استراحت

♟استراحت

🌾🌾🌾

بحث ساعات کاری در روز و هفته،همیشه یک بحث بزرگ در روابط کار بوده است.

کارگر که حقوق و دستمزدی دریافت می کند،دوست دارد ساعات کمتری کار کند و کارفرما و صاحب کارخانه ،بر عکس علاقمند هستند که ساعات کار بیشتر باشد.

روزهای کار در هفته هم،همین تکلیف را دارد. در بعضی جاها،یک روز تعطیل است،در بعضی جاها دو روز و در خیلی جاها هم،روی سه روز تعطیلی،چانه زنی می کنند.

وقتی بحث کار برای خود مطرح است،هم سختکوشی،مطرح می شود و هم پرکاری. در اینجا دیگر فرد چون برای خودش کار می کند،بدنبال این است که کار را تا نتیجه نهایی دنبال کند و استراحت او هم کار می شود.

آشتی دادن این دو طرز نگاه متفاوت،در دنیا،خیلی حرفها و فلسفه ها بوجود آورده است.

مردم خور و بیابانک در مورد درخت خرما یک حرفی می زنند که به این حرف ما کمک می کند.

آنها می گویند درخت خرما،در تمام سال فقط یک شب استراحت می کند و آن یک شب،همان شبی است که صبح ان،خوشه های درخت را بریده اند.از صبح روز بعد،دوباره گشن گیری درخت برای بارآوری سال بعد شروع می شود.

در شرق آسیا و بخصوص در چین،کارکردن آدم ها،خیلی شبیه کار درخت خرما می باشد.

در خاطرات ماتسوشیتا،پدر صنعت ژاپن آمده است که او ،زنش و یک همکار دیگرشان که دوست خانوادگی آنها بوده و در ابتدا لامپ دوچرخه می ساخته اند،پس از تولید لامپ در مدتی حدود ده ساعت کار،به کوچه و خیابان بازار می رفته اند و بعنوان فروشنده ی عمده و بازاریاب،برای لامپ های تولیدی خود،مغازه هایی که حاضر باشند لامپ تولیدی آنها را بفروشند،پیدا می کرده اند و با این سختکوشی ها بود که چندین شرکت بزرگ دایر کرد.

گوده و لوده

♟گوده و لوده

🌾🌾🌾

قائم مقام فراهانی می نویسد:

گوده سید و لوده ملا هرگز پر نمی شود.

بهار در کتاب سبک شناسی خود،گفته که من منظور قائم مقام از لوده را درک نکردم.

باستانی پاریزی اضافه کرده که ملاها و روضه خوان ها ،هر کدام یک لوده های بزرگ داشتند و سرخرمن و باغها می رفتند و مردم چیزهایی به آنها می دادند و آنقدر بزرگ بود و آنها هم که هل من مزید می گفتند و پر نمی شده .

و نوشته که در لوده ،ده دوازده من میوه جا می شده است و شبیه سبد بزرگی بوده است.

و می دانید که‌گوده،شکم است.

نکته ای از تاریخ

♟نکته ای از تاریخ

(مجتهد اعظم کلباسی)

☀️☀️☀️

وی (۱۱۸۰_۱۲۶۲ شمسی) در دوره سلطنت فتحعلیشاه دراصفهان زندگی می کرده است.

در آن زمان هر کس که ظلمی می دید،خود را به خانه و نواحی اطراف خانه ی او می رساند و بست می نشست.

روزی حاکم اصفهان از قول فتحعلیشاه به او پیغام داد که خواهش دارم حدود بست خود را تعیین کنید تا ما تکلیف خود را بدانیم.

او جواب داده، بست بست من نیست،بست امام زمان است،من المشرق الشمس الی مغربها. و اینکه نوشته بودی این بست تا کی دایر است؟ تا آن ساعت که ظلم تو دایر باشد.تا ظلم تو هست،بست ما هست.

دارایی او را پس از فوتش،۱۲ قران تخمین زده اند.

یکی دو نکته در این موضوع هست،

الف)کسی که به بست شیخ کلباسی خودش را می رسانده،از عقوبت کارش که ممکن است خطاکار باشد،در امان بوده.

ب)دولت فتحعلیشاه ،حدود بست شیخ را می پذیرد،فقط تقاضا دارد،محدوده ی آن تعیین شود تا ماموران حکومتی،به حریم بست وارد نشوند.

ج)چیزی که در اینجا پیدا نیست،قانون است.

د) قدرت روحانیت را بخوبی نشان می دهد.

مجازات

♟مجازات

☀️☀️☀️

در زمان لویی هجدهم ،عمارت پانتئون پاریس را تبدیل به کلیسا کردند.جسد بسیاری از بزرگان فرانسه در آن عمارت قرار داشت،از جمله جسد ولتر.

جمعی موافق بر این بودند که حسد ولتر را باید از قبر درآورند و بجای دیگری ببرند. دلیل شان این بود که ولتر ،بی ایمان و مخالف کلیسا بوده است.

لویی هجدهم می گوید،بهترین مجازات برای ولتر این است که قبرش در همینجا بماند تا مرتب صدای زنگ کلیسا را بشنود و او که اصلا حاضر نبوده،یک لحظه در کنار کشیش ها بماند،الان مجبور است مرتب دعای آنها را در روزهای یکشنبه گوش کند.

محاصره و عالم ناسوت و ماهوت

♟محاصره و عالم ناسوت و لاهوت

☀️☀️☀️

در سال ۱۴۵۳ میلادی عثمانی ها به رهبری سلطان محمد دوم،قسطنطنیه(استانبول کنونی) را محاصره کردند. در حین محاصره ی تقریبا یک ماهه قسطنطنیه، سلطان محمد ،جاسوسانی به درون شهر فرستاد تا از وضعیت درون شهر آگاه شود. جاسوسی خبر آورد که کشیشان در کلیسای آنجا که الان مسجد ایاصوفیه شده، مشغول این بحث هستند که وقتی می خواسته اند حضرت عیسی مسیح را به صلیب بکشند،آیا میخ هایی که بدن عیسی مسیح را بر صلیب تثبیت کرده،به عالم ناسوت (عالم مادی)او رسیده و یا به عالم لاهوت(عالم غیب و خدایی) او هم رسیده است؟

سلطان محمد،محاصره را ادامه می دهد،راههای زیرزمینی برای ورود به شهر حفر می شود و با بمباران،نهایتا امپراتوری بیزانس سقوط می کند. سلطان محمد دوم،پس از این فتح،لقب سلطان محمد فاتح می گیرد.

تمدن چیست؟

♟تمدن چیست؟
☀️☀️☀️
از انقلاب صنعتی در اروپا و سفرهای ناصرالدین شاه به آن دیار و اعزام دانشجویانی برای تحصیل به اروپا،چه در دوره قاجار و چه بیشتر در دوره پهلوی،ایران می خواسته،تمدن جدید را کسب کند و از غافله تمدن دور نماند.
محمد قلی خان هدایت که در اولین مجلس شورای ملی نماینده اعیان بود و در نخست وزیری حسن مستوفی در زمان احمد شاه،مدتی وزیر مالیه بوده در کتاب خاطرات و خطرات خود می نویسد:

"روزی به رضاشاه عرض کردم تمدنی که آوازه‌اش عالمگیر است دو تمدن است:
یکی تظاهرات در بولوارها، یکی تمدن ناشی از لابراتوارها.
تمدنی که مفید است و قابل تقلید، تمدن ناشی از لابراتوارها و کتابخانه‌هاست. ... اما آثاری که بیشتر (در میان ما) ظاهر شد تمدن بولوارها بود که به کار لاله‌زار می‌خورد و مردم بی‌بندوبار خواستار آن بودند."

جلوه‌ ی بودن

♟جلوه بودن

☀️☀️☀️

بهار است ؛

گوشواره های آلبالویی بر درخت،

با طرح سرخ و سبز میوه و برگ،

جلوه ی بودن را

چه خوب می نمایانند.

آلوهای آبدار سرخ در همسایگی درخت گیلاس

زردآلو با آن زمردین رنگش در کنار شاتوت

و توت این درخت پر از بخشش.

بودن را چه زیبا ،

طبیعت عرصه می دارد.

بودن بی تاثیر از غم درون ما

بودن بی تاثیر از شادی گاه به گاه ما

بودن،

فرحناکی نفس برگ و گل و درخت و پرنده و انسان.

بودن

این واژه ی غریب.

بهار و طبیعت،

بودن را ،

چه خوب

بر بطن دل خاک

حک می کنند،

که هر جنبنده ای را

تفسیری است از آن،

دگرگونه.

برگ در ستایش زیبایی گل چیزی می گوید،

پرنده بر طرح باغ چهچه می زند،

کرم خاکی بر بستر گرم خاک،

رقص جاودانه اش را عرضه می دارد،

و ما

که بهار و بودن را

به باور خود،

تفسیر می کنیم،

نیک که بنگریم ،

اکنون هم،

همبستر درخت و پرنده ایم.

و امان از روزی که

زمین ما

و خورشیدش

بر مداری دیگر بچرخند.

که بهار نباشد،

که بودن

بی ما، بود باشد.

تا آن روز،

لبخند ما تقدیم بهار

و غم ها و شادی های ما ،

شکفته از میوه ی بودن ،

تقدیم به بودن .

اوو برادر من است.

♟اوو برادر من است.

🌾🌾🌾

اینکه او را اوو نوشتم یرای این است که تاکید کلام گوینده را بیان کرده باشم.

منوچهر اقبال که در فرانسه پزشکی خوانده بود و با هزینه پدرش که او از ملاکان بزرگ خراسان و کاشمر بوده و البته این خانواده،اقبال التولیه‌ هستند و تولیت حرم امام رضا ع را در کارنامه داشته است ؛ در فرانسه تحصیل کرده است. در ایران و در دارالفنون که درس می خوانده، همواره شاگرد اول بوده است. یک اتفاق او را به سرعت به نردبان ترقی نزدیک می کنند. منوچهر اقبال در پزشکی، دوره سربازی را در فریمان می گذارنده و رضاشاه برای بازدید کارخانه قند به آنجا رفته که زنبوری او را نیش می زند. درمان محل نیش زنبور ، کمک می کند که خیلی زود او رئیس بهداری خراسان شود.

گوییا آن زنبور همای سعادت بوده است‌.

منوچهر اقبال مشاغلی در کارنامه دارد که خیلی متنوعند.

رئیس دانشگاه تهران، رئیس دانشگاه تبریز، نماینده مجلس شورای ملی از کاشمر، سناتور مجلس سنا از اذربایجان، وزیر پست و تلگراف در دولت قوام، وزیر راه در دولت منصور،وزیر فرهنگ در دولت هژیر،وزیر بهداری در دولت قوام و ساعد،وزیر دربار در دولت ساعد و نخست وزیر و نهایتا رئیس شرکت ملی نفت ایران.

او دکتری افتخاری از دانشگاه شیراز،دانشگاه پاریس و دانشگاه بخارست رومانی را هم در کنار مدرک اصلی پزشکی بیمارهای عفونی پاریس را دارد.

وی متولد ۱۲۸۸ شمسی است و در سال ۱۳۵۶ هم فوت کرده است.

او یک برادر بزرگتر از خودش به نام عبدالوهاب دارد که متولد ۱۲۸۵ است و و در سال ۱۳۵۷ فوت کرده است.

عبدالوهاب شهردار مشهد بوده، نماینده مجلس از حوزه کاشمر بوده است و مدتی در کرمان استاندار شده و نهایتا تولیت آستان حضرت معصومه در قم را عهده دار بوده است.

وی جزو نمایندگانی است که خلیل طهماسبی را بخاطر ترور رزم آرا تایید کردند و درخواست آزادی او را دادند و رزم آرا را مهدورالدم دانستند، اگر چه بعدا فدائیان اسلام، عبدالوهاب اقبال را متهم به بددینی کردند و ...

وقتی مراسم معارفه ی عبدالوهاب اقبال در استانداری کرمان برگزار می شده،سخنران برای معرفی او،می گوید ایشان برادر دکتر اقبال هستند.

چون منوچهر اقبال کوچکتر از عبدالوهاب،اما معروفتر از او بوده،عبدالوهاب به محض شنیدن این حرف که استاندار برادر دکتر اقبال است، می گوید؛ اوو برادر من است.

و با این حرف و البته با احترام، بزرگتری خودش را نسبت برادر کوچکترش گوشزد می کند.

حال دوباره یک نگاه به لیست مشاغل دکتر منوچهر اقبال بیندازید و از خود بپرسید از وزیر راه تا وزیر بهداری،از وزیر پست تا وزیر دربار،از شغل پزشکی تا مدیرعاملی شرکت ملی نفت و ...از کجا تا کجا می توان شدن!

ادم های ناامید

♟️آدم های ناامید

🌾🌾🌾

در سال ۱۳۴۹ دکتر باستانی پاریزی در یک سفر یک ماهه به رومانی می رود و در شمال رومانی به شهر کلوژ. شهر کلوژ یک آکادمی داشته و در کتابخانه آنجا حدود دویست جلد کتاب عربی و فارسی موجود بوده است. باستانی پاریزی نوشته که در کلوژ کسی که فارسی بداند وجود نداشت و من آن کتاب‌ها را گشودم و مثل یک هم کلام، آنها را تورق کردم. کتابی به عربی که در پشت جلد آن چند شعر فارسی هم وجود داشته است. یک بیت شعر این بوده است:

ما سموم خشک سال ناامیدی خورده ایم

سبزه ی ما گر زدریا سرزند،سیراب نیست.

شاید گمان کنید که شاعر این شعر یک جوان انقلابی بوده است.خیر. این شعر را شانی تکلو گفته است. شانی تکلو (وحیدالدین نسف شانی تکلو)شاعر دربار شاه عباس است و در مجموعه اشعار خود شاهان صفوی، وزرای دربار صفوی، پیامبر اسلام و امامان شیعه را مدح کرده است. او کسی است که وقتی سرود:

اگر دشمن کشد ساغر و گر دوست

به طاق ابروي مردانه ی اوست.

وقتی او این شعر را در مدح شاه عباس گفت، شاه عباس، به وزن او، سکه طلا به او سله داد و وقتی در پایان عمر در مشهد مقیم و مجاور شد، سالی بیست تومان از دربار خراج و مستمری می گرفته است.

حال به شعر او برگردیم.

چرا او اینقدر نا امید است؟

ما سموم خشک سال ناامیدی خورده ایم

سبزه ی ما گر زدریا سرزند سیراب نیست.

واقعا آن استغنا و چشم سیری که انتظار می رود در ما وجود داشته باشد، کم می بینیم. دیپلمات ما خودنویس می دزد،ورزشکار دونده ی ما که باید بداند، ممکن است برایش در هتل‌، تله پهن کرده باشند، به زشت ترین و غیراخلاقی ترین وجه،دستگیر می شود و بعد عده ای هم می گویند در سفرهای قبلی ، این و آن هم اینکاره بوده اند.

سبزه ی ما گر زدریا سر زند سیراب نیست.

پهن اسب و لغت نامه دهخدا

♟پهن اسب و لغت نامه دهخدا
🌾🌾🌾


قبل از هر حرفی باید این حرف را بزنم که من برای دهخدا و کار سترگ او، ارزش بسیار قائل هستم و تیتری را که انتخاب کرده ام نه از سر بی احترامی که از سر ناراحتی و زدن تلنگر به خود و دیگران است.
عرض می کنم.
وقتی لغت نامه دهخدا در سال ۱۳۲۳ آماده ی چاپ شد، یک مشکل بزرگ برای چاپ آن وجود داشت. پولی برای پرداخت هزینه ی چاپ آن وجود نداشت.و هیچ وزارتخانه و سازمانی هم مخارج چاپ را قبول نمی کرد.در آن زمان سرلشگر علی ریاضی وزیر فرهنگ بوده است.علی ریاضی همان کسی است که در شهریور ۱۳۲۰، سربازان را مرخص کرد و تهران تسلیم قوای انگلستان و شوروی شد و رضاشاه وقتی از این امر مطلع می شود، او و سرلشگر نخجوان را کتک می زند و آنها را به زندان می اندازد.
بهر جهت، سرلشگر ریاضی، وزیر فرهنگ و با توجه به سبقه نظامی خود، پیشنهاد می کند برای چاپ لغت نامه دهخدا، پهن اسب های اصطبل دانشکده افسری را بفروشند و درآمد آن را صرف چاپ لغت نامه ی دهخدا کنند. چنین می کنند و جلد اول لغت نامه اینطور به زیور چاپ مزین می شود.
البته از اینکه هزینه چاپ لغت نامه را در آن روزهایی که جنگ و کمبود بود، به هر طریقی تهیه کرده اند، جای تفکر دارد. و از اسب ها هم باید تشکر کرد که قضای حاجت آنها، یک‌گره فرهنگی را حل کرده است.

زبان و شوخی

♟️زبان و شوخی
🌾🌾🌾
به مجارستان که رفته بودیم، دو کلمه بیش از دیگر کلمات زبان مجاری بیان می شد و همه آن را زود یاد گرفتند.
در احوالپرسی، وقتی باید می گفتی، ممنونم؛ کلمه koszonom گفته می شد و معمولا این را بیشتر میزبانان مجاری می گفتند و تشکر می کنم، می شد kerem و این را مهمانان ایرانی می گفتند!
مشابه این، البته کم نیست. مثلا روزگاری یک فرد ارمنی به نام آلبرت به ایتالیا می رود و در آنجا ساکن و مقیم می شود . کارت شناسایی جدیدی با نام جدید ایتالیایی می گیرد و در جایی که کار می کرده، نامش را بر روی درب ورودی نصب می کند.
آلبرتو دولینا ببرینی.
روزی دو ایرانی از آنجا می گذشته اند و بدنبال آدرسی بوده اند. وقتی نام آلبرتو دولینا ببرینی را می ببینند، می گویند، کار این آقا که ختنه کردن است.

ایا راه بهتری برای زندگی وجود ندارد؟

♟آیا راه بهتری برای زندگی وجود ندارد؟
🌾🌾🌾
چرا انسان ها دروغ می گویند، جنگ و نزاع می کنند،تقلب و دزدی می کنند و همدیگر را می کشند؟
اینها جملاتی است که گالیور پس از سفرهای طولانی به کشورهای خیالی مختلف، از خود می پرسد.
حتما کارتن سفرهای گالیور را دیده اید و یا شاید کتاب سفرهای گالیور نوشته ی جاناتان سوییفت را خوانده اید.
براستی آیا بشر راه بهتری برای زندگی ندارد،
در کتاب سفرهای گالیور ، دلیل اختلاف بین مردمان لی لی پوت و کشته شدن چند هزار نفر از آنها،بدست طرف مقابل را وقتی می خوانیم، خنده دار به نظر می رسد.
وقتی گالیور پس از نجات از کشتی غرق شده که در آن بعنوان پزشک خدمت می کرده، سر از کشور لی لی پوت در می آورد و مردمان ۱۵ سانتیمتری لی لی پوت او را که بیهوش بوده، به بند می کشند و پس از ماجراهایی، و دیدن رفتار آرام از او، وی را با شرط‌هایی آزاد می کنند. یکی از آن شرطها، کمک وی به مردم لی لی پوت در جنگ با کشور جزیره ای همسایه به نام بلفوسکو است. وقتی گالیور از دلیل جنگ بین مردم آن دو جزیره می پرسد، پاسخ عجیب و تا حدی خنده داری می شنود.
می گویند پدر بزرگ پادشاه کنونی لی لی پوت، روزی تصمیم می گیرد تخم مرغ آب پز را از ته باریک آن بشکند. و امر مئ کند که از این به بعد مردم لی لی پوت باید تخم مرغ آب پز را از سمت باریک آن بشکنند. تا آن روز مردم لی لی پوت ، تخم مرغ های آب پز را از سمت بزرگتر آن می شکسته اند و دوست ندارند تغییر روش بدهند. این مخالفت، به جنگ می انجامد و چند هزار نفر از مردم لی لی پوت، بابت این اختلاف کشته می شوند.از آن به بعد جامعه ی لی لی پوت به طرفداران ته باریک و طرفدارن ته درشت تخم مرغ آب پز تقسیم می شوند و نهایتا طرفداران سنتی ته درشت تخم مرغ که مخالف نظر پادشاه هستند به کشور همسایه بلفوسکو پناه می برند و از آن به بعد، این اختلاف، جنگ و آدمکشی بین دو کشور همسایه می آورد.
بسیاری از اختلافات درونی بین مردمان یک کشور و یا بین مردمان دو و یا چند کشور، از جنس اختلاف طرفداران ته باریک و ته درشت تخم مرغ آب پز مردم لی لی پوت هستند.
آیا براستی شیوه ی بهتری که در آن جنگ و آدمکشی وجود نداشته باشد، وجود ندارد؟

مردگان و زندگان

♟مردگان و زندگان
🌾🌾🌾
قبل از هر چیز یک جمله ای از آگوست کنت می آورم تا بهتر بشود در این خصوص حرف زد.
آگوست کنت می گوید؛ در دنیا مردگان بر زندگان حکومت می کنند.
حرف کنت حرف بیراهی نیست. همه ی ایسم ها تقریبا همین مفهوم را می رسانند. همه ی باورها و ادیان هم دلالت بر همین حرف دارند و نکته ی تلخ ماجرا در اینجاست که بسیاری از جنگها و آدمکشی ها هم از همین امر تاثیر می پذیرد.
چنگیز در نیشابور و سبزوار آنقدر آدم کشت که مناره ها از سر مقتولین درست کردند. او آنقدر در عراق کنونی آدم کشت که بعد که می خواستند در دشت‌های مشرف به دجله و فرات کشاورزی کنند، این امر امکان‌پذیر نبود، زیرا سالها پس از قتل عام همه مردان، سطح دجله و فرات بواسطه سیلاب‌های بهاری پایین رفته بود و باید سدهای مرتفعی می زدند و یا از کیلومترها دورتر، آب را منشعب می کردند تا آب را بتوان به اراضی اطراف که اکنون نسبت به کف رودخانه در ارتفاع قرار داشت، ببرند. و قحطی های آن منطقه، تا سالها به این دلیل بود که مردان قتل عام شده بودند و برای کار کشاورزی و آبیاری کسی پیدا نمی شد و زنان هم قادر به چنان کار شاقی نبودند. اما هنوز که هنوز است، فرمان‌های چنگیز را به عنوان یک افتخار ملی و نشان دولتی در مغولستان به آن و آن هدیه می دهند.
کمبوجیه و خشایارشا در مصر بسیار آدم کشتند، اما ما دوست داریم از آن امپراتوری بزرگ تمجید کنیم.
شاید حکومت مردگان بر زندگان، به سرشت انسانی برمی گردد، آدم ها دوست دارند گذشته را نقاشی کنند و این گذشته ی خوش آب و رنگ، به دل می نشیند. خود آدم ها هم در گذشته کودک بوده اند و در یک دنیای کم غم و غصه تر نسبت به دوره بزرگسالی شان، بزرگ شده اند،در جوانی هم افراد،پر از انرژی و تلاش هستند، لذا گذشته در تجربه شخصی افراد ،یک حالت نوستالژیک خوشایند دارد و شاید به همین دلیل، درب علایق خود را به آنسو، به گذشته و مردگان معروف، راحت تر باز می کنند .اگر چه دنیای امروز، شبیه دیروز نیست، اما گویا تاثیر نام آدم هایی که مرده اند کماکان کارایی فکری دارد.

خواب

خواب زیاد نشانه تنبلی نیست.

🔹نیاز به خواب توی افراد متفاوته، بعضی‌ها ممکنه با ۴ ساعت خواب سرحال‌ترین باشن و بعضی دیگه نیاز به خواب بیشتری داشته باشن. نمونه‌ش "آلبرت انیشتین" که تو روز حداقل ۱۰ ساعت میخوابید، اون به این اعتقاد داشت که خواب زیاد کمک میکنه مغزش خلاق‌تر باشد

ماسوله و ضیاءالعلما

♟ماسوله و ضیاءالعلما
☀️☀️☀️

البته هیچ ربطی بین ماسوله و ضیاءالعلمای بیرجندی نیست، الا یک تعریف که آن را برایتان بازگو می کنم.
سهراب سپهری در سفری به گیلان، به ماسوله می رود و اینطور می نویسد:
" به ماسوله آمده ایم که از ماسوله بنویسیم.ماسوله را نمی توان نوشت، ماسوله را باید دید."
این تعریف و تمجید سهراب سپهری را اغلب کسانی که به ماسوله رفته اند تایید می کنند.
یک تعریف شبیه این، برای ضیاءالعلمای بیرجندی هم هست. البته هر چه ماسوله زیبا و دلفریب است، گویا این ضیاءالعلمای بیرجندی بر عکس آن بوده است و در حالی که مامور دولت بوده و در آموزش و پرورش آنجا سمتی داشته، اما با رفتار خود مردم را به تنگ می آورده و آنها را به الامان گفتن وامی داشته است.
روزی بازرسی برای امتحانات بیرجند به آنجا می رود. وزیر معارف به این بازرس تلگراف زده که پس از انجام امتحانات، از وضع و حال این ضیاءالعلما هم چیزی برای من گزارش کن.شنیده ام مرد غریبی است!
بازرس در همان روز اول برخورد با ضیاءالعلما، این تلگراف را به وزیر معارف مخابره می کند:
" جناب وزیر،این ضیاءالعلما که گفته اند، دیدنی است، نه شنیدنی!"

از کتابی که می خوانم

♟از کتابی که می خوانم
📕شجاع دل

☀️☀️☀️
شجاع دل داستان مبارزه ی مردم اسکاتلند در قرن سیزده میلادی بر علیه اشغالگری انگلستان است.
نکته ی محوری در اتفاقاتی که منجر به ایجاد شخصیتی مثل ویلیام والاس( شجاع دل) شد طبعا موضوع اشغال اسکاتلند توسط انگلستان است، اما آن کبریتی که آتش را برافروخت، قانونی به نام the first night law ( قانون شب اول) بود. بر اساس رسمی که توسط اشراف انگلیسی در انگلستان مرسوم شده بود، دختران در مراسم عروسی شان، باید شب اول را به اتاق خواب مالک آن منطقه که از اشراف انگلیسی بودند، می رفتند. تمسک به این رسم فراموش شده و یا کمتر مورد استفاده در یکی از روستاهای اسکاتلند بمنظور تحقیر مردم و تحکیم شیوه ی غالب، موجب شد که مقاومتی شکل بگیرد و ...
می توان گفت که ظلم ، شجاع دل می آفریند و آنها شکنندگی ظلم را به مردم می نمایانند.

از کتابی که می خوانم

♟️از کتابی که می خوانم
📕 شجاع دل
Braveheart
نویسنده کتاب شجاع دل،رندال والاس است.رندال والاس در یک خانواده مهاجر ایرلندی در امریکا بدنیا آمده است.پدر و مادر والاس کشاورز بوده اند و در جنوب آمریکا و در تنسی ساکن می شوند، درست همانند ویلیام والاس( شجاع دل) که او هم کشاورز بوده است.. داستان شجاع دل، بر اساس یک اتفاق واقعی رقم خورده است.والاس نویسنده در طی بازدید از قلعه ادینبورگ در اسکاتلند با زندگی ویلیام والاس ( شجاع دل) آشنا می شود. اتفاقات مربوط به شجاع دل در سال‌های ۱۲۷۶ میلادی و پس از آن اتفاق می افتد.
بر اساس این داستان ، فیلمی به نام شجاع دل با هنرمندی مل گیبسون در نقش ویلیام والاس ساخته شد.فیلم‌نامه شجاع دل را هم رندال والاس نوشته است.وقتی کار فیلمبرداری شجاع دل در ایرلند و اسکاتلند انجام می شده ، مل گیبسون گفته بود، داستان شجاع دل،می توانست در هر جایی اتفاق بیفتد.

با خیام

♟با خیام
☀️☀️☀️


بنگر ز صبا دامن گل چاک شده
بلبل ز جمال گل طربناک شده

در سایه گل نشین که بسیار این گل
در خاک فرو ریزد و ما خاک شده

چون از صبا قرار است که گل ها شکفته شوند، پس می توان حدس زد که خیام این رباعی را در ایام نوروز نوشته است و سفارش می کند که زیبایی گل و طربناکی بلبل را غنیمت شمریم.
او یک نکته فلسفی هم در بیت آخر می آورد. می گوید یک فرصت محدودی در اختیار داریم تا در سایه گل بنشینیم. هم گل و هم خود ما به خاک برمی گردیم.

علایق و پیوندهای فرهنگی

♟علایق و پیوندهای فرهنگی
☀️☀️☀️

محمد سرور گویا اعتمادی که معمولا به او سرور گویا می گفته اند، شاعر، نویسنده و باستان شناس افغانی متولد ۱۲۸۰ است و در سال ۱۳۴۶ فوت کرده است.
وی در سال ۱۳۴۵ یعنی یک سال قبل از مرگش، مهمان کنگره باستان شناسی که در دانشگاه تهران برگزار شده ، بوده است.
در آن کنگره، خانم مرضیه خواننده، غزلی از حافظ را می خوانده است. غزل که تمام‌می شود این پیرمرد دانشمند، آنقدر احساساتی می شود که به روی صحنه می رود و دهان خانم مرضیه را بواسطه آن صوت زیبا، غرق بوسه می کند.
ایران بواسطه تاثیر فرهنگی عظیمی که بر ملل همجوار داشته و دارد، همیشه می تواند از این ظرفیت فرهنگی به نحو شایسته استفاده کند.

از فردوسی

♟از فردوسی
☀️در باب خرد
چند بیت از فردوسی برای درک خرد در نزد او و آنچه وی به ما سفارش دارد، می آورم. شاید توضیحی لازم نباشد.

خرد چشم جان است چون بنگری
تو بی چشم، شادان جهان نسپری

خرد رهنما و خرد دلگشا
خرد دست گیرد به هر دو سرای

خرد بهتر از هر چه ایزد بداد
ستایش خرد را به از راه داد.
🌾🌾🌾🌾🌾

فرهنگ، جغرافیا و کسب و کارها

♟فرهنگ و جغرافیا و کسب و کارها
☀️☀️☀️
شاید کمتر شعری به اندازه بیت ذیل، تفاوت فرهنگ را در جغرافیا و تاثیر جغرافیا را بر فرهنگ و بر مشاغل به این نغزی بیان کرده باشد؛

گل به کابل،باده در شیراز رنگین می شود
زلف در ایران، کمر در هند پر چین می شود.

اگر چه ما در ایران رقص داریم ولی همواره محدودیت های مختلفی بر آن بوده است، اما در هندوستان، رقص یک بخش جدانشدنی از زندگی مردم است و بخشی از محبوبیت سینمای هند، رقص های لابلای فیلم هاست.
ارتفاع کابل از سطح دریا نزدیک دوهزار متر(۱۷۹۱ ) است و هوای سرد و خنکی دارد و طبعا گل در چنین جایی بهتر می روید.
و البته شاعر تلاش کرده در لابلای این حرف، همبستگی فرهنگی بین هند و افغانستان و ایران را با تاکید دو بار بر ایران( گل کابل، چین کمر هندی ، باده ی شیراز (ایران)و زلف ایرانی)،را یادآور شود.

آسياب رودخانه فلاس

♟In death they were not separated!
☀️☀️☀️
الان کتاب the mill on the floss
، آسیاب رودخانه ی فلاس را تمام کردم.
آنچه به عنوان تیتر نوشتم، جمله ی پایانی آن رمان است.رمان آسیاب رودخانه فلاس نوشته جرج الیوت نویسنده قرن نوزدهم انگلستان است.جرج الیوت نام مستعار خانم مری آن ایوانز است.
هم زندگی خود خانم ایوانز برای سالهای ۱۸۵۰ به بعد جالب و به نوعی هنجارشکنانه بوده است و هم زندگی افرادی که در رمان آسیاب رودخانه ی فلاس به آنها پرداخته، چنین وضعیتی داشته است.
اگر فرصت کردید فارسی یا انگلیسی ساده ی آن را بخوانید. هر دو جالبند.

شعر: بسیار

♟بسیار

🌾🌾🌾
بسیار که خورشید
برآید و
من نباشم.

بسیار که شب تیره ،
در نور بامدادان
به روشنی گراید،و
در سحرخیزان ،
گوسفندان به صحرا بروند و
بع بع بره ها
دشت را پر کند
و من نباشم.

بسیار که باد
این رهیده عنصر ،
از قید بند و مرز و سقف،
بر شاخه ی علف ،
بنوازد و
شانه زند برگش را،
و من نباشم.

بسیار که پرندگان بخوانند و اوج گیرند،
لانه بسازند و آواز عشق سر دهند،
و من نباشم .

بسیار که باران ببارد و
بوی خاک،
سرمست کند کسان را
و من نباشم.

بسیار که گلی از زیر برف
نفس گرمش را بیرون دهد،
و ندا دهد
که بهار در راه است،
و من نباشم.

بسیار که آدمیان،
آدم باشند و
دیوژن درون من،
نگران پیدا کردن آدم نباشد،
و من نباشم.

بسیار که صلح باشد و
پول به کتاب بدهند ،
سلاح نسازند و
سلاح نخرند و
مسیح درون من آرام گیرد ،
و من نباشم.

بسیار که صبح برآید
و
نان های گرم از تنوری دایر
به دست هر کسی داده شود و
دستی به درون سطل زباله ای،
به جستجوی نان نرود،
محمد درون من،
از این وضع آرام گیرد،
و من نباشم.

بسیار که مهربانی باشد و
امید در لحظه ی کنون شکفته شود ،
و
زیبایی فردا،
برای برآوردن آرزوی امروز نباشد،
و من نباشم.

بسیار که ماه برآید و
ستارگان بدرخشند و
آدمیان به آرامش خنده کنند،
و من نباشم.

بسیار که من نباشم
و تو باشی ،
و تو بخندی،
و صلح باشد،
همگان بخندند
و من باشم.

پیری

♟️ پیری
🌾🌾🌾
در جایی خواندم که پیری از آن ساعت شروع می شود که آدم به انتخاب کردن دست می زند.
از یک جهت با این حرف ، موافقم.
امسال در مسابقات سازمان بازنشستگی در رشته شطرنج، در استان سمنان اول شده بودم و مسابقات کشوری در اصفهان بود. چهار روز باید در اصفهان می بودیم. خانم من هم در شنا انتخاب شده بود و اصطلاحا گل و بلبل می شد. اما من نرفتم. نگهداری از نوه را بهانه کردم. اگر چه ، آن یک کار روزمره بود و در نبود خانمم ، لاعلاج باید من نمی رفتم. اما پدر و مادر او، پسرم و عروسم، گفتند در این چند روز مشکلی پیش نمی آید، شما بروید. حتی سازمان بازنشستگی سمنان هم خیلی اصرار داشت و می گفتند به مدالی که شما خواهید آورد، ما چشم دوخته ایم. شاید مدال نمی آوردم، اما تعارفشان، خوشایند بود. اما نرفتم.
راستش این بود که من مجبور شده بودم انتخاب کنم. چهار شب خوابیدن در اتاقی که سه چهار نفر دیگر هم بودند و خروپف من و خروپف آنها، برایم آزاردهنده بود.
من باور کرده ام که وقتی دست به انتخاب می زنیم ، پیری از راه رسیده است.
به نرفتن به آن مسابقات نمی اندیشم، اما آن انتخاب، برایم سخت آمد و فهمیدم که دیگر مثل دوران جوانی، جای خواب برایم مهم شده است و باید انتخاب می کردم.و فهمیدم که:
دریغ روز جوانی و عهد برنایی
نشاط کودکی و عیش خویشتن رأیی

سر فروتنی انداخت پیریم در پیش
پس از غرور جوانی و دست بالایی( سعدی)

خشکسالی و تاریخ

♟️خشکسالی در تاریخ
🌾🌾🌾
سعدی یک شعری دارد که می گوید:
اگر باران به کوهستان نبارد
به سالی دجله گردد خشک رودی
و در سرگذشت مسعودی می خوانیم:
" می گویند در عهد پیروز ساسانی ، چنان قحط سالی شد( به روایتی ۷ سال و به روایتی سه سال) که در قعر دجله و فرات و شط العرب( اروند رود) و جیحون چاه کنده آب خوراکی را مردم از چاه آب می آشامیدند."
و البته الان هم اگر چاه های عمیق نباشند چنان وضعی داریم.اگر چه در آن زمان ، تعداد آدمیان و نیازهای آبی آنها با بارش و آبی که از قنات ها، چشمه ها و رودخانه ها استحصال می کردند ، برآورده می شد و آن خشکسالی ها یک تلنگری بود که مجددا رفتار انسانها با تنظیمات طبیعی هم آهنگ شود. اما اکنون از زیرزمین، آبها را بالا می کشیم و روزی که آبی نباشد، دیگر راهی برای هیچ تنظیمی هم نخواهد بود. چه باید کرد؟آن وضعیت را ،چه پاسخی باید داد ،را من نمی دانم.
و ظل السلطان هم در سال ۱۲۸۹ شمسی /۱۸۷۲ می نویسد:
" به چشم خود دیدم در میان رودخانه زاینده رود( اصفهان) چاهی کنده بودند به قرب ۳۰ ذرع، آبی به زحمت می کشیدند برای مشروبات، همینکه دلو بالا می آمد، سگ و گربه و آدم و کلاغ و گنجشک بدون ترس از یکدیگر بر روی هم آب می خوردند."

من شهروند جهانم

♟️من شهروند جهانم
🌾🌾🌾
دیوژن که به دیوژن کلبی هم مشهور است در ترکیه امروزی (۴۱۲_۳۲۳ ق م) می زیسته است. او به آتن می رود و فلسفه می خواند و مروج یک طرز زندگی شد که ساده زیستی اساس آن است. گروهی شیوه زندگی او را به زندگی سگی(کلب) شبیه دانسته اند و اصطلاح کلبی از اینجا می آید.
سرمایه اش یک عصا،یک بالاپوش و یک کوزه بوده است.
وقتی از او می پرسیده اند ؛ اهل کجا هستی؟
پاسخ می داده است ؛ من شهروند جهانم.
این بیان اکنون در بین گروه هایی در دنیا، طرفدارانی دارد.
یک حکایت مشهور هم از دیوژن وجود دارد. او شبی چراغ در دست می گیرد و می گفته است به دنبال انسانم.
مولوی آن حکایت را به شعر درآورده:
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست.
و یک بیان جالب هم در مورد طلا دارد. او با پدرش در ایامی ، سکه ضرب می کرده اند و به اتهام ضرب سکه طلای کم عیار‌ ، جریمه شده است.
می گوید:
از بس چشم مردمان حریص به دنبال طلا بوده، طلا از خجالت ، رنگش زرد شده است.

پدران و پسران

♟️پدران و پسران
🌾🌾🌾
عارف قزوینی در مقدمه ی دیوان خود مطلبی در مورد وصیت نامه ی پدرش نوشته که رفتار هر دو، مصداق تیتر " پدران و پسران" می شود.
او می نویسد:
پدرم با داشتن دو پسر بزرگتر از من، چون مرا روضه خوان خیال می کرد، وصی خود قرار داد...اولش خواهش و وصیتی که کرده بود فرستادن نعش او بود به کربلا،طناب خود را از زیر این بار کشیده و این کار را واگذار به ملک نقاله کردم! ... دوم اینکه در جزو وصیت کرده بود که ثلث او را خرج و صرف روضه خوانی کنم.باغاتی که جهت اینکار معین شده بود، اجاره دادم بشرط اینکه انگور آنها را شراب بریزند، در هر سالی یک مرتبه از طهران به قزوین رفته، تنها بعزم خوردن شراب ثلث، شراب کهنه سال گذشته را به یاد روح پدرم، صرف خم هایی که از شراب پارین خالی شده بود، پر کرده مراجعت می کردم.

ماست بندی

♟️ماست بندی
🌾🌾🌾
معمولا اگر در شیر مقداری آب اضافه کنند و بعد آن شیر را جوشانده و از آن ماست تهیه کنند‌ ، ماست درست شده، شل خواهد بود. و اگر شیر را هم زیادتر بجوشانیم، ماست، سفت تر خواهد شد، اگر چه در جوشاندن، هم ویتامین‌های آن کم می شود و هم ممکن است طعم سوختگی بگیرد.
لذا ماست سفت، نشانه ی شیر سالم و شیری است که به آن آب اضافه نکرده اند. در گذشته برای اینکه تاکید کنند ماست شان، همه اش شیر است و آب اضافه شده ندارد، اصطلاح ماست بندان یزد را رایج کرده اند. اصل این ماجرا به این برمی گردد که یک جهانگرد در سفرش به یزد می بیند که روی ماست، سنگ دو من و نیمی (هست کیلو) گذاشته اند و ماست ها آنقدر سفت هستند که سنگ روی ماست باقی مانده.
آن فرد گزارشی هم در این مورد می نویسد، اما آنها که ماست شناس بوده اند، حرفش را باور نمی کنند و می گویند ؛ ماست نمی تواند اینقدر سفت باشد. مدتی بعد آن جهانگرد، مجددا به یزد می رود و به یکی از ماست بندان می گوید، یک پولی به تو می دهد و راز این سنگ ۸ کیلویی روی ماست را روشن کن.
آن فرد می گوید ما در ظرف بزرگی یک ظرف را بطور واژگون می گذاریم و تا روی آن، شیر می ریزیم و مایه ماست اضافه می کنیم و سنگ را روی ظرف وسط ظرف ماست می گذاریم. شیر که به ماست تبدیل می سود، دیگر ظرفی که سنگ دو من و نیمی روی آن قرار دارد، دیده نمی شود و مردم گمان می کنند سنگ روی ماست است.
مثل پرندگانی نری که برای جلب توجه پرنده ی ماده، پرهایشان را به حالت های پف کرده و یا انبوه در می آورند تا بهتر و زیباتر جلوه کنند.
در خیلی وقت ها، آدم ها، سازمان ها و کشورها، ابن حالت ماست بندی یزدی ها را برای اینکه نشان دهند قوی تر، زیباتر، ثروتمندتر و ... هستند را بکار می گیرند.

رقص آتش

♟رقص آتش
☀️☀️☀️
در دهه شصت که ازدواج کرده بودم، کوبلن دوزی در بین دختران محبوبیت داشت و خانم من هم یک کوبلن رقص آتش دوخته بود. مدتها بر دیوار خانه مان نصب بود. نمی دانم چه شد. معمولا خانم ها هر از چند گاهی یک خانه تکانی می کنند. آن کوبلن هم حتما در خانه تکانی از جایش تکانش داده اند. کوبلن رقص اتش با نمای یک رقصنده زن که لباس رقصی شبیه رقص فلامینگو به تن داشت در آن کوبلن خودنمایی می کرد.
به دلیل آنکه آتش در زندگی همه ی اقوام و قبایل باستانی خیلی مهم بوده، معمولا برای آتش، مراسم خاصی وجود داشته است. مثلا در دین زرتشت، آتش از جایگاه ویژه ای برخوردار است و مراسم خاصی هم دارند.
یک افسانه در بین قبایل آپاچی مکزیک و آمریکا در مورد رقص اتش وجود دارد که برای آشنایی با فرهنگ ملل، خلاصه ی آن را می نویسم.
رقص اتش
در حدود ۷ هزار سال قبل، نوادگان قبیله آپاچی در شمال غرب نیومکزیکو و جنوب غرب امریکا زندگی می کردند. در بین یک گروه آپاچی شکارچی دو خانواده دو فرزند بدنیا آوردند که یکی نابینا و دیگری فلج بود. زندگی متکی به شکار، نیازمند جابجایی است. پس از مدتی مادران آن دو پسر در بین زنان آپاچی می گفتند که وزن اینها سنگین شده و حمل انها، برایمان سخت است. جلسه ای در چادر رئیس قبیله برگزار شد و تصمیم‌گرفته شد که در کوچ بعدی آن دو بچه را که هیچ امیدی به شکارچی شدن شان وجود نداشت، بگذارند و بروند. مادران آن بچه ها خیلی گریه کردند، اما تصمیم گرفته شده بود.
مادران آن دو پسر، آتشی روشن می کنند و مقداری گوشت خشک یرای آن دو می گذارند و قبیله از آنجا دور می شود. پسر نابینا از پسر فلج می پرسد، همه رفتند؟
پسر فلج تایید می کند.
پس از چندی پسر نابینا به پسر فلج می گوید، تنهایی نمی توانیم کاری بکنیم. من جلویم را نمی بینم و تو نمی توانی راه بروی. من تو را بر کولم سوار می کنم و تو راه را به من نشان بده.
آنها راه می روند و می روند تا به کوهستان می رسند. از خستگی و گرما و تشنگی و گرسنگی نا ندارند. در جایی می نشینند و آوازی می خوانند.
پرنده ی عسل خوار قرمز و سبز
میان شاخسار می درخشد.
وقتی عقاب‌های طلایی پرواز می کنند
درون آشیانه می پرد.
مار زنگی زیر تخته سنگ
ارواح را بیدار می کند.
مارمولک می پرد، پرنده می خواند
جوجه های پرنده عسل خوار جیغ می زنند
خورشید دست از تابیدن برمی دارد
وقتی شب از راه می رسد...
پرنده عسل خوار سبز و قرمز
به مرگی آرام می میرد.
در این موقع روح کوهستان، صدای آنها را می شنود و می گوید، صدای بچه آدمیزاد!
روح کوهستان که پیرمردی سفید مو هست، آنها را به محلی می برد. طبل می زنند و آتشی می افروزند و در کنار اتش، به رقص اتش می پردازند. دو پسرک در دل آرزو می کنند کاش شفا می یافتیم.
آنها شفا می یابند و روح بزرگ کوهستان، آنها را به نزدیک قبیله آنها می برد و به آنها می گوید آنجه دیدید برای افراد قبیله تعریف کنید.
از آن روز به بعد ، رقص آتش، رقص نیایش روح کوهستان و شفادهنده قبیله آپاچی شد.