♟️من و لیانا
🌾🌾🌾
جمعه ۱۹ آبان ۱۴۰۲
امروز روز خوبی بود. صبح منیره شیفت صبح بود. ساعت ده و نیم به سیاوش زنگ زدم و پرسیدم که چرا نیامدید. جوری جواب داد که احساس کردم نمی خواهد بیاید. گفتم لیانا مشق هایش را نوشته؟
گفت‌، نه کاملا.
گفتم ؛من و‌ جودی می آییم و با لیانا به باغ می رویم، بعد تو هم با منیره بیایید.لیانا آنجا مشق هایش را می نویسد.
همین کار را کردیم. دیزی سگ لیانا را هم بردیم. ‌ توی باغ به لیانا خوش میگذره. با جودی رفتند و با خرگوش هایش یک کم بازی کرد.بعد میوه های یک درخت به را چیدند.لیانا با مزه به می خورد. در حالی که مشغول درست کردن آتش بودم ، کتری را برای درست کردن دمنوش نعناع با برگ به روی اجاق گذاشتم و پلو را هم در کنار کتری روی اجاق گذاشتم.
بعد به لیانا گفتم بیا برویم سیر بکاریم. نیامد. با جودی رفتند داخل اتاق تا مشق هایش را بنویسد و املت بخورد.
یک کم سیر کاشتم و برای خرگوش ها هم علف چیدم. یک خرگوش سفید از داخل لانه بیرون آمده بود و سگ لیانا ، مرتب دنبالش می کرد، اما سرعت خرگوش بیشتر است.خرگوش از ترس جانش می دوید و دیزی داشت بازیگوشی می کرد و طبیعی است که باید سرعت خرگوش بیشتر باشد.
کم کم چوب‌ها سوختند و زغال آماده می شد. به سیاوش زنگ زدم که کی می آیید؟گفت نیم ساعت دیگه.
رفتم سراغ جوجه کباب و چند تا گوجه فرنگی و فلفل سبز هم چیدم. با اینکه آبانماه از میانه گذشته است‌ ، بوته های فلفل و گوجه فرنگی و بادمجان کاملا سبز هستند و خوب هم میوه دارند.
کباب را درست کردم. لیانا وقتی بوی کباب را شنید/مخصوصا می نویسم شنید‌، انگار در مورد بوی کباب این کلمه مناسب‌تر است!/ به جودی با یک حالت خاص گفته بود که حداقل یک کباب به من بدهید! و در مورد جودی این بهترین خبر است. با خوشحالی آمد و یک سیخ کباب را که آماده شده بود را برای لیانا برد.
سیاوش ‌و منیره هم آمدند و کباب، که عالی بود و پلو هم با ته دیگی که معمولا منیره و سیاوش برای خوردنش با هم رقابت دارند‌ ، خوب شده بود.
بعدا مقداری فلفل ، سبزی و بادمجان چیدم تا سیاوش با خودش ببرد. این دیزی امروز خیلی درگیر خوردن نشد و بیشتر با خرگوش ، بازیگوشی کرد. منیره اما از سگ خیلی می ترسد. وقتی می خواستند بروند، لیانا دست مادرش را گرفت تا نترسد. البته اصلا دیزی آن دوروبرها نبود!لیانا احساس غرور داشت که مامان ترسو!! را کمک می کند.