سلاح بیولوژیک

♟️اولین کاربرد سلاح بیولوژیک در جنگ ها
🌾🌾🌾
جنگها به اندازه کافی بد هستند و وقتی در آنها از روش‌های موذیانه تری استفاده می شود، بدتر هم می شوند. به نسبتی که علم پیشرفت کرده، سلاح ها مخرب‌تر و دامنه تاثیر آنها بیشتر هم شده است. اگر در گذشته یک رزم آور و جنگجو یک دلاور و پهلوان بود، به این دلیل بود که انسان و توانایی فیزیکی او، در جنگ تعیین کننده بود.رستم و تمام پهلوانان شاهنامه از این نوع هستند.اما در دنیای امروز دیگر به نیروی بدنی نیاز چندانی نیست. یک شلیک دقیق با سلاحی که قدرت تخریبی زیاد دارد، نیاز به پهلوان ندارد.
در دنیای قدیم و بدلیل خطراتی که جنگهای تن با تن داشته، سعی کرده اند سلاحی ابداع کنند که قدرت تخریبی مخفی داشته باشد. تنوع این روش‌ها در تاریخ زیاد است.و از آلوده کردن آب آشامیدنی تا زهرآگین کردن تیغه شمشیر را شامل می شده اند.
در دنیای باستان، و بدلیل اینکه جنگهای نفر با نفر اساس پیروزی بوده اند و قبل از اینکه از قدرت مخفی سلاح بیولوژیک برای کشتن استفاده کنند،برای رویین تن شدن مبارزین استفاده می کرده اند، چرا که حفظ جان پهلوان شان به معنای پیروزی در جنگ است.
حتما پاشنه آشیل را شنیده اید. تتیس مادر آشیل وقتی که آشیل کودکی بوده، برای رویین تن شدن او ،وی را در رودخانه استوکس که در پیرامون دنیای زیرین/دنیای مردگان جریان داشته، غوطه می کند و آشیل رویین تن می شود. اما وقتی که تتیس پسرش را درون آب رودخانه غوطه ور می کند، پاشنه های پای او را در دست داشته تا آب او را نبرد و در نتیجه پاشنه آشیل ‌ ضربه پذیر بوده و به همین دلیل در جنگ تروا، تیری که به پایش می خورد، موجب مرگ وی می شود.
و یا اسفندیار را هم رویین تن کرده بودند. گفته می شود که به توصیه زرتشت ، اسفندیار در رودخانه مقدس داهیتی غوطه ور می شود و به همین دلیل رویین تن می گردد. اما او در موقع فرو رفتن در آب، چشمانش را می بندد و چشمهای او ضربه پذیر باقی می مانند و رستم از همین ضعف او استفاده می کند و او را می کشد و عجیب این است که رستم هم از سلاح بیولوژیک در این جنگ استفاده می کند. او تیری را که از چوب گز برای حمله به چشمان اسفندیار آماده کرده، در آب رز قرار می دهد تا اثر آن بیشتر باشد.
در چهارده قرن قبل از میلاد ، در امپراتوری هیتی که جغرافیای آن ترکیه امروزی است‌ ، آنها برای به تسلیم واداشتن روستاییان آرزاوا به تسلیم، تعدادی قوچ و الاغ آلوده به بیماری باکتریایی تولارمی که همان تب خرگوش است را در کنار آن روستاها رها می کنند و مردم آنجا را مبتلا به بیماری می کنند که نهایتا منجر به تسلیم آنها شده است.
به امید روزی که جنگ نباشد.

من و لیانا

♟️من و لیانا
🌾🌾🌾
شنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۲
ساعت ۱۳ به مدرسه لیانا رفتم.مثل همیشه دیر آمد.سرحال و با انرژی بود.
سوار ماشین که شدیم، از لیانا پرسیدم تا به خانه البرز برسیم یک قصه تعریف کنم.
گفت، بله.
موزش را بهش دادم و گفتم تو موزت را با سرعت بخور، من هم قصه ات را می گویم.
قصه امروز ما " درخت کج جنگل ابر" نام دارد.
یکی بود یکی نبود. در کناره های جنگل ابر یک درخت بزرگ و کهنسال وجود دارد. این درخت قبلا نهال کوچکی بود که دلیلی کج شده است. در یک فصل بهار که این درخت هنوز جوان بود، باران های زیادی بارید و بادهای شدیدی هم می وزید.یک روز یک روباه ، سنجابی را در نزدیکی این درخت دید و او را دنبال کرد تا بگیرد. سنجاب از ترس اش به بالای این درخت که هنوز نهال کوچکی بود، رفت. روباه هم خواست با سرعت او را بگیرد و از تنه آن نهال بالا رفت. چون نهال کوچک بود و زمین هم از باران های زیاد خیس شده بود،با فشار وزن روباه بر روی نهال، تنه آن خم شد.
یک چوپانی که یک گله سیصد تایی بز و گوسفند داشت، همیشه گله اش را به آنجا می برد تا علف بخورند. در حاشیه جنگل، درخت کم و علف فراوان بود و خیلی هم خوشمزه بودند.
چوپان یک پسری داشت که اسمش جعفر بود. جعفر هم به پدرش کمک می کرد.یکبار که در اواخر فصل بهار گله شان را به آنجا برده بودند، جعفر ، شاخه های نهال را از جایی که کج شده بود و به زمین نزدیک تر بودند، گرفت و برای بزغاله اش، تعدادی از برگهای نهال را چید. جعفر هر وقت که گله را به آنجا می بردند، اینکار را می کرد و باعث شده بود که تنه نهال بیشتر کج شود. این نهال کج ، آرام آرام بزرگ شد و شاخه های بلند و انبوهی پیدا کرده بود."
وقتی به فروشگاه رسیدیم، پیاده شدم که خرید کنم، لیانا اعتراض کرد که من می خواهم پیش مامانم برم. به لیانا گفتم مامانت هنوز سرکار است. تلفن زدیم و با منیره صحبت کرد و آرام شد.
به خانه البرز رفتیم، لیانا غذا خورد و گفت که خانم معلم شان گفته یک جعبه خلاقیت درست کنید و کلماتی را که یاد می گیرید، ر‌وی کاغذ رنگی بنویسید و داخل جعبه قرار دهید. با هم برایش یک جعبه درست کردیم .روی جعبه را کاغذ رنگی چسباندیم و تقریبا همه کلماتی را که تا کنون در دفتر مشق اش خوانده بودند، روی کاغذ رنگی نوشت و با قیچی جدا کرد و داخل جعبه گذاشت. تمرینات داخل دفترش را دوست نداشت انجام دهد و انجام نداد.

بمب عقرب

بمب عقرب

جنگ در بین آدمیان متاسفانه قدمتی تاریخی دارد. شاید جنگهای کنونی را بتوان تکرار عمل انسانهای نیمه وحشی دنیای قدیم دانست.پس انتظار می رود که بشر در عصر دانایی خود‌،کمتر جنگ کند.اما متاسفانه بشر کنونی، بیشتر جنگ می کند و جنگ هایش مخرب‌تر و آدمکشانه تر شده است. نگاهی به یکی از تجارب بشر در جنگهای گذشته بیندازیم:

بمب عقرب:

شاید جالب باشد که بدانیم که بشر در گذشته در جنگهای خود ، از عقرب به عنوان بمب استفاده کرده است. در جنگی بین سپاه روم به رهبری سپتیمیوس سوروس و اهالی شهر باستانی هترا در استان کنونی نینوای عراق، شهر هترا توسط سپاه روم محاصره می شود.مردم شهر هترا برای دفاع از شهر، تعداد زیادی عقرب را در کوزه های سفالی قرار می داده اند و با منجنیق به سمت سپاه روم پرتاب می کرده اند. سپاه روم تا ۲۲ روز دوام می آورد، اما نیش عقربها که خواب و راحت را از سربازان گرفته بوده، باعث می شود که سپاه روم ‌ به محاصره هترا پایان دهد و عقب نشینی کند. این جنگ در سال ۱۹۹ میلادی اتفاق افتاده است.

بمب عقرب

بمب عقرب

جنگ در بین آدمیان متاسفانه قدمتی تاریخی دارد. شاید جنگهای کنونی را بتوان تکرار عمل انسانهای نیمه وحشی دنیای قدیم دانست.پس انتظار می رود که بشر در عصر دانایی خود‌، متاسفانه بیشتر جنگ می کند و جنگ هایش مخرب‌تر و آدمکشانه تر شده است. نگاهی به یکی از تجارب بشر در جنگهای گذشته بیندازیم:

بمب عقرب:

شاید جالب باشد که بدانیم که بشر در گذشته در جنگهای خود ، از عقرب به عنوان بمب استفاده کرده است. در جنگی بین سپاه روم به رهبری سپتیمیوس سوروس و اهالی شهر باستانی هترا در استان کنونی نینوای عراق، شهر هترا توسط سپاه روم محاصره می شود.مردم شهر هترا برای دفاع از شهر، تعداد زیادی عقرب را در کوزه های سفالی قرار می داده اند و با منجنیق به سمت سپاه روم پرتاب می کرده اند. سپاه روم تا ۲۲ روز دوام می آورد، اما نیش عقربها که خواب و راحت را از سربازان گرفته بوده، باعث می شود که سپاه روم ‌ به محاصره هترا پایان دهد و عقب نشینی کند. این جنگ در سال ۱۹۹ میلادی اتفاق افتاده است.

من و لیانا

♟️من و لیانا
🌾🌾🌾
پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۴۰۲
امروز منیره صبح کار بود و سیاوش حول و حوش ساعت ۱۰ لیانا را به خانه البرز آورده که آن موقع من خانه نبودم.ظهر که به خانه رفتم، لیانا سرماخوردگی اش بیشتر شده بود و اندکی کم حوصله بود.خوابش می آمد، اما نخوابید. با هم و با خمیر چند کلمه مثل اسب /سبد/داس/رسد/درست کردیم.حوصله درست کردن کاردستی نداشت. منیره زنگ زد که من خونه مادرم هستم و لیانا را آنجا بیاورید. چون یکی از خاله های لیانا آمده، دوست داشت زودتر برود‌.ساعت چهار بعد از ظهر لیانا را بردم. در راه از لیانا پرسیدم دوست داری یک قصه برایت تعریف کنم. گفت بله.
گفتم یک قصه برایت تعریف می کنم که اسمش " معمای مامان سورنا" هست. گفت همون قصه ای که دیروز تعریف کردی نیست؟
گفتم نه‌ یک قصه دیگریه.
"" یکی بود یکی نبود. یک روز سورنا که مشق های مدرسه اش را انجام داده بود و بازی هم کرده بود، رفت پیش مامانش و بهش گفت، مامان حوصله ام سر رفته، چکار کنم؟
مامانش گفت؛ یک معما برایت طرح می کنم، سعی کن جوابشو پیدا کنی.
معما این است:
یک خانه گرد قرمز رنگ که داخلش ستاره است و خوشمزه هم هست.
سورنا رفت پیش دوستش، آیدا و از او پرسید تو‌ می دونی یک خانه گرد قرمز که خوشمزه است و داخلش هم ستاره است، چیه؟
آیدا گفت: نمی دونم. اما بیا بریم پیش بابام و از او بپرسیم. آیدا و سورنا پیش بابای آیدا رفتند و معما را از او پرسیدند. پدر آیدا پاسخ معما را نمی دانست، اما گفت پیش بابابزرگ آیدا بروید، او حتما جواب معمای شما را می داند. دو تایی پیش بابابزرگ آیدا رفتند و از او پرسیدند که خانه گرد قرمز رنگ که خوشمزه است و داخلش هم ستاره هست ،چیه؟
بابابزرگ آیدا هم جواب معما را نمی دانست.
آیدا و سورنا داشتند سوال را با هم تکرار می کردند که باد صدای آنها را شنید و گفت من جواب معمای شما را می دانم.
سورنا گفت، جوابش چیه؟
باد گفت دو تایی با من بیایید تا به هر کدام از شما یکی از آن خانه های قرمز خوشمزه را بدهم.
باد، سورنا و آیدا را سوار کرد و به باغی که نزدیک باغ پدر آیدا بود ، رفتند. در آنجا باد یک درخت سیب قرمز به آنها نشان داد و گفت: آنچه دنبالش می گردید، همین سیب ها هستند. گرد هستند، قرمز هستند، خوشمزه اند و داخل آنها هم دانه سیب است که ستاره های آن هستند. آیدا و سورنا، سیب ها را گرفتند و باد به آنها گفت، بخورید تا ببینید که چقدر خوشمزه هستند.
وقتی آیدا و سورنا به سیب های خود گاز زدند، خندیدند و گفتند، واقعا این سیب خوشمزه است.
بعد سورنا پیش مادرش رفت و به او گفت مامان من جواب معما را پیدا کردم.
مادر سورنا گفت، جواب معما چه بود؟
سورنا گفت، چشم هایت را ببند تا معما را به تو بدهم.
مامان سورنا چشم هایش را بست و سورنا سیب را در دست مامانش گذاشت.
مامانش گفت:
آقا سورنا! اینکه گرد نیست.
سورنا گفت؛ برای اینکه خوشمزه بودن خانه گرد قرمز را امتحان کنم، نصفش را خورده ام.مامانش چشم هایش را باز کرد و با خوشحالی گفت، سورنا، آفرین معما را خوب حل کردی.
به لیانا گفتم قصه تمام شد.
لیانا گفت من از فردا می خوام خانه گرد قرمز بخورم.
به خانه مامان منیره رسیدیم و داستان پنجشنبه ما تمام شد.
الان که اینها را می نویسم جمعه است و چون خاله لیانا مهمان شان بوده، لیانا امروز نیامد.

من و لیانا

♟️من و لیانا
🌾🌾🌾
چهارشنبه ۲۴ آبان ۱۴۰۲
ساعت ۱۳ و چند دقیقه به مدرسه لیانا رفتم .دو سه بار توی بلندگو نام لیانا گفته شد که خانم معاون و‌مامان مدرسه او را با خود آوردند!
در راه یک موز خورد و داستان سنگ سحرآمیز سورنا را دوباره برایش تعریف کردم.به خانه البرز که رسیدیم منیره زنگ زد، منتظر بوده که به خانه زینبیه برویم و لباس لیانا را عوض کنیم، امروز با جودی به استخر می روند. یادمان رفته بود.
لیانا گفت یک تتو روی دستم بچسبان و یک تتوی طوطی روی دستش چسباندم. گفت عکسش را بگیر و برای عمو احسان بفرست که من هم پرنده دارم. اینکار را کردم.
با کاغذ رنگی، شکل دو انار را جدا کردم و با لیانا آن را روی دفتر نقاشی اش چسباندم و زیرش نوشت " من انار دوست دارم/لیانا" و یک فلفل قرمز هم عکس اش را زیر انارها چسبانیدم و کنارش نوشت " فلفل" .
ساعت چهار و نیم لیانا و جودی را به استخر بردم.

چنگیزخان و نگاه ها به او

♟️روز غرور ملی در مغولستان
🌾🌾🌾
از سال ۲۰۱۲ دولت مغولستان روز تولد چنگیز خان را که ۲۴ نوامبر است، به عنوان "روز غرور ملی" نامگذاری کرده و جشن می گیرند. روز ۲۴ نوامبر در مغولستان تعطیل رسمی است و مقامات دولتی در صبح این روز به مجسمه چنگیز خان ادای احترام می کنند و راهپیمایی با شکوهی با لباس رنگارنگ و زیبا برگزار می شود.
چنگیز خان در سال ۱۱۶۲ بدنیا آمد و موفق شد یک امپراتوری بزرگ با وسعت یک سوم کره زمین را تشکیل دهد.
در دوران حکومت کمونیستی بر مغولستان از او به عنوان نماد ملی گرایی ارتجاعی یاد می شد، اما اکنون او نماد غرور ملی مغولستان است و نشان چنگیزخان به کسانی اهدا می شود که خدمات برجسته ای در حوزه های هنر، تجارت، توسعه و فرهنگ برای مغولستان انجام دهند، داده می شود.عکس چنگیز خان بر روی اسکناس های مغولستان قرار داده شده و مکان‌های مختلفی به نام او نامگذاری شده است.
چنگیز خان ۵۰۰ زن داشته و بر اساس تحقیقی که در سال ۲۰۰۳ انجام گرفت از هر ۲۰۰ مرد در دنیا یک نفر ژن چنگیز را دارد.
معمولا یکی از هدایای مغولستانی ها ، یاسای چنگیزی است که بر روی پوست گوسفند و گاو حک شده و مثل یک تابلوی نفیس آن را اهدا می کنند.
نگاه بسیار متفاوتی در جهان و مغولستان به چنگیز وجود دارد.

فیلم چنگیزخان

♟️فیلم چنگیز خان
🌾🌾🌾
نوشتم که در مورد چنگیزخان، در دنیا، نگاه های متفاوتی وجود دارد.فیلم چنگیز خان یک نگاه موافق با او را نمایش می دهد.
فیلم چنگیز خان ساخته شده به سال 1965 توسط 4 کشور انگلستان امریکا یوگسلاوی سابق و آلمان می باشد براساس اسناد معتبر تاریخی و براساس نویسنده و تاریخ نویس بزرگ بریتانیایی برکلی متری ساخته شده است این فیلم عظمت چنگیز خان مغول از طایفه مغول و ترک اسیایی میانه را به تصویر می کشد مردی که تنها در ایران از او به بدی و دروغ یاد شده است مردی بزرگ که نه خون خوار بود نه جاهل بلکه چنگیز خان مردی فهمیم بودکه از بردگی به پادشاهی دنیا رسید اولین پادشاه تاریخ بود که دستور داد زنان نباید برده باشند و یکی از بزرگترین جنگ آوران که استراتژی های جنگی را پیاده کرد که اکنون نیز مورد استفاده در جنگ های نوین به انجام می رسد در سینما از تاریخ معتبر و واقعی چنگیز خان بارها و بارها در امریکا و انگلستان فیلمهای بزرگی ساخته شده است تا عظمت این مرد بزرگ را به تصویر بکشند و این فیلم یکی از برترین آنهاست.

سیف فرغانی و مغولان

و شعری از سیف فرغانی تقدیم تان می کنم که در سمت مخالفت با چنگیز و مغولان است. سیف فرغانی شاعر قرن هفتم و هشتم است و همعصر سعدی بوده است.
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت از پی آن، تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر عام و خاص
بر خلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چونیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعوی سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش گذشت
گرد سم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمع ها بکشت
هم بر چرغدان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد.

چرا آشغال می ریزیم؟

دیروز برای کاری به یکی از ادارات رفتم. جلوی نگهبانی آن اداره یک گلدان بزرگ سیمانی بود که در آن گل گوشتی رونده کاشته شده بود.گلدان جایی است که پرسنل و مراجعین باید از کنار آن بگذرند و به همین دلیل از انعام بعضی از آنها بی نصیب نمانده بود. چند پاکت خالی سیگار، تعدادی ته سیگار، پوست آدامس و شکلات، جویده آدامس، و کلکسیونی از اشغال در درون آن گلدان بیچاره جا خوش کرده بودند. ظاهرا باغبان و یا کسی از از فضای سبز آنجا نگهداری می کند، آنقدر این اشغال ریختن ها در آن گلدان تکرار شده، که رهایش کرده است.

چرا ما چنین می کنیم؟

روانشناسان می گویند که ممکن است به دلیل خشم از دیگران باشد‌ یا فرد یک بی تفاوتی و احساس جدایی از اجتماع دارد.بعضی می گویند فرد بین نظافت شخصی و محیط اجتماعی تفاوت قائل است، مثلا بجای اینکه صبر کند و دستمال کاغذی کثیف را در دست یا جیبش نگه دارد تا به یک سطل آشغال برسد، فورا از شرش خلاص می شود.

و برای اینکه جلوی این کارها گرفته شود، بعضی مثال می آورند که اشغال ریختن در بعضی کشورها جریمه دارد و به همین دلیل بازدارنده است.بعضی می گویند باید آموزش داد. و ...

و وقتی که از آن اداره به سمتی می رفتم در یک خیابان یکطرفه یک ماشین با سرعت تقریبا زیاد که راننده اش هم خانمی بود، در جهت خلاف، با اطمینان تمام و اعتماد به نفس بالا رانندگی می کرد، بطوری که من احساس کردم ، نکند که نمی داند این خیابان یکطرفه است؟ و نکته بد داستان این است که در آنجا بکرات این خلاف آمدن ها را دیده ام. و یا در جلوی مغازه، همسایه ها دوبل پارک می کنند، به امید اینکه یکی ماشینش را ببرد و آنها آنجا پارک کنند و ده متر جلوتر هم حاضر نیستند بروند و در محل خالی ماشین شان را پارک کنند.

در ایامی که یک مناسبت مذهبی هست و چای، شربت یا اش نذری می دهند،تلنبار لیوان و‌ ظرف یکبار مصرف، خجالت آور می شود.و بسیاری از این افراد کسانی هستند که مخصوصا راهشان را کج کرده اند تا بروند و اش نذری یا چای نذری را بخورند و بنوشند که صواب دارد و در آن نگاه دینی، حتما النظافه من الایمان را هم خوب خوب بلندند‌.روزی به دوستی می گفتم حالا باید به یزید بگوییم بیاید و این آشغالها را جمع کند؟

چرا ما خیلی زود از چیزی که اگر از ما درباره اش بپرسند، با حساسیت انجام درست آن را تایید می کنیم، اما در وقت عمل، زنبور بی عسل می شویم؟

آیا رفتار گله ای سبب اینکار می شود؟ یکی لیوان چای نذری را می اندازد و ما هم از او و دیگران از ما تقلید می کنند و محل دادن چای و اش نذری، تبدیل به مکانی پر از زباله می شود.

و با خود به بیانات روانشناسان می اندیشم،و می گویم ظاهرا تعداد کسانی که مشکلات خشم و شخصیت ضد اجتماعی دارند، چقدر زیاد است؟

باید بتوانیم راهی پیدا کنیم که مردم ما اینقدر راحت، شیشه ماشین خود را پایین نیاورند و اشغال را پرت نکنند.

من و لیانا

♟️من و لیانا
دوشنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۲
ساعت ده و نیم منیره زنگ زد و‌گفت، از مدرسه زنگ زده اند که لیانا گوش درد دارد. آیا الان می توانید، بروید او را بیاورید؟ فورا به مدرسه رفتم. یک خانمی که کمتر او را دیده بودم و یا دیده بودم اما در ذهنم نبود؛ معمولا از این اتفاقات برایم می افتد که کسی را می بینم ، اما در ذهنم حک نمی شود.خودم به خود می گویم، می بینم و نمی بینم؛ با اندکی بدعنقی معمول ناظم ها! گفت ما که زنگ نزدیم. گفتم حتما کسی زنگ زده، حالا شما نبودید کسی دیگری حتما بوده. به یک خانم دیگری که از او کوچکتر بود، گفت برو از خانم حسین پور بپرس. این خانم حسین پور معلم کلاس لیاناست.با اندکی تاخیر اما با لیانا آمد. آن خانم اولی کماکان با نوعی نگاه مشکوک نگاه می کرد.در دل به او خندیدم و البته به نقش منفی یی که دارد آرام آرام یاد می گیرد، افسوس خوردم.
لیانا گفت که دیشب گوشم خیلی درد می کرد و نمی توانستم بخوابم. از لیانا پرسیدم، کجا برویم؟(منیره چون شب کار بود، الان خانه است)لیانا گفت پیش جودی برویم. به منیره زنگ زدم و خود لیانا به مامانش گفت. برای لیانا مقداری لیمو و شلغم خریدم.در راه یک موز خورد و یک داستان کوتاه هم برایش تعریف کردم.
داستان این است:
"در کنار یک شهر جنگلی یک پسری که اسمش سورنا( اول گفتم سورن، لیانا گفت خونه سورن که کنار جنگل نیست، و گفتم سورن نبود، سورنا بود) بود، با پدر و مادرش زندگی می کرد. سورنا یک سگ داشت که اسمش جکی بود. یک روز جکی با دمش به در خانه ضربه می زد. سورنا دم در رفت و دید که یک پاکت بزرگ پستی دم در خانه است. روی پاکت را نگاه کرد، دید گیرنده پاکت را سورنا نوشته اند. سورنا تعجب کرد.با خودش فکر کرد که چه کسی برای او این پاکت را فرستاده است. سمت دیگر پاکت را نگاه کرد، دید فرستنده نامه، زمین است. سورنا بیشتر تعجب کرد. پاکت را داخل خانه برد و آن را باز کرد. داخل پاکت یک سنگی بود که برق می زد و یک نوشته در کنار آن بود. سورنا نوشته را برداشت و خواند. روی کاغذ اینطور نوشته شده بود:
از :مادر زمین
به: سورنا کوچولو
درود. من این سنگ را برایت می فرستم. آن را داخل آب‌های آلوده و کثیف دریاچه کنار منزل تان بینداز. آب تمیز خواهد شد.بعد از تمیز شدن آبها، من از تو خواهش می کنم که مراقب آن دریاچه باشی و به همسایه های کنار دریاچه بگو که آشغال های خود را به درون آب دریاچه نیندازند و آب را کثیف نکنند.
با تشکر/مادر زمین
سورنا نامه را تا زد و در کنار کتاب‌هایش گذاشت. سنگ را برداشت و با مادرش به کنار دریاچه رفت، با اندکی دلواپسی آن را به درون آب دریاچه انداخت. بعد از گذشت چند دقیقه آب دریاچه که رنگ کثیف و سیاهی داشت، شفاف شد و به رنگ آبی درآمد. سورنا با خوشحالی به خانه برگشت و از آن روز به همه بچه ها‌، پدر و مادرش می گفت که ما نباید آب را کثیف کنیم و نباید به درون دریاچه آشغال بیندازیم.
یک روز که سورنا در خانه بود، جکی دوباره با دمش به در زد. سورنا رفت تا ببیند که چرا جکی دمش را به در می زند. دید یک کارتن پستی کنار در هست. به کارتن نگاه کرد.روی کارتن نوشته شده بود،
گیرنده: سورنا
فرستنده: مادر زمین
سورنا با خودش گفت حتما زمین دوباره برایم سنگ سحرآمیز فرستاده است. کارتن را به خانه برد و آن را باز کرد.
سورنا با تعجب دید که زمین برایش یک نامه نوشته و از او تشکر کرده و گفته است که چون تو مواظب آبها هستی ، برایت چند کتاب به عنوان هدیه می فرستم. کتاب‌ها را بخوان ، داستان‌های جالبی در آنها نوشته شده است.
سورنا از این هدیه زمین خیلی خوشحال شد."
با لیانا به خانه رفتیم، لیانا غذا خورد، و قصه گوش درد خود را برای جودی تعریف کرد.لیموترش خورد و خوابید. چون ساعت ۴ باید او را پیش دکتر می بردند به منیره زنگ زدم که چون لیانا خواب است برای یک ساعت و نیم بعد، وقت دکتر بگیر.و قرار شد سیاوش بیاید و با لیانا بروند.

من و لیانا

♟️من و لیانا
🌾🌾🌾
یکشنبه ۲۱ آبان ۱۴۰۲
الان که می خواهم این مطلب را بنویسم، پیام بهزاد را خواندم که نوشته بود، سورن که سرماخوردگی داشت، داره بهتر میشه و میتی هم هنوز درگیر ویروس است و داره آنتی بیوتیک مصرف می کنه.به بهزاد نوشتم مواظب هر دوشان باش.
یکشنبه وقتی رفتم که لیانا را بیارم،منیره هم هم در مدرسه بود و چون شب کار است، لیانا را به خانه زینبیه بردیم . موقع شنای سیاوش به البرز خواهد آمد. تو راه یک موز خورد.موقع پیاده شدن، دوست نداشت از من جدا شود، بهش گفت "لیانا ...است "را به مامانت گفتی؟ این شوخی سبب شد که حواسش پرت شود، خندید و خندیدیم و از هم جدا شدیم.
شب ، سیاوش برنامه استخر داشت و چون فقط یک بلیط توانسته بودم تهیه کنم، من نرفتم. در عوض زودتر به خانه رفتم تا پیش لیانا باشم. در مسیر برایش دو تا پیراشکی خریدم که با خود به مدرسه ببرد.
لیانا به کمک جودی مشغول غذا خوردن و انجام مشق هایش بود. با هم یک ساعت کاردستی هم درست کردیم. اندکی تب داشت و آبریزش هم دارد. اینروزها این ویروس در مدارس شایع است.سورن هم که بازیگوش است، این بیماری را دارد. سیاوش آمد و لیانا که خیلی سرحال نبود را بغل کردم تا سوار ماشین شود و به خانه شان بروند.

من و لیانا

♟️شنبه ۲۰ آبان ۱۴۰۲
منیره صبح کار بود.لیانا را خونه البرز بردم.لیانا به خانه ما می گوید خونه البرز و به خانه خودشان می گوید خونه زینبیه/.
توی مدرسه شان یک صندوق پیشنهادات گذاشته بودند و رویش نوشته بودند؛ "با من حرف بزن".تا لیانا از کلاس بیرون بیاد که معمولا هم دیر میاد و یک خانمی که لیانا بهش مامان مدرسه میگه، اونو میاره. تنها دانش آموزی که اینطور است لیاناست.بعضی وقتها برمی گردد و می گوید با خانم معلم خداحافظی نکردم.لیانا کلا خاص است!
یک پیشنهاد نوشتم با این مضمون که زنگ تفریح اول بچه های سال اول را به "زنگ غذا" تبدیل کنید و چون همه بچه با خود خوردنی می آورند و بعضی مثل لیانا غذایشان را نمی خورند، در آن زنگ غذا که ۱۵ دقیقه می تواند باشد، خانم معلم از همه بچه ها بخواهد که غذا بخورند. چون بعضی روزها که لیانا در مدرسه غذایش را نمی خورد‌، قند خونش پایین می افتد و خسته و عصبی است. یادگیری بچه ها هم کم می شود. امیدوارم به این پیشنهادم عمل کنند. وقتی لیانا آمد و دید من دارم چیزی می نویسم، گفت من هم می خواهم پیشنهاد بنویسم. نوشت بام و به ناظم مدرسه گفت که این کلمه را به ما یاد بدهند و آن را در صندوق پیشنهادات انداخت!
برای لیانا چند نوار کاغذ رنگی گرفته بودم که خوشحال شد، از سورپرایز شدن خوشش می آید.
وقتی در مسیر خانه بودیم به لیانا گفتم یک داستان برایت تعریف کنم؟ قبول کرد.
داستان این است:
"یک موش کوچولو بود که می خواست بداند قویترین موجود دنیا چه کسی است.از مامانش پرسید. مامانش بهش گفت، موش کوچولو، همه قوی هستند، حتی خود تو.
موش کوچولو فکر کرد شاید یکی قوی ترین باشه. از لونه اش رفت بیرون و از چند نفر پرسید که به نظر شما قوی ترین موجود دنیا کیه؟
بیشترشان گفتند شاید خورشید باشه.
موش کوچولو رفت و از خورشید پرسید. خورشید گفت، گمان نکنم که قوی ترین موجود دنیا من باشم. شاید ابر باشه، چون ابر می تونه جلوی مرا بگیره و دیگه نور من دیده نمیشه.
موش کوچولو رفت و از ابر پرسید که آیا تو قوی ترین موجود دنیا هستی؟
ابر گفت:نه!
باد از من قوی تره. وقتی باد می وزنه، منو به اینور و انور می بره. پس باد از من قوی تره.
موش کوچولو رفت و از باد پرسید که آیا تو از همه موجودات قوی تری؟
باد گفت: نه.کوه از من قوی تره. درسته که زورم به ابر می رسه، اما زورم به کوه نمی رسه.
موش کوچولو با زحمت به بالای کوه رفت و دید که کوه واقعا بزرگ و قویه.
از کوه پرسید، تو از همه قوی تری؟
کوه گفت، گمان نکنه.بارون از من قویتره. وقتی بارون می باره، خاکها و سنگهای مرا با خودش می بره. بارون از من قوی تره.
موش کوچولو از بارون پرسید که آیا تو از همه قوی تری؟
بارون گفت: نه، زمین از من قوی تره. چون هر چه که من ببارم ، زمین آبهای بارون رو می خوره و من اصلا زورم به زمین نمی رسه.
موش کوچولو فهمید که زمینی که زیر پاش هست از همه قوی تره و گفت ، حالا که فهمیدم زمین اینقدر قویه ، فهمیدم مهربون هم هست، پس من مواظب زمین هستم. ولی برای اینکه خیالش راحت بشه، رفت و از زمین پرسید که آیا تو از همه موجودات قوی تری؟
زمین به موش کوچولو گفت، موش کوچولو! تو که از من قوی تر هستی.
موش کوچولو گفت، من از زمین قوی ترم؟
زمین به موش کوچولو گفت،بله.تو از من قوی تری. تو با پاها و دندونات منو می کنی و یک لونه خوشگل توی زمین درست می کنی. پس تو خیلی قوی هستی.
موش کوچولو از اون روز فهمید که هم قویه و هم فهمید که زمین که لونه اش را توی اون ساخته، چقدر مهربونه.
از اون روز به بعد موش کوچولو اصلا روی زمین آشغال نمی ریخت زیرا فهمید که زمین مهربون رو نباید اذیت کرد."
وقتی به خانه رسیدیم ماژیکهای لیانا رو بهش دادم. دوباره خوشحال شد و با ماژیکهای جدیدش نقاشی کرد و هم یک چیزهایی نوشت. من گفتم بنویس لیانا خر است! خیلی خندید و با کمک جودی نوشت.
یک کاردستی نیروگاه بادی و یک گلدان با چوب بستنی درست کردیم. نوارهای کاغذی اش را هم به دور لیوان بستیم و خوشگل شد.ساعت ۱۶:۳۰ سیاوش آمد و با لیانا رفتند.

بیمارستان و بوی ...

♟️بیمارستان و بوی ..
🌾🌾🌾
معمولا شنبه ها به بیمارستان می روم تا بلیط استخر بگیرم. امروز به محض ورود به بیمارستان امام حسین(ع) با استشمام بوی بسیار بد و شدیدی مواجه شدم.
با اندکی شیطنت به یاد شعری از مولوی افتادم.مولوی می گوید؛
پس چنین گفتست جالینوس مه
آنچ عادت داشت بیمار آنش ده.
داستان این شعر این است که روزی یک فردی به بازار عطاران می رود و از بوی خوش رایحه های درون آن بازار بیهوش می شود و بر زمین می افتد. مردم به درمانش می کوشند. بعضی کف دور دهانش را پاک می کنند، بعضی، او را ماساژ قلبی می دهند، یکی آب به سر و صورتش می زند و عطاری گلاب بر او می افشاند تا به هوش آید ‌. و مولوی می گوید او نمی دانسته که همین بوی گلاب و دیگر بوها موجب بیهوشی اوست. به اقوام آن فرد خبر می دهند، برادری داشته که آدم فهمیده ای بوده است. وقتی به او می گویند که برادرت در بازار عطاران بیهوش شده‌ او با خود سرگین سگ برمی دارد و برادر بیهوش، با استشمام بوی سرگین سگ به هوش می آید و شاعر می گوید؛ کار آن فرد، دباغی بوده است و بینی اش با بوی بد سازگار و با بوی خوش، بیهوش می شده است . گفتم نکند این بو هم بر اساس توصیه جالینوس، وسیله درمان باشد در بیمارستان!
نگاهم به دنبال انبوهی زباله گشت که ندیدم. اندکی که جلو رفتم، بو کم شد. به پشت سر نگاه کردم، چون مطمئن شدم که منبع بو در همان ورودی باید باشد. چیزی ندیدم. اما مشاهده کردم که روی چمن ها، کود دامی ریخته شده است و حدس زدم که شاید منشا بو، همان‌ها باشد.
وارد بیمارستان شدم، بلیط استخر گرفتم و برگشتم.بله کودهایی را که روی چمن ها پهن کرده بودند بسیار بد بو و اصلا متعفن بودند.
سعدی یک شعری دارد که می گوید:
خوی سعدی است نصیحت چه کند گر نکند
مشک دارد نتواند که کند پنهانش.
البته آن کود و بوی آن را اصلا نمی توان پنهان کرد. اینکه سعدی می گوید که مشک دارد و نمی تواند آن را پنهان کند، باید به عرض او برسانم که در دورانی که مشک را از چین و از طریق جاده ابریشم با کاروان‌ها جابجا می کرده اند ، بوی مشک سبب می شده که دزدان از انتشار بوی خوش مشک متوجه عبور کاروان شوند و یا وقتی به کاروان‌ها حمله می کرده اند، بدلیل قیمتی بودن مشک، بدنبال بوی آن ، وسایل کاروان را جستجو می کرده اند.تاجرها هم برای گول زدن دزدان، مشک را در درون انقوزه(انجدان) که بدبو است ،پنهان می کرده اند. در آن زمان این انقوزه ارزشی نداشته است، الان این ماده بد بو هم با ارزش است.
کودی که آنچنان بوی تندی دارد نه برای چمن خوب است، نه بویش برای آدم ها وسیله درمان است!
بوی تند کود؛ ناشی از وجود اسیدامونیاک موجود در ادرار دام است و نشانه این است که کود پوسیده نیست. این کود موجب افزایش جمعیت کرم سفید ریشه هم می شود که برای درختان این بیمارستان مضرند و پر از بذر علف هرز است که چمن ها را رقیب اند و چون پوسیده نیست، پر از اسپور قارچ و باکتری‌های مضر و میکروب است که برای کسانی که در محوطه سبز بیمارستان، سختی روزهای درمان و استرس بیماری خویشان را تحمل می کنند، بسیار مضر است.
بیمارستان باید یاد بگیرد که کود پوسیده دامی را برای تغذیه چمن ها استفاده کند.
🖍غلامرضا طالبی

من و لیانا

♟️من و لیانا
🌾🌾🌾
جمعه ۱۹ آبان ۱۴۰۲
امروز روز خوبی بود. صبح منیره شیفت صبح بود. ساعت ده و نیم به سیاوش زنگ زدم و پرسیدم که چرا نیامدید. جوری جواب داد که احساس کردم نمی خواهد بیاید. گفتم لیانا مشق هایش را نوشته؟
گفت‌، نه کاملا.
گفتم ؛من و‌ جودی می آییم و با لیانا به باغ می رویم، بعد تو هم با منیره بیایید.لیانا آنجا مشق هایش را می نویسد.
همین کار را کردیم. دیزی سگ لیانا را هم بردیم. ‌ توی باغ به لیانا خوش میگذره. با جودی رفتند و با خرگوش هایش یک کم بازی کرد.بعد میوه های یک درخت به را چیدند.لیانا با مزه به می خورد. در حالی که مشغول درست کردن آتش بودم ، کتری را برای درست کردن دمنوش نعناع با برگ به روی اجاق گذاشتم و پلو را هم در کنار کتری روی اجاق گذاشتم.
بعد به لیانا گفتم بیا برویم سیر بکاریم. نیامد. با جودی رفتند داخل اتاق تا مشق هایش را بنویسد و املت بخورد.
یک کم سیر کاشتم و برای خرگوش ها هم علف چیدم. یک خرگوش سفید از داخل لانه بیرون آمده بود و سگ لیانا ، مرتب دنبالش می کرد، اما سرعت خرگوش بیشتر است.خرگوش از ترس جانش می دوید و دیزی داشت بازیگوشی می کرد و طبیعی است که باید سرعت خرگوش بیشتر باشد.
کم کم چوب‌ها سوختند و زغال آماده می شد. به سیاوش زنگ زدم که کی می آیید؟گفت نیم ساعت دیگه.
رفتم سراغ جوجه کباب و چند تا گوجه فرنگی و فلفل سبز هم چیدم. با اینکه آبانماه از میانه گذشته است‌ ، بوته های فلفل و گوجه فرنگی و بادمجان کاملا سبز هستند و خوب هم میوه دارند.
کباب را درست کردم. لیانا وقتی بوی کباب را شنید/مخصوصا می نویسم شنید‌، انگار در مورد بوی کباب این کلمه مناسب‌تر است!/ به جودی با یک حالت خاص گفته بود که حداقل یک کباب به من بدهید! و در مورد جودی این بهترین خبر است. با خوشحالی آمد و یک سیخ کباب را که آماده شده بود را برای لیانا برد.
سیاوش ‌و منیره هم آمدند و کباب، که عالی بود و پلو هم با ته دیگی که معمولا منیره و سیاوش برای خوردنش با هم رقابت دارند‌ ، خوب شده بود.
بعدا مقداری فلفل ، سبزی و بادمجان چیدم تا سیاوش با خودش ببرد. این دیزی امروز خیلی درگیر خوردن نشد و بیشتر با خرگوش ، بازیگوشی کرد. منیره اما از سگ خیلی می ترسد. وقتی می خواستند بروند، لیانا دست مادرش را گرفت تا نترسد. البته اصلا دیزی آن دوروبرها نبود!لیانا احساس غرور داشت که مامان ترسو!! را کمک می کند.

من و لیانا

♟️من و لیانا
🌾🌾🌾
پنجشنبه ۱۸ آبان
معمولا پنجشنبه ها منیره عصر کار است، اما امروز استراحت داشت، زنگ زد و موضوع را گفت.صدای لیانا هم می آمد. مهمان داشتند و صدای شاد لیانا این را می گفت.
بعد از ظهر لیانا زنگ زد.
گفت ،ددی خوبی؟
گفتم این شماره کیه؟
با تلفن چه کسی زنگ زدی؟
گفت ؛شماره خود منه.با تبلت ام زنگ زدم. بعد گفت که تلفنو بده به جودی تا با جودی هم حرف بزنم.
گفتم خونه نیستم.زود خداحافظی کرد!کوتاه صحبت کردنش جالب بود.😄
امروز یک شماره توی تلفن من به نام لیانا ذخیره شد.

من و لیانا

♟️من و لیانا
چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۴۰۲
ساعت ۱۳ به مدرسه لیانا رفتم. چون امروز با جودی باید به شنا بروند، اول به خانه شان رفتیم تا لباس مدرسه اش را با یک لباس گرم عوض کنم. مادر لیانا نتوانست در خانه را برایمان باز کند.ظاهرا کلید اشکال داشت.به لیانا گفتم بیا بریم و مامانت از پنجره، لباسهایت را پایین می اندازد. قبول نکرد. شروع به گریه کرد و می گفت تقصیر تو است که مامانم توی خونه گیر کرده و می گفت مامانم داخل خونه می ترسه و انواع حرفهای اضطراب آمیز را با گریه بیان می کرد. خیلی به من حرفهای ناخوشایندی زد. هم بچه است، هم بسیار دوستش دارم، هم این حرفها، روح آدم رو آزار میده. بخاطر اینکه مامانش در را نمی توانست باز کند، خیلی ناراحتی کرد و می گفت من می خواهم مامانم رو بغل کنم.
بعدا که به خانه مان رفتیم، برای دور کردن لیانا از آن همه اضطراب، با چوب بستنی یک آویز درست کردیم. چوبهای بستنی را رنگ زد و یک آویز خوشگل درست کردیم.تا حد زیادی از آن حال و هوای یک ساعت قبل دور شد.
آن رفتارهای لیانا، نشانه نوعی اضطراب است. اضطراب ممکن است بخاطر سخت گیری تربیتی/آموزشی اتفاق بیفتد‌. ممکن است ناشی از نوعی ترس باشد که در محیط زندگی ، بچه ها با آن مواجه می شوند، ممکن است ناشی از شنیدن کلام تند و چیزهایی از این قبیل باشد. من و جودی به سهم خود تمام تلاش مان این است که چنین مواردی در اطراف لیانا نباشد.
راه کاهش اضطراب این است که بچه ها ، نقاشی کنند، کارهایی که تخیل شان را فعال می کند ، انجام دهند، کاردستی درست کنند.
اضطراب، موجب نوعی تنهایی در فرد می شود. وقتی لیانا برای من که مرا بسیار هم دوست دارد، آرزوی مرگ می کند، پس از این بیان، او دچار ناراحتی و عذاب می شود و بعد مرتبا عذرخواهی می کند و مرا می بوسد. باید دلایل ایجاد اضطراب را در او از بین ببریم. همین نقاشی کردن و کاردستی درست کردن و یا شنا کردن که امروز به استخر رفتند، یکی از اقدامات اصلاحی خوب است.
در اضطراب ، تمرکز فرد کم می شود و در درس و سایر فعالیت ها، نه تمرکز وجود دارد و نه یادگیری مناسب اتفاق می افتد.
وقتی کمترین نشانه های اضطراب در بچه ها مشاهده می شود، باید بدانیم که مهم خود بچه است، نه درس و مشق اش. درس و مشق را بعدا هم می توان انجام داد، اما اگر اضطراب و استرس بخشی از شخصیت بچه شود‌ ، تاثیر مخربی بر تمام زندگی فرد می گذارد.
با همه آن حرفها،لیانا عشق است.

الگوی نقش

♟️الگوی نقش
🌾🌾🌾
ساده اگر بگوییم اینکه فردی برایمان الگو می شود و یا الگو هست را الگوی نقش گویند.رفتار و عمل آن فرد، در نزد ما و یا دیگران به الگویی شبیه الگوهایی که در خیاطی استفاده می کنند، تبدیل می شود و البته با این تفاوت که الگوی خیاطی انعطاف ندارد ، اما در نقش انسانی، این الگو، محرک و برانگیزاننده کار و فعالیت است و کپی کاری نیست. در اجتماع اگر بتوان رفتارهای خوب را به الگو تبدیل کرد، دیگران هم آن رفتار خوب را برمی گزینند و جامعه از این مسابقه سود می برد.
در فرهنگ عامه، یک اصطلاحی هست که به آن چشم هم چشمی می گویند. این "چشم هم چشمی" یک الگوی نقش است، اما در اینجا در وجه منفی خودش بکار رفته است. وجه مثبت همین چشم هم چشمی، الگوی نقش است.
در کشاورزی، قبلا و اکنون، یکی از کارهای که ادارات ترویج کشاورزی انجام می دادند، ایجاد و یا تشویق به ایجاد مزارع نمونه است. مزارع نمونه یک روش برای تبلیغ الگوی نقش است. آن کشاورزی که بر اساس موازین فنی کاربردی، مزرعه ای را کشت و اداره می کند و محصول بهتر و بیشتری را برداشت می کند، یک الگوی نقش مناسب برای دیگر کشاورزان می شود.
در شاهرود، اگر نام گرزین را از کسی بپرسید، خواهند گفت، منظورت کدام میوه فروش یا سوپرمارکتی است. گرزین ها در شاهرود، بیشترین تاثیرگذاری را بر خود گرزین ها گذاشته اند. شاید در اینجا آن مفهوم "چشم هم چشمی" در وجه مثبت اش، در مورد گرزین ها صدق کند. یک رقابت سالم و الگوبرداری و تاثیر پذیری مثبت از سایر گرزین ها در خانواده گرزین ها در شاهرود شکل گرفته است.
در یک رویکرد کلان، جوامع می توانند الگوی نقش را تبدیل به یک ابزار مفید و کارآمد برای هدایت کردن نسل جوان به فعالیت های تولیدی و ثمرده برای اجتماع و افراد ، تبدیل کنند.
معمول‌ترین اثرگذاری الگوی نقش، در خانواده هاست. اگر در جمع اعضای خانواده، کس یا کسانی هستند که مسیر موفقی در کار و زندگی طی می کنند، پدر و مادرها، باید با بهانه و بی بهانه کمک کنند که فرزندان آنها، با آن فرد موفق، آشنا و همنشینی داشته باشند، روحیات مثبت کارافرینانه آن عضو موفق خانواده/که ممکن است یک عضو و فامیل دور خانواده باشد/در فرزندشان هم کم کم تجلی پیدا خواهد کرد.
یک وجه دیگر از تاثیرگذاری الگوی نقش در مدارس و سیستم آموزشی شکل می گیرد. حضور کارآفرینان موفق ، پزشکان، آتش نشانان و هر عضو موفق اجتماع می تواند مثل یک فانوس دریایی برای دانش آموز کم سن و سال کنونی، عمل کند و او را در هدف گذاری به سوی آینده، راهنما باشد.
بسیاری از سخنان بیل گیتس بواسطه حضور او در جشن های فارغ التحصیلی دانش آموزان دبیرستانی و سخنرانی در آنها بیان شده است.مدارس اگر می خواهند دانش آموز شان، در دوران پرتلاطم نوجوانی, فانوس و چراغ راهنمایی داشته باشد، باید در برنامه های آموزشی خود، دانش آموزان را با کارآفرینان موفق در هر حوزه ای آشنا کنند.
🖍غلامرضا طالبی

شوخی های توی کوچه و بازار

♟️شوخیهای توی کوچه و بازار
🌾🌾🌾
امروز صبح پاکتی را که باید برای دوستی به تهران می فرستادم، به ترمینال بردم تا با اتوبوس برده شود. هفتاد هزار تومان گرفت. وزن پاکت با آن هفتاد هزار تومن برابر بود!
چون ساعت ۷ به ترمینال رفته بودم، تصمیم گرفتم صبحانه،کله پاچه بخورم.صاحب کله پاچه ای که قبلا هم برای خوردن کله پاچه به آنجا رفته بودم، از من پرسید، گوشت چه برایتان سوا کنم؟ گفتم به انتخاب خودتان.
راستش اصلا جزئیات کله پاچه را خوب نمی شناسم.
شاگردش که پسرش هم هست ، پرسید پاچه هم باشه؟
گفتم؛ بله.
با خوشحالی به پدرش گفت، پاچه هم بذارید.فهمیدم احتمالا عده زیادی پاچه خوار! نیستند. این فکر باعث شد که به شوخی از شاگرد کله پاچه ای پرسیدم. الان دیگه همه پاچه خواری می کنند؟حالا چرا من پاچه کله پاچه را نخورم؟ خندید و گفت؛ بله.
پدرش که این حرف را شنید، یک شعری خواند که خیلی هم شعر نبود با این مضمون که ای گوسفند عزیز، ما طالب پاچه تو قربون سر و دست و‌کله پاچه تو. و گفت ، بله اقا؛این شعر را رضاشاه وقتی به یک‌کله پاچه ای رفته، خوانده است، پاچه خیلی خوبه و پاچه خواری هم خوبه!ما که یه عمریه پاچه خواریم!
گفتم وقتی سعدی ما پاچه خواری می کنه و پاچه خواریش هم به نفع خودشه و هم به نفع شیراز، خب بقیه ما هم یاد می گیریم.
پرسید سعدی هم پاچه خواری می کرده؟
گفتم ، حتما اون شعر معروف سعدی را شنیده اید که می گوید:
گلی خوشبوی در حمام روزی
رسید از دست محبوبی به دستم
بدو گفتم که مشکی یا عبیری
که از بوی دلاویز تو مستم
بگفتا من گلی ناچیز بودم
ولیکن مدتی با گل نشستم
کمال همنشین در من اثر کرد
و گرنه من همان خاکم که هستم.
کله پاچه ایی پرسید، سعدی این شعر را مگر برای محبوبش نگفته؟
گفتم ‌ ،سعدی وقتی گلستان را می نویسد، می گوید که اگر نام من در افواه عوام افتاده ، به این دلیل است که خداوند جهان و قطب دایره زمان و قائم مقام سلیمان و ناصر اهل ایمان اتابک اعظم مظفرالدنیا و الدین" ابوبکر سعدبن زنگی" ظل الله تعالی.... به عین عنایت نظر کرده و تحسین بلیغ فرموده و عوام به محبت او گراییده اند که الناس علی دین ملوکهم.
کله پاچه ای گفت اینها که گفتی یعنی چه؟
گفتم ، سعدی یک کامیون لقب به اتابک مظفرالدین ابوبکر پادشاه آن زمان پارس داده است ، تا بگوید که اگر کسی نوشته های مرا می خواند و اهمیت می دهد ‌ بواسطه توجه پادشاه است والا من(سعدی) خاکی بیش نیستم و البته چون سعدی آدم گرم و سرد روزگار چشیده ای است، حتی نمی گوید همان خاکم که بودم، می گوید الان هم خاک هستم.سعدی سرنوشت برمکیان را در تاریخ ایران خوانده و می دانسته است که اگر جعفر برمکی برای خوشایند هارون الرشید، روزی پا بر دوش هارون الرشید می گذارد تا سیبی بچیند، خیلی زود کله پایش می کنند. لذا سعدی نمی گوید خاک بودم ، می گوید الان هم خاک هستم و فقط دعا می کند که ایزد تعالی خطه پاک شیراز را به هیبت حاکمان عادل( که منظورش اتابکان هستند) و همت عالمان عامل تا زمان قیامت در امان سلامت نگه دارد.
لذا تعریف و تمجیدهای سعدی که حالا در این فضای کله پاچه خوری، گفتیم پاچه خواری! ناشی از دوراندیشی و شناخت تاریخ این کشور است.
🖍غلامرضا طالبی

من و لیانا

♟️من و لیانا
سه شنبه ۱۶ابان ۱۴۰۲
امروز وقتی به مدرسه لیانا رفتم که او را به خانه شان ببرم ، مادرش زودتر رفته بود و لیانا پشت یک ماشین قایم شده بود و مرا ترساند. حرکتش جالب بود.امروز فقط در فاصله زمانی مدرسه تا خانه ، مهمان حضور لیانا بودم.
او همه تکالیف و کارهای مدرسه را در کلاس انجام داده بود و به همین خاطر تکلیفی به خانه نیاورده بود.اما ساندویج اش را نخورده بود.باید برای این مورد هم فکری بکنیم. خانم معلمش یک کاغذ را بصورت پاکت درست کرده بود و روی آن حرف م و ما را نوشته بود. داخل آن پاکت هم یک ماسک بود. م مثل ماسک. از اینکه معلمش به روندی که برای آموزش لیانا پیشنهاد داده بودیم، عمل کرد، در دلم خیلی خوشحال شدم.
من کمال گرایی در تربیت و آموزش بچه ها را نمی پسندم. وقتی از بچه ها انتظار داشته باشیم که بهترین باشند، لباس شان را اصلا کثیف نکنند، یا چیزی را در مدرسه فراموش نکنند؛ و اصطلاحا بدون خطا باشند و یکسری باید و نباید به آنها گفته شود، بار مسئولیتی آنها زیاد می شود و استرس بی موردی به آنها وارد می شود. در مورد لیانا اکنون خوشحالم که بدون اصرار بی مورد برای انجام تکالیف و با یک مشوق کوچولو که معلم در کلاس به او می دهد و اندکی توجه که بیشتر از قبل به او می شود، در کلاس همکاری دارد.
در واقع معلم سال اول اگر درس را به بازی تبدیل کند و دانش آموز را نقش معلمی بدهد، که لیانا هم خیلی دوست دارد، کار یادگیری آسان‌تر می شود.

ما و فردوسی

♟️ما و فردوسی
🌾🌾🌾
بی شک زبان فارسی مدیون فردوسی بزرگ است.فردوسی در شاهنامه کاخی از سخن می سازد که زبان فارسی را در گردونه زمان حفظ کرده و خواهد کرد.
پس از این اشاره کوتاه به نکته ای می خواهم اشاره کنم.
امروز در مسیری که رانندگی می کردم، رادیو سلامت را گوش می کردم. بحثی در مورد " مهارت نه گفتن" مطرح بود که گوینده رادیو که خانمی بودند، با یک خانم که دکترای روانشناسی داشتند، در موردش صحبت می کردند. در مابین صحبت های آنها، چند پیام از پدر و مادرهایی هم مطرح شد و خانم روانشناس در مورد آنها هم توضیحاتی دادند.
اول اجازه دهید، دوباره سری به شاهنامه بزنیم و ارزش سخن را از فردوسی وام بگیریم.:
سخن ماند از تو همی یادگار

سخن را چنین خوارمایه مدار
فردوسی میراث به یادگار مانده از هر کسی را سخنان او می داند و سفارش می کند که سخن بی مایه، یادگاری بی مایه ای از هر کسی می تواند باشد.
و یا در همین راستا می گوید:

سخن ماند اندر جهان یادگار
سخن بهتر از گوهر شاهوار

در اینجا مخاطب فردوسی کسانی هستند که میراث کسان را دارایی مادی آنان می دانند و فردوسی میراث سخن را گرانبهاتر از گوهر می داند.
و یا این حکم فردوسی را توجه کنیم:
به گیتی دو چیز است جاوید و بس
دگر هر چه باشد نماند به کس
سخن گفتن نغز و گفتار نیک
نگردد کهن تا جهان است و ریگ.

حال به آنچه امروز در رادیو شنیدم برگردیم.
خانم روانشناس به پدران و‌مادران توصیه می کرد که والدین وقتی نه می گویند ، در نزد فرزندشان این نه هم می تواند معنای هرگز را داشته باشد و هم ممکن است بچه فکر کند که با یک کم اصرار‌ ، و یا گفتن تو بهترین بابای /مامان دنیا هستی و یا توسل به گریه این نه را شل کند.
و خانم گوینده پرسید، و وقتی نه اندکی شل می شود و بعد باز خواهد شد، چه اتفاقی می افتد؟
و پاسخ گرفت که خب بچه یاد می گیرد که می تواند، نه بمعنای هرگز را تبدیل به یک چیزی کند که اگر اول بسته است، با اصراری و قهری و نازی، شل اش کند و بازش کند و ...
خود آن بحث درست بود.اما تصویرسازی از آن گفته ها نوعی بیان سکسیسم را در نظر تداعی می کند.
و من اندیشیدم که ما می توانیم یک مفهوم پرمایه و خوب را با سخن خوار مایه از نغزی بیندازیم و گوهر سخن را آلوده به پالوده گویی ناخردمندانه ای کنیم .
چه خوب است که هم نغز سخن بگوییم و هم نیک گفتار باشیم.
ما نیاز داریم که سعدی و حافظ و فردوسی و بزرگان ادب مان را بیش از این در دایره شنود خود و فرزندان مان قرار دهیم تا در رادیو آن گفتار به لحاظ محتوی، خوب، آنقدر با سخن کم مایه به شنونده ارائه نشود. و از اینکه رادیو و تلویزیون ما ، خود تمرین نغز سخن گفتن نمی کنند و نغز سخن گفتن را چون کلاس درسی به سایرین نمی اموزند، مایه اسف و نگرانی است.

من و لیانا

♟️من و لیانا
دوشنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۲
امروز در مدرسه،لیانا ورزش داشته. اندکی هم سرماخورده است.
بمناسبت روز دانش اموز، بچه ها کاردستی درست کرده بودند. لیانا هم با مادرش یک کارهایی درست کرده بود و به مدرسه برده بود. از کارهای بچه ها، یکی که بالون بود را دوست داشت و اصرار کرد که مثل همان بالون را با هم بسازیم. در نتیجه رفتیم و وسایل ساخت بالون را تهیه کردیم و در خانه برایش یک بالون ساختیم. خیلی خوشحال شد.
روی پایه های آن هم تعداد زیادی قلب چسبانیدیم.

انسان

♟️انسان
🌾
انسان براستی موجود ترسناکی است.
این بیانیه نیست که می گویم.
کسی نیستم که بیانیه بدهم.
ترسناک است.
با اصرار می گویم
که انسان ترسناک است.

روزی بشر آموخت که ابزار بسازد،
ابزار ساخت تا دانه ای بکارد،
ابزار ساخت تا حیوانی شکار کند،
تا ماهی صید کند.
او فهمید که همه چون او کار می کنند،
پس قصد کرد که کار دیگران را شکار کند.
ابزار جنگ ساخت،
تا گروهی دیگر آزاد نباشند،
برده باشند،
تا او خوب بخورد و برده کار کند.
از آن زمان تا اکنون،
ترسناکی انسان تکامل یافت.
و اکنون او
متکامل ترین موجود ترسناک جهان است.
از آن روز ،
تا امروز،
دیگر انسان به کار شکار انسان است.
بردگی پوست انداخت،
اما ماند.
انسان،قوم برگزیده ساخت،
تا اقوام دیگر را برده کند.
کشور ساخت،
تا دیگر کشورها را
به بند کشد.
ایدئولوژی ساخت،
تا سندی بر برتری اش باشد.
سلاح ساخت
تا انسان بکشد.
سیری ناپذیر انسان می کشد این انسان.
به هر بهانه ای انسان می کشد این انسان.
و بعضی هورا می کشند بر کشتن.
و بعضی گریه می کنند بر کشتن،
اما خود نقشه می کشند بر کشتن.
انسان ترسناک است.
ترسناک،
بسیار ترسناک.

من و لیانا

♟️من و لیانا
🌾
یکشنبه ۱۴ آبان
ساعت ۱۳ وقتی رفتم که لیانا را به خانه ببرم، چند جایزه را که برای لیانا خریده بودم به مدیر مدرسه دادم تا معلم لیانا در مواقع لازم و برای تشویق لیانا به او هدیه بدهد.و به ایشان گفتم که اشکالی ندارد که از آن جوایز به سایر بچه ها هم بدهند. دیروز معلم لیانا نوشته بود که لیانا در کلاس همکاری نمی کند. متاسفانه سیستم آموزشی ما پیشرفتی نداشته، نه در روش‌ها و نه در تربیت معلمین خوب و نکته عجیب این است که آنها فکر می کنند درست کار می کنند. من آن جوایز را دادم تا "من غیر مستقیم" به آنها گفته باشم که مهربانی در سال اول دبستان مهمترین عنصر یادگیری دانش آموزان است. ناسا یک تحقیقی را چند سال قبل انجام داده بود که نتایج آن جالب و البته مایوس کننده است. با آزمایشاتی که آنها انجام دادند مشخص شد که بچه های ۵_۶ ساله تا ۹۵ درصد ( از هر ۱۰۰ نفر ۹۵ نفر) خلاق هستند. در سن ۱۰_۱۲ سالگی این میزان ۷۰ درصد/۷۰ نفر از ۱۰۰ نفر/ کاهش می یابد و در سنین بالاتر این نسبت به زیر ۱۵ تا ۲۰ درصد می رسد.آنها پس از این آزمایش به این نتیجه رسیدند که آموزش و پرورش در از بین بردن خلاقیت بچه ها گناهکار اول است. تازه این آزمایش در شرایط امریکا انجام شده است.
بمناسبت روز دانش آموز برای لیانا یک تخته وایت برد و چند ماژیک هدیه خریدم که خوشحال شد. با لیانا و مامانش به فروشگاه گرزین رفتیم که برای لیانا قلک بخریم. نداشت. بعد از ظهر برایش خریدم.
یک قلک خرسی آبی رنگ.لیانا می خواهد قلک را به مدرسه ببرد و پولهایش را در قلک جمع کند. می خواهند روش صرفه جویی را به آنها یاد بدهند.
شب هم با سیاوش به استخر رفتیم و در برگشت از استخر یک نیم ساعتی لیانا پیش مان بود، مادرش شب کار است. البته از دو ساعت قبل به خانه ما آمده بود و پیش جودی بود. مشق هایش را با جودی نوشته بود.

شادی کنید!!

♟️شادی کنید
🌾
تعداد کشته ها
افزون!
چه فتح خجسته ای!

آدم های مقابل تان که آدم نیستند!

بکشیدشان،
سیری ناپذیر بکشیدشان!

مردها را بکشید،
احتمالا رزمنده اند!

بچه ها را بکشید،
در آینده رزمنده می شوند!

زن ها را بکشید
چون بچه می زایند!

هر که را که می گوید جنگ را تمام کنید، دستگیر کنید!
همه آنها را دستگیر کنید!
اگر شد ،
آنها را هم بکشید!

گونی گونی دستبند بیاورید،
و هر که را گفت، به جنگ پایان دهید را دستگیر کنید!
بکشید و دستگیر کنید.

روزی که از کشتن و دستگیر کردن خسته شدید،
ندا دهید حقوق بشر را!

به بازماندگان ،
از حقوق بشر بگویید،
بگویید که حقوق بشر را دوست می دارید،
آن بازماندگان را
در انباری بغل خانه تان
چون گوسفندانی که در تابستان، پروار
و در پاییز سر می برند،
نگه دارید ،
تا پاییز آنها هم برسد.
خوانخوارگی شما را،
غذایی باید!

نگاه به عکس هیچ کودک مرده ای نکنید،
شاید یکی از میان شما،
یکی از صد تای شما
دلی که ندارید،
پنهان از شما داشته باشد.
دوست داشتن را منع کنید!
نفرت را بکارید!
سنگها و زمین ها را تقدس کنید،
آدم ها را بکشید.
نئاندرتال های اصیل شمایید،
اصالت تان،
بر کشتن دیگران حکم می کند.
آدمیزادگی معنایش عمل شماست و بس!

تبلیغ اش کنید.
آن کس که بیشتر خون ریخت،
حق با اوست!
مسابقه دهید
تا اثبات حقانیت تان باشد.
مسابقه کشتن!

درسی از تاریخ

♟️🌾🌾🌾
❄️فواره چون بلند شود سرنگون شود
(از تاریخ بیاموزیم)🔻

✍️گفته اند که خاندان برمک خاندانی ایرانی بودند که در دربار عباسیان نفوذ فراوان داشتند و تعدادی از آنها وزرای خلفای عباسی بودند.
جعفر برمکی حتی با هارون الرشید دوستی فوق العاده نزدیک داشت
روزی که به باغی رفته بودند هارون هوس سیب کرد و به جعفر گفت برایم سیب بچین
جعفر دور و بر را نگاه کرد و چیزی که بتواند زیر پایش بگذارد و بالا برود پیدا نکرد
هارون گفت بیا پا روی شانه ی من بذار و بالا برو
جعفر این کار را کرد و سیبی چید و با هارون خوردند و خوششان آمد
هارون به باغبان گفت برای پرورش این باغ قشنگ از من چیزی بخواه
باغبان که از برمکیان بود گفت قربان می خواهم که دست خطی به من بدهید که من از خاندان برمک نیستم!!
همه تعجب کردند اما به هر حال هارون این دستخط را به باغبان داد
بعدها هارون از نفوذ برمکیان در حکومتش خیلی ترسید و بر اثر سعایت بعضی از آدمهای حسود دستور قلع و قمع برمکیان را صادر کرد و همه ی آنها را کشتند
زمانی که برای کشتن باغبان رفتند باغبان دستخط خلیفه را نشان داد و گفت من برمکی نیستم
این مسئله به گوش هارون رسید و از باغبان پرسید چطور آن روز چنین چیزی را پیش بینی کردی و این دستخط را از من گرفتی؟
باغبان گفت من در این باغ چیزهای مفیدی یاد گرفته ام از جمله این که می بینم وقتی آبفشان را باز می کنم قطرات آب رو به بالا می روند
و وقتی به اوج خودشان می رسند سقوط می کنند و به زمین میفتند
بنابراین وقتی دیدم جعفر پا روی شانه ی شما گذاشت، متوجه شدم که به نقطه ی اوجش رسیده و دیر نیست که سقوط کند
و وقتی هم چیزی سقوط می کند
هر چه بزرگتر باشد خسارت بیشتری وارد می آورد
و فهمیدم که اگر جعفر سقوط کند
ما را هم با خودش به نابودی می کشاند
بنابر این دستخط گرفتم که برمکی نیستم.

♟️من و لیانا
🌾چهارشنبه دهم آبان ماه
امروز ساعت ۱۳ رفتم که لیانا را از مدرسه به خانه ببرم. لیانا موز ایرانی دوست دارد.یک آقایی که کفاشی دارد و در گوشه کفاشی اش‌ ، موز هم می فروشد و در واقع به یک فرد دیگری این اجازه را داده که در آنجا موز بفروشد. اینهم یکنوع معرفت است که در گوشه و کنار شهر می توان دید. و من هم عمدا از او موز می خرم.
منیره مامان لیانا را هم بردم تا دو تایی به مدرسه لیانا برویم. دو روز پیش لیانا اعتراض داشت که چرا تو به مدرسه می آیی ؟ دوست داشت مادرش هم باشد. دو روز است که دو تایی برای آوردن لیانا به مدرسه می رویم.
لیانا را که به خانه بردم، جوراب هایش را بو‌کرد، کلی خندید و می گفت از صبح که پاهام توی کفش بوده، بو گرفته. به من و جودی هم گفت که پاهایم را بو‌ کنید و ببینید که چقدر بو می دهند! جودی به او‌گفت، بوی دم پخت می دهد. کلی خندیدیم.
لیانا یک داستان برای حرف ا که امروز در مدرسه یاد گرفته بودند تعریف کرد.

جان انسانها

♟️ جان آدمی
🌾
عزیزم،
دوست خوبم،
ای انسان،
در بهار درخت را دیده ای؟
گلهایش را می گویم‌،
چه زیبایی دل انگیزی دارند.
سیبی یا هلویی خواهند شد،
آلو یا زردآلویی.
آنها آرام آرام
و با تأنی و صبر،
سرما را و گرما را،
باد را و باران را
به امید سیبی یا زردآلویی شدن،
تحمل خواهند کرد.
و روزی که داس تگرگ آن را بر زمین می افکند،
من گریه درخت را،
و گریه کشاورز را
با هم دیده ام.
ای انسان!
دستهای ما‌،
پرستار به میوه نشستن درخت بود،
سیبی را در دست می گیرم،
بویش می کنم.
از خود می پرسم
دستی که
پرستار جان آدم هاست
چگونه دستی است؟
بر خود می لرزم از نگاه انسانها به انسانها.

نکته ای از یک کتاب

♟️نکته ای از یک کتاب
📕از روزگار رفته حکایت
👤محمد ولی میرزا فرمان فرماییان
۱۷ خرداد ۱۳۰۰:
...شب را هم منزل اقاحسین( در کاظمین )با آقای امیراعلم افطار خوردیم و همان جا هم خوابیدیم.صبح را پس از تشرف ، با واگون مراجعت کرده.جمعیت کثیری از بغداد و همه اطراف می رفتند.اهل تسنن عید را یک روز قبل گرفته بودند.این مسائل تولید نغارهایی می کند و بعضی هم این اختلافات را مایل هستند شدیدتر بنمایند.

برگی از یک کتاب

♟️برگی از یک کتاب
📕از روزگار رفته حکایت
👤خاطرات سفرهای سیاسی محمد ولی میرزا فرمان فرماییان
🌾🌾🌾🌾
اول اسفند ۱۲۹۹:
زمستان امساله طوری شدت داشته که از برج بهمن قریب چهارده روز، گدوک به کلی مسدود مانده.بین همدان و اسدآباد، در خود جاده، متجاوز از شش ذرع برف بوده که اتومبیل و گاری به کلی زیر برف مانده و غرق بودند.در این مدت یک ماه ، بیست روزش هوا توفانی و برفی بود.
۱۱ اسفند ۱۲۹۹:
چند روز است در همدان هستم. همه روزه برف است و باران.از اسدآباد سواره آمدیم.در بین راه، دیوارهای چهار ذرع متجاوز برف روفته شده بود. اقلا سه هزار عمله همه روزه کار کرده و هنوز هم راه باز نیست. در هنگام حرکت ، خبر ریاست وزرای سیدضیاء الدین شنیده شد.چند روز است به کلی مخابرات و مراودات ‌پستی را مسدود کرده اند.از یک طرف اسباب وحشت و اضطراب اهالی و از طرفی خسارت عمده به تجار وارد شده.

انسان، انسان نبود

پونه ای در کنار برکه آب

عطر سرمست کننده ای داشت.

شرشر جویبار

موسیقی آب را به طبیعت می داد.

آب بر کف جویبار

بوسه بر خاک می زد،

بر دامنه کوه

شقایقی به خورشید سلام می داد،

کبکی خرامان می دوید،

خرسی با سه توله اش در آن دور

آرام اما ناآرام ره می پبمود‌

از دامنه کوه که بالاتر رفتیم،

چتر ابر

بر روی درختان جنگل هیرکانی

دریایی ساخته بود،

جلوه اش و حرکتش در باد

موجی بر مخمل درختان بود،

پرندگانی در لابلای بوته ها

دم می جنباندند و با هم

نجوای عاشقانه ای داشتند.

و من

به اخبار جنگ می اندیشدم

و به آدم هایی که توسط آدم ها در آن روز کشته شده بودند.

هفتصد تا

بیشترشان کودک،

چرا؟

با خود می اندیشیدم

که ابر و آسمان،

که جنگل و درخت،

که کبک و خرس‌

که جویبار و زمزمه اش

همه، همان اند که بوده اند،

اما من، انسان را

در نارامی خرس در کنار توله هایش

دیدم.

‌ من انسان را

در دور شدن دم جنبانک و کبک

از خودم دیدم،

من انسان را

در گل آلود شدن کف جویبار

وقتی که آب با خاک هم آغوش بودند

و

من دستم را در جویبار فرو بردم

دیدم.

جویبار و آب

جنگل و ابر

پرنده و آسمان

و ...

همان‌ها بودند که بوده اند

اما انسان

آن نبود که بوده

آن نبود که باید باشد

انسان، جنگ بود،

انسان، لگدی بود که بر تن سبزه می خورد،

انسان، انسان نبود.

مرگ پرنده ای کوچک

♟️
کودکی که نامش را
بر کف پایش نوشتید؛
و بدن مچاله شده اش،
در نهیب جنگ شما،
به گور سردی رفت؛
را آرزوهایی در سر بود.
آرزوهای بزرگ آن پرنده کوچک
در میانه خشمی که بر هم داشتید
سوخت.
تا کی؟
زمانی برای پایانش تعیین کنید.

مرگ آن پرنده کوچک

آیا به فهم می اید؟

چشمی که باید به خنده باز می شد ،

بر این دنیا؛

با پتک جنگ شما

چون سنگی که بر چشم بادام می کوبند،

از دیدن جهان دورش کردید.

آیا خدا خواهد بخشید؟

به او چه خواهید گفت؟

بدانید،

حق او این نبود.