دوست گفت، دشمن گفت
♟️دوست گفت؛دشمن گفت.
شاید این جمله را قبلا شنیده باشید که می گویند؛ دوست گفت: گفتمت و دشمن می گوید، خواهمت گفت.
و باز آن ضرب المثل معروف را که کسی پرسید ؛ چه می زنی؟
و شنونده گفت ، دهل.
و پرسنده پرسید، صدایش شنیده نمی شود و او گفت ، فردا صدایش را خواهی شنید.
با کمک از جمله اول ، باید گفت که آن دهل زن، دوست نبوده است. و البته بعضی بر این گمان هستند که آنکه دوست نباشد، دشمن است، که شاید نوعی تنگ نظری در این نگاه وجود داشته باشد.
روزگاری در میانه قرن نوزدهم، چارلز دیکنز ، دیوید کاپرفیلد را در زیر یک سقف سرد لندن می نوشت و چارلز داروین ، اندیشه ی اصل انواع از راه انتخاب طبیعی را تدوین می کرد و یک تبعیدی پروسی با نام مستعار مور، کتاب سرمایه را در فقر در یک خانه ی اجاره ای در همان لندن سرد تدوین می کرد تا نظام سرمایه داری را به سوی یک عدالت رهنمون شود.
آن نظام سرمایه داری از دیوید کاپرفیلد دیکنز آموخت که حداقل شرایط کار سخت را تعدیل کند تا روابط سخت سرمایه داری اش اندکی انسانی تر شود و آن نظام سرمایه داری از کتاب سرمایه و سایر تألیفات آن پروسی آموخت، بسی زیاد و نوشته اش را گفمت یک دوست تلقی کرد و نه خواهمت گفت یک دشمن، و نظامی که بر اساس عقاید آن پروسی تبعیدی در شوروی بوجود آمد، گوشش را به نوشتن های دیگران بست تا خواهمت گفتن ها، فقط از سوی دشمن بیان شود و مثلا گفتمت سولژ نیتسین را ، با غرور و تبعید به سیبری،پذیرا شدند و نهایتا نویسنده را سوار هواپیما کردند و به فرانسه فرستادند تا نامه به رهبران شوروی را اگر می نویسد برای همان غربیها بنویسد.
آن گوش ناشنوا دیگر نیست تا دوستی برایش از گفتمت بگوید.
پهلوی دوم هم همین کار را کرد و گفت هر کس؛ جزو نه حتی عضو حزب رستاخیزم نشود، از اینجا برود و یا به زندانش خواهم افکند. او هم دیگر نیست تا گفتمت به او بگویند. خواهمت گفت ها را هم در بد وضعی شنید.
بازی روزگار همین است.