♟️تسلی زن پارسای شوهر مرده
🌾🌾🌾
این داستان نوشته پطرونیوس یونانی است که مجموعه داستان هایش که هزلیات هستند، در کتابی به عنوان ساتیریکن آمده است. پطرونیوس همعصر نرون است.از فلوطرخس(پلوتارک) فیلسوف یونانی در مورد احوال کراسوس نقل است که وقتی در سال ۵۳ قبل از میلاد مغلوب سپاه سورن شد، لشگریان ایران از خیمه های سپاه کراسوس ، کتب قصه های منافی ادب پیدا کردند و به نزد سپهسالار ایران، سورن بردند و سورن از وجود این کتابها، اظهار تعجب و نفرت کرد و گفت، که اینها در زمان جنگ هم از خواندن چنین قصص دور از ادبی ، پرهیز نمی کنند. البته قصه ای که برایتان می نویسم، از آن وقاحت شدید دور است و بیشتر قصدم این بود که مقدمه ای که بر این قصه می نویسم را بخوانید تا رفتار خوب سورن و سپاهيان او را که به نقل از پلوتارک است، مد نظر قرار دهید.
و اما قصه تسلی زن پارسای شوهر مرده؛
در شهر افسوس در آسیای صغیر(شهر اصحاب کهف)بانویی زندگی می کرد که عفاف و وفاداری او زبانزد عام و خاص بود.شوهر او فوت می کند و بیوه غمدیده،شدیدترین عزاداریها را نی کند، بر سر و صورت می زند، جامه بر تن می درد و نهایتا در موقع دفن شوهر، او هم در کنار تابوت می ماند و حاضر نیست شوهرش را تنها بگذارد. و در قبرستان تاریک یکی از کنیزان او هم در آنجا می ماند.
در همان زمان ، دولت چند دزد را دستگیر می کند که حکمشان اعدام است. آنها را در ورودی قبرستان بر دار می کشند و بر اساس حکم قاضی باید چند روز جنازه ها بر دار آویزان بماند. و چون برای این مجازات ها، بستگان فرد اعدام شده، اقدام به دزدیدن جسد می کرده اند و مخفیانه جسد را دفن می کرده اند، حاکم یک مامور را مسئول نگهبانی از اجساد می کند و می گوید اگر جسدی دزدیده شود، تو را بجای آن جسد، آویزان خواهم کرد.
مامور ، شبها مشغول نگهبانی آن اجساد بوده که در گوشه ای از قبرستان نوری می بیند. آرام و آهسته به آن سمت می رود، صدای شیون و گریه آن زن شوهر مرده را می شنود. چند شب بر این منوال می گذرد تا اینکه یک شب، به آن قبر نزدیک می شود و از کنیز می پرسد، آیا این بانوی شما نمی خواهد آرام گیرد. کنیز می گوید، چند روز است که گریه و زاری می کند و چیزی هم نمی خورد و آرزو دارد که در کنار شوهرش بمیرد.
آن مامور مقداری غذا و نوشیدنی می برد و به آن بانو اصرار می کند که اندکی غذا بخورد.اما زن بیشتر گریه می کند. مامور به کنیز ، غذا می دهد و پس از مدتی آن کنیز هم به بانوی خود اصرار می کند که غذا بخورد. اما زن از خوردن غذا خودداری می کند و به گریه و زاری خود ادامه می دهد.
شب بعد باز مامور مقداری غذا می برد و در نهایت، زن چند لقمه می خورد و کم کم آرام می گیرد. مامور در شب های دیگر هم غذا می برد و زن غذا می خورد. نهایتا مامور که زیبایی زن را و ثروت او را دیده، به زن پیشنهاد می کند که حال که شوهرت فوت کرده و تو اینقدر وفادار هستی، بیا و با من ازدواج کن. نهایتا زن قبول می کند و گریه و زاری سر قبر ، تبدیل به جشن می شود.
مامور که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجد،می رود تا سری به اجساد آویزان بزند که مامور نگهداری از آنهاست. می بیند که یک جسد نیست و از ترس، نمی داند که چکار کند. به نزد زن می رود که هنوز در کنار تابوت شوهر سابق! خود است و البته دیگر گریه نمی کند و ماجرا را می گوید.و از محاکمه فردای خود و بر دار زدن خودش توسط حاکم، بر شانس خود نفرین می کند.
زن به او می گوید؛ من شوهر سابق خودم را دوست داشتم و دیدی که چقدر برایش عزاداری کردم. من به دو دنیا دو مرد را دوست داشتم، یکی اکنون مرده و در تابوت خفته است و دومی تو هستی.مروت است که مرده ای را که دوست می داشتم فدای زنده ای کنم که دوست می دارم. بیا این جنازه را از تابوت درآوریم و بجای جسد دزدیده شده، بر دار آویزان کنیم. و چنین کردند. روز بعد که بستگان جسد دزدیده شده به قبرستان آمدند و باز جسد را بر دار آویزان دیدند ، از تعجب نمی دانستند چکار کنند.
و یک شعر که در راستای همین داستان است و البته با عذرخواهی
که گفت پیرزن از میوه می کند پرهیز
دروغ گفت که دستش نمی رسد به ثمار