موناکو و آلمان‌

♟موناکو و آلمان
🌈🌈🌈
کنار هم نوشتن این دو کشور بمنظور یک مقایسه خاص است. موناکو یک کشور بسیار کوچک و پادشاهی است.اقتصاد موناکو بر محور قمارخانه ها می چرخد. در قرن هجدهم وقتی آلمانی ها دیدند که قمارخانه چه اقتصاد بی دردسری می باشد، آنها هم به این فکر افتادند تا وارد این بخش از اقتصاد بشوند.
یک ضرب المثل روسی هست که می گوید:
"کاخ های سنگی را با کار ساده و بی آلایش بالا نمی برند." و کاخ پادشاه موناکو از اقتصاد مالیات متکی بر قمارخانه ها، شکوه داشت، اگر چه خود موناکو، کوچک و کم جمعیت بود.
آلمانی ها ، تعداد زیادی قمارخانه ایجاد کردند، اما خیلی زود فهمیدند، آنها موناکو نیستند. در موناکو، تقریبا تمام قماربازان، مسافرانی بودند که در دوره بازنشستگی به جایی آرام سفر می کردند و چند سکه ای را هم برای تفریح قمارشان، کنار می گذاشتند، لذا هر ردوبدل شدن پول در قمارخانه برای دولت موناکو درآمد داشت، اما قماربازان قمارخانه های آلمان، اغلب آلمانی بودند و تاثیر مخرب قمار، خیلی زود در آلمان، خودش را نشان داد و دولت آلمان هم به فوریت دستور به منع آنها داد.
نتیجه اینکه نمی توان هر اقدام اقتصادی را بی توجه به عواقب اجتماعی آن، مورد تاکید قرار داد.

جاودانگی

♟جاودانگی
🌈🌈🌈
امروز در پشت یک چراغ قرمز، نوشته پشت یک بونکر سیمان نظرم را جلب کرد.
در یک متن سه بخشی اینطور نوشته شده بود:
" اسمم را سنگی حفظ خواهد کرد
تنم را قبری
و یادم را نمی دانم چه کسی!"
انسان همیشه در افسوس و شاید ترس از این دنیا رفتن، همیشه به نوعی جاودانگی اندیشیده است.می خواهد بماند، اگر حتی در یادها.
در دیالوگی از فیلم تروی، آشیل( برد پیت) می گوید می خواهم برای افتخار بجنگم.
و افتخار ، وجهی از تلاش برای جاودانگی است.
جاودانگی را می خواهیم چه کنیم؟
به لحاظی خیام در رباعیات خود، به جاودانگی نمی اندیشد، اگر چه مثل سعدی و حافظ به آن جاودانگی رسیده است.
تمام تلاش و تاکید ادیان، چه الهی و چه غیرالهی ، جاودانگی است ، و فقط کیفیت جاودانگی در بهشت و جهنم تغییر می کند.
بهر جهت آن نوشته پشت بونکر، تلاشی برای پیدا کردن دوستان وفادار است که یاد او را گرامی بدارند. اگر چه باید بداند که چیزی برای او تغییر نخواهد کرد.
و شاید در این به یاد داشتن، نگاه نیما یوشیج ، زیبا باشد؛
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم.
بهر حال سرشت انسان ها، به دوستی دل گرم است و تعلق به جمع و‌گروه یک نیاز انسانی است.

روح زخمی یک ملت

♟روح زخمی یک ملت
🌈🌈🌈
کتابی با عنوان بیست و سه قصه نوشته لئو تولستوی را می خوانم. (الان که این را نوشتم متوجه شدم که لیونل مسی را هم لئو مسی می گویند و هر دو در رشته خود بی نظیرند، تولستوی در ادبیات و البته اخلاق و مردم دوستی و مسی هم در فوتبال)
در این کتاب،بیست و سه داستان، همانطور که در نام کتاب هست وجود دارد و یک داستانی هست با عنوان دو پیرمرد که به سفر زیارتی این دو دوست می پردازد.
قصدم توضیح در مورد آن داستان نیست. می خواهم آن داستان را دلیلی بگیریم بر عنوانی که برای این مطلب انتخاب کرده ام. این دو پیرمرد ، سفر زیارتی خود را از روستایی نزدیک مسکو به قصد اورشلیم شروع می کنند.
اول چند خط از آن داستان را پی بگیریم:
" پیرمردها، پنج هفته بود راه رفته بودند.کفش های خانگی آنها پاره شد.چون به روسیه کوچک رسیدند، ناچار کفش نو خریدند.از وقتی از روستا بیرون آمده بودند برای خورد و خوراک و جای خواب،پول پرداخت کرده بودند، اما چون به روسیه کوچک رسیدند مردم برای دعوت آنان‌ به خانه های خود،رقابت می کردند.انها را به خانه های خود می بردند، پذیرایی می کردند ، از دریافت پول خودداری می کردند ، افزون بر این، نان و شیرینی به این دو می دادند تا در راه ، مصرف کنند.پیرمردها، این گونه، پانصد مایل راه پیمودند و خرجی نداشتند."
و روسیه کوچک در اذهان مردم آن زمان روسیه، اوکراین بوده است. مردمانی که اینقدر با هم مهربان بوده اند، اوکراینی که افشره روسیه بوده است، اکنون، شهروندانشان ، بر سایه هم ، تیر می زنند. در مجموعه ای از اقدامات برای دوری گزینی این دو ملت، دولت اوکراین حتی تصمیم گرفت که بعضی نویسندگان بزرگ روس را که اصلا اوکراینی بوده اند، بدلیل نوشته هایی که دویست سیصد سال قبل نوشته اند، غیراوکراینی بنامد.
حتما روزی خواهد رسید که مردمان این دو کشور، روزهای سیاه اکنون را پشت سر گذاشته باشند و باز دستها، خانه ها، سفره ها و قلب هایشان، همدیگر را به گرمی پذیرا باشد.
برای دنیایی که در آن جنگ نباشد، دعا کنیم.

تخم مرغی که جرقه اتش شد

♟تخم مرغی که جرقه آتش شد
🌈🌈🌈
تولستوی یک داستان کوتاه تحت عنوان " نادیده گرفتن جرقه،اتش گرفتن خانه" دارد که به لحاظ تربیتی داستان درخوری می باشد.
ایوان شجرباکوف و در همسایگی اش گوردی، در روستایی با صمیمیت زندگی می کردند . گاهی سماوری را روشن می کردند و اعضای دو خانواده، دور هم می نشستند و زندگی آرام و لذت بخشی داشتند. هر کدام اگر چیزی کم داشت، درب خانه ی همسایه به رویش باز بود. گوردی می میرد و ایوان هم بدلیل پیری و بیماری ،گوشه نشین می شود.دور، دور پسرهای این دو همسایه، هست.اما آنها راه پدرانشان را نمی روند.
روزی مرغ عروس ایوان، بدلیل شلوغ کاری بچه ها، از پرچین دیوار پسر گوردی که نامش گابريل است، به آن طرف می پرد و عروس ایوان برای یک تخم مرغ ، دعوا راه می اندازد و یک چیز این بگو ، یک چیز آن بگو، مرتب مشکلات دو خانواده و سطح دعوای آنها بالا می گیرد تا منجر به آتش زدن خانه ایوان توسط گابریل می رسد و چون خانه گابریل هم در همسایگی خانه ایوان است، خانه هر دو و چند خانه دیگر هم در آن روستا، در آتش می سوزد.
بله، مسیر آشتی و صلح، از یک کوچه تنگ می گذرد. اگر یکی فحش داد و دیگری دوتا جواب داد، ما مسیر صلح را نپیموده ایم و عواقب چنین رفتاری می تواند آتشی شود غیر قابل کنترل، که روز اول فقط جرقه کوچکی بود که می توانست با اندکی گذشت و پذیرش رسم همسایگی، رفع شود.

تلنگری

♟️تلنگری
🌾🌾🌾
کتاب " بنگر به جهان" نوشته مرحوم دکتر فروهنده ، استاد ریاضی دانشگاه شاهرود را خواندم. مطالب کتاب مرا به یاد خود ایشان انداخت. کم اما در چند نوبت ایشان را دیده بودم.در دوران کرونا در حالی که از نبود واکسن و ریه ضعیفش بواسطه سیگاری بودن و آنهم یک سیگاری قهار، در رنج و ترس بوده که اگر واکسن به ایران نیاید با این ریه چه کنم؟ اما درست در همان ایام متوجه سرطان چشم می شود و ..
این کتاب، حاوی چند نامه فلسفی است که به دوستی در امریکا نوشته و در حالی که سرطان در بدن دکتر فروهنده در حال پیشرفت بوده و کرونا هم در دوره وحشتناک خود بوده است. (براستی چه روزهایی بودند آن روزها. مردم جرات نداشتند به تشییع جنازه نزدیکترین دوستان و یاران خود بروند.)
دکتر فروهنده در یکی از نامه هایش شرح تلاش هایی را می نویسد که در گروه ریاضی، سعی داشته درس فلسفه علم و تاریخ علم را به تایید برساند.
او خاطره ای از دکتر الهی را بازگو می کند که بعد از جنگ جهانی دوم در آلمان فلسفه می خوانده است و در یک جلسه ای، یک سخنران ، کانت شناسی درس می داده است. دانشجویان بطور رایگان، اما ایستاده می توانسته اند به سخنرانی گوش کنند. بقیه که روی صندلی مستقر می شده اند، با خرید بلیط ۶ مارکی در جلسه حاضر بوده اند. در آن زمان با ۶ مارک می توانسته اند یک پالتوی دست دوم بخرند ، بلیط های آن سخنرانی برای سه شب پیاپی پیش فروش شده و اغلب این مستمعین، کارگر ، خیاط، مکانیک و دندان پزشک و امثال اینها بوده اند و دکتر فروهنده نوشته که در دانشگاه شاهرود بمناسبت روز جهانی خیام یک مراسمی بوده و ایشان هم سخنران جلسه. و قرار بوده از دانشجویان نخبه ریاضی هم تجلیل شود. افراد نشسته بر صندلی‌های دو ردیف اول که همکاران دانشگاهی ایشان بوده اند، از همان ابتدا چرت می زده اند و نه بحث فلسفه تاثیری بر آن چرت نداشته و نه ورود به مباحث رباعیات خیام و نه بحث هندسه او و عجیب تر اینکه در بین سخنرانی ، پیامکی به موبایل ایشان ارسال می شود که " تمامش کن، بیا پایین" و چند وقت بعد ایشان متوجه می شود که ارسال کننده آن پیام، دانشجوی نخبه ریاضی خودش بوده است.
و حال باید بپرسیم چرا آلمان آنطور و ما اینطور شده ایم.

ما دوام آورديم

♟ما دوام آوردیم
🌺🌺🌺
وقتی این عنوان را انتخاب کردم ناخوداگاه ،انتهای کتاب برمی گردیم گل نسرین بچینیم، به ذهنم تداعی شد.
می خواستم بهانه ای پیدا کنم و پیرامون یک رباعی خیام ، چیزی بنویسم.
آن رباعی را در مطلع کتابی با عنوان بنگر به جهان نوشته آقای دکتر سید فرخ فروهنده که استاد ریاضی دانشگاه شاهرود بودند و اکنون در این جهان نیستند، خواندم.
پسرم احسان در دوره کارشناسی، دانشجوی ایشان بوده است. معمولا احسان ، ریش بلند و موی سر بلندی در دوره دانشجویی داست، هر چند که الان هم همانطور است.دکتر فروهنده، کم ،حضور و غیاب می کرده، یکبار در اوایل ترم و شاید یکی دوبار در اواخر ترم. یک روز در اواخر ترم که احسان موی سر و ریش خود را از ته تراشیده بود، دکتر فر‌وهنده، حضور و غیاب می کند و وقتی به اسم احسان می رسد و او اعلام حضور می کند‌ ، دکتر فروهنده می گوید تو اولین جلسه ای است که در کلاس حاضر شده ای و تا همه کلاس تایید نمی کنند که این دانشجو همان دانشجوی ریشو ست دکتر فروهنده غ جلوی اسم احسان را پاک نمی کند.
بعدا چند کلامی در مورد این کتاب خواهم نوشت.
رباعی این است:
آنان که محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال ،شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند بیرون
گفتند فسانه ای و در خواب شدند.
شاید این رباعی شرح حال هر کسی و از جمله دکتر فروهنده باشد.
آنچه اکنون هر کدام از ما ،انجام می دهیم همان فسانه ای است که خیام می گوید و می دانیم که خود او در چه زمانه ملتهبی ، در این دنیا بوده است.
ما هم تا آن روز که در خواب شویم، فسانه خود را می سرایبم و تلاش می کنیم دوام بیاوریم. فقط از روزگار گلایه داریم که کاش زندگی برایمان ، بیش از دوام آوردن ، معنا پیدا می کرد.

ما از نظر دیگران/دیگران از نظر ما

♟ما از نظر دیگران /دیگران از نظر ما
🌈🌈🌈
خود تیتر باشد برای پاسخی که خود به آن می دهید‌، اما من می خواهم بر اساس همان نگاه، به کوروش و چنگیز نگاهی بیندازم.
ما کوروش را نمونه یک رهبر بزرگ و عادل می دانیم و از جمله به نوشته ویل دورانت اشاره می کنیم که می گوید کوروش از کشورگشایانی است که مردم او را دوست می داشته اند و پایه سلطنت خود را بر بخشندگی و خوی نیکو قرار داده بود، اما همین ویل دورانت ، کوروش را تند خوی و خونخوار هم می داند. به یک مورد برجسته اشاره می کنم :
کوروش در آخرین جنگش به سرزمین سکاها حمله می کند و در ماورای سیحون( آراکس ) با ماساگت ها می جنگد.
داستان این جنگ این بوده که کوروش از ملکه آنجا، تومی ریس خواستگاری می کند و ملکه ماساگت، این درخواست را رد می کند. کوروش عصبانی می شود و به آنجا لشگر می کشد.
ملکه تومی ریس به کوروش می نویسد:
شاه بزرگ، رها کن آنچه را که می کنی.چه تو نمی دانی که نتیجه کار چه خواهد بود.به آنچه داری اکتفا کن و بگذار ما در مملکت خود، سلطنت کنیم.
اما آن جنگ آغاز می شود و سپاهيان ماساگت یک پیروزی بدست می آورند و خیمه و خرگاه سپاه کوروش را تصاحب می کنند و البته به گمان من، کوروش یک عقب نشینی تاکتیکی می کند. این را از نامه دیگر ملکه تومی ریس می توان حدس زد.لشگر ماساگت از فرط شادی، جشنی می گیرند و غنایم بدست آمده را ، از جمله مقادیر زیادی شراب را نوش جان می کنند. سپاه کوروش حمله می برد و همه اسیر می شوند و از جمله پسر ملکه به اسارت در می آید.
نامه دوم ملکه تومی ریس این است:
ای کوروش، از جنگ و ستیز سیر نمی شوی؟ بر خود مبال که بواسطه ثمر انگور بر پسر من دست یافتی. حال پند مرا گوش کن.پسر مرا پس ده و از مملکت ما بیرون برو، بی آنکه مجازات ببینی.
فردای آن روز سپارگا بیزس پسر ملکه ماساگت ها وقتی از هپروت نشئگی شراب خارج می شود و خود را اسیر می بيند از کوروش تقاضای باز کردن دستبند خود می کند و ناگهان خودکشی می کند. این خودکشی، ماساگت ها را برای دفاع از سرزمین خود، به خروش می آورد. جنگ از سر گرفته می شود و در جنگ ،کوروش زخم برمی دارد و اسیر می شود. دو سه روز بعد، بواسطه آن زخم، کوروش می میرد و ملکه ماساگت، از فرط غم از دست دادن پسر، سر کوروش را در ظرفی می گذارد و آن را پر از خون می کند و خطاب به سر کوروش می گوید، خونخوار ، اگر سیر نشده ای، باز هم بخور.
در سمت مقابل، چنگیز را داریم. در حمله چنگیز بیش از نصف جمعیت ایران ، کشته شدند. در بسیاری از شهرها، هرم های بزرگ از سر مرد و زن و کودک درست شد. فقط در نیشابور، کوچه ها ، جویی از خون غوطه ور بود و شخصی ، عطار را به یک خورجین بیده( یونجه خشک ) برای یک وعده خوراک اسب از سرباز مغول می خرد.
اما در مغولستان، چنگیز برای آنها بزرگترین شخصیت تا کنون آفریده شده در جهان است. هم اکنون، یاسای چنگیزی را بر پوست گوسفند و گاو حک می کنند و به شکلی نفیس، یک هدیه ملی محسوب می شود. انواع میدان و کتابخانه و دانشگاه و خیابان و بنای فرهنگی و تاریخی ، به نام چنگیز است. عکس او بر اسکناس های دولت مغولستان حک شده و ...
ما کوروش را آنقدر بزرگ می دانیم و مغول ها‌ چنگیز را.
ما چنگیز را خونخوار می دانیم و اقوام سکایی، کوروش را.
آیا همان درخواست ملکه ماساگت ها، که از کوروش می خواست از جنگ سیر شود، بهتر نیست؟
خود کوروش و بعد داریوش، از اهورامزدا می خواهند که مملکت پارس را از دروغ و خشکسالی و جنگ، دور بدارد.
آیا همان دعا را نباید برای مردمان سایر کشورها هم روا می داشتند؟

با خیام

♟با خیام
🌈🌈🌈
این رباعی خیام را بخوانیم:

در پردۀ اسرار کسی را ره نیست
زین تعبیه جان هیچ‌کس آگه نیست

جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست
می خور که چنین فسانه‌ها کوته نیست
خیام از سرنوشت انسان و اینکه چرا هست و کجا می رود، ندانم کار است.اما تاکید می کند که جاودانگی در کار نیست و آخر کار معلوم است. یک نگاهی به نوشته سنگ قبر کوروش بیندازیم:
" ای انسان، هر جا که باشی و از هر کجا که بیایی، می دانم که خواهی آمد،من کوروشم، که برای پارسی ها این دولت بی کران را بنیان نهادم، بدین مشتی خاک که مرا پوشانده، رشک مبر."
این دو نگاه خیلی به هم نزدیک هستند.
و این بیت سعدی را بخوانیم:
بر آنچه می گذرد دل منه که دجله بسی
پس از خلیفه بخواهد گذشت از بغداد.
در این بیت سعدی هم فناپذیری زودرس انسانها و دیرپایی عناصر طبیعت، آن را به نگاه خیام نزدیک می کند.
و این ابیات خواجوی کرمانی را ببینیم:
خاک بغداد به مرگ خلفا می گرید
ورنه این شط روان چیست که در بغداد است
دل درین پیرزن عشوه گر دهر مبند
کاین عروسی است که در عقد بسی داماد است.
لازم نیست که هم پیرزن عشوه گر دهر را معرفی کنیم و نه دامادهایش را.
خواستم شباهت نگاه را ، هر چند کاملا شبیه نباشند را نشان دهم.

اموزش کشاورزی در ایران باستان

♟️آموزش کشاورزی در ایران باستان
🌾🌾🌾
استرابون( متولد سال ۶۲ ق.م.) می نویسد:
محصلین(ایرانی)، علم زراعت و چوپانی نیز می آموختند و پس از انجام کارهای روزانه،به غرس اشجار و گل کاری و تهیه دام های شکاری می پرداختند.

کوروش و چند نکته در مورد او

♟️کوروش و چند نکته در مورد او
🌾🌾🌾
کوروش موسس دولت هخامنشی است که اگر چه کشورگشا بوده است، اما بنا به تایید ویل دورانت، کوروش از کشورگشایانی بوده که مردم او را دوست می داشته اند و پایه سلطنت خود را بر بخشندگی و خوی نیکو قرار داده بود.
در مورد اصل و نسب کوروش حداقل دو قرائت به ظاهر خیلی متفاوت وجود دارد.
در قرائت کتب یهودی،کوروش یک مسیح است.در کتاب اشعیای نبی آمده است " خداوند به مسیح خویش یعنی کوروش که دست راست او را گرفتم تا با حضور وی ، امت ها را مغلوب سازم و کمرهای پادشاهان را بگشایم. "
در متون یهودی، پدر کوروش، بهمن نام دارد و بهمن است که به کوروش ماموریت می دهد، اسرای یهودی آورده شده از بیت المقدس توسط بخت نصر را آزاد کند و به بیت المقدس برگرداند. در ابن بلخی، مادر کوروش را از دختران انبیای بنی اسرائیل می داند و نامش را اشین ذکر می کند. و دایی کوروش در کودکی به او تورات می آموزد و دایی او کسی نیست جز دانیال نبی، یکی از پیامبران بنی اسرائیل.
در نقطه مقابل ما قرائت تاریخ و یونانی ها را داریم که با این قرائت متفاوت است.
هرودوت ، مادر کوروش را دختر اژدیدهاک یا استیاگ، پادشاه ماد می داند. او نمی خواسته دخترش را به امرای انشان بدهد، زیرا خوابگزارانش پیش بینی کرده بودند که از شکم دخترش نوزادی خواهد آمد که سلطنت او را سرنگون کند. لذا دختر را به کامبیز یا کمبوجیه که از خانواده نجیب پارس و افراد مطیعی بوده اند ، می دهد و پس از باردار شدن دخترش ماندانا ، او را به همدان فرا می خواند و پس از وضع حمل، نوزاد را به هارپاگ وزیر می دهند تا کشته شود و هارپاگ آن نوزاد را نزد چوپانی می گذارد که زن او تازه زایمان کرده و بچه اش مرده بوده است و وقتی بازرسان استیاگ ، همه زائوها را کنترل کرده اند ، آن چوپان و زنش، جنازه طفل مرده را نشان داده اند و کوروش از مرگ جسته است. و شاید تربیت کوروش در یک خانواده چوپان ، دلیل سازگاری و تولرانس او در برابر عوامل متضاد بوده باشد.
بهر جهت آن دو قرائت از ابتدای زندگی کوروش وجود دارد.

سیگار و سایر چیزها

⁉️سیگار و سایر چیزها


امروز صبح رفته بودم که بلیط استخر بگیرم. هر شنبه، صفی برای بلیط استخر و هر از چند گاهی ،قوانین متفاوت جدیدی که برایش وضع می شود. خلاصه نمی گذارند که به یک روال روتین عادت بوجود آید.چون حتما شنیده اید که می گویند ؛ انسان به عادت، عادت می کند و بعد برای ترک عادت هم عوارضی برشمرده اند.
بهر جهت در آن جایی که بلیط استخر بازنشستگان را می دهند، یک خانه متروک قدیمی هست که درب آن خانه در این عکس، پیداست. البته هر متروکی، متروک نیست. زمین آن خانه، حکم طلا را دارد. در مرکز شهر و در کوچه ای که اغلب تجاری شده است.یک کسی ، بر در این خانه متروک، یک بطری با کمک نخ آویخته و البته یک زحمت دیگری هم کشیده و گوشه ای از بالای بطری را با حوصله بریده است و آن را به سطل آشغال ته سیگار تبدیل کرده است.
با احترام به همه سیگاری ها، متاسفانه، اگر بسیاری ، ته سیگار خود را در این بطری گذاشته اند، گروهی هم ، ته سیگار خود را به آن سمت پرتاب کرده اند و در زیر آن بطری هم تعداد زیادی ته سیگار جمع شده است. شلختگی سیگار کشیدن با شلختگی پرتاب ته سیگار، توام شده تا ما تضاد درون جامعه مان را از همین منظره، بتوانیم ببینیم.

زیره به کرمان بردن

♟زیره به کرمان بردن
🌺🌺🌺
اول بار چه کسی ممکن است این حرف را زده باشد؟
شما به کرمان می روید و سوغاتی می برید که در آنجا به فراوانی یافت می شود. یکی از مهمترین جنبه های یک سوغاتی و هدیه، کشش ذوقی آن است و چیزی که در جایی فراوان است، جاذبه کمتری را دارد. مثلا به این جمله ناپلئون بیندیشیم که گفته است ، مصر به جهان ، تاریخ و آفتاب هدیه می دهد. هم تاریخ مصر بی همتاست و هم آفتاب در جاهایی از کره زمین آنقدر کم و کم رمق است که مصر می تواند آفتابش را به جهانگردان بفروشد!
و به این بیت از خاقانی توجه کنید:

کرمان و زیره؟بصره و خرما؟ بدخش و لعل؟
عمان و در؟حدیقه و گل؟جنت و گیا؟

هم زیره در کرمان به فراوانی هست و هم خرما به بصره و لعل در بدخشان. و کسی در را به عمان نمی برد و به طریق اولی بردن گل به باغ و گیا که مخفف گیاه است، بردنش به بهشت پر از گل و گیاه،بی معنی است.
یونانیها و کلا اروپایی ها هم شبیه این تمثیل ما یک چیزی دارند و آن بردن جغد به آتن است.
نگهبان آتن در فرهنگ اسطوره ای یونان، زئوس است و آنها زئوس را در قالب جغد به تجلی در می آورند و به همین دلیل در خانه اغلب آتنی ها و سایر ساکنین یونان ممکن است یک مجسمه جغد باشد. زئوس خدای دانش و خرد هم هست و به همین دلیل در قصه ها و افسانه های کودکانه، جغد را با عینکی بر چشم، کتابخوان و یا کتابدار و دانا و همه چیز دان معرفی می کنند.
لذا جغد به آتن بردن همان معنایی را دارد که زیره به کرمان و خرما به بصره بردن دارد.
و امیدوارم من هم بی سبب، در نزد شما، گل به حدیقه نبرده باشم.

جادوی بی اثر

♟جادوی بی اثر
🌈🌈🌈
فریدون مشیری یک شعری دارد با همین نام و می نویسد:
" من با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره ی اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی"
بهر جهت برای شاعر، شراب ، سمندی بوده که به کوه و دشت و رویا و مرزهای ناشناخته اندیشه قدم گذاشته است . شاعر اما در ادامه می نویسد:
"دیگر شراب هم ، جز تا کنار بستر خوابم نمی برد"
اینجاست که یک وقت هایی، انسان چنان تغییر می کند که آنچه در قبل سبب جوشش و تلاش و رویاپردازی اش می شد، تقریبا کم اثر و بی اثر می شود.
بر اساس افسانه ای، می گویند که فحش تا زمان افلاطون نبوده است، مردم دعوا می کرده اند و در دعوا، همدیگر را آسیب می رسانده اند و می کشته اند.افلاطون که فیلسوفی صلح دوست بوده، فحش را اختراع می کند، تا مردم بجای دعوا و کشتن هم، چند تا فحش به هم بدهند و قال قضیه تمام شود.
اگر چه در آن جاهایی که فحش زیاد است، متاسفانه دعوا و عواقب دعوا هم زیاد است و این فحش اختراعی آقای افلاطون ،الان خيلی ، کار نمی کند.
در رده بندی استان آرام و کم دعوا، خراسان جنوبی و بیرجند ما در صدر است و استان‌هایی مانند بوشهر و خوزستان و سیستان و بلوچستان و هرمزگان هم از این نظر همسایه خراسان جنوبی هستند و بر عکس اردبیل و آذربایجان‌غربی و زنجان و همدان و خراسان شمالی و قزوین، استان هایی هستند که هم دعوا می کنند و هم اختراع افلاطون را زیاد بکار می گیرند.
باید افلاطون دوباره زنده شود و یک اختراعی بکند که دعوا و جنگ که در زمانه ما، اینقدر زیاد شده اند، کمتر شوند.

داستان یک بیت شعر

♟داستان یک بیت شعر

🌈🌈🌈

دکتر زریاب خویی که در سال ۱۳۲۴ش/۱۹۴۵ م. در شهرش خوی ساکن بوده و در آن زمان ، قوای شوروی در آذربایجان مستقر بوده اند‌، روزی مطلع می شود که یکی از دوستان و همدرسان او در حوزه که به نوشته دکتر محمد علی موحد ، این فرد،میرزا جعفر اشراقی( میرزاذجعفر اقا) بوده، از تهران به تبریز رفته، زریاب به میرزا جعفر نامه ای می نویسد و او را دعوت می کند که به شهر خوی برود و در لابلای این دعوت و برای اینکه اظهار فضلی هم کرده باشد، این بیت از سعدی را هم اضافه می کند: بازآ و حلقه بر در رندان شوق زن کاحباب را دو دیده چومسمار بر در است. البته این بیت را بعضی با این نگارش در نامه زریاب خویی ذکر کرده اند؛ بازآ و حلقه بر در زندان شوق زن کاصحاب را دو دیده چو مسمار بر در است که به نظر می رسد با توجه به ترجمه ای که از این بیت شده، قرائت اول درست است. این میرزا جعفر وقتی وارد شهر خوی می شود، ماموران شوروی به او مشکوک می شوند و بازداشتش می کنند. نامه دعوت زریاب خویی را در جیبش می یابند.این نامه آنها را بیشتر مشکوک می کند. بخصوص که در آن بیت سعدی دو کلمه احباب یا اصحاب و حلقه وجود داشته و با شعر سعدی هم گویا یک تفاوتی داشته است. مسافر دعوت شده را زندانی می کنند و نامه را برای کالبدشکافی رمز و راز آن به پزشکی می دهند که مترجم شان بوده است. باید گفته شود که در آن زمان، سید ضیا الدین طباطبایی ، حزب اراده ملی را تشکیل داده بوده که مرامی نداشته و مرامش، صرفا ضدیت با حزب توده بوده است و بیشتر دستجاتی برای درگیری با آن حزب دایر می کرده است. او آذربایجانی ها را تشویق به عضویت در این حزب می کرده و از این نظر ، روس‌ها این حزب را از دستجات مشکوک می دانسته اند. شیوه عضویت در آن حزب هم مثل شرکت‌های هرمی که در ایام اخیر ، مدتی در بین جامعه جاذبه داشتند، بوده است. یعنی هر فرد می توانسته با دعوت از دوستان و خانواده اش یک " حلقه" حزبی تشکیل دهد و وقتی تعداد اعضای این"حلقه" ۹ نفر می شده، خودش "سرحلقه" می شده است و سپس هر کدام از آن هشت نفر می توانسته اند، هشت نفر دیگر را جذب کنند و جمع آن ۷۲ نفر و آن ۹ سرحلقه، ماهانه جلسه دسته جمعی داشته اند . و این ۷۲ هم تعمدی در خود داشته است که یادآور واقعه کربلا باشد. با این توضیحات معلوم می شود که دو کلمه حلقه و احباب یا اصحاب، در آن بیت، مشکوک بوده است. آن آقای مترجم روس ها، بیت موجود در آن نامه را اینطور ترجمه و به روس‌ها می دهد: "بیا به خوی،تا حزب حلقه، در اینجا قوی تر شود. اینجا در دست دشمن، مثل زندان است. احباب یعنی اعضای حزب حلقه، چشم به راه هستند که بیایی و مسمار(آهن /میخ گداخته) در چشم روس‌ها بکوبیم." طبیعی است که روس‌ها هم به آن مهمان و هم میزبان مشکوک می شوند و اهالی هم به چشم بدبینی به زریاب خویی می نگریسته اند و چنین می شود که او از خوی به تهران می رود.

اثر موش و کبرا و جايزه بگیری

♟اثر موش و کبرا و جایزه بگیری
🌈🌈🌈
مطالبی از سفرنامه حاج سیاح را می خواندم ، در شکی و نوخا با چچن هایی گفتگو کرده بوده که مرا به یاد اثر موش و کبرا انداخت.
محض یادآوری عرض کنم که در دوره استعمار انگلستان در هند، آنها برای کاهش آسیب های ناشی از نیش مار کبرا که مرگ آور بوده است، به مرده هر مار کبرا جایزه ای می داده اند و انتظار داشته اند که تعداد این‌مارها کم شود. با گذشت زمان متوجه می شوند که نه تنها مارها کم نشده اند و مرتب تعداد مارهای صید شده افزایش می یابد. بررسی می کنند و متوجه می شوند که چون مرده مار، جایزه خوبی دارد، عده ای رو به پرورش مار کبرا آورده اند وهر چه دیگران صید می کنند، آنها بیشتر پرورش می دهند و این اتفاق به اثر کبرا معروف شده است.
در ویتنام هم اتفاق مشابهی افتاد. در دوران استعمار فرانسوی ها در آنجا، فاضلاب ها را کانال کشی کردند و این امر موجب افزایش جمعیت موش ها شد و چون خطر ابتلای بیماری وجود داشت و موش‌های مرده، مسیر فاضلاب‌ها را می بستند. فرانسوی ها اقدام به تعیین جایزه کردند و چون لاشه موش مرده، متعفن می شد، گفتند، موش ها را بگیرید و بکشید و دم آنها را تحویل دهید و جایزه بگیرید.
در آنجا هم ، با وجود تحویل دادن دم های زیاد، اما جمعیت موش ها، کم نشد. بررسی کردند و متوجه شدند که موش بگیران، برای اینکه راه جایزه گرفتن شان را از بین نبرند، دم موش‌ها را قطع می کرده اند و آنها را رها می کرده اند تا باشند و زادوولد کنند و نان موش بگیرها ، آجر نشود.
این تجربه به اثر موش معروف شد.
در سفرنامه حاج سیاح هم یک اتفاقی را روایت کرده که شبیه این دو اتفاق است، البته از جنبه جایزه بگیری ، فاقد اثر! ، زیرا جایزه بگیران،با دقت، اجرای اوامر کرده بوده اند و بعدا از کرده شان پشیمان شده اند، زیرا راه کسب درآمدشان را بسته بودند.
موضوع از این قرار بوده که قوای دولتی روسیه تزاری برای دستگیری چچن های مخالف تزار جایزه تعیین می کرده اند.
خود مطلب را بخوانیم:
در شکی و نوخا، مردمان زیاد متهوری بودند چنانچه به خود مباهات می کردند که در زمان شیخ شموبل آدم می کشتیم ، اوایل یکی صد روبل، اواخر که زیادی کشتیم ارزان شده بود یکی ده روبل.حال مردم این بلد بی چیز و فقیر شده اند و خیلی تاسف می خورند که هرگاه تمام نکرده بودیم، دائم عساکر دولت اینجا بود و پول خرج می کردند.یکی را دیدم که بیست و شش نفر کشته بود،دیگری کمتر، دیگری بیشتر.
پرسیدم آنها مسلم بودند؟
گفت بلی .
گفتم به چه جرمی آنها را می کشتید؟
گفتند؛ آخر نشان می گرفتیم که در جلوی سینه بیاویزیم.
و نهایتا باید نتیجه بگیریم که در مقابل جایزه بگیری،انسان‌ها به نسبت موش ها و مارها، خیلی آسیب پذیرترند. جایزه بگیران ، موش و مار قربانی را برای ازدیاد نسل و تداوم جایزه بگیری شان، حفظ می کنند ولی با آدمیزادگان چنین ملاطفتی ندارند.

جنگل زدایی

♟جنگل زدایی
🌈🌈🌈
نمی خواهم در مورد مقوله ای به نام جنگل زدایی ، و همه عوامل و دلایلش ، مطلب بنویسم. کتابی می خواندم و در آن به قطع درختان جنگلی اشاره شده بود. گفتم همان یک وجه از دلایل جنگل زدایی را که بنویسم برای جنگل و درخت حرمتی را که شایسته است‌، بجا آورده ام.
جنگ ها در کنار همه عیوبی که دارند، یک عیب بزرگشان این است که با طبیعت هم سر ناسازگاری دارند. تانکها و ادوات جنگی ، از روی درختچه ها و بوته زارها می گذرند و آنها را تخریب می کنند، گلوله های جنگی، باعث تخریب می شوند و مواد شیمیایی بکار رفته در آنها تا مدتها ، منابع آب و جنگل را آلوده می کنند.
حاج محمد علی سیاح محلاتی که سفرنامه ای دارد و خاطرات یک عمر سفرهایش را نوشته ، در مشاهدات خود، قطع درختان جنگلی را دیده است.البته در مشاهدات حاج سیاح ، از تانک و این چیزها خبری نبوده، اما جنگ شمشیر و سنگ و تفنگ بوده است.
این حاج سیاح، ظاهرا اولین ایرانی است که تابعیت آمریکایی گرفته و در سال ۱۳۰۴ هم فوت کرده است. از فعالین نهضت مشروطه و از دوستان سید جمال الدین اسدآبادی بوده است.
مطلب او را در مورد قطع درختان بخوانیم:
" گروزنی قصبه ای بسیار وسبع، عمارات دو و یک طبقه، اهالی غالبا عسکر،و با آلات حرب حرکت می کنند.عدد نفوس چهار هزار نفر دو شب آنجا به سر برده،اسب چاپاری گرفته به جانب ویدن، که پایتخت قدیم شیخ شموبل روانه گشتم. .‌‌‌...طوایف لزگیه پشت درختان پنهان شده چون سپاه می خواست بگذرد از پشت درختان، غافلا بیرون می آمدند ، کفن پوشیده دست به شمشیر‌، لاحول گویان خود را به آنها می زده و می کشنند.
که دولت چاره ای جز قطع درختان جنگل ندیده، و به تدریج جنگل را تمام کرده تا رسیده به رود آرگون.

خوب است آخر کار، اول اندیشیده شود

♟خوب است عاقبت کار از اول اندیشیده شود.
🌈🌈🌈
بعضی جملات را می شود جملات طلایی نامید و در موردشان از جنبه های متفاوت می توان حرف زد و مطلب نوشت.
امیر نظام گروسی یک زمانی پیشکار و مربی مظفرالدین شاه بوده است.بعنی همان نقشی را که امیرکبیر در زمان ولیعهدی ناصرالدین میرزا ؛ زمانی که هنوز ناصرالدین شاه نشده بود، امیر نظام گروسی هم برای مظفرالدین میرزا داشته و چون تبریز محل تمرین حکومتداری شاه آینده بوده، اینها هم داراالحکومه تبریز را اداره می کرده اند.
البته در سوابق حکمرانان ایران یک چیزهایی مثل ارثیه منتقل به شاه بعدی شده است. مثلا ناصرالدین شاه فقط دو سال و نیم امیرکبیر را نگهداشت. در این مدت او را وادار کرد که لگد به عشق اولش بزند و او را طلاق دهد و خواهر ناصرالدین شاه را به زنی بگیرد و بعد هم او را به حمام فین کشاند و به عمرش پایان داد.
در مورد مظفرالدین شاه هم یک روایت مشابه وجود دارد و گویا این امیر نظام گروسی در آخر عمر و در کرمان، در حالی که والی آنجا بود، شبی یک قاصد از تهران به کرمان می رود، سوغات مظفرالدین شاه را که قهوه معروف قجری بوده، به او می دهد و می گوید یا این را بخور و بمیر و یا تمام خاندان تو با فضیحت، کشته خواهند شد و امیر نظام گروسی هم برای نجات خانواده اش این قهوه را نوش جان می کند که البته جان ستان بوده است. و قاصد هم ، صبح وقتی که خیالش از قهوه خوری امیرنظام راحت می شود، بلافاصله به تهران برمی گردد.
اینکه چرا چنین اتفاقی افتاده یک ربطی به ما بیرجندی ها هم دارد که بعدا خواهم نوشت.
بهر جهت این امیر نظام گروسی ، پیشکار مظفرالدین میرزا در دوران ولیعهدی اش در تبریز بوده و روزی ناصرالدین شاه به ولیعهد ،نامه ای می نویسد که ظل السلطان حاضر است دو کرور پول برای تغییر ولیعهد تقدیم ما کند. و ظاهرا ناصرالدین شاه وسوسه شده و یا انتظار داشته همان مقدار را ولیعهد بدهد تا در جای خود بماند. این هم یک اخلاق حاکمان است. یکی مثال دیگ آن نادر شاه یا شاه عباس هستند،که چشمان پسرانشان را کور کردند ، یکی هم با دو کرور پول سمت ولیعهدی را به این و آن می دهد.
مظفرالدین میرزا نامه ناصرالدین شاه را به امیر نظام نشان می دهد و مشورت می خواهد. و امیر نظام از قول ولیعهد ، نامه ای می نویسد تا به ناصرالدین شاه برسانند. او اینطور می نویسد:
"بعد از آن دو کرور،برای تغییر شاه چه تقدیم خواهد کرد؟خوب است که عاقبت کار، از اول اندیشیده شود."
واقعا خیلی خوب است که عاقبت کار از اول اندیشیده شود. در دنیای امروز به این رویکرد، آینده اندیشی می گویند.

مرتع و آتش‌

♟مرتع و آتش
🌈🌈🌈
به دلایل مختلف، ممکن است در جنگل و مرتع ، اتش سوزی اتفاق بیفتد.
در بخش غیر عمدی آن، که آدمیانی از روی سهو و تنبلی و عدم رعایت یک رفتار مسولانه، بطری های شیشه ای خود را در محیط مرتع و جنگل وامی گذارند و بعضا آنها را می شکنند و در طبیعت رها می کنند، این شیشه ها، مثل ذره بین ، فضای زیر تابش خود را داغ می کنند و آتشی افروخته می شود که به سرعت ، فضای مرتع و جنگل را می گیرد.
هم موارد سهو زیادی هست که موجب آتش سوزی می شود و هم موارد عمد زیادی.
در یک روزگاری هم، یک آتش زدن عمدی در مراتع و جنگل بوده ، که برای نوعی تفریح شاهانه شکل می گرفته است.شاهان و شاهزادگان، وقتی به شکار می رفته اند، پیشکاران آنها، اقدام به آتش زدن سمت مقابل دشت می کرده اند و حیوانات شکار از ترس، به سمتی فرار می کرده اند که شکارچی مستقر بوده است.
یک شعری از سرخوش مظفرابادی شاعر عصر مشروطیت هست که این مضمون هم در شعرش هست:
از این بی رحم صیادان، رهایی کی شود ما را
که آتش می زنند از بهر یک نخجیر، صحرا را

جنگل آهسته رشد می کند

♟جنگل آهسته رشد می کند.
🌈🌈🌈
من یک ضرب المثل چینی دیدم و دیدم ضرب المثل با مسمایی هم هست. به کاربرد آن در سایر زمینه ها کاری ندارم، زیرا می شود آن را در بسیاری از زمینه های زندگی بشری ، شاهد مثال آورد.
ضرب المثل این است:
" جنگل آهسته رشد می کند و آهسته می میرد."
هم رشد جنگل و هم مرگ آن، آهسته است، مثل خود ما انسانها.
ما هم آرام آرام رشد می کنیم، تحصیل می کنیم، خانواده و فرزندانی داریم و آرام آرام هم نیست می شویم.
من کاربرد این ضرب المثل را فقط در مورد خود جنگل می خواهم مرور کنم، اگر چه در سایر موارد، کاربرد هیجان انگیزتری دارد.
اول از خود چین مثال بزنم که ضرب المثلش هم چینی است.
چینی ها به بخش اول ضرب المثل توجه کرده اند و از سال ۲۰۰۰ ، دارند آرام ارام، مساحت جنگل های خود را افزایش می دهند. بسیار هم در این راه،سخت کوش و با برنامه عمل می کنند. من خود، در ارتفاعات جینان دیده ام که در یک منطقه کوهستانی با شیب تند، تمام دامنه کوهستان را به جنگل تبدیل کرده اند و این کار هم، داوطلبانه و توسط جوانان دبیرستانی و دانشجو انجام شده است. آنها در یک بازه زمانی تقریبا بیست ساله، یک میلیون و دویست و پنجاه هزار هکتار به اراضی جنگلی خود افزوده اند و مصداق بخش اول این ضرب المثل شده اند که می گوید ؛ جنگل آهسته رشد می کند.
مثال دوم، کشور هند است. آنها هم با همسایه خود در گسترش جنگل رقابت دارند‌.گویا این رقابت ، تحت شرایط همسایگی ، تشدید هم‌می شود و خوب است که کشورهای همسایه در امور خوب با هم رقابت داشته باشند. آنها هم در این بازه زمانی بیست ساله ، ۴۴ درصد بر وسعت جنگل و محیط سبز خود افزوده اند. در هند یک پدیده جالب دیگری هم هست و آن، اقدامات داوطلبانه افراد علاقمند به جنگل است که بعضی از انها، رکوردهای عجیبی در ایجاد جنگل و به طریق اولی، تشویق دیگران برای انجام چنین کاری را ، پیش گرفته اند.
چند سال پیش، من به همراه همسرم، در ارتفاعات مشرف به شهر شاهرود، چند نهال کاشتیم و کاشت آن نهال ها ، بهانه ای شد که هفته ای حداقل دو روز، به قصد قدم زدن و یک‌کوهپیمایی کوتاه، به نهال های کاشته شده مان هم سری بزنیم و به آنها آب بدهیم.
از اینکه آن نهالها، استقرار پیدا کرده بودند و رشد می کردند، بسی در دل شوق داشتیم. شوق ما بیشتر می شد، وقتی می دیدیم که دیگرانی قبل از ما و یا در روزهای قبل، به آنجا رفته اند و به آن نهال ها آب داده اند و تشتک دور آن نهالها را که برای نگهداری آب باران ایجاد کرده بودیم ترمیم کرده اند.
و روزی هم دیدیم‌که شاخه های آن نهال را کسانی شکسته اند و با آن غذا درست کرده اند و دو سه سال بعد تنه آن نهالها هم شکسته شد و به سرنوشت ، شاخه ها پیوست.
مثال سوم را از کشور ایران بزنم.
اگر چین و هندوستان به بخش اول آن ضرب المثل توجه کرده اند و سعی کرده اند با توجه به نظام سیاسی خود، نوعی مشارکت مردمی در گسترش جنگل‌ها بوجود اورند‌ در کشور ما، به بخش دوم ان ضرب المثل توجه شده و جنگل های ما ، آهسته آهسته می میرند، اگر چه در بعضی جاها و بعضی وقت ها، این آهسته، خیلی هم آهسته نیست.
من به گفته رئیس سازمان محیط زیست ایران اشاره می کنم که گفته، در پنج دهه گذشته، وسعت جنگل های ما، از ۱۸ میلیون هکتار به ۱۴ میلیون هکتار رسیده است.و آن چهار میلیون هکتار به بیابان تبدیل شده اند. البته فکر نکنید که این ۱۴ میلیون هکتار، جنگل انبوه هستند. جنگل های انبوه ایران خیلی کمتر از این عدد است.
امیدوارم روزی برسد که‌ما هم چرخه کند و آهسته مرگ جنگل را عوض کنیم و به چرخه آرام رشد جنگل بپیوندیم.

من نوح نیی ام

♟من نوح نی ام
🌈🌈🌈
اول در مورد خود تیتر یک چیزی می نویسم. مظفرالدین شاه ، از طریق تبریز به سفر اروپا می رفته است. در باسمنج که آن زمان و اکنون هم، جای زیبایی هست، در منزل مهدی بیگ و عباس بیگ که برادر بوده اند و در جوانی،جلودار شعاع السطنه برادر مظفرالدین شاه بودند، اتراق می کند. در منزل این دو بیگ ، او روی دیوار اشعاری می بیند که بهتر است نوشته خود مظفرالدین شاه را بخوانیم؛
"بعد از حمام،وزیر همایون و امین حضرت و موثق الملک و معین دربار و ناصر خاقان و وکیل الدوله به حضور آمدند. چند فرد شعر که در دیوار این اتاق نوشته شده بود، فرمودیم وزیر همایون در روزنامه بنویسد. شعر؛
نوحی به هزار سال.. ".
و آن شعر مورد اشاره این بوده است:
نوحی به هزار سال یک طوفان دید
من نوح نی ام،هزار طوفان دیدم.
گویا مظفرالدین شاه در این شعر نوعی هم ذات پنداری با خود یافته است. و واقعا ما هم در عمرمان ، هزار توفان دیده ایم. چه توفان هایی هم؛ که شمار آنها شاید از هزار هم بگذرد.

از تجربه، اموختن

♟ از تجربه آموختن 🌈🌈🌈

در سال‌های اخیر اصطلاح سازمان ها و یا جوامع و افراد یادگیرنده، همیشه به شکل هایی طرح شده است. چون کسب و کارها ، تولید محصول یا دانش عمدتا از طریق سازمان ها شکل می گیرد، بحث سازمان های یادگیرنده ، بیشتر از آن دو تای دیگر مورد بحث بوده است. شاید خلق آینده مهمترین چالشی است که سازمان های یادگیرنده با آن رودررو هستند. بقای یک سازمان در این است که در اینده، بقا و بودنش را تضمین کند و برای این کار باید مرتب در تشکیلات و ساختار خود ، یک استراتژی ارتقای دانش داشته باشد. اجازه دهید یک مثال فردی بزنم. رادرفورد که فیزیکدان است و در سال ۱۹۰۸ جایزه نوبل شیمی را تصاحب کرده است ، در سال‌های آخر عمر خود، وقتی یکی از مقالات قبلی اش را می خوانده، به طنز ، به رادرفورد جوانتر( خودش) گفته که رادرفورد، پسرم!تو آدم با هوشی بودی! یعنی رادرفورد پیر، ناپختگی رادرفورد جوان را دیده و چنین گفته است. این یعنی یادگیرندگی در تمام عمر. رودکی شاعر بزرگ ما شعری دارد که از جهاتی جالب است. هر که نامخت از گذشت روزگار نیز ناموزد ز هیچ آموزگار. اگر در سال ۱۹۰۸ که رادرفورد در شیمی جایزه نوبل را برد، محمد علی شاه ما در همان سال، مجلس مشروطه را به توپ نمی بست، ما چنان بن بست های ناموختنی از روزگار نمی داشتیم و بجای مسابقه حرکت در مسیر آینده، اصرار بر توقف حرکت در حال و حتی ماندن در گذشته،رویکردمان نمی شد. شاید ما هم با انقلاب صنعتی همراه می شدیم و چنین از قافله صنعت و تولید و دانش عقب نمی ماندیم

استعدادها

♟استعداد ها،
🌈🌈🌈

ایران همیشه پر از استعدادهای ناب بوده است یک نمونه اش را برایتان تعریف می کنم:
روزی ابوعلی سینا در برابر یک نانوایی نشسته بود. پسرکی فقیر که لخت و پتی بوده به آنجا می رود و از نانوا درخواست مقداری آتش می کند. نانوا که وضع آن بچه را می بیند، با تمسخر می گوید؛ آتش را کجا بریزم، حتی یک لباس نداری که آتش را در دامن لباس ات بریزم.
آن بچه فورا مقداری خاکستر از پیشخوان نانوایی برمی دارد و در کف دستانش قرار می دهد و به نانوا می گوید، اتش را کف دستم بریز.
ابوعلی سینا که ناظر و شاهد این گفتگو بوده، با توجه به وضع فقیرانه آن بچه، می گوید؛
سبحان الله، چه استعدادهایی که در بین ما هست که نابود می شوند!
آن بچه که سخن ابوعلی سینا را می شنود به او می گوید:
جناب بوعلی، اگر استعداد صدها بچه هایی مثل من نابود نشوند، نوبت به شما نمی رسد که نامت عالمگیر شود.

این اتفاق و آن گفتگو در خود واقعیاتی دارد که از زاویه ای به آن نگاه می کنیم:
فقر در جوامع، بسیاری از استعدادها را از بین می برد. فرزندان خانواده های فقیر، فرصت آموزش اندکی دارند و در صورت حضور در کلاس های درس، خانواده او فاقد توانایی مادی برای حمایت از فرزندشان در مسیر کسب یک آموزش کیفی هستند.
آن پسرک با استعداد و فقیر به نکته ظریف دیگری هم اشاره دارد.
صدها بچه فقیر ، فنا می شوند تا اقبال به یک نفر رو آورد.
پدر ابوعلی سینا از امکانات مالی لازم برای تربیت پسرش برخوردار بوده و در واقع ، مسیر تربیتی درستی که وی ، از خردسالی طی کرده او را ابوعلی سینا کرده است.
محیط اجتماعی یک مولفه مهم دیگری در ظهور چنین دانشمندانی است. سامانيان مروج علم و هنر بوده اند و پرورش در چنین محیطی، احتمال شکل گیری شخصیت هایی چون ابوعلی سینا، را افزون می کند.
آن جمله ابوعلی سینا که می گوید؛ سبحان الله! چه استعدادهایی که در بین ما هست که نابود می شوند ، اشاره به رویکردی دارد که در جهان امروز به آن رسیده اند. ابوعلی سینا متاسف بوده که آن استعداد به دلیل فقرش، به جایی نخواهد رسید.امروزه در جامعه ای که می خواهند خلاقیت و کارآفرینی را ترویج دهند، می گویند مدیرانی قادر به این کار خواهند شد که خود کارآفرین باشند. ابوعلی سینا چون خود فرد خلاقی بوده، فورا آن فقیر خلاق را شناخته است و بر عکس، نانوا آن بچه را مسخره می کند. مدیرانی که خود خلاق و کارآفرین هستند در محیط سازمانی خود ، از چنین رویکردهایی حمایت می کنند و بر عکس ، مدیران سنتی، قادرند هر روحیه خلاق و کارآفرینانه ای را با روش های مختلف سرکوب کنند.
وقتی که جوامع فقر را کاهش می دهند، شانس خود را برای ظهور انسان های خلاق افزایش می دهند . و وقتی که یک محیط اجتماعی فارغ از تنش و مشوق علم و هنر بوجود می آورند، شانس آن جامعه را برای تثبیت رشد و توسعه ، دو چندان می کنند. و وقتی که مدیران کارآفرین را بجای مدیران سنتی بر مسند مدیریت سازمان‌ها می گمارند، به حرکت در مسیر خلاقیت و کارآفرینی، دوام می بخشند.

♟آبدارچی ها همیشه مهم بوده اند.
🌈🌈🌈
یکبار یک کسی از من تعریف می کرد که من دیده ام که شما فلان و بهمان اید. و تعریف می کرد که یک آبدارچی بوده که از مدیر خود دلخور بوده است . این آبدارچی هر وقت که برای آن مدیر چای می برده، انگشتش را تفی می کرده و آن را داخل استکان چای فرو می برد و یک چای تف آلود به مدیر خود می داده است و سالها هم این رویه را ادامه داده تا آن مدیر عوض شده است. و به من می گفت رویه خوب، آدم را از این مشکلات نجات می دهد.
میرزا آقا خان نوری صدراعظم ناصرالدین شاه هم یک آبدارچی داشته است که از لحاظی جالب است.
میرزا آقا خان یبوست داشته است و به همین دلیل بدخلق و زود خشم بوده است.پیشخدمت او این نکته را می دانسته است.هر وقت که در اول صبح، پیشخدمت یک لیوان آب آلو به آقاخان می داد، اوضاع عادی بود و نامه ها به راحتی امضا می شد و به درخواست ها ، جواب مثبت داده می شد و هر وقت که از لیوان آب الو خبری نبود، اوضاع قمر در عقرب می شد. لذا کسانی که از این وضع با خبر بودند، ابتدا به پیشخدمت یک مشتلق خوب می دادند تا او ابتدا یک لیوان آب آلو به خورد میرزا آقاخان برساند و مزاجش خوش شود و در آن صورت به درخواست ها ، با روی خوش جواب می داده است.

آبدارچی ها همیشه مهم بوده اند.

♟آبدارچی ها همیشه مهم بوده اند.
🌈🌈🌈
یکبار یک کسی از من تعریف می کرد که من دیده ام که شما فلان و بهمان اید. و تعریف می کرد که یک آبدارچی بوده که از مدیر خود دلخور بوده است . این آبدارچی هر وقت که برای آن مدیر چای می برده، انگشتش را تفی می کرده و آن را داخل استکان چای فرو می برد و یک چای تف آلود به مدیر خود می داده است و سالها هم این رویه را ادامه داده تا آن مدیر عوض شده است. و به من می گفت رویه خوب، آدم را از این مشکلات نجات می دهد.
میرزا آقا خان نوری صدراعظم ناصرالدین شاه هم یک آبدارچی داشته است که از لحاظی جالب است.
میرزا آقا خان یبوست داشته است و به همین دلیل بدخلق و زود خشم بوده است.پیشخدمت او این نکته را می دانسته است.هر وقت که در اول صبح، پیشخدمت یک لیوان آب آلو به آقاخان می داد، اوضاع عادی بود و نامه ها به راحتی امضا می شد و به درخواست ها ، جواب مثبت داده می شد و هر وقت که از لیوان آب الو خبری نبود، اوضاع قمر در عقرب می شد. لذا کسانی که از این وضع با خبر بودند، ابتدا به پیشخدمت یک مشتلق خوب می دادند تا او ابتدا یک لیوان آب آلو به خورد میرزا آقاخان برساند و مزاجش خوش شود و در آن صورت به درخواست ها ، با روی خوش جواب می داده است.

ریشه در اعماق

♟ریشه در اعماق
🌈🌈🌈
مطلبی می خواندم و به کلمه کسوف رسیدم. من همیشه کسوف و خسوف را قاطی می کنم و یا اگر در ذهنم بخواهم کسوف را به فارسی ترجمه کنم با شک می گویم خورشید گرفتگی.و همین وضعیت برای خسوف هم هست.
در زبان پهلوی باستان خورشید گرفتگی که همان کسوف عربی است را مهرتمیک می گفته اند. و معادل فارسی آن هم "خورگرفت" می شود.
به ماه گرفتگی در زبان پهلوی " ماه تمیک" می گفته اند که معادل خسوف عربی است.
حال چرا ما مهر تمیک یا خورگرفت نگفته ایم و کسوف را انتخاب کرده ایم و یا ماه تمیک و ماه گرفت نگفته ایم و خسوف را برگزیده ایم، و همچنان هم به آن اصرار داریم، بحث زبان شناسان باید باشد. فقط می گویم فهم مهرتمیک یا خورگرفت و یا ماه تمیک و ماه گرفت برای دانش آموز ایرانی به فهم نزدیکتر از فهم‌کسوف و خسوف است.

اثر جغرافیا

♟اثر جغرافیا
🌈🌈🌈
در همین ابتدا عرض کنم که سعی خواهم کرد مبالغه نکنم، زیرا وقتی در این تیتر، جغرافیا ، حالت برجسته و بزرگنمایی شده ای پیدا می کند، این خطر وجود دارد که مبالغه شود.
در طبس زغال سنگ هست و سود استخراج زغال سنگ هم خوب است. پس فرصتی برای کسب و کار بوجود می آید و البته و به مناسبت حادثه اخیر انفجار در آن معدن، خطر مرگ و میر معدنکاران هم هست. اگر در آن جغرافیا ، زغال سنگ نبود، نه از کارافرینی های مرتبط با زغال سنگ در آنجا خبری بود و نه از مرگ معدنکاران.
الان در جنوب لبنان، وضع جنگی وجود دارد و مرتب هواپیماهای اسرائیل، جاهایی را در لبنان بمباران می کنند. بمباران توسط هواپیما در حالی که از زمین هیچ وسیله دفاعی برای جلوگیری از حمله هواپیما نباشد، وحشتناک است. من در آبادان، تیراندازی با تیربار از جت جنگی را دیده ام و فاصله ام با مردن ، فقط ده متر بوده است.
مردمانی که در جغرافیای لبنان و فلسطین و اسرائیل زندگی می کنند ، اسیر تاریخ شده اند.و به نظر نمی رسد این مشکل به این زودی ها حل شود، بخصوص که وقتی بوی لاشه ای در جایی باشد، لاشخورها هم جمع می شوند.
در فرانسه ، ناپلئون ظهور کرد و اروپا را گرفت، اما در جغرافیای روسیه زمین‌گیر شد.
همین سرنوشت را هیتلر هم تجربه کرد.
دو جنگ‌جهانی اول و دوم، اروپای جهان گستر را زمین‌گیر کرد و چون امریکا دور از این جغرافیا بود، بر خاکش گلوله ای نیفتاد. البته شاید بگویید این حرف دقیق نیست و ژاپنی ها در جنگ دوم به امریکا حمله کردند. بله، حمله کردند. اما وقتی سربازی کیلومترها از سرزمینش دور باشد و امکان حمایت لجستیکی نداشته باشد، حتما شکست برایش یک امر محتوم است و آن سرباز حتی اگر ارتش آمریکا باشد که در ویتنام ، چند بار جنگل هایش را با انواع بمب شخم زده باشد، باز شکست ، امر محتمل تری است.
اگر جغرافیای امریکا، آنقدر دور از مراکز پرتنش نبود، آیا ابرقدرت می شد؟
اگر در همسایگی ما افغانستان نبود که بواسطه جنگ و برآمدن ایدئولوژی های افراط گرایانه، کشت تریاک در ان، یک راه تغذیه جنگ سالاران نبود، آیا ما در این همسایگی، آنقدر معتاد و قاچاقی مواد مخدر می داشتیم؟
ممکن است در مورد هر کدام از این موارد، نکته ای به نظر برسد که راه را بر این نتیجه گیری ببندد، اما تاثیر مولفه جغرافیا ،را نمی توانیم نادیده بگیریم.
ویکتور هوگو در ترسیم شکست واترلو برای سپاهيان ناپلئون می گوید، اگر از سمتی که سپاه کمکی ناپلئون به واترلو می رفت، شب قبل باران نمی بارید ،که حمل توپهای کششی اسبی ناپلئون را با تاخیر یکروزه مواجه کرد و برعکس از سمت آلمان، که خبری از باران نشد، باران می بارید، شکست واترلو شکل نمی گرفت.
در حمله سربازان هولاکو و خوارزمشاهیان به بغداد،اگر سربازان خوارزمشاه در برف گردنه اسدآباد همدان گیر نمی کردند، قبل از هولاگو، شاه خوارزمشاه بر تخت مستعصم بالله نشسته بود و سرنوشت ایران خیلی عوض می شد.
آیا بعضی از سرنوشت های ملل، در بستر جغرافیا شکل نگرفته است؟

از ما، بر ما

♟️از ما ، بر ما
🌾🌾🌾
دیروز در اطراف بجنورد زلزله حدودا ۵ ریشتری شده بود و به مردم تاکید شده بود که هوشیار بخوابند.
امیدوارم همه دیشب را بی استرس خوابیده باشند.
برنامه ها، اهدافی را تعیین می کنند که در یک بازه زمانی معین، قصد رسیدن به آنها وجود دارد.متأسفانه ما یا برنامه نداریم یا اگر داریم اجرا نمی کنیم.
مثلا در همین لیگ فوتبال، قبل از شروع لیگ امسال، گفتند ما امسال، تمام مسابقات را روز های پنجشنبه و جمعه برگزار خواهیم کرد. سه هفته که گذشت آن برنامه فراموش شد و الان در روزهای وسط هفته مسابقات را برگزار می کنند. به بقیه داستانهای فوتبال نمی پردازدم. برگزاری مسابقات در روزهای پنجشنبه و جمعه، جزو کم هزینه ترین کارها بود که انجام نشد. کلا ما از هر چیزی که اسمش برنامه باشد ظاهرا متنفریم و نوعی انارشیگری بر اعمال ما وجود دارد.
ایران روی خط زلزله هست و همیشه هم زلزله ها را خواهیم داشت.تجربه ژاپن هم وجود دارد که موفق است. پس ما مسیر آزمایش و خطا هم نیاز نداریم که طی کنیم.فقط باید یک برنامه داشته باشیم و درآن مسیر حرکت کنیم. این حرفها در زلزله رودبار زده شد و تقریبا سی و پنج سال است که از آن تجربه می گذرد.
فقط باید بخواهیم که چنین برنامه ای را راه اندازی کنیم و آن را اجرا کنیم.
اگر چنین کاری نمی کنیم در همه آن ترس ها و استرس هایی که به مردم وارد می شود و همه کسانی که از زلزله متضرر می شوند و همه جان هایی که از زلزله به فنا می روند، ما مسئولیم.
قتل فقط این نیست که کسی چاقویی بردارد و آن را در قلب فرد دیگری فرو کند، قتل را می توان با ساخت ماشینی که ایمنی ندارد هم انجام داد، قتل را می توان با ساخت خانه ای که در برابر زلزله مقاوم نیست هم انجام داد، قتل را می توان با ساخت تیراهنی که فاقد استاندارد زلزله هست هم انجام داد.
ما خدا را به شکل عجیبی عبادت می کنیم. وقتی کسی بواسطه عدم رعایت بعضی استانداردهای کیفیت در معدن، در ساخت مسکن و یا خودرو و مانند اینها می میرد، آن را به خدا نسبت می دهیم.این خدا چه کیسه بوکس خوبی هست برای ندانم کاریها و تنبلی های ما.
اگر سیستم تهویه معدن زغال سنگ طبس خوب کار می کرد انفجاری رخ نمی داد. اگر پرایدها و سایر خودروهای غیر ایمن، ایمن ساخته شوند، سالی دهها هزار نفر نمی میرند و خانواده آنها داغدار نمی شود و کل سرنوشت آن خانواده تحت تاثیر مرگ نان آور خانواده، از این رو به آن رو نمی شود.
کاش ما هم ، یک کم مثل ژاپنی ها فکر و عمل می کردیم..

رسم ثروت اندوزی

♟رسم ثروت اندوزی
🌈🌈🌈
بعضی وقت ها از خودم می پرسم واقعا این رسم ثروت اندوزی و یا بهتر بگویم این حرص زدن ها برای کسب ثروت از کجا می اید؟
دانش آموز دبستان زمان شاه هم که بودیم بکی از عناوین وسوسه برانگیز برای درس انشا، این بود که معلم موضوع انشا را " علم بهتر است یا ثروت" انتخاب کند و معمولا در سال‌های بعد هم این تکرار می شد. در دوره دبیرستان از خود می پرسیدم، شاید این موضوع تکراری، ناشی از دیکتاتوری حکومت شاه است که دست معلم ها را بسته و موضوع بی دغدغه انتخاب می کنند. و بعضی وقت ها هم دچار این دودلی می شدم که نه، شاید یک شیوه تربیت است و می خواهند بچه ها را از همین ابتدا به سمت علم آموزی هدایت کنند، زیرا هیچ دانش آموزی در انشای خود نمی نوشت که ثروت بهتر از علم است. در کتاب فارسی هم یک درسی بود که به صورت شعر، بر ارزش بیشتر علم تکیه می کرد و این گمانه را که موضوع " علم بهتر است یا ثروت" یک روش تربیتی است را تقویت می کرد. آن شعری که می گویم این بود:
علم ، نگر ره به کجا می برد
تا کره ماه تو را می برد.
حال نمی دانم چه شد که همه آن دانش آموزانی که چنین مفتون علم آموزی بودند و ترجیح علم بر ثروت را در دهها انشای خود تاکید کرده بودند، به مسیر متفاوتی رفتند ، هر چند که برای اکثر آنان، دست کوتاه و خرما بر نخیل بوده است.
یک شعری از ملاجلال دوانی دیدم که او در قرن نهم یک مسیر تجربی متفاوت را دیده است‌. این ملا جلال دوانی اهل دوان کازرون بوده و در همان دوان دفن شده است.
مرا به تجربه معلوم گشت در همه حال
که قدر مرد به علم است و قدر علم به مال!