در شهر/لذت راه رفتن

♟️در شهر
🌾🌾🌾
امروز همسرم با دوستانش قرار گذاشته بودند که به باغ ما بروند و چاشتی بخورند و دور هم بنشینند و گپی بزنند.
دوستان صمیمی هستند که الان بازنشسته شده اند. چون همسرم میزبان بود، پیشنهادش برای چاشت، درست کردن املت بود. من پیشنهاد جوجه کباب را دادم. درست کردن سوروسات کباب احتمالا برایش سخت بود. گفتم زودتر می رویم، چوب‌ها را خرد می کنم، و بساط زغال کباب را برایتان آماده می کنم تا سختی کباب درست کردن کم شود.
همین کار را کردم. دمنوش برگ به و میوه به با نعناع و پلو را روی آتش گذاشتم. یک تنه خشک درخت را شکستم و با آن زغال کباب هم، آماده می شد.جوجه و گوجه فرنگی را که قبلا آماده کرده بودم، به سیخ زدم. خلاصه همه چیز آماده شد و من خداحافظی کردم و دوستان همسرم هم رسیدند.
اینها را ننوشتم که شما را به بوی کباب و دمنوش چای و گرمای آتش چوب در هوای سرد پاییزی ، به دل ضعفه بیندازم، خودم هم چون دورهمی خانم ها بود، آنجا را ترک کردم.
وقتی داشتم تنه خشک یک درخت را برای درست کردن آتش می شکستم، به این اندیشیدم که راه رفتن و توانایی راه رفتن چه لذتی دارد. می روی تنه درختی را بر می داری، آن را به زیر ضرب تبر می گیری و تکه هایش را برای آتش در کنار اجاق روی هم می چینی.
می روی و دبه آب را برمی داری و همسرت به تو می گوید، خودت را خسته نکن و تو می گویی ، چند کالری می سوزانم،اینکه خستگی نیست. راه رفتن چه چاق باشی و برای لاغر شدنت راه بروی، چه فقیر باشی و برای صرفه جویی در پول کرایه، راه بروی،لذت بخش است. با هر تبری که بر تنه چوب می زدم، این اندیشه که لذت راه رفتن از بسیاری لذت‌ها بیشتر است، بیشتر در جانم می نشست.ما آدم ها نمی توانیم پرواز کنیم، پاهای مان، بالهای ما هستند. پاهای ما ، ما را به کوه می برند، وقتی پایمان بر روی برگ پاییزی که از درخت افتاده است، قرار می گیرد، زمزمه موسیقی شاعرانه پاییزی است و ما با این صدا یک پاییز دیگر را تجربه می کنیم و می دانیم که این پاییزها، بی نهایت نخواهند بود.
تا پاهایمان راه رفتن را به ما ارزانی می دهند، راه برویم.
سعدی بزرگ می گوید؛ رهرو آن نیست که گه تند وگهی خسته رود
رهرو آن است است که آهسته و‌ پیوسته رود. اگر چه این حرف سعدی برای موارد دیگری بیشتر بکار می رود، الان من همان راه رفتنش را در نظر می گیرم. من هم می گویم شما راه بروید، اگر به توصیه سعدی عمل کردید که چه خوب و اگر گاهی تند و گاهی کند رفتید هم از لذت راه رفتن چیزی کم‌نمی شود.
راه رفتن و لذت آن را از دست ندهیم.

با خیام

♟دمی با خیام
🌻🌻🌻

گر کار فلک به عدل سنجیده بدی
احوال فلک جمله پسندیده بدی

ور عدل بدی بکارها در گردون
کی خاطر اهل فضل رنجیده بدی

خیام در زمانه ای می زیست که خراسان در تاریخش آن همه جنگ و کشته ندیده بود. در زمانه خیام بسیاری ادعای عدل داشتند.او از آن همه سالوسی، کناره می گیرد و ناپسندیدگی فلک را از این می داند که اصلا کار فلک بر مدار عدل سنجیده نمی شود تا بر آن اساس، سامانی در کارها بوجود آید.
خیام در عین حال که تایید می کند رنجیدگی اهل فضل بخاطر بی عدالتی در امور است، اما دیرپایی بی عدالتی را به عمر گردون می داند.
اینجاست که او نسخه شادی را صادر می کند.وقتی توان و قدرت نیروهایی که بی عدالتی را موجب می شوند، زیاد است، نسخه شادی یک راه عدم همراهی با آن نیروهاست. یک تنزیه فردی است.

تنگنای طول عمر

♟تنگنای طول عمر
🌵🌵🌵
اخیرا فرضيه ای مطرح شده مبنی بر اینکه انسانها و سایر پستانداران دچار " تنگنای طول عمر" شده اند.در مقایسه مطرح می گردد که بسیاری از خزندگان و دوزیستان ، نشانه های پیری بیولوژیک را کمتر نشان می دهند و عمرهای طولانی تری دارند.
این فرضیه می گوید موضوع به دوران مزوزوئیک برمی گردد‌ ، دورانی که ۶۶ میلیون سال تا ۲۵۰ میلیون سال قبل را شامل می شود. در این دوران دایناسورها هم بوجود آمده اند و حداقل ۱۰۰ میلیون سال بر روی زمین زیسته اند. زندگی انسان‌ها و پستانداران ، تحت فشار زیست در کنار دایناسورها، آنها را تحت فشار تولید مثل سریع قرار داده است و همین امر موجب شده که طول عمرشان در فشار ناشی از همزیستی با دایناسورها ، کم شود.
سالها پیش آقای ژوزوئه دو کاسترو‌ که پزشک، متخصص تغذیه و زمانی رئیس فائو بود در کتاب جغرافیای گرسنگی خود، نوشت که در آفریقا، بدلیل تسلط گرسنگی بر زندگی مردم، زنان آفریقایی در سنین کمتر بچه دار می شوند، فواصل دو زایمان آنها کوتاه‌تر است و تا سن بیشتری ، استعداد باروری خود را حفظ می کنند و در مقایسه، زنان اروپایی که امنیت غذایی دارند، دیرتر حامله می شوند، فواصل ایمان های آنها بیشتر است و زودتر به سن یائسگی می رسند.
فرضيه تنگنای طول عمر ، مشابهت هایی با نظرات دوکاسترو دارد.

در شهر

♟️ در شهر
🔏
امروز صبح در اداره مسکن و شهرسازی کاری داشتم.چون در حد یک سوال بود، بجز مدتی منتظر ماندن تا کارمند مربوطه، پیدایش شود و نهایتا آمد و گفت که نامه را ارسال کرده، کارم تمام شد.
این اداره راه و شهرسازی و وزارت بالادستی اش، نمی دانم چرا راه و مسکن را در یک وزارتخانه آورده اند؟
مباحث‌مجلس را در آن زمان و در خصوص این ادغام شنیده ام ، اما کماکان درکش نمی کنم. شاید دلیلش این باشد که کارشان در حوزه مهندسی عمران است!، هر چند که حوزه مسکن و شهرسازی بخش عمده کارش، الان حضور در دادگاه هاست و راه هم بیرون از شهر است!!
معمولا تصمیماتی اجرایی را که باید در حوزه مسکن بگیرند، از مسیر حکم دادگاه می گذرند.
شاید روزی برسد که کسانی درک کنند که حوزه راه و مسکن خیلی از هم متفاوتند.
بگذریم.
از مسکن و شهرسازی که بیرون آمدم، جلوی یک نانوایی بربری توقف کردم تا یک نان بگیرم.
چند نفر در صف بودند.
یک آقایی آمد و از من پرسید، شما نفر آخر هستید؟ گفتم بله، اما چون یک نان می خواهم بگیرم، زودتر نوبتم می رسد.
گفت؛ کارت بانکی ندارم، جیب های کاپشن اش را گشت و دو تا اسکناس دو تومانی پیدا کرد و به سمت من داد که برای او هم با کارت بانکی خودم نان بگیرم.
پول را نگرفتم. گفتم اگر بخواهم سه نان بگیرم باید در نوبت بایستم و یک نان خودم را الان نوبتم هست. مجددا و در حالی که از سرمای هوا می لرزید گفت من کارگر روزمزد هستم و دیروز هم کار گیرم نیامد. امروز هم دیگر امیدی نیست که کاری به من رجوع شود. بگویم که آن میدان، میدانی است که کارگران روزمزد می ایستند تا کسی بیاید و‌آنها را برای کاری اجیر کند.
پرسیدم، دستمزد شما در روز چقدر است؟ گفت چهارصد هزار تومن، اما در ماه فقط چند روز کار گیرم می آید.
در نوبت یک نفره نان نگرفتم و نوبتم که شد سه نان گرفتم تا دو تایش را به او بدهم. یک احساس هم ذات پنداری کلافه کننده ای به من دست داد.
دو تا نان را که گرفت، دو تومنی هایش را به سمت من دراز کرد، نگرفتم. مثل بچه ها خوشحال شد.
در این روزهای سرد‌ ، خانواده او چه می کنند؟

تربیت اجتماعی

♟️ما چقدر دود می کنیم؟
🔏
در مسیری رانندگی می کنم. چراغ قرمز می شود.می ایستم. راننده جلویی آرنجش از شیشه ماشین بیرون است.یک کپه دود غلیظ سیگار به هوا می رود. بلافاصله کپه دوم و سوم هم از پی آن، رها می شود.نسیمی از سمت جلو می وزد. دود سیگار مرا کلافه می کند. شیشه ماشین را بالا می کشم.
به نانوایی رفته ام. قبلا هم به این نانوایی رفته ام.در مسیر باغ است و وقتی صبحانه یک نفره ای می خورم، نانی از این نانوایی می گیرم.نانوا و شاگردش ، سیگاری و تریاکی اند.توی صف نان به قیافه ها دقت می کنم بیش از نیمی از منتظرین نان، گرفتار تریاک اند. البته همه نانوایی ها، اینطور نیستند.
سیگاری بودن ، یک گرفتاری است و یک رفتار شخصی است، اما دودش را با بی پروایی و پررویی، توی فضای تنفسی دیگران فرستادن، نشانه عدم تربیت اجتماعی است.
حداقل اگر نمی توانیم کمک کنیم که کسانی، حداقل، سیگار نکشند، کمک کنیم که دود سیگارشان را در فضای تنفسی دیگران رها نکنند.
سالها پیش که دانشجوی دانشگاه محقق اردبیلی بودم، در یک روز خنک بهاری ، سوار اتوبوس شدم که به رشت بروم. در همان ابتدا، یک آقایی که در صندلی پشت سر من نشسته بود، دود سیگارش را به سمت جلو فرستاد.با نوعی تکدر به او نگاه کردم.با مسافر کنار دستی اش، آرام و در همین خصوص ناراحتی مسافر جلویی، حرف زدند، اما دود سیگارش را به زیر صندلی خودش می فرستاد، که البته فرق چندانی برای من نداشت. آن روزها، سیگار کشیدن در اتوبوس ها ، و در بعضی مسیرها معمول بود.
یک عصر بهاری بود و هوای اردبیل هم بسیار عالی.خوابم برد.در گردنه حیران‌ ، با کپه ای از دود سیگار بیدار شدم. نتوانستم چیزی نگویم. به دو مسافر پشت سر که هر دو سیگار می کشیدند و دودش را به سمت جلو می فرستادند، اعتراض کردم. با اعتراض من شاگرد راننده آمد که به موضوع خاتمه دهد. پرسید چه شده است؟
مسافر اولی گفت که این آقا معترض سیگار کشیدن ماست. مگر سیگار کشیدن ممنوع است؟
شاگرد راننده گفت، ممنوع نیست.
مسافر به شاگرد راننده گفت به این آقا بگو‌،که اعتراض می کند.
شاگرد راننده با زبان بی زبانی از من درخواست سکوت داشت.
اما به آنها اشاره کرد که سیگارتان را بکشید.
شاگرد راننده رفت و آنها با ارسال دود به سمت جلو ادامه دادند.
من به شاگرد راننده اشاره کردم که بیاید.
آمد. به شاگرد راننده گفتم، لطفا به مسافرین بگویید در داخل اتوبوس سیگار نکشند. یک جایی توقف کنید که سیگاریها سیگار بکشند، بقیه هم عسل بخرند، چای بنوشند و یا آش دوغ بخورند.
مسافر پشت سری مجددا به من گفت، آقا سیگار کشیدن ممنوع نیست. بیخود اعتراض نکن.
دیدم با جماعتی که حرف حساب سرشان نمی شود، نمی توان جروبحث کرد.
پرسیدم، ببخشید آیا گوزیدن ممنوع است؟
و کار شما از گوزیدن هم بدتر است.چون عمدا دارید دود سیگار را توی گله ما می فرستید.
نهایتا شاگرد راننده، مسافر سیگاری را به عقب اتوبوس که خالی از مسافر بود، برد.البته او از گردنه حیران تا رشت دیگر سیگار نکشید.
شاید اینطوری، آن مسافر چند نخ سیگار ، کمتر کشیده باشد.
اما ما تربیت اجتماعی را به سختی می آموزیم.

روستای سراوان رشت

ناصرالدین شاه روستای سراوان را وقف نگهداری جاده امامزاده هاشم به رشت و رشت لاهیجان نموده است.

خیام

🔏 از خیام
یک نکته در مورد حکیم عمر خیام:
🌾🌾🌾
در زبان انگلیسی، بعد از شکسپیر،چارلز دیکنز و والت ویتمن، خیام چهارمین اندیشمندی است که اشعارش بیشترین ضرب المثل را در این زبان دارا هستند. بسیاری از اشعار خیام که توسط فیتز جرالد به انگلیسی ترجمه شده، در زبان انگلیسی، کاربرد ضرب المثل پیدا کرده اند.

خیام

♟️از خیام
🌾🌾🌾
خیام حافظه بسیار خوبی داشته است. او یکبار کتابی را در اصفهان می خواند، به نیشابور می رود و در نیشابور آن کتاب را دقیق دوباره نویسی می کند.
بطور مشابه، یک مورد را که ورزشکار بوده و البته با خیام کمتر قابل مقایسه است را مثال می زنم. در روزگاری میخائیل تال قهرمان شطرنج دنیا شد. شاید بی همتاترین روش بازی شطرنج را میخائیل تال داشته است. حرکاتی بسیار ریسکی که ۲۵ _۳۰ حرکت بعد حریف اجبارا تسلیم می شود. تداوم قهرمانی میخائیل تال به علت سنگ کلیه حاد میسر نشد.
زمانی که میخائیل تال بچه کوچکی بوده ، روزی پدرش که استاد پزشکی دانشگاه مسکو بوده، تاخیر می کند و به همین دلیل میخائیل را بجای مهد کودک به کلاس درس آناتومی پزشکی می برد که دانشجویان ترم های بالای پزشکی آن درس را می گذرانده اند. پدرش دوستی داشته که بعد از ظهرها به منزل شان می رفته و با پدر میخائیل شطرنج بازی می کرده است. در آن روز خاص، وقتی پدر میخائیل شرح چگونگی بردن میخائیل به کلاس درس آناتومی را به دوستش می گوید،دوست او از میخائیل می پرسد که آیا کلاس برایت خسته کننده نبود؟
میخائیل می گوید نه، درس آسانی هم پدرم تدریس می کرد.
آن دوست به شوخی می پرسد، مثلا چه درس داد؟
و میخائیل تمام مطالب آناتومی را با ذکر جزئیاتی که پدرش تدریس کرده بوده، بازگو‌می کند.
آن دوست و البته پدر میخائیل بسیار متعجب می شوند و آن دوست به پدر میخائیل تال پیشنهاد می کند، او را به مدرسه شطرنج بفرستید. میخائیل تال یکی از نوابغ بی نظیر شطرنج می شود. بازی‌های او بسیار مهیج و با انجام حرکات بسیار ریسکی و البته دقیق انجام می شده است. متاسفانه درگیری او با سنگ کلیه اجازه نداد که او در دنیای شطرنج ، بطور طولانی دوام بیاورد.

سه شنبه/من و لیانا

♟️سه شنبه ۳۰ آبان ۱۴۰۲
معمولا سه شنبه ها منیره شب کار است و لیانا را به خانه زینبیه می برم. وقتی به مدرسه لیانا رفتم، از او پرسیدم مامانت گفت که زینبیه برویم؟ لیانا گفت نه.و به خانه البرز رفتیم، بعدا فهمیدم منیره عصر کار است.
در مدرسه لیانا به من گفت که چرا قول دادی که خرگوش کوچولوی قهوه ای را بیاوری و نیاوردی؟ گفتم فردا خرگوش را خواهم آورد. و رفتیم پیش مدیر مدرسه و لیانا به او گفت که آیا اجازه می دهید فردا خرگوشم را به کلاس بیاورم؟ و اجازه گرفت.
در راه به لیانا موز دادم و طبق معمول قصه ای هم برایش گفتم.
قصه امروز ما " پرنده بال شکسته"بود.
یک روز ابری و خنک در فصل پاییز، یک فاخته بال شکسته بر روی شاخه درخت کج جنگل ابر نشست و از درخت پرسید، آیا اجازه می دهی روی شاخه تو بنشینم؟
درخت کج خندید و گفت، اجازه ما هم دست شماست، آقا فاخته!
فاخته پرسید از کجا فهمیدی که من آقا هستم؟
درخت کج گفت، من همه پرنده ها را می شناسم.الان چون فصل پاییز است روی شاخه های من پرنده ای نیست، اگر فصل بهار و تابستان به اینجا بیایی، خواهی دید که چقدر پرنده روی شاخه های من هست و چقدر آواز و صدای زیبا شنیده می شود.
پرنده بال شکسته به درخت گفت، تو چقدر مهربانی!شاید به همین خاطر است که پرنده ها روی شاخه های تو می نشینند. من قبل از اینکه روی شاخه تو بنشینم، روی دو درخت دیگر هم نشستم، اما آنها گفتند ما از تو خوشمان نمی آید و از اینجا برو.
درخت کج گفت، حتما یکی از آن درختها ، اون درخت بید نزدیک چشمه است؟
پرنده بال شکسته: بله، درخت بید به من گفت، تو سنگینی و شاخه های مرا می شکنی.
درخت کج گفت، یکبار که چند گنجشک روی شاخه های درخت بید نشسته بودند، یک مار به بالای درخت رفت و یکی از گنجشکها را گرفت. از اون روز این درخت بید، اجازه نمی دهد، پرنده ها روی شاخه های او بنشینند.
پرنده بال شکسته:
خیلی بدجنس است این درخت بید!
درخت کج:
نه بر عکس ، این درخت بید، خیلی مهربان است. یک روز درخت بید به من گفت، یک مار بدجنس نزدیک تنه من ، و زیر سنگها لانه دارد. هر وقت پرنده ها می آیند و روی شاخه های من می نشینند و آواز می خوانند، مار یواشکی از تنه من بالا می رود و من هر چه شاخه های خود را تکان می دهم که پرنده ها حواس شان جمع شود و مواظب مار باشند، بیشتر آواز می خوانند و آن مار بدجنس هم می آید و گنجشکها را می گیرد و می خورد.
پرنده بال شکسته:
عجب، من فکر کردم درخت بید، بد جنسی می کند.
درخت کج:
نه، درخت بید مواظب است که مار پرنده ها را نخورد .
پرنده بال شکسته:
من در مورد درخت بید اشتباه کردم، فکر کردم از من بدش می آید.
درخت کج:
آقای فاخته! چرا تنها هستی؟
پرنده بال شکسته:
ما چند تا فاخته بودیم که به سمت درختان نزدیک جنگل گرگان می رفتیم، یک شاهین به ما حمله کرد و بال من شکست.بد شانسی آوردم.
درخت کج:
چرا بد شانسی؟ تو خوش شانس بودی. ممکن بود شاهین تو را بگیرد و بخورد.
پرنده بال شکسته:
راست می گویی.چون از بقیه فاخته ها جدا شده ام، خیلی تنها و دلتنگم.
درخت کج:
تنهایی سخت است.من هم این‌گوشه جنگل تنها هستم .بقیه درختان دور از من هستند و آنجا همیشه در کنار هم شاد هستند.اما من اینجا تنهای تنها هستم.
پرنده بال شکسته :
بال من خیلی درد می کند و نمی توانم پرواز کنم.
درخت کج:
نگاه کن، زیر شاخه من که الان رویش نشسته ای، صمغ هست. با نوک ات یک کم صمغ بردار و روی زخم ات بمال.هم دردت کم می شود، هم زخمت عفونت نمی کند.
پرنده بال شکسته:
این صمغ که خیلی سفت است.
درخت کج:
بالاتر از جای صمغ های سفت، شیره هم هست. از آنها به بالت بمال.
پرنده بال شکسته:
چقدر خوشبو هستند.اما بالم خیلی درد گرفت.
درخت کج:
نترس، چند روز دیگر بال تو خوب می شود.
پرنده بال شکسته:
من تنها در این جنگل چکار کنم؟ دوستان من همه به سمت جنگل گرگان رفتند.
درخت کج:
یک دارکوب یک لانه روی شاخه وسطی من ساخته، شب می توانی بداخل آن لانه بروی. گرم است.
پرنده بال شکسته:
من امسال زمستان باید اینجا باشم؟
درخت کج:
نترس. اینجا غذا فراوان است.کنار اون درخت اورس یک چشمه آب هم هست.فقط باید مواظب روباه باشی.
پرنده بال شکسته:
وقتی برف بیاد چکار کنم؟
درخت کج:
پارسال یک دارکوب هم پایش درد گرفته بود و اینجا ماند.برگهای من چند روز دیگر می ریزند.اما برگهای اورس همیشه سبز هستند. اگر لانه دارکوب برایت تنگ بود، می توانی روی شاخه اورس بنشینی روی شاخه های اورس ،خیس نمی شوی و گرم هم هست.
پرنده بال شکسته به داخل لانه دارکوب رفت و به درخت کج گفت، چه لانه خوبی هست. من امسال پیش تو می مانم تا تو هم تنها نباشی.
و از آن روز ، درخت کج و پرنده بال شکسته با هم همسایه شدند.
چند روز بعد بال فاخته خوب شد و می توانست پرواز کند." این قصه پرنده بال شکسته بود.
لیانا را به خانه بردم.
جودی که فکر می کرد لیانا امروز در خانه زینبیه خواهد ماند، تعجب کرد.
لیانا بهانه گرفت که چرا برایم ماسک نخریدی؟
گفتم بیا با هم ماسک درست کنیم. اول همکاری نکرد، ولی بعد آمد و ماسک خرگوش را رنگ زد.وقتی ماسک درست شد، خیلی خوشحال بود و جلوی آینه خودش را ورانداز می کرد.

دوشنبه/من و لیانا

♟️من و لیانا
🌾🌾🌾🌾
دوشنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۲
لیانا با یک تیپ خوشگل از مدرسه آمد. دوشنبه ها ورزش دارند و لیانا با لباس ورزشی به مدرسه رفته بود.
در مسیر رسیدن به خانه ، پرسیدم قصه؟، و گفت باشه.
همان قصه روز قبل را تعریف کردم. قصه درخت کج جنگل ابر را. برای درخت کج جنگل ابر می خواهیم یک مجموعه قصه درست کنیم.
وقتی به خانه البرز رسیدیم، جودی کیف لیانا را نگاه کرد. غذاهایش را نخورده بود. چیس خوشمزه ای برایش درست کرده بودند با کتلت. به چیپس اش سس زدیم و خورد. بعد جودی برایش کوکوی سبزی درست کرد. این سبزی را از باغ چیده ام. برگ لبو، اسفناج و چند سبزی محلی که در باغ هستند.
لیانا چیپس هایش را که خورد، رفت داخل آشپزخانه تا با جودی صحبت کند.او یک خیار به لیانا داد تا بخورد و کوکوی سبزی آماده شود. لیانا گرمکن ورزشی اش را خواست از تن بیرون بیاورد.چون خیار توی دستش بود، دستش در آستین گیر کرد. به لیانا گفتم در آفریقا، وقتی می خواهند میمون بگیرند، داخل یک سوراخ چند گردو می اندازند. میمون ، دستش را داخل سوراخ می کند و گردوها را می گیرد. میمون دستش را با گردوهای درون آن مشت می کند، اما دستش از سوراخ بیرون نمی آید و گیر می کند. و میمون به عقلش نمی رسد که باید دستش را باز کند تا بتواند فرار کند. اینطوری میمون را می گیرند و طنابی دور گردنش می اندازند و میمون را صاحب می شوند.
لیانا گفت، الان من کار میمون را کردم؟
گفتم ،بله! خندیدیم.
لیانا گفت بریم آفریقا و با گردو میمون بگیریم.
لیانا که چند حیوان خانگی دارد، میمون هم می خواهد.

یکشنبه/من و لیانا

♟️من و لیانا
🌾🌾🌾
یکشنبه ۲۸ آبان ۱۴۰۲
ساعت ۱۳ به مدرسه لیانا رفتم. دیرتر از هر روز آمد.من به خانمی که اسامی بچه ها را وقتی والدین شان و یا کسانشان می آیند،اعلام می کند؛ گفتم لطفا چند بار نام لیانا را اعلام نکنید. من احساس کردم شاید از تاخیر لیانا عصبانی می شود. بهش گفتم من عجله ای ندارم. گفت ؛ نه نباید شما را اینقدر معطل کند.
حدسم درست بود!از تاخیر لیانا عصبانی می شود. بهش گفتم، شاید از این بازی خوشش می آید. لطفا همان یکبار اعلام کنید. شاید هم آن خانم ناظم دوست دارد هر چه زودتر مدرسه خلوت شود ! انسانها موجودات پیچیده ای هستند.
وقتی لیانا آمد و با شادی هم آمد، منیره زنگ زد . لیانا جواب داد.منیره با دلواپسی گفت، شماها رفتید؟ من جلوی مدرسه منتظرم. ما از مدرسه بیرون آمدیم و‌گفتیم هنوز هستیم!
به لیانا موز دادم. سر چهار راه یک دختری که از لباسش مشخص است از سیستان و بلوچستان می باشد، سر چهارراه گدایی می کند. روز اول که او را دیدیم، بهش موز دادیم. لیانا اعتراض کرد. و بعد به مامانش گفته بود، ددی اون دختره رو از من بیشتر دوست داره.
امروز هم آن دخترک سرچهارراه بود.به لیانا گفتم دوستت سرچهار راه است. لیانا یک موز داد که به آن دختربچه بدهیم. بعد پرسید که چرا لباساش سیاهند؟چرا چادر داره؟ سر این موضوع با لیانا شوخی کردیم.
یکشنبه ها ، چون منیره شب کار است، ظهر لیانا پیش مادرش می مونه.
ساعت ده و ربع شب وقتی از استخر آمدم، لیانا خونه البرز بود و کلی شیطنت کرد.جودی داشت چند تا به را برای درست کردن مربا پوست می کرد و لیانا هم به می خورد و برای جودی یک قصه تعریف می کرد. بعد گفت برای مدرسه هم می خواهم ببرم. یک به با سیب برداشتیم که ببرد. با شیطنت می گفت؟ چرا یک به؟ چرا همه به ها را نمی دهید که ببرم. من به شوخی گفتم، لیانا خانم، روزی یک به. دو سه بار برگشت و می گفت باز هم به می خوام.برای اینکه به خانه شان بروند، گفت من راه نمی روم، مرا بغل کن و ببر داخل ماشین.