یکشنبه/من و لیانا
♟️من و لیانا
🌾🌾🌾
یکشنبه ۲۸ آبان ۱۴۰۲
ساعت ۱۳ به مدرسه لیانا رفتم. دیرتر از هر روز آمد.من به خانمی که اسامی بچه ها را وقتی والدین شان و یا کسانشان می آیند،اعلام می کند؛ گفتم لطفا چند بار نام لیانا را اعلام نکنید. من احساس کردم شاید از تاخیر لیانا عصبانی می شود. بهش گفتم من عجله ای ندارم. گفت ؛ نه نباید شما را اینقدر معطل کند.
حدسم درست بود!از تاخیر لیانا عصبانی می شود. بهش گفتم، شاید از این بازی خوشش می آید. لطفا همان یکبار اعلام کنید. شاید هم آن خانم ناظم دوست دارد هر چه زودتر مدرسه خلوت شود ! انسانها موجودات پیچیده ای هستند.
وقتی لیانا آمد و با شادی هم آمد، منیره زنگ زد . لیانا جواب داد.منیره با دلواپسی گفت، شماها رفتید؟ من جلوی مدرسه منتظرم. ما از مدرسه بیرون آمدیم وگفتیم هنوز هستیم!
به لیانا موز دادم. سر چهار راه یک دختری که از لباسش مشخص است از سیستان و بلوچستان می باشد، سر چهارراه گدایی می کند. روز اول که او را دیدیم، بهش موز دادیم. لیانا اعتراض کرد. و بعد به مامانش گفته بود، ددی اون دختره رو از من بیشتر دوست داره.
امروز هم آن دخترک سرچهارراه بود.به لیانا گفتم دوستت سرچهار راه است. لیانا یک موز داد که به آن دختربچه بدهیم. بعد پرسید که چرا لباساش سیاهند؟چرا چادر داره؟ سر این موضوع با لیانا شوخی کردیم.
یکشنبه ها ، چون منیره شب کار است، ظهر لیانا پیش مادرش می مونه.
ساعت ده و ربع شب وقتی از استخر آمدم، لیانا خونه البرز بود و کلی شیطنت کرد.جودی داشت چند تا به را برای درست کردن مربا پوست می کرد و لیانا هم به می خورد و برای جودی یک قصه تعریف می کرد. بعد گفت برای مدرسه هم می خواهم ببرم. یک به با سیب برداشتیم که ببرد. با شیطنت می گفت؟ چرا یک به؟ چرا همه به ها را نمی دهید که ببرم. من به شوخی گفتم، لیانا خانم، روزی یک به. دو سه بار برگشت و می گفت باز هم به می خوام.برای اینکه به خانه شان بروند، گفت من راه نمی روم، مرا بغل کن و ببر داخل ماشین.