تعجب دیدم که آقای آخوندی معلم و مدیر دبستان روستایی من، از حیاط مدرسه به بیرون می روند. بچه های آقای آخوندی را می شناختم و می دانستم که پسر محصل راهنمایی ندارد. دیدن او در حیاط مدرسه، برای من،مثل آمدن شهاب‌سنگ بود. آن دانش آموز درسخوان کلاسهای آقای آخوندی در یک کلاس بچه تنبلهاست و دارد مثل آنها می شود.
زنگ که خورد، معاون مدرسه به کلاس ما آمد و اسم مرا خواند.چون آقای آخوندی را دیده بودم، می دانستم این اسم خواندن در ارتباط با آمدن ایشان به مدرسه باید باشد.
البته اسم دو نفر دیگر را هم خواند. طالبی، میری، هاشمی.
میری و هاشمی ، یکی بچه شهر بیرجند بود و یکی هم از یکی از روستاهایی که از روستای ما خیلی دور است و بهر حال ما سه نفر، در گذشته همکلاس نبوده ایم.
معاون از معلم کلاس خواست که اسم این سه نفر را از دفتر آن کلاس خط بزند و ما را به کلاس بغلی برد. جالب است که همان معلم که معلم زبان خارجه بود ، در ساعت بعد با کلاس جدید ما درس داشت و از ما پرسید که چرا شما را به این کلاس آورده اند و ما البته نمی دانستیم.
یک هفته بعد، در درس علوم تجربی یک سوال معماگونه که در کتاب نوشته شده بود، معلم طرح کرد. اگر دو تخم مرغ را در آب جوش بیندازیم و در سه دقیقه پخته شوند، سه تخم مرغ در چند دقیقه پخته می شود؟
بعضی بچه ها دست بلند کردند و با تناسب مسقیم پاسخ دادند که چهار و نیم دقیقه. بعضی که دست بلند نکرده بودند را خود معلم مورد سوال قرار داد و یا پاسخ اول را تکرار کردند و یا گفتند نمی دانم.
معلم با نوعی تحقیر از من پرسید. تحقیر را به این دلیل می گویم که با آمدن ما به آن کلاس روی خوش نشان نداده بود و من هم هیچوقت برای درس جواب دادن، دستم را بلند نمی کردم. البته الان هم همان روحیه را دارم!
سوال را از من پرسید. گفتم آقا از سه دقیقه بیشتر. گفت یعنی چه،
گفتم دو تخم مرغ در سه دقیقه پخته، پخته شدن سه تا تخم مرغ از سه دقیقه بیشتر خواهد شد.

گفت همان چهار و نیم دقیقه ای که بقیه جواب دادند؟
گفتم، نه.
معلم گفت جواب درست همان سه دقیقه است. آنها که تناسب مسقیم بستند‌ ، را تشویق کرد و مرا هم مسخره.
معلم ها در زنگ تفریح به اتاق ناظم می رفتند و پذیرایی می شدند. تغذیه رایگان برای مدرسه و معلم ها هم خوب بود.
ایشان این وپرسش و پاسخ درون کلاس را برای بقیه تعریف می کند.(اینها را دو سال بعد در منزلش برای من و دو نفر دیگر از دانش آموزان بازگو کرد)
معلم ریاضی به جواب معلم علوم تجربی اشکال می گیرد. اما چون آن کتاب‌ها چاپ آموزش و پرورش بود و حل المسائل هم برای معلم فرستاده بودند، در حل المسائل ذکر شده بود که چون زمان جوش امدن آب جوش فرقی نمی کند و آب را اضافه نکرده ایم ، زمان پختن دو تخم مرغ و سه تخم مرغ مساوی است.
معلم ریاضی می گوید جواب درست را همان دانش آموزی داده که گفته بیشتر از سه دقیقه.زیرا پختن هر تخم مرغی هم مقداری انرژی و حرارت لازم دارد و این زمان می برد. جواب تناسب مستقیم نیست، اما باید آزمایش کنید تا ببینید چند دقیقه می شود.
این بحث سبب می شود که مدرسه یک نامه به اداره آموزش و پرورش بنویسد و ذکر کند که جواب این آزمایش کتاب علوم تجربی غلط است. آنها نامه را به مشهد و نهایتا به وزارت آموزش و پرورش می نویسند. نزدیک اواخر سال تحصیلی بود که مدیر و معاون پ چند معلم به کلاس ما آمدند و یک کتاب از صادق هدایت، بوف کور، را بعنوان جایزه به من دادند. این بماند که من شاید ده بار بوف کور را خواندم و چون کورها، چیزی از آن نفهمیدم.
زمانی که در رشت بودم، یک روز که مصادف با روز معلم بود، به بیرجند رفته بودم. آن تقارن و این خاطره سبب شد که به اداره آموزش و پرورش بروم و سراغ آقای آخوندی را بگیرم. می دانستم که به دبستان های شهر بیرجند منتقل شده و در سال‌های آخر خدمت می باشد. تعداد آخوندی ها در مدارس بیرجند زیاد بود. سن اش را گفتم، کمک نکرد، گفت علاقه ایشان به تدریس در کلاس پنجم است، کارشناس اداره، شانه بالا انداخت. نهایتا جسارت کردم و آخرین نشانی را دادم. گفتم آقای آخوندی تریاکی است.
بلافاصله گفت، فلان مدرسه.
با شتاب به آن مدرسه رفتم. چون روز معلم بود، همه معلم ها دور هم جمع بودند.وقتی آقای آخوندی را دیدم، از صمیم قلبم، دستانش را بوسیدم. خیلی خجالت کشید. اما دیدم که انگار قدش در بین همکارانش، بلندتر شد. رفتم و در دفتر نشستم. یک سوال که تمام این سالها با من بود، از آقای آخوندی پرسیدم. گفتم یک روز شما را در حیاط مدرسه فرزان دیدم. چرا آمده بودید؟
گفت ، رفتم که وضع درسی تو را بپرسم. گفتم چه گفتند؟
گفت، خب یک چیزهایی گفتند.
گفتم خواهش می کنم بگویید.
گغت، آنها گفتند درس تو ضعیف است و دلیل آن هم ابن است که وضع آموزش مدارس روستایی پایین است.
و من به آنها گفتم من چهار سال، معلم این دانش آموز بوده ام، امکان ندارد درس او ضعیف باشد. آنها گفتند که تو را در کلاسی گذاشته اند که سطح کلاس پایین تر است و من از آنها خواستم جای تو را عوض کنند. ایشان گفت من دوبار دیگر هم به آن مدرسه رفتم.
پرسیدم، چه وقت؟
گفتند، روزی که دانش آموز اول شهرستان بیرجند شدی به مدرسه رفتم و به آنها گفتم که خوشحالم که دانش آموز من، پایه اش ضعیف نبوده و روزی هم که دانش آموز اول استان خراسان شدی، باز به مدرسه رفتم. البته این بار آنها مرا دعوت کردند.
و حرف اخر
معلم ها و دانش آموزان مثل پارچه ای می مانند که با برش قیچی و نخ و سوزن کوک می خورد و شکل می گیرد.
برای آخوندی و آخوندی های زندگیم از صمیم قلب درود می فرستم.

کوکتل مولوتف در شعر فردوسی

♟کوکتل مولوتف در شعر فردوسی
🌈🌈🌈
مطلبی را در مورد تاریخ پزشکی می خواندم و در آن مطلب ذکر شده بود که چون در گذشته آزمایشگاه نبوده ، پزشکان آن دوران با استشمام بوی بول و ادرار و یا مزه مزه کردن ادرار به بیماری فرد پی می برده اند. بیچاره پزشکان آن دوران که می بایست ادرار یک مریض را مزه مزه کنند تا از مزه آن به بیماری مریض پی ببرند.
مولوی یک شعری دارد که می گوید؛
آن زجاجی کو ندارد نور جان
بول قاروره است قندیلش مخوان.
این قاروره یک ظرف شیشه ای سرتنگی بوده است که نمونه ادرار و بول را در آن قرار می داده اند و اگر مولوی می گوید شیشه/زجاجی از خود جانی ندارد، هر چه هست مربوط به محتویات قاروره که بول مریض است می باشد، اشاره قاروره کردن بول و ادرار دارد.
البته این بماند که پزشک مسیحی خلیفه وقتی سفیان مریض است به نزد وی فرستاده می شود و چون در ادرار سفیان، خون می بیند، می گوید این سفیان آنقدر خداترس است که جگرش از ترس خدا خون شده و به ادرارش راه یافته است و اکنون ما می دانیم که او احتمالا سنگ کلیه داشته.
فردوسی هم در مورد قاروره یک شعر دارد که معنای کنونی قاروره فردوسی ، همین کوکتل مولوتف است.
شعر فردوسی این است:
زدروازه ها جنگ بر ساختند
همی تیر و قاروره انداختند.
در فرهنگ نظام آمده است که قاروره، حقه باروت است. شیشه ای که در آن ماده آتشبار ریخته و بعد از آتش دادن،از بالای برج و غیر آن، به دشمن پرتاب می کنند.
لذا قاروره فردوسی، همین کوکتل مولوتف کنونی است.

قدرت تبلیغات

♟️قدرت تبلیغات
🌾🌾🌾
در تاریخ یونان، سولون کسی است که در سنای آن کشور برای آزادی کشاورزان مبارزه کرد. ولی عرصه را چنان بر او تنگ گرفتند که تبعید شد و به مدت ده سال ،در تبعید گذراند.
رقیب او، پیزیسترات،که بر علیه آزادی خواهان بود، اما مردم آتن و بخصوص کشاورزان، آن چنان مریدش بودند که نگو و نپرس. آنها کرامات زیادی برای پیزیسترات قائل بودند و از جمله می گفتند که او آنقدر کرامت دارد که در مدفوع او عسل است و زنبورهای عسل بر گرد او‌جمع می شوند.
اکنون فهمیده شده که گویا این اقای پیزیسترات ، مرض قند داشته و کرامات نسبت داده به او ناشی از بیماری اش بوده است.

محنت مفلس/ثروت منعم

♟محنت مفلس/ ثروت منعم
🌈🌈🌈
در طول تاریخ این یک سوال جدی بوده است که چه رابطه ای بین محنت بیچارگان و ثروت اغنیا وجود دارد.

در سال ۲۰۲۱ میلادی موسسه کردیت(credit suisse )یک برآورد از ثروت جهان ارائه کرد. کل ثروت جهان ۴۶۴ هزار میلیارد دلار آمریکا بوده است که نسبت به سال قبل از ان، ۹.۸ درصد رشد داشته است که یک رشد بسیار خوب است.
اما این گزارش در درون خود نابرابری های زیادی را هم نشان می دهد.
فقط یک درصد جمعیت جهان، مالک ۴۸ درصد ثروت جهان هستند.
و این یک درصد، عمدتا در ۲۰ کشور زندگی می کنند و عمده آنها هم ساکن امریکا و چین هستند.
عدد نگران کننده تر این است که ۵۳ درصد جمعیت جهان، یعنی بیش از نیمی از جمعیت جهان، فقط مالک ۱.۱ درصد ثروت جهان هستند.
امریکا با ۷.۹ درصد جمعیت جهان، صاحب ۳۴ درصد ثروت جهان است.
اروپا با ۹.۵ درصد جمعیت جهان، ۲۳ درصد ثروت جهان را داراست و چین با ۱۷.۹ درصد جمعیت جهان، ۱۸.۴ ثروت جهان را در اختیار دارد.
وقتی یک درصد جمعیت جهان، تقریبا نیمی از ثروت جهان را در اختیار داشته باشد، توزیع نابرابر شدید ثروت خود را نشان می دهد و در چنین شکل نابرابری از توزیع ثروت، در جایی فقر شدید و در جایی، میزان ثروت به افسانه می ماند.
ناصر خسرو یک شعری دارد که نشان می دهد در زمانه او هم وضع همین و شاید بدتر هم بوده است.
بارخدایا اگر ز روی خدائی
خلقت آدم همه به عدل سرشتی
محنت مفلس چراست دریا دریا
ثروت منعم چراست کشتی کشتی

نگاهی به نادر شاه از منظری دیگر

♟️نگاهی به نادرشاه افشار از منظری دیگر
🌾🌾🌾
نادر برای تاریخ ایران یک قهرمان است. کشوری که پایتختش در اصفهان به زبونانه ترین شکل تسلیم می شود، برآمدن نادر ، مثل سربرآوردن ققنوس از خاکستر است.
اما آیا حق داریم نادر را هم در تاریخ مواخذه کنیم که چرا چنان کردی؟چرا به شکلی رفتار کردی که نادر ، چون شهاب سنگی بدرخشد، اما نور او تداوم نداشته باشد؟
یک مورد از رفتار او را بررسی کنیم:
ما می دانیم که نادر درد معده داشته و از طرف دیگر یک جوشانده که به"جوشانده نادری" معروف شده به او می خورانده اند. این جوشانده از چوب چینی بوده که برای درمان آتشک و قروح خبیثه مناسب بوده است. به سخن دیگر اینکه نادر کوفت و سیفلیس داشته است.
قبل از نادر، میرزا قاضی طبیب ، رساله چوب چینی را برای درمان سیفلیس شاه عباس دوم نوشته و این شاه عباس از درد سیفلیس فوت کرده است.
در مورد حالات روحی و وضعیت رفتاری نادر، مورخان می نویسند که او وقتی دربار هند را فتح کرد، از درد معده ، نزد حکیم محمد هاشم خان شیرازی معروف به علوی خان ، نالیده است. این حکیم علوی خان، آنقدر در دربار هند معروف بود که چند بار‌ ، ارزشش با طلا و نقره سنجیده شده است.
و می نویسند از وقتی که او طبیب نادر شد، در اخلاق نادر تاثیر گذاشت.و این امر موجب رفاه خلق شد.چنانچه در ایام درمان توسط این حکیم ، طبع آتشبار نادر تا آن درجه اصلاح شد که تا پانزده و یا بیست روز، کسی را با چوب نمی زد، چه برسد به صدور حکم قتل و کشتن.
حکیم علوی خان از هند تا بخارا با نادر همراه است و از آنجا به بهانه رفتن به حج از سپاه نادر جدا می شود.و مورخان می نویسند:
بعد از بازگشت حکیم، نادر به دستور قدیم، شروع به قتل و غارت خلایق نمود.
آیا ما حق نداریم نادر را بدلیل همبستری با فواحش ‌و ابتلا به سیفلیس مواخذه کنیم و ناامادگی او را برای یک حکمرانی خوب و تداوم آن، نقد کنیم؟
آیا اگر آن مزاج تسکین ناپذیر و طبع آتشبار او که بواسطه بیماری به آن مبتلا شده بود،با او نبود، نادر با سرنوشت ایران و افشارها چنان می کرد که در تاریخ شاهدش بودیم؟
آیا نادر، مسوول وضع پس از خودش نیست؟

به حق شاه آبنوس

♟️به حق شاه آبنوس
🌾🌾🌾
زاد و ولد در دنیای امروز یک موضوع پیچیده است.از یک طرف، حکومت ها برای تاثیرگذاری سیاسی و داشتن یک اقتصاد بزرگ و نیروی جوان کافی برای هر گونه فعالیت؛ از تولید اقتصادی تا جنگ؛ معمولا بدنبال افزایش جمعیت هستند.
در گذشته که قدرت قانون کم بود ، خانواده های پرجمعیت ، نیرومند هم تلقی می شدند. شکل تولید هم بر این نوع نگاه اثر داشت. مثلا در روستا، هر چه تعداد بچه ها بیشتر بود، برای خانواده بهتر بود. زیرا یک بچه چوپان می شد و بزها و گوسفندها را به صحرا می برد، یکی چوپانک می شد و بره و بزغاله ها را جدا از گله اصلی، به چرا می برد تا وقت آن برسد که بره ها و بزغاله ها به گله اصلی بپیوندند. دختران شیر می دوشیدند و فرآورده هایی از آن درست می کردند. پسری باید به صحرا می رفت و هیزم می آورد. در مزرعه ، دهها کار بود و دیگر فرزندان خانواده و بخصوص پسرها، یک قدرت محسوب می شدند و در دعوای احتمالی هم، خانواده نیرو، کسر نمی آورد. درجه دوم شدن دخترها، در همین شیوه تولید شکل می گرفت. دختر چه برای چوپانی، چه برای انواع کار مزرعه و چه نیروی ذخیره و پشتیبان دعوا/در نبود قانون/ترجیح داده نمی شد.
اگر زنان روستایی وقتی که مرغ شان را روی تخم می خواباندند، آواز می خواندند که ؛ به حق شاه آبنوس ؛ همش مرغ و یکیش خروس؛ به این دلیل بود که این مرغها بودند که تخم می گذاشتند.
در زاد و ولدهای انسانی، در بسیاری موارد ، نگاه فردی مادر و پدر معمولا با نگاه دولت ها همسو نیست.بعضی وقتها، دولت زاد و ولد کمتری را می خواهد و بر عکس، زنها و شوهرها، بدنبال تعداد بیشتری فرزند هستند. مثلا در اوایل قرن بیست و یک، دولت چین ، به شدت در پی کنترل موالید بود، اما بسیاری از خانواده ها، حاضر بودند جریمه شوند، اما فرزندان بیشتری داشته باشند و الان که همین دولت چین، دوست دارد، مردم بیشتر فرزند بیاورند، این سیاست، کمتر مورد اقبال مردم است. یکی به شوخی می گفت، شاید مردم منتظرند ببینند دولت شان چه می خواهد تا آنها بر عکس آن خواسته عمل کنند.
اما در کشور ما در روزگاری این شاه ایران بوده است که خود جور بقیه را می کشیده و مرتب فرزند می آورده است. مثلا فتحعلیشاه که بیش از سیصد پسر داشته، فقط در یک شب، چهار زن او ، همزمان زایمان کرده اند.

از درختان بنویسیم

♟️از درختان بنویسیم(۴)
چنار زر و تاک زر
🌾🌾🌾
داریوش وقتی که قصد حمله به یونان را داشت، در شهر سیلن و در کنار رود هلسپونت در آسیای صغیر به منزل فرد ثروتمندی می رود و او یک چنار و یک تاک ساخته شده از زر را به داریوش تقدیم می کند. ۱۵۰ سال بعد که اسکندر بر شوش تسلط می یابد، آنتی گون سردار یونانی، تاک زر را که داریوش به شوش برده بود، از قلعه شوش برمی گیرد.
(اگر چه آنچه نوشتم در مورد درخت واقعی نبود، اما مجسمه درخت را هم برای ارزش آن درخت می سازند ، والا زرها را می توانستند به شکل شمش درآورند. )

نصیحت به پسر

♟️نصیحت به پسر
🌾🌾🌾
لولئی(یک کولی )با پسر خود ماجرا می کرد که " تو که هیچ کار نمی کنی و عمر در بطالت بسر می بری، چند با تو بگویم که معلق زدن بیاموز و سگ را از چنبر جهانیدن ، تعلیم بگیر تا از عمر برخوردار شوی.
اگر از من نشنوی و حرف گوش نکنی ، بخدا ترا به مدرسه اندازم تا علم مرده ریگ آنان بیاموزی و دانشمند شوی و تا زنده باشی در مذلت و فلاکت و ادبار بمانی و یک جو از هیچ جا حاصل نتوانی کرد.

گل و هرمز

♟️گل و هرمز
🌾🌾🌾
در مثنویات عطار یک حکایتی به نام گل و هرمز هست. گل یا گلرخ دختر شاه خوزان(خوزستان کنونی) است و هرمز، پسر قیصر روم که چون مادرش کنیز قیصر بوده و همسر قیصر وقتی مطلع می شود که شوهرش با کنیزشان همبستر شده، تصمیم به کشتن بچه در شکم مادر گرفت. دارویی به دیگر کنیز داد تا به مادر بخوراند، اما آن کنیز این کار را نکرد و کنیز را در جایی مخفی کرد تا بچه را بدنیا آورد و پس از آن بچه را از مادر جدا کرد و خود با بچه سفر دریا در پیش گرفت. کشتی دچار توفان شد و کنیز و بچه به خوزستان درافتادند و به منزل باغبانی رفتند که باغبان شاه خوزستان بود و کنیز قبل از مرگش، داستان بچه را بازگفت.باغبان ، بچه را هرمز نامید و از پس او هم بازی بهرام فرزند شاه خوزستان در آن باغ شد و آموزش دید ....و نهایتا خواهر بهرام که گلرخ یا گل نامش بود بر او عاشق شد.
نمی خواهم کل آن داستان را بازگو کنم. فقط چند بیت عاشقانه که بین گل و هرمز در مجلس بزم شان رد و بدل شده و به نوعی جالب و تا حدی هم خاص است را برایتان بیاورم.
زبان بگشاد هرمز در شب تار
که صبحا بر مدم جز بر رخ یار
مدم امشب مهم کاریست ما را
به شب در روز بازاریست ما را
هوا می خواست هرمز را به تعلیم
که بگذارد الف در حلقه میم
( هوا= هوا و هوس)
بگردانید روی، آن دل ستان، حور
که باد،لام الف از میم من دور
نخواهد یافت الف بر میم من راه
الف هیچی ندارد،بوسه در خواه
ترا جز بوسه دادن نیست روئی
نیابد آن الف زین میم، بویی
خلاصه اینکه در آن شب، گلرخ جز بوسه چیز دیگری به هرمز نداد.
بقیه داستان را اگر علاقمندید، جستجو کنید.

چرا چنین است؟

♟چرا چنین است؟

🌈🌈🌈

کتاب داستان‌ها و قصه ها از مجتبی مینوی را می خوانم. در یکی از داستان‌ها به نام علی جنگی، این علی جنگی راننده یک سواری است که پنج مسافر را از اهواز به تهران می برد. راوی قصه که آدم اروپا دیده ای است، یک بازرس وزارت فرهنگ و سه اصفهانی که یکی آخوند، یکی حمامی و دیگری گزفروش است. و در راه در مورد مسائل مختلف گفتگو می کنند و البته عمدتا سیاست و بدون اینکه نامی برده شود، فضا، فضای دوره رضا شاه است. مثلا آن گزفروش اصفهانی در گفتگوی درون ماشین می گوید: از من بپرسید که همه این نظم و ترتیب و امنیت را به چند می فروشی تا عرض کنم به صنار.وقتی همه مردم را از بین ببرند و کسی نباشد که مخالفتی بکند یا بچاپد،البته به صورت ظاهر امنیت پیدا می شود.اما مرد آن است که تمام ایلات ترکمن و شاهسون و قشقایی و بختیاری و کرد و لر را بجا بگذارد آن وقت مطیع شان کند، نه اینکه یکی یکی را نابود کند و هر آدم حسابی که سرش به تنش بیرزد و عقلش به چیزی برسد حبس کند، یا از بین ببرد، آن وقت بر سر یک مشت کور و کچل خدایی کند.وانگهی اگر دزد سرگردنه از بین رفته است همه سربازها و مأمورین نظمیه و روسای ادارات در هر ولایتی که باشند،از هر دزد و راهزنی بدترند. اینها را نوشتم تا نشان دهم که فضا چگونه است. اما وقتی این مسافران در مورد راههای برون رفت حرف می زنند، بیشتر افسوس گذشته است. مثلا بازرس اداره فرهنگ می گوید: ما در گذشته همت مان از اوضاع محیط مان و از طبیعتی که می شناختیم بزرگتر بود. و با جثه کوچک خود با عالم کبیر درمی افتادیم. امروز چه شده ابم؟ و یا علی جنگی که راننده است می گوید: آن پل به آن بزرگی را می بینی؟هفتصد سال پیش ایرانی ها آن را ساختند، یک دهنه اش شکسته، و امروز نمی توانند یک چشمه اش را ببندند. و یا دیگری می گوید ما از اجداد خودمان هم چند سال عقب تریم!چه توقع می توان داشت که به ملل مترقی اروپا برسیم. واقعا چرا ما در گذشته گیر کرده ایم؟

یک رباعی

♟️یک رباعی
انتساب بعضی اشعار به یک شاعر خاص به دلایلی ناشدنی است. از جمله اینکه در دیوان شاعر قدیمی تر نیامده و در دیوان شاعر همعصر او هست و یا چند سال بعد، آن شعر منتسب به دیگرانی هم شده است. و یا در دیوان شاعری آن را آورده اند، اما مثل جوجه اردک زشت(البته منظور همان سن کم او و نه دوران بلوغ جوجه اردک زشت که زیبا می شود)با سایر اشعار همخوانی ندارد. اینها را در شعر شاعران، شعر سرگردان می گویند و چون می خواهم یک رباعی این چنینی را بنویسم، به آنها رباعی سرگردان می گویند.
مثلا رباعی زیر را به افضل الدین، خواجه نصیر و عمر خیام نسبت داده می شود.
از عالم کفر تا به دین یک نفس است
وز منزل شک تا به یقین یک نفس است
این یک نفس عزیز را خوار مدار
چون حاصل عمر ما همین یک نفس است.
نظر شما چیست؟
من البته شعرشناس نیستم، اما در حد شعر خوانی گاه و بیگاهم،گمان می کنم نمی تواند از خیام باشد که اغلب افراد صاحب نظر، بر عکس نظر دارند و بیشتر آن را به خواجه نصیر یا خیام نسبت می دهند.

همای سعادت

♟️همای سعادت
🌾🌾🌾
دکتر اقبال که با هزینه پدر در فرانسه پزشکی می خواند و در آخرین سمتش که رئیس شرکت ملی نفت ایران است، دو سه تا دکترای افتخاری، از جمله از دانشگاه تهران، دانشگاه پاریس و دانشگاهی بخارست رومانی هم نصیبش می شود. وی متولد کاشمر است، اما از آذربایجان شرقی در سال ۱۳۲۹ سناتور می شود.اولین سمت وی پزشکی در فریمان است و آخرین آن که از ۱۳۴۲ شروع می شود و تا ۱۴۵۶ ادامه دارد، رئیس شرکت ملی نفت است. در بین این دو سمت، او وزیر دربار شده، وزیر پست و تلگراف شده، وزیر فرهنگ شده، وزیر بهداری و وزیر راه هم شده است. زمانی رئیس دانشگاه تهران و رئیس دانشگاه تبریز هم بوده است.نخست وزیر هم شده است.
مسیر موفقیت دکتر اقبال از یک حادثه ، شروع می شود. یک همای سعادت که یک زنبور بوده، بر سرنوشت دکتر اقبال نیش عسلی می زند!
رضا شاه در شهر فریمان از کارخانه قند بازدید می کرده، در آن زمان دکتر اقبال هم در دوره سربازی پزشک فریمان بوده است. زنبوری پشت گردن رضا شاه را نیش می زند و تنها پزشک شهر فریمان، دکتر اقبال است. درمان زنبورگزیدگی پشت گردن رضا شاه سبب می شود که چند روز بعد، او رئیس بهداری مشهد شود.
چند سال بعد یک گزش دیگری اتفاق می افتد. محمدرضا شاه ترور می شود. می گویند کار حزب توده بوده، البته چون تیرانداز فقط لب شاه را زخمی کرده، بعضی هم چیزهای دیگری می گویند.
دکتر اقبال، این بار گزش تپانچه را بر روی لب های شاه، بخیه می زند و از آن پس، همه آن مدارجی را که ذکر شد، طی می کند.
باید بپذیریم که همای سعادت ، حتما آن پرنده اسطوره ای نیست ، ممکن است فقط یک زنبور باشد.

انواع انگور

♟️انواع انگور
🌾🌾🌾
کتاب "زبده الاخبار فی سوانح الاسفار" که یک سفرنامه هند به ایران است و توسط حاجی علی میرزا متخلص به مفتون نوشته شده است. مفتون در مسیر شیراز به اصفهان به دهی به نام سورمق می رسد. با هم عین نوشته را بخوانیم؛
"نصفی از شب گذشته سوار شده ، و چاشت به منزل رسید.شارعش در کمال همواری و وسیع، مشتمل بر مزارع و بساتین لطافت قرین ...مایحتاج مسافر از هر چیز، ارزان و میسر،میوه جات خشک و تر، خصوصا انگور_ که اقسام عدیده پیدایی دارد. شطری از اسامی اقسام آن در این مقام،برای ملاحظه ناظران این کتاب مستطاب، مناسب و مستحسن دانست، و هو هذه؛
مثقالی و ،شاهانی و، عسگری و، فخری و، کشمشی و، الاغی و ، صابونی و، تفتی و، کولی و ، ریش بابا و، خایه غلامان و، نباتی و ، علی وری سیا و، تخم کبکی و، صاحبی و، نباتی پاییزی."
می بینید که در یک روستا چه تعداد متنوعی انواع انگور بوده است.

بنای گواشیر

♟️بنای گواشیر
🌾🌾🌾
در روزگار توران شاه،که وی از پسران قاورد و او هم پسر چغری بیگ بوده و سلطان کرمان، روزی از درودگری که در خانه اش کار می کرده و پسری هم وردست او بوده، می پرسد؛
این پسر کیست؟
درودگر می گوید؛ پسر من است.
توران شاه می گوید؛ چگونه است که خودت تازیک هستی، اما پسرت ترک؟
درودگر می گوید؛
این را خدای از تو خواهد پرسید.
شاه می پرسد؛ چگونه؟
درودگر می گوید جهت آنکه تو لشگری را در خانه های ما فرود می آوری و ما همه روز بیرون می باشیم و نمی دانیم که با آنها(زنان ما)چه می رود.
توران شاه از این خشم گرفت و بیرون آمد و بفرمود تا گواشیر را برای لشگریان بسازند.
توضیح:
۱.گواشیر همان بردسیر است.
۲.توران شاه از خاندان قاوردیان(سلجوقیان کرمان) است.
۳. تازیک به غیر ترک گویند، عرب، تاجیک،عجم

مجلس شورا

♟️ مجلس شورا
(یک نگاه به تاریخ مجلس شورای ملی)
🌾🌾🌾
وقتی وثوق الدوله قرارداد ۱۹۱۹ را با انگلستان تنظیم کرد، این قرارداد، بایست در مجلس تصویب می شد.
وثوق الدوله به این فکر افتاد که انتخاباتی برگزار کند تا وکلای مد نظر او در مجلس باشند تا قرارداد تنظیمی را تصویب کنند. وثوق الدوله، کاندیداهای شهرهای مختلف را خود تایید می کرد.مثلا با کاندیدا شدن یک نفر خاص در یزد مخالف بود.به او‌گفتند؛ آقا! این آدم خوبی است.گفت برای تصویب قرارداد خوب نیست.
گفتند، خوب یا بد؛ اما وجهه خوبی بین مردم دارد و کاندیدای دیگر آدم بدنامی است.بگذارید این نماینده بشود تا برای یزد گرفتاری پیش نیاید.
وثوق الدوله اما مخالفت می کرد.
به او‌گفتند؛ این آقا، تریاکی است و آدم بی حالی است و در مجلس نمی تواند یک عضو فعال باشد. بی خود نیروی خود را صرف مبارزه با او نکنیم.
وثوق الدوله گفت:
شما متوجه نیستید.این محیط مجلس شورا مثل جنگل های مازندران است، اگر یک شاخه درخت را که سواری از آنجا می گذرد، بشکند تا مزاحم راه نباشد و بر زمین بیندازد، اگر سال دیگر بیاید، خواهد دید که آن شاخه ، خودش درختی شده و راه را کلا بسته است.این خاصیت جنگل مازندران است.
حالا این شیرهای سردرب مجلس شورای ملی هم همین خاصیت را به نمایندگان می دهند که اگر یک موش تریاکی هم از زیرشان عبور کند و وارد مجلس شود، در آنجا شیری می شود و جلوی تصویب این معاهده را می گیرند.

تیمورتاش

♟️تیمورتاش ، رضا شاه و انگلیسی ها
🌾🌾🌾
مخبرالدوله هدایت در زمانی که رئیس الورزای رضا شاه بود، تیمورتاش وزیر خارجه اش بوده است. هدایت در جایی می نویسد(خاطرات مخبرالدوله هدایت) که:
" شاه به تیمورتاش خوب نگاه نمی کرد. تیمورتاش روزی در افسردگی ؛در هیأت دولت این ابیات را برخواند و از فردوسی دانست(این شعر از ملازمانی یزدی است و گویا در هر عصری برای اینکه جمله ای یا عبارت و شعری بهتر جلوه کند به نام یک آدم معروف تری آن را منتسب می کنند. الان هم در فضای مجازی همین رفتار هست)
شعری که تیمورتاش خوانده این است:
یکی ابلهی شب چراغی بجست
که بی او نشد عقد پروین درست
خری داشت آن ابله کور دل
به جان خودش جان خر متصل
چنان شب چراغی که ناید به دست
به خواری بر آن گردن خر ببست.
من آن شب چراغ شهنشاهی ام
که روشن کن ماه تا ماهی ام
مرا لیکن این بخت ابله شعار
چنان بسته بر گردن روزگار
اینکه چندی بعد تیمورتاش سر از زندان و بعد در آنجا به دیار باقی می فرستندش، آیا ناشی از همین نگاه تیمورتاش به رضاشاه دارد و یا اینکه دو سه امر دیگر هم به این سرازیری کمک کرده است را نمی دانم، اما حداقل به یک مورد بودار که می توانسته به سقوط این بوذرجمهر عصر(لقبی که تقی زاده به تیمورتاش داده) کمک کند، اشاره می کنم:
تیمورتاش در سال ۱۳۰۶ مذاکرات محرمانه ای با شیوخ راس الخیمه و شارجه کرده و رضایت آنها را برای واگذاری جزایر به ایران جلب می کند و سپس با کلاویو نماینده انگلیس در این خصوص مذاکره می کند.
اما با روی کار آمدن حزب کارگر در انگلستان، مذاکرات دوجانبه متوقف می شود و پرچم انگلستان در جزایر سه گانه برافراشته می شود . و یک سال بعد شیوخ راس الخیمه و شارجه و تنب و ابوموسی ، دلیر شدند و یا تحریک، و برای خود در آن جزایر پرچمی برافراشتند.
تیمورتاش در این موقع حساس و در سال ۱۳۱۱، با اعراب مستقیما مذاکره می کند و پیشنهاد وجه المصالحه بحرین را در قبال واگذاری جزایر مطرح می کند.در همان سال ناوجنگی ایران وارد جزایر می شود و شیخ راس الخیمه بیرق خود را برمی دارد.
نکته جالب این ماجرا این است که انگلستان در سال ۱۳۱۲ به ایران شدیدا اعتراض می کند و البته در این ایام تیمورتاش در زندان است و مستر کوک وزیر انگلستان به سفیر انگلستان در تهران می نویسد که" دیگر از جانب تیمورتاش نگرانی نداریم و دیگر لازم نیست که در باب او چیزی بنویسید."
معلوم می شود که پس پرده فروافتادن تیمورتاش، ظاهرا انگلستانی هم در کار بوده است و فقط رقابت شخصی او با رضاشاه مطرح نیست و همان رقابت شخصی هم، می تواند هیمه بر آتش نهادن انگلیسی ها بوده باشد.

♟️تسلی زن پارسای شوهر مرده
🌾🌾🌾
این داستان نوشته پطرونیوس یونانی است که مجموعه داستان هایش که هزلیات هستند، در کتابی به عنوان ساتیریکن آمده است. پطرونیوس همعصر نرون است.از فلوطرخس(پلوتارک) فیلسوف یونانی در مورد احوال کراسوس نقل است که وقتی در سال ۵۳ قبل از میلاد مغلوب سپاه سورن شد، لشگریان ایران از خیمه های سپاه کراسوس ، کتب قصه های منافی ادب پیدا کردند و به نزد سپهسالار ایران، سورن بردند و سورن از وجود این کتاب‌ها، اظهار تعجب و نفرت کرد و گفت، که اینها در زمان جنگ هم از خواندن چنین قصص دور از ادبی ، پرهیز نمی کنند. البته قصه ای که برایتان می نویسم، از آن وقاحت شدید دور است و بیشتر قصدم این بود که مقدمه ای که بر این قصه می نویسم را بخوانید تا رفتار خوب سورن و سپاهيان او را که به نقل از پلوتارک است، مد نظر قرار دهید.
و اما قصه تسلی زن پارسای شوهر مرده؛
در شهر افسوس در آسیای صغیر(شهر اصحاب کهف)بانویی زندگی می کرد که عفاف و وفاداری او زبانزد عام و خاص بود.شوهر او فوت می کند و بیوه غمدیده،شدیدترین عزاداریها را نی کند، بر سر و صورت می زند، جامه بر تن می درد و نهایتا در موقع دفن شوهر، او هم در کنار تابوت می ماند و حاضر نیست شوهرش را تنها بگذارد. و در قبرستان تاریک یکی از کنیزان او هم در آنجا می ماند.
در همان زمان ، دولت چند دزد را دستگیر می کند که حکمشان اعدام است. آنها را در ورودی قبرستان بر دار می کشند و بر اساس حکم قاضی‌ باید چند روز جنازه ها بر دار آویزان بماند. و چون برای این مجازات ها، بستگان فرد اعدام شده، اقدام به دزدیدن جسد می کرده اند و مخفیانه جسد را دفن می کرده اند، حاکم یک مامور را مسئول نگهبانی از اجساد می کند و می گوید اگر جسدی دزدیده شود، تو را بجای آن جسد، آویزان خواهم کرد.
مامور ، شبها مشغول نگهبانی آن اجساد بوده که در گوشه ای از قبرستان نوری می بیند. آرام و آهسته به آن سمت می رود، صدای شیون و گریه آن زن شوهر مرده را می شنود. چند شب بر این منوال می گذرد تا اینکه یک شب، به آن قبر نزدیک می شود و از کنیز می پرسد، آیا این بانوی شما نمی خواهد آرام گیرد. کنیز می گوید، چند روز است که گریه و زاری می کند و چیزی هم نمی خورد و آرزو دارد که در کنار شوهرش بمیرد.
آن مامور مقداری غذا و نوشیدنی می برد و به آن بانو اصرار می کند که اندکی غذا بخورد.اما زن بیشتر گریه می کند. مامور به کنیز ، غذا می دهد و پس از مدتی آن کنیز هم به بانوی خود اصرار می کند که غذا بخورد. اما زن از خوردن غذا خودداری می کند و به گریه و زاری خود ادامه می دهد.
شب بعد باز مامور مقداری غذا می برد و در نهایت، زن چند لقمه می خورد و کم کم آرام می گیرد. مامور در شب های دیگر هم غذا می برد و زن غذا می خورد. نهایتا مامور که زیبایی زن را و ثروت او را دیده، به زن پیشنهاد می کند که حال که شوهرت فوت کرده و تو اینقدر وفادار هستی، بیا و با من ازدواج کن. نهایتا زن قبول می کند و گریه و زاری سر قبر ، تبدیل به جشن می شود.
مامور که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجد،می رود تا سری به اجساد آویزان بزند که مامور نگهداری از آنهاست. می بیند که یک جسد نیست و از ترس، نمی داند که چکار کند. به نزد زن می رود که هنوز در کنار تابوت شوهر سابق! خود است و البته دیگر گریه نمی کند و ماجرا را می گوید.و از محاکمه فردای خود و بر دار زدن خودش توسط حاکم، بر شانس خود نفرین می کند.
زن به او می گوید؛ من شوهر سابق خودم را دوست داشتم و دیدی که چقدر برایش عزاداری کردم. من به دو دنیا دو مرد را دوست داشتم، یکی اکنون مرده و در تابوت خفته است و دومی تو هستی.مروت است که مرده ای را که دوست می داشتم فدای زنده ای کنم که دوست می دارم. بیا این جنازه را از تابوت درآوریم و بجای جسد دزدیده شده، بر دار آویزان کنیم. و چنین کردند. روز بعد که بستگان جسد دزدیده شده به قبرستان آمدند و باز جسد را بر دار آویزان دیدند ، از تعجب نمی دانستند چکار کنند.

و یک شعر که در راستای همین داستان است و البته با عذرخواهی

که گفت پیرزن از میوه می کند پرهیز

دروغ گفت که دستش نمی رسد به ثمار

تسلی بیوه زن شوهرمرده

♟️تسلی زن پارسای شوهر مرده
🌾🌾🌾
این داستان نوشته پطرونیوس یونانی است که مجموعه داستان هایش که هزلیات هستند، در کتابی به عنوان ساتیریکن آمده است. پطرونیوس همعصر نرون است.از فلوطرخس(پلوتارک) فیلسوف یونانی در مورد احوال کراسوس نقل است که وقتی در سال ۵۳ قبل از میلاد مغلوب سپاه سورن شد، لشگریان ایران از خیمه های سپاه کراسوس ، کتب قصه های منافی ادب پیدا کردند و به نزد سپهسالار ایران، سورن بردند و سورن از وجود این کتاب‌ها، اظهار تعجب و نفرت کرد و گفت، که اینها در زمان جنگ هم از خواندن چنین قصص دور از ادبی ، پرهیز نمی کنند. البته قصه ای که برایتان می نویسم، از آن وقاحت شدید دور است و بیشتر قصدم این بود که مقدمه ای که بر این قصه می نویسم را بخوانید تا رفتار خوب سورن و سپاهيان او را که به نقل از پلوتارک است، مد نظر قرار دهید.
و اما قصه تسلی زن پارسای شوهر مرده؛
در شهر افسوس در آسیای صغیر(شهر اصحاب کهف)بانویی زندگی می کرد که عفاف و وفاداری او زبانزد عام و خاص بود.شوهر او فوت می کند و بیوه غمدیده،شدیدترین عزاداریها را نی کند، بر سر و صورت می زند، جامه بر تن می درد و نهایتا در موقع دفن شوهر، او هم در کنار تابوت می ماند و حاضر نیست شوهرش را تنها بگذارد. و در قبرستان تاریک یکی از کنیزان او هم در آنجا می ماند.
در همان زمان ، دولت چند دزد را دستگیر می کند که حکمشان اعدام است. آنها را در ورودی قبرستان بر دار می کشند و بر اساس حکم قاضی‌ باید چند روز جنازه ها بر دار آویزان بماند. و چون برای این مجازات ها، بستگان فرد اعدام شده، اقدام به دزدیدن جسد می کرده اند و مخفیانه جسد را دفن می کرده اند، حاکم یک مامور را مسئول نگهبانی از اجساد می کند و می گوید اگر جسدی دزدیده شود، تو را بجای آن جسد، آویزان خواهم کرد.
مامور ، شبها مشغول نگهبانی آن اجساد بوده که در گوشه ای از قبرستان نوری می بیند. آرام و آهسته به آن سمت می رود، صدای شیون و گریه آن زن شوهر مرده را می شنود. چند شب بر این منوال می گذرد تا اینکه یک شب، به آن قبر نزدیک می شود و از کنیز می پرسد، آیا این بانوی شما نمی خواهد آرام گیرد. کنیز می گوید، چند روز است که گریه و زاری می کند و چیزی هم نمی خورد و آرزو دارد که در کنار شوهرش بمیرد.
آن مامور مقداری غذا و نوشیدنی می برد و به آن بانو اصرار می کند که اندکی غذا بخورد.اما زن بیشتر گریه می کند. مامور به کنیز ، غذا می دهد و پس از مدتی آن کنیز هم به بانوی خود اصرار می کند که غذا بخورد. اما زن از خوردن غذا خودداری می کند و به گریه و زاری خود ادامه می دهد.
شب بعد باز مامور مقداری غذا می برد و در نهایت، زن چند لقمه می خورد و کم کم آرام می گیرد. مامور در شب های دیگر هم غذا می برد و زن غذا می خورد. نهایتا مامور که زیبایی زن را و ثروت او را دیده، به زن پیشنهاد می کند که حال که شوهرت فوت کرده و تو اینقدر وفادار هستی، بیا و با من ازدواج کن. نهایتا زن قبول می کند و گریه و زاری سر قبر ، تبدیل به جشن می شود.
مامور که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجد،می رود تا سری به اجساد آویزان بزند که مامور نگهداری از آنهاست. می بیند که یک جسد نیست و از ترس، نمی داند که چکار کند. به نزد زن می رود که هنوز در کنار تابوت شوهر سابق! خود است و البته دیگر گریه نمی کند و ماجرا را می گوید.و از محاکمه فردای خود و بر دار زدن خودش توسط حاکم، بر شانس خود نفرین می کند.
زن به او می گوید؛ من شوهر سابق خودم را دوست داشتم و دیدی که چقدر برایش عزاداری کردم. من به دو دنیا دو مرد را دوست داشتم، یکی اکنون مرده و در تابوت خفته است و دومی تو هستی.مروت است که مرده ای را که دوست می داشتم فدای زنده ای کنم که دوست می دارم. بیا این جنازه را از تابوت درآوریم و بجای جسد دزدیده شده، بر دار آویزان کنیم. و چنین کردند. روز بعد که بستگان جسد دزدیده شده به قبرستان آمدند و باز جسد را بر دار آویزان دیدند ، از تعجب نمی دانستند چکار کنند.

و یک شعر که در راستای همین داستان است و البته با عذرخواهی

که گفت پیرزن از میوه می کند پرهیز

دروغ گفت که دستش نمی رسد به ثمار

بید مجنون

♟️از درختان بگوییم(۳)
🌾🌾🌾
بید مجنون:
بید مجنون یک درخت اصالتا چینی است که جاده ابریشم آن را مهمان باغها، و کنار جویباران ما هم کرده است و اکنون در بسیاری از پارک ها هم زیبایی بید مجنون، جلوه گر است.
اینکه چرا به این بید،در ایران ما، مجنون گفته اند، شاید ناشی از نگاه فرهنگی به درخت باشد. درختان در همیشه تاریخ، جای شعر گویی و شعر شنیدن بوده اند و زلف بلند بید ، به آن یک نگاه عاشقانه داده است، نگاهی که البته شاد و غمگین است.
یک شاعر معاصر به نام نادر سلیمی تاکید دارد که:
بید مجنون قصه و افسانه نیست
بی گمان در دفتر بیگانه نیست
آنکه عاشق تر بود مجنون تر است
عشق لیلی از همه افزون تر است.
صائب تبریزی یک غزلی دارد و در یک بیت آن می گوید:
هیچ همدردی نمی یابم سزای خویشتن
می نهم چون بید مجنون سر به پای خویشتن
و غمی که در این شعر هست شاید راز نامگذاری این بید هم باشد.
اما در بیت دیگری از یک غزل می گوید:
جدایی نیست حسن و عشق را یک مو ز یکدیگر
به جای زلف لیلی بید مجنون را تماشا کن.
حال که زلف لیلی در شاخه بید مجنون نمایان است، چرا به آن بید لیلی نگویند؟ و می دانیم که در بعضی مناطق ایران به آن بید لیلی می گویند.

از درختان بگوییم

♟️از درختان بگوییم(۲)
🌾🌾🌾
الحاکم لامرالله( متولد ۹۸۵ میلادی و در دوازده سالگی به خلافت رسید و در ۲۵ سالگی ناپدید شد) خلیفه فاطمی در مصر دستور داد که همه تاکستان ها را خراب کنند و تاک ها را از ریشه درآورند.
زیرا از انگور شراب می گرفته اند .

از درختان بگوییم

♟️از درخت بگوییم(۱):
🌾🌾🌾
بر اساس تورات، گفته می شود که سه شاخه انگور را شیطان از کشتی نوح دزدید و از کشتی بیرون انداخت. این سه شاخه بر زمین روییدند.
و یا اینکه نوح از درخت انگور شاخی با خود به کشتی نهاده بود،ابلیس از وی بدزدید و از کشتی بیرون افکند تا سه درخت گشت.

انواع انگور

♟️انواع انگور
🌾🌾🌾
کتاب "زبده الاخبار فی سوانح الاسفار" که یک سفرنامه هند به ایران است و توسط حاجی علی میرزا متخلص به مفتون نوشته شده است. مفتون در مسیر شیراز به اصفهان به دهی به نام سورمق می رسد. با هم عین نوشته را بخوانیم؛
"نصفی از شب گذشته سوار شده ، و چاشت به منزل رسید.شارعش در کمال همواری و وسیع، مشتمل بر مزارع و بساتین لطافت قرین ...مایحتاج مسافر از هر چیز، ارزان و میسر،میوه جات خشک و تر، خصوصا انگور_ که اقسام عدیده پیدایی دارد. شطری از اسامی اقسام آن در این مقام،برای ملاحظه ناظران این کتاب مستطاب، مناسب و مستحسن دانست، و هو هذه؛
مثقالی و ،شاهانی و، عسگری و، فخری و، کشمشی و، الاغی و ، صابونی و، تفتی و، کولی و ، ریش بابا و، خایه غلامان و، نباتی و ، علی وری سیا و، تخم کبکی و، صاحبی و، نباتی پاییزی."
می بینید که در یک روستا چه تعداد متنوعی انواع انگور بوده است.

همای سعادت

♟️همای سعادت
🌾🌾🌾
دکتر اقبال که با هزینه پدر در فرانسه پزشکی می خواند و در آخرین سمتش که رئیس شرکت ملی نفت ایران است، دو سه تا دکترای افتخاری، از جمله از دانشگاه تهران، دانشگاه پاریس و دانشگاهی بخارست رومانی هم نصیبش می شود. وی متولد کاشمر است، اما از آذربایجان شرقی در سال ۱۳۲۹ سناتور می شود.اولین سمت وی پزشکی در فریمان است و آخرین آن که از ۱۳۴۲ شروع می شود و تا ۱۴۵۶ ادامه دارد، رئیس شرکت ملی نفت است. در بین این دو سمت، او وزیر دربار شده، وزیر پست و تلگراف شده، وزیر فرهنگ شده، وزیر بهداری و وزیر راه هم شده است. زمانی رئیس دانشگاه تهران و رئیس دانشگاه تبریز هم بوده است.نخست وزیر هم شده است.
مسیر موفقیت دکتر اقبال از یک حادثه ، شروع می شود. یک همای سعادت که یک زنبور بوده، بر سرنوشت دکتر اقبال نیش عسلی می زند!
رضا شاه در شهر فریمان از کارخانه قند بازدید می کرده، در آن زمان دکتر اقبال هم در دوره سربازی پزشک فریمان بوده است. زنبوری پشت گردن رضا شاه را نیش می زند و تنها پزشک شهر فریمان، دکتر اقبال است. درمان زنبورگزیدگی پشت گردن رضا شاه سبب می شود که چند روز بعد، او رئیس بهداری مشهد شود.
چند سال بعد یک گزش دیگری اتفاق می افتد. محمدرضا شاه ترور می شود. می گویند کار حزب توده بوده، البته چون تیرانداز فقط لب شاه را زخمی کرده، بعضی هم چیزهای دیگری می گویند.
دکتر اقبال، این بار گزش تپانچه را بر روی لب های شاه، بخیه می زند و از آن پس، همه آن مدارجی را که ذکر شد، طی می کند.
باید بپذیریم که همای سعادت ، حتما آن پرنده اسطوره ای نیست ، ممکن است فقط یک زنبور باشد.

اجاره سیستان

♟️اجاره سیستان
🌾🌾🌾
در زمان ناصرالدین شاه، حشمت الملک که حاکم قاین بوده است، سیستان
را به ۲۴هزار خروار غله اجاره کرده بوده است. البته خود او، اراضی را به کشاورزان به مقدار ۷۲هزار خروار اجاره می داده است.

یک طنز

♟یک طنز و اندکی هم بیشتر
🌈🌈🌈
در روزگاری یک کلبعلی که معمولا ما بیرجندیها به کربلایی علی ، کلبعلی می گوییم و در کرمان هم همینطور است، و کلبعلی ،لر هم بوده، مامور نظم جلسات وعظ آقا حاج محمد کریم خان در مسجدی در کرمان بوده است.معمولا در مجالس وعظ این خانم ها هستند که بیشتر حرف می زنند و به صحبت‌های واعظ گوش نمی کنند، لذا کار کلبعلی بیشتر ساکت کردن خانم ها بوده است تا آقایان.
یک روز که خانم ها خیلی سرو صدایشان بیشتر از واعظ بوده، حاج محمد کریم می گوید:
کلبعلی! زن ها را ساکت کن.
کلبعلی هم با صدای بلند به خانم ها می گوید، مگر سنگ پای خود را در حمام گم کرده اید که اینقدر سروصدا می کنید؟
و چون زن ها ساکت نشده اند، داد زده که ؛ همین منبر با سرکار آقا به هر چه بدتر زنی که بعد از این شلوغ کند.
سرکار آقا حاج محمد کریم که این تهدید را شنیده، خطاب به جمعیت می گوید، حالا باید یک کسی را پیدا کنیم که این کلبعلی را ساکت کند.

سالهای سخت

♟️سال‌های سخت
🌾🌾🌾
ظل السطان که مدتها حاکم اصفهان بوده، در خاطرات خود در مورد خشکسالی سال‌های ۱۲۸۶ تا ۱۲۸۸هجری/ ۱۸۶۹ تا ۱۸۷۲ م. نوشته:
خودم دیدم در میان رودخانه زاینده رود،چاهی کنده بودند به قرب سی ذرع.آبی به زحمت می کشیدند برای مشروبات.همین که دلو بالا می آمد ، سگ و گربه و آدم و کلاغ و گنجشک ، بدون ترس از یکدیگر بر روی هم می ریختند.

مهاجرت

♟️یک پاسخ به چرایی مهاجرت:
🌾🌾🌾
همانطور که از عنوان متن برمی آید، قصد ندارم دلایل گونه گون مهاجرت را بررسی کنم، فقط از یک منظر می خواهم به آن نگاه کنم.
انسانها به میزانی که از خود آگاهی می یایند، برای خود ارزشی قائل می شوند. و این آگاهی اگر منجر به این شود که آنها دانسته باشند ، وجه یا وجوهی از آنچه دارا هستند، در جایی خریدار دارد، در شرایط خاص، کالای وجود خود را در معرض آن معامله می گذارند. کسی تخصصی دارد که احساس می کند در جایی که زیست می کند، طالب کمی دارد،اما در جایی؛ دور یا نزدیک؛ آن تخصص، طالب و خواهان دارد، خواهد رفت. بسیاری از مهاجرت ها از روستا به شهر، از شهر کوچک به شهر بزرگ، و از یک کشور به کشور دیگر، از همین جنس است.
حدود چهارصد سال پیش، مسیحا کاشی، طبیب شاه عباس بوده است، شعری نوشته که جالب است؛
گر فلک یک صبحدم با من گران باشد سرش
شام بیرون می روم چون آفتاب از کشورش.
شاید منظور مسیحا کاشی از فلک، مقام شاه بوده باشد که سر سنگینی شاه را نسبت خود، موجب ترک دیار قلمداد کرده است.
چرا مسیحا کاشی، خودش را هم سنگ آفتاب می داند و چون آفتاب، آمادگی دارد که در صورت مشاهده سرسنگینی شاه، از کشور شاه برود؟
بی گمان این تخصص این طبیب است که نگاه او را به خودش، احترام آمیز می کند و می گوید ، من سرسنگینی شاه را نسبت خود ، حتی تا شام تحمل نخواهم کرد.
اگر مسیحا کاشی، که حکیم دربار شاه عباس بوده، سرسنگینی شاه نسبت به خودش را یک روز تحمل نمی کرده، آنها که تخصص دارند و ناملایمات را بسیار تحمل می کنند، بواقع بسیار بیشتر از مسیحا کاشی، سعه صدر دارند.
و در دنیای امروز، فقط تخصص نیست که خواهان دارد، جوانی و حتی زیبایی هم خریدار دارد. لذا جوانان کم تخصص هم می دانند که در جاهایی، نیروی کارشان و جوانی شان بکار می آید و بسیاری از آنها ، درصورت مشاهده گران شدن سر فلک نسبت به خود، تا شام چون آفتاب از دیارشان کوچ می کنند.

پنهان کاری از طبیب

♟️پنهان کاری از طبیب
🌾🌾🌾
معمولا گفته می شود که پزشک بنا به قسم بقراط که خورده، اسرار بیماری یک شخص را نباید افشا کند. اما گاهی خود مریض هم در صدد پنهان‌کاری بیماری خود از پزشک است.
مثلا گفته می شود که پهلوی اول ، روزی به پزشک خود گفته که اگر کسی ،فلان جایش ، فلان طور باشد، چه باید بکند؟
پزشک او در جواب گفته؛ هیچ راهی جز توشه/Toucher/وجود ندارد.و بعد معلوم شده که آن شخص خود جناب پادشاه است که بواسیر داشته و خجالت می کشیده که صریح بگوید.

ماه گردون گشا/تقدیر ازل

♟️تقدیر ازل
🌾🌾🌾
حدود سیصد سال پیش وقتی محمود افغان بر اصفهان چیره شد ، شاه سلطان حسین، در کاخ چهل ستون، محمود را در بغل می گیرد،دو چشم او را می بوسد، دستمالی جیقه از بغل بیرون می آورد و بر سر محمود می کشد و می گوید:
تقدیر ازل، تاج و تخت ایران را از من گرفته و به شما، لایق دید.
مبارکباد می گوید و به رجال دولت خود و محمود نگاه می کند و می گوید: تا این زمان، در ممالک ایران،من شاه بودم، و الحال، تاج و ملک و تخت، همه را به تصرف محمود دادم.بعد این، شاه من و شما، محمود است.
پی نوشت:
جیقه یا جیغه یک زیور مرصع است که شاهان بر سر خود قرار می دهند و باور بر میمنت و اصطلاحا ماه گردون گشا می باشد.