سخنی در مورد یلدا

♟️سخنی در مورد یلدا

📒📒📒

می خواهم به گوشه ای از تاریخ یلدا اشاره ای داشته باشم.

سنایی غزنوی شاعر قرن پنجم و ششم(۴۷۳-۵۴۵ ق) در بیتی می سراید؛

به صاحب دولتی پیوند،اگر نامی همی جویی

که از پیوند با عیسی،چنان معروف شد یلدا

این مصرع اینطور هم آمده است:

که از یک چاکری عیسی، چنان معروف شد یلدا

که مقصود این است یلدا بدان واسطه معروف شده که نسبتی با عیسی مسیح یافته است.

پس از انقراض دولت هخامنشی و بعدا روی کار آمدن اشکانیان،آنها به مدت ۴۷۶ سال حکومت کردند. آیین مهر که در اوان دولت هخامنشی هم وجود داشته،و قدمتی بیش از ایین زرتشت دارد ، مجددا بسط و گسترش می یابد و از،شرق تا چین و ژاپن و از غرب تا انگلستان و شمال آفریقا گسترش می یابد. سوشیانس که نجات دهنده است،در آیین مهر،به میترا گفته می شود و زادروز میترا با یلدا تقریبا همزمان است.در دولت روم و به مدت ۴۰۰ سال،آیین میترایسم ،دین رسمی آنان است و سنت های این دین از جمله یلدا و تولد میترا را جشن می گرفته اند. پس از اینکه دولت روم دین ترسا(مسیحیت) را دین رسمی خود اعلام کرد، متوجه مقاومت های دینی در بین شهروندان روم شد. لذا سوشیانس(نجات دهنده) دین مهر که میترا بوده، لقب عیسی مسیح شد و همزمانی تولد آن دو( میترا و عیسی مسیح) هم به جلوگیری از نزاع دینی کمک کرد تا آرام آرام، رومیان توانستند ،سنت های مسیحی را جایگزین میترایسم کنند.

حال آن بیت سنایی اشاره به این دارد یلدا بدان دلیل حفظ شد که با عیسی پیوند یافت، که طبعا دلیل حفظ آن در جغرافیای مسیحی مثل ارمنستان می تواند با توضیح سنایی سازگار باشد و در سایر نقاط ،اشتراکات فرهنگ ایرانی است که آن را حفظ کرده است.

چخوف و تولستوی

ابزارک تصویر♟️چخوف و تولستوی

📒📒📒

در کار نویسندگی و انتقاد از کار نویسنده،ممکن است صبر و حوصله نویسنده ای تمام شود و یا بواسطه خستگی‌های جسم و روح،قلمش را بدست احساس روزمرگی دهد و چیزی بنویسد که شاید اگر صبر می کرد،نمی نوشت.

چخوف سفری به جزیره ساخالین دارد. بعضی او را بدلیل رابطه ی نزدیک با سوورین که مالک و سردبیر روزنامه روزگار نو بوده و به حکومت تزار نزدیک، مورد انتقاد قرار می داده اند و همین انتخاب سفر به ساخالین،نوعی تزکیه روح برای چخوف محسوب می شده است. سوورین به او می نویسد که سفر به ساخالین با وضع جسمی تو،سفری بیهوده ای است.و چخوف در پاسخ او می نویسد:

" می پذیرم که ممکن است سفرم بیهوده و دشوار و هوسناکانه باشد،اما به من بگو از ماندن چه نصیبم می شود که با رفتن از دست بدهم.برای نمونه می نویسی که ساخالین نه سودی برای کسی دارد ،نه مورد علاقه کسی است. آیا براستی چنین است؟

ساخالین شاید تنها به کار جامعه ای نیاید که هزاران تن از مردمش را به آن جا تبعید کرده باشد.به استثنای استرالیا -در دوران پیشین- و کاین.

[استرالیا و کاین،مشابه ساخالین،تبعیدگاه محکومان برای دولت‌های انگلستان و فرانسه بوده اند. کاین مرکز گویان فرانسه هست که تبعیدگاه زندانیان فرانسه بوده است و مثلا فیلم پاپیون در آنجا ساخته شد.فرانسه و انگلستان و روسیه ،تلاش کردند که میراث زشتکاری حکومت های خود را اصلاح کنند. این تصمیم در روسیه،دیرتر اتخاذ شد] و چخوف ادامه می دهد:

" ساخالین یگانه جایی است که در آن می توان بیگاری محکومان را به سود استعمار،مورد مطالعه قرار داد.ساخالین جایگاه رنجی است طاقت سوز."

و چون بعضی نویسندگان، این سفر چخوف را تقلیدی از سفر داستایوفسکی و نوعی تبلیغات برای خودش تلقی می کردند،او برآشفت و حتی به تولستوی که چیزی به او نگفته بود هم تاخت:

" لعنت بر فلسفه بزرگ مردان این جهان! همه بزرگمردانِ فرزانه،خودکامه اند چون تیمسارها. و بی ادب اند،و بی حس چون تیمسارها ،چرا که به مصونیت خود یقین دارند.دیوژن تف بر ریش مردمان می انداخت ،آگاه از آنکه حساب پس نخواهد داد.تولستوی اطبا را اراذل می نامد.چرا که او هم دیوژنی دیگر است که نه کسی گزارش او را به پلیس خواهد داد و نه او را در روزنامه ها نکوهش خواهد کرد.[تولستوی در جریان قحطی در روسیه از پزشکان انتقاد کرده بود که چرا به کمک هموطنان گرسنه خود نمی روند. و چخوف هم پزشک بود.]

با این همه دیری نگذشت که چخوف ناگزیر شد در برابر بزرگ منشی و توانمندی آن سپیدریش ارجمند، کرنش کند.

در نتیجه خشکسالی سخت،بخش عمده کشور به ورطه ی قحطی فرو رفته بود .دولت بیمناک از بروز شورش ها،بیشتر گزارش های هشداردهنده روزنامه ها را مشمول ممیزی و سانسور قرار داد.جمع آوری خصوصی برای کمک به آسیب دیدگان را نیز ممنوع کرد و تنها اجازه داد سازمان صلیب سرخ و دستگاه روحانیت مسیحی پا در میان بگذارند.

تولستوی بی درنگ، واکنش نشان داد. به سبب اعتبار بی اندازه اش،به مصونیت خود ایمان داشت و برای فراهم آوردن اعانه همگانی،صلای مکرر در داد و مبالغ هنگفتی پول،گرد آورد و خود به مناطق بلازده سفر کرد و دخترانش،او را یاری کردند تا صدها آشپزخانه برپا سازد .

چخوف پیکار یک تنه ی تولستوی را با غول قحطی،هیبت انگیز یافت و به سوورین نوشت:

:تولستوی!او با معیارهای امروز،فرابشر است،ژوپیتر است."

این طنز روزگار هم هست. کسی که روزی در نظر چخوف،دیوژن بود و بر لباس دیگران تف می انداخت ،اکنون در نظر او ژوپیتر،خدای خدایان شده بود.کسی که تمام اموالش را داد تا مردمان قحطی زده ،از گرسنگی نمیرند‌.

و چخوف هم با استفاده از مهارت پزشکی خود به کمک قحطی زدگان شتافت و در مسابقه ی خدمت به مردم،در گوشه ای دیگر از کشور،در کنار تولستوی ایستاد.

بوی هر هیزم پدید اید ز دود

♟️بوی هر هیزم ،پدید آید ز دود
⭐⭐⭐

این مصرع را از مولوی وام گرفتم تا اشاره ای به شعری از ابوالحسن فراهانی ،شاعر دوره ی صفویه که در خدمت امامقلی خان که پسر الله وردیخان بوده و در دوره سلطنت شاه صفی حاکم شیراز بوده است،ذکر کنم.
هم ابوالحسن فراهانی و هم امامقلی خان، پایان خوشی نداشته اند. با سعایت اطرافیان و به دستور امامقلی خان ، ابوالحسن فراهانی اعدام می شود و چندی بعد ،شاه صفی دستور اعدام امامقلی خان را می دهد. مهمترین دلیل برای اعدام این سردار دلاور گرجی که مورد اعتماد و محبت فراوان شاه عباس هم بوده،گویا این بوده که امامقلی خان ،زنی را از حرم شاه عباس هدیه می گیرد و گویا این زن،وقتی به همسری امامقلی خان درمی آيد، حامله بوده و پدر آن بچه ،شاه عباس بوده است.شاه عباس که همه پسران خود را کشته و کور کرده بود،برادرزاده اش،همین شاه صفی را به جانشینی خود انتخاب می کند و شاه صفی هم هر کسی را که شاه عباس از نزدیکانش نکشته بود،او کشت و وقتی این شایعه به گوشش می رسد که صفی قلی خان،پسر امامقلی خان در واقع فرزند شاه عباس است،دیگر تردید نمی کند و دستور مرگ هر دو را می دهد. در واقع شاه صفی اگر چه فرزند شاه عباس نبود اما،بوی دودی که از او استشمام می شد، از هیزم شاه عباس بود.
حال به شعر ابوالحسن فراهانی نگاهی بیندازیم؛
زفرموده ی اوستادان پیش
شبی آمد این بیتم اندر نظر
پسر کو ندارد نشان از پدر
تو بیگانه خوانش، مخوانش پسر
و منظور ابوالحسن فراهانی از این استادان پیش ،فردوسی است و بیت :
پسر کو ندارد نشان از پدر
تو بیگانه خوانش، مخوانش پسر
را که ضرب المثل هم شده را از فردوسی می دانند،اگر چه در داستان به تخت نشستن کی کاووس،ما این شعر را داریم:
گر او بفگند فَرّ و نام پدر
تو بیگانه خوانش مخوانش پسر

با خیام

♟️ با خیام

🌈🌈🌈

پیری دیدم به خانهٔ خماری

گفتم نکنی ز رفتگان اخباری

گفتا می خور که همچو ما بسیاری

رفتند و خبر باز نیامد باری

در انتظار مرگ نشینی برای پیران ،همیشه یک دغدغه و نقل افسوس گونه ی گذشته،هم اکنون هم در پیرامون ما بسیار دیده می شود و منحصر به عهد خیام نبوده است. خیام این نگاه را برنمی تابد و به زندگان توصیه می کند شیره ی جان زندگی را با لذت ،تا آخر بنوشید که آن "مردن در وقت معلوم_به قول سعدی" خواهد رسید.

و شاید بتوانیم سرگشتگی حافظ را در این دو بیت زیر،در جواب این رباعی خیام، واگویه کنیم:

دوش از مسجد سویِ میخانه آمد پیرِ ما

چیست یارانِ طریقت بعد از این تدبیرِ ما؟

ما مریدان روی،سویِ قبله چون آریم؟ چون؟

روی سویِ خَمّار دارد پیر ما!

سعدی سخن

♟️سعدی سخن

📘📘📘
سعدی شعری دارد که می گوید:

فرشته ای که وکیل است بر خزائن باد
چه غم خورد که بمیرد چراغ پیرزنی؟
واقعا این بیان ،تا حدی مایوس کننده می نماید.
این شعر در بخش حکمت های گلستان آمده است و مطلع آن با این بحث،شروع می شود:
دو چیز محال عقل است:
خوردن بیش از رزق مقسوم و مردن پیش از وقت معلوم.

البته من قصد مجادله با سعدی را ندارم.می خواهم به "فرشته ای که وکیل است بر خزائن باد" اشاره ای داشته باشم.
در اساطیر قدیم ایران گفته می شده که "ویو" یا " وای" که بعدها " واذ" و نهایتا باد شده است،بر گردونه ی تیزروی که آن را صد و یا حتی هزار اسب می کشند سوار است و اوست که نورهای گوناگون چون برق( در رعد و برق) را ایجاد می کند و سپیده دم را می سازد.
در اساطیر ایران چون تنویت برقرار بوده، تصور بر این بوده که "وای" شخصیت واحدی است با سیمای دوگانه،هم نیکوکار است و هم شوم.باد از میان هر دو جهان،روح نیک(سپند مینو) و جهان روح بد(اهریمن) می گذرد،هم نیکوکار است و هم نابودکننده.
لذا وقتی سعدی می نویسد:
"فرشته ای که وکیل است بر خزائن باد
چه غم خورد که بمیرد چراغ پیرزنی" اشاره اش به نابودکنندگی آن فرشته است.

گفتگوی تمدنی

♟️گفتگوی تمدنی

🗒️🗒️🗒️
مطلبی را که می خواهم بنویسم،اگر چه با گفتگو شروع شده،اما با به آتش زدن ختم یافته است. و من به آن توصیه نمی کنم. قصدم این است که بگویم اگر قدیمی ترها،کم حوصله بوده اند و احیانا، مدارا ،کم داشته اند،بشری که اکنون از دالان سیاه دو جنگ جهانی و صدها جنگ منطقه ای ،با خسارت های انسانی و اقتصادی فراوان و عوارض روانی دهشتبار عبور کرده،باید از کم مدارایی گذشتگان درس بگیرد و گفتگو را سرلوحه ی روابط بین کشورها قرار دهد.
یوان چوانگ ،سیاح معروف چینی در قرن هفتم میلادی که ایام صدر اسلام هم بوده،سفرنامه ای دارد که سفرش به هندوستان آن زمان را به نگارش درآورده است.او در هند با تعصبات مذهبی اهالی هند مواجه می شود و قرار می گذارند که در چادری با روسای سایر مذاهب گفتگو کنند تا مستمعین ،خود قضاوت کنند که کدامیک برحق بوده است.
او مواردی از استدلال های خود را بر لوحی می نویسد و زیر آن هم اضافه می کند،هرکسی بتواند در اینها،یک استدلال نادرست بیابد و آن را بتواند رد کند ، می تواند سرم را از تن جدا کند!
او در سفرنامه اش نوشته که مباحثه آنها، هجده روز ادامه داشته و او به تمام ایرادات جواب داده است و تمام مرتدان را گیج کرده است.اما او نوشته که مباحثه کنندگان با آتش زدن چادرش،به مباحثه پایان داده اند.
پس از این اتفاق،او پس از سه سال سفر،به چین برمی گردد.
تجربه چوانگ به ما می گوید که اگر کسی بخواهد اعتقادات دینی کسانی را با گفتگو عوض کند،چادرش را آتش زده خواهد شد!
ولی این نیست. تاثیر آن مباحثه و گفتگو،بی شک در روابط مردمان چین و هند،کم تاثیر نبوده است و آنها به نسبت سایر ملل،همسایگان مسالمت جوتری برای هم بوده اند.
وقتی اسپانیایی ها به آمریکای لاتین ،نیروی استعمارگر اعزام کردند، همراه سربازان،کشیش هم بود. این ترکیب به خوبی کار کرد. مثلا در پرو و بولیوی،شاه را گرفتند و به زیر تازیانه قرارش دادند. درخواست فرمانده اسپانیایی این بود که باید دو سه خانه پر از نقره شود و یکی دو خانه هم پر از طلا ،تا شاه آنها را که فرد مقدسی هم بود،از زیر شکنجه دور کند. کشیش همراه ارتش اسپانیا،مردم را دعوت به حضور در کلیسایی کرد که به سرعت ساخته بودند و با گچ،دیوارهایش را سفید کرده بودند.او در موعظه اش مردم را نصیحت کرد که برای دورماندن از ظلم فرمانده،مجسمه های مقدس نقره ای و طلایی شان را که تمثال خدایشان بود را ذوب کنند و هر چه زودتر آن خانه های مد نظر فرمانده ی ظالم ! را پر از طلا و نقره کنند تا شاه که نماد روحانیت مقدس آنها بود را آزاد کنند. و وقتی مردم چنین کردند،او از آب و شراب مقدس،به شاه آنها خوراند و از رافت کلیسا گفت.شاه و همه اهالی، هم زبان اسپانیایی را بجای زبان شان برگزدیدند،هم دین شان را و هم نحوه زندگی شان را بر اساس آنچه اسپانیایی ها می خواستند،تنظیم کردند‌.
این هم یک تجربه دیگر از برخورد تمدنی است.
اما حقیقت این است که روشنایی باورها،و پذیرش دین راستین، نیازی به جنگ ندارد. کاش روزی گفتگو جایگزین جنگ شود.

تانک سواران

♟️ تانک سواران

📘📘📘
عبدالله انتظام که دیپلمات و مدیر اجرایی دوران پهلوی بوده،و در دولت علا و زاهدی ،وزیر خارجه و بعد سفیر ایران در آلمان شده و همچنین ‌مدیرعامل شرکت ملی نفت ایران بوده است. دو اتفاق در زندگی کاری او افتاده است.اول اینکه در وقایع سال ۱۳۴۲،به خشونت اعمال شده توسط پلیس معترض بوده است و به همین دلیل از کار برکنار شد و خانه نشین گردیده است.
و دوم اینکه در یک ملاقات حضوری در سال‌های آخر حکومت پهلوی، برای مشورت خواهی به پیشگاه محمدرضاشاه می رسد ، شاه از او می پرسد ،شما زمان پدر مرا دیده اید،روزگار مرا هم می بینید،مردم امروز راحت ترند یا آن روز؟
انتظام گفته:
یک فرق کوچک در میان هست،پدر شما دروغ را نمی توانست تحمل کند و شما حقیقت را نمی توانید تحمل کنید.
به همین دلیل که یک فرد مابین تلقی می شده،به عضویت شورای سلطنت در زمان نخست وزیری بختیار هم درآمده است و البته پس از انقلاب و به دلایل پیش گفته ، او به زندان نیفتاد و تا ۸۴ سالگی عمر کرد و در سال ۱۳۶۲ درگذشته است.
این را بعنوان مقدمه برای آن تیتر نوشتم. زیرا پس از کودتای سال ۱۳۳۲،بسیاری از افراد،ادعا کردند که در جریان کودتای سال ۳۲،بر تانک سپهبد زاهدی سوار بوده اند و آنها کسانی هستند که به اتفاق سپهبد زاهدی،مرکز رادیو را فتح کرده اند. کم کم شمار افرادی که چنین ادعایی داشتند ،آنقدر شد که بر روی ده تانک هم جایشان نمی شد و همه هم درخواست پست و سناتور و نمایندگی مجلس داشته اند. بعضی از اینها،بعد از سقوط دولت پهلوی، حرفهای آن موقع خود را حاشا می کرده اند، چرا که آن ادعاها، اتهام تحکیم سلطنت و مشارکت در کودتا را متوجه آنها کرده و گویا بعضی نتوانستند ادعای تانک سواری را ثابت و حاشا کنند،خود را نجات دهند.
بازی روزگار چنین است.

فلسفه و دین

♟️فلسفه و دین
🌈🌈🌈

نیچه یک جمله ای دارد:
" دین،فلسفه ی عوام است و فلسفه ،دین خواص."
و باستانی پاریزی می نویسد:
" این احتمال هست که بشود ماهی اوزون برون را با یک فتوی،از حرامی درآورد و به حلالی سفره ی خواص رساند،اما وقتی که بشود 'حرام ماهیان' را از فرهنگ عوام گیلک و طبرستانی بیرون کرد،قرن ها و سالها ،وقت و تزکیه و تربیت لازم است و تازه، هنوز معلوم نیست معين بشود یا نه؟

با خیام

♟️با خیام

🌈🌈🌈


بر گیر پیاله و سبو ای دلجوی
فارغ بنشین بکشتزار و لب جوی

بس شخص عزیز را که چرخ بدخوی
صد بار پیاله کرد و صد بار سبوی

بس شخص عزیز را که چرخ بدخوی،از هر کداممان گرفته است. پاییز برای من،خاطره مرگ مادرم هست.وقتی می نویسم مادرم،اشک به چشمانم می آید،بی اراده و تلخ.
مادرم مثل همه ی مادران خوب،خوب بود.مهربانی او سرحد نهایت را هم نمی شناخت،اگر چه روزگار با او مهربان نبود.
برایش در دل می نویسم،که برای همیشه بر دلم نشسته است.
او گنجینه موسیقی بود و چه صدای امیدبخش و غمگینی داشت.مثل یک قو هم مرد.
از رباعی خیام بزرگ وام گرفتم تا از مادرم بنویسم،اگر چه نتوانستم توصیه او را که می گوید فارغ از همه ی مصائبی که طبیعت بر من و تو روا می دارد،بر لب جو و کشتزار بنشین و غم روزگار،مخور.

محسی سه سیزده

♟️نحسی سه سیزده

🌈🌈🌈

در مورد اینکه چرا سیزده را عده ای نحس می دانند،حرفهای مختلفی زده شده است.مثلا مسیحیان بر این باورند که جمع حواریون مسیح با خود آن حضرت عدد سیزده می شود و چون یهودا اسخریوطی توطئه کمک به صلیب کشیدن عیسی مسیح را کشیده و او نفر آخر آن جمع است ،پس سیزده نحس است و یا در نقاشی معروف شام آخر لئوناردو داوینچی، یهودا نفر سیزدهم است که اشاره به همان نحسی دارد.

بهر جهت اعتمادالسلطنه مورخ دوره ناصرالدین شاه در روز ۱۳ نوروز سال ۱۳۱۳ درگذشته است و این سه ۱۳ را برخی شومی سه سیزده نامیده اند.

اعتمادالسلطنه یکی از نزدیکترین کسان به ناصرالدین شاه بوده و بزرگترین مورخ دربار او.و او پسر قاتل امیرکبیر هم هست و هموست که یک تاریخ پنهانی نوشته بوده و در آن نحوه قتل امیرکبیر را ذکر کرده است ،والا قرائت رایج را در زمان ناصرالدین شاه، این بوده است:

ناسخ التواریخ:

" پس از مدت یک اربعین که میرزا تقی خان در قریه فین روز گذاشت،از افتخام حزن و ملال،مزاجش از اعتدال بگشت،سقیم و علیل افتاد و از فرود انگشتان پای،تا فراز شکم،رهین ورم گشت و شب دوشنبه هجدهم ربیع الاول درگذشت."

آیا قهوه قجر،کار اعتمادالسلطنه را ساخته است؟

استرابون

♟️استرابون
📘📘📘

استرابون یک‌جمله ای دارد که شاید بدلیل رقابت، آن را گفته باشد. نمی دانم، بهر حال قابل تامل است.
او گفته:
" به افسانه های اساطیری هومر بهتر می توان اعتماد کرد تا به روایات تاریخی هرودوت."
از این منظر حق داریم که اندکی نگاه مان را به بخش اساطیری شاهنامه ی فردوسی هم اندکی تغییر دهیم و با لفظ بخش اساطیری، اهمیت آن را کم نگیریم و بر جایگاه داستانی آن نزد مردمان ایران باستان و احتمالا نیمه تاریخی بودن آنها ، بیشتر بیندیشیم.

استرابون اصلا ایرانی بوده است و در یکی از شهرهای آسیای صغیر که در قلمرو شاهان ایرانی پونتوس بوده،در سال ۶۳ یا ۶۴ قبل از میلاد بدنیا آمده و در سال ۲۴ پس از میلاد فوت کرده است. یعنی ۸۸ سال عمر کرده است که از متوسط بالاترین امید به زندگی کنونی که اختصاص به کشور ژاپن دارد و ۹۰ سال می باشد،فقط دو سال کمتر است.البته استرابون به یونان رفت و او را مورخ و جغرافیدان یونانی می شناسند و نوع تغذیه در آن مناطق، همواره بگونه ای بوده که رژیم غذایی مدیترانه ای را یکی از دلایل درازی عمر می دانند و مثلا ایتالیا دارای جایگاه دوم در لیست امید به زندگی می باشد.
یک اصطلاحی هم در پزشکی هست،به نام استرابونیسم strabisme که از اسم همین استرابون می آید. استرابون از خانواده ای متمول و قوم و خویش پادشاهان پونتوس بوده،اما دارای لوچی چشم بوده است. به همین دلیل در پزشکی لوچی چشم را استرابونیسم نام گذاشته اند.
و بی مناسبت نیست که یک جمله هم از کتاب جغرافیای او بنویسم که اشاره ای است به ادیان و باور دینی ایرانیان در زمانی که استرابون آن مطلب را نوشته و دوران اشکانیان می باشد.
" پارس ها مردگان خود را پس از آنکه با موم پوشاندند،به خاک می سپارند،اما مغان، مردگان را به خاک نمی سپارند، بلکه آنها را در جایی می نهند که مرغان بدّرند.

دنیا عوض شده؟

♟️دنیا عوض شده ؟

🌈🌈🌈

آنتون چخوف در نامه ای به خانواده اش این طور نوشته بوده است:

" در تاگانروگ ساکنم. .. و احساس می کنم شهروندی هستم از هرکولانئوم یا پومپئی. [دو شهری که در آتشفشان وزوو در سال ۷۹ پس از میلاد نابود شدند]

به نظر می رسد که همه خانه ها صاف شده اند و عمری است گچ اندودشان نکرده اند، شیروانی ها رنگ نشده اند، کرکره ها بسته اند. از بازار نو که می گذشتم ،دریافتم که تاگانروک ، به راستی تا چه مایه، پلشت است و تهی و بی فرهنگ و ملال آور. هیچ تابلویی بی غلط املایی نیست- من حتا یک تابلوی " میکده روصی" دیدم[طبعا روصی را چخوف ننوشته او به روسی کلمه غلط روس را نوشته،در ترجمه برای نشان دادن غلط املایی، فقط می توان س را ص نوشت]

این نامه را آنتون چخوف در سال‌های ۱۸۷۶ یا ۱۸۷۷ نوشته است.

حال اکنون در ایران خود ما،ساندویج فروشی‌هایی داریم که ساندویج را صاندویج می نویسند و یا در مغازه مرغ فروشی نوشته اند مرق موجود است و یا موز را موظ می نویسند و برنج را "به رنج" در صورتی که این برنج هندی و پاکستانی است و رنج کشاورز آنجا،اصلا مد نظر برنج فروش نیست.

آیا آن بی فرهنگی تاگانروگ را که تابلوهای آنها پر از غلط املایی بوده،ما هم داریم،یا زمانه عوض شده و تابلو را به عمد، با غلط املایی می نویسند تا جلب نظر کند؟

به نظر می رسد گمانه دوم صحیح تر است. زمانه عوض شده.

مرا شب خاک کنید

♟️مرا شب ،خاک کنید.
📘📘📘
شاه عباس که کبیر بود و مقتدر، ۴۲ سال حکومت کرد ،برای اینکه دشمن در روز مرگش،برای دفن جنازه اش، مشکل درست نکند،وصیت کرد که در روز مرگش،دوازده تابوت از دروازه های کاشان به جاهای دیگر برده شود،در صورتی که ظاهرا در کاشان دفن شده است.
و محمدبن جریر طبری(۲۱۸ در آمل بدنیا آمد و در ۳۰۱ شمسی در بغداد فوت کرد)که یکی از بزرگترین مورخین و معروف به پدر علم و تاریخ و تفسیر است و اهل آمل. فصیحی خوافی در مورد او نوشته: " او را شب دفن کردند،و قبر او را ناپدید کردند،به واسطه آنک عامه بغداد قصد او کرده بودند ،که او رافضی است،و به الحاد نیز منسوب."
و یا حضرت فاطمه ع را که شب دفن شد و حصرت علی ع به تنهایی او را غسل و کفن کرد و دفن نمود. و قبر خود حضرت علی ع هم تا صد و پنجاه سال بعد از فوت،ناشناخته بود و در زمان هارون الرشید اشاره ای به آن هست.
چرا؟
می توانیم جوابش را در دوران خود ما هم پیدا کنیم.
مقبره شاه صفی،شاه سلیمان صفوی و شاه سلطان حسین در کنار حرم حضرت معصومه س بوده که توسط صادق خلخالی تخریب شد. همین اتفاق برای مقبره رضاشاه هم افتاد.
شاید بی دلیل نباشد که مهمترین شاه تمام دوران تاریخ ایران، کوروش، در وصیتش می گوید:
من کوروش هستم،شاه هخامنشی. ای مرد،هر که هستی و از کجا که می آیی، زیرا می دانم که خواهی آمد، من کوروش هستم که به ایرانیان شاهنشاهی بخشید،بر این مشت خاک که پیکر من در آن است،رشک مبر.
و می گویند اسکندر وقتی این جملات را می خواند،اشک می ریزد و شاید همین، موجب می شود که آن مقبره و دیگر مقابر شاهان هخامنشی را ویران نکند.
شاید اگر ایرانیان خود یاد گرفته بودند که بر یک مشت قبر دیگران رشک نبرند،بسیاری آثار تاریخی را ، که الان داشتیم و خود دریچه ای برای شناخت تاریخ ایران بودند و هم درآمد ناشی از حضور گردشگران بسیاری که می آمدند و به توسعه و رونق کسب و کارها کمک می کردند.
در استانبول ترکیه، هم آثار رومیان هست،هم عثمانیان،هم کتابت به فارسی آنها را موزه کرده اند و هم یادبودهای جنگ با مثلا شاهان صفوی را و از محل آنها از گردشگر ایرانی و اروپایی و اقصی نقاط دنیا ،کسب درآمد می کنند.

شاخص توسعه انسانی

♟️شاخص توسعه انسانی
Human development index
⭐⭐⭐
شاخص توسعه انسانی HDI را یک اقتصاددان پاکستانی به نام محبوب الحق،توسعه و تشریح کرده و توسط،دفتر توسعه انسانی برنامه عمران ملل متحد مورد تایید و استفاده قرار گرفت.
اول اینکه در پاکستان و هند،همکاری با دفاتر سازمان ملل خیلی زیاد است و بسیاری از کارکنان سازمان ملل، هندی و پاکستانی هستند. این کار دو منفعت دارد. اول اینکه برای بسیاری از فارغ‌التحصیلان هندی و پاکستانی،شغلی که بین المللی هم هست و احترام آمیز می باشد،یافت می شود و آنها با کار در دفاتر مختلف سازمان ملل،احساس مهاجرت به معنایی که رایج است را ندارند. دوم اینکه حضور هندی ها و پاکستانی ها در این دفاتر،ناخودآگاه بخشی از کمک‌های سازمان ملل را به این کشورها می برد و طبعا برای مردمان این دو کشور،مفید خواهد بود.
یکبار من یک پیشنهاد ارائه کردم که در دوره های کارشناسی علمی -کاربردی یک درس دو واحدی تحت عنوان آشنایی با دفاتر سازمان ملل متحد گنجانده شود و حوزه های کار این دفاتر در اقصی نقاط جهان ( متناسب با رشته تحصیلی)در آن درس ،ملحوظ شود. تصورم این بود که دانشجو هم جهان پیرامون را بهتر خواهد شناخت،هم انگیزه کار در این دفاتر برایش بوجود خواهد آمد،و هم به دانش و پتانسیل های علمی مورد نیاز آن دفاتر،توجه خواهد کرد و آن ظرفیت‌ها را در خود بوجود خواهد آورد، به سخن دیگر درسخوان تر خواهد شد. آن پیشنهاد البته مورد توجه قرار نگرفت.
بهر جهت،محبوب الحق ،شاخص توسعه انسانی را که یک شاخص ترکیبی،شامل امید به زندگی،آموزش شامل میانگین سال‌های تحصیل تکمیل شده و سال‌های مورد انتظار تحصیل پس از ورود فرد به نظام آموزشی، و شاخص درآمد سرانه،تعریف و ارائه کرد و البته بعدا اصلاحاتی در مورد این شاخص های دخیل در شاخص توسعه انسانی بوجود آمد. شاخصی که کشورهای اسکاندیناوی ،اغلب بالاترین رتبه های آن را دارا هستند.

روزی ۲۶ ساعت کار

♟️ روزی ۲۶ ساعت کار
📒📒📒
آیا می شود در بیست و چهار ساعت شبانه روز،بیست و شش ساعت کار کرد؟
شاید بشود!معمولا اگر گوینده یا نویسنده ی یک مطلب دارای مقام علمی باشد،جایگاه علمی اش،سبب می شود که آدم حرفش را با دقت بیشتری،سبک -سنگین کند.نکند او چیزی می گوید که من با دانش کم آن، را نمی فهمم!
دکتر علی اکبر بینا،جزو دانشجویانی بوده که توسط رضاشاه برای تحصیل به اروپا،اعزام شد. دکترا در تاریخ می گیرد. استاد تاریخ در دانشگاه تهران می شود،استاد ادبیات در دانشگاه تهران می شود،معاون وزارت فرهنگ می شود،از بس شغل و سمت گرفته، دانشجویان دانشگاه تهران به او لقب تی بی تی داده بودند. رئیس دانشگاه ملی می شود. دو دوره ( از سال ۳۳ تا ۳۹ ) نماینده مجلس شورای ملی به نمایندگی از شهر تبریز می شود و در سال های آخر عمر هم ( ۵۴-۵۵) سناتور می شود.
او روزی پیش محمدرضاشاه بوده و در آن موقع رئیس دانشگاه ملی بوده است و شاه از کارهای متعدد او سوال کرده است.
دکتر بینا گفته است:
-اعلیحضرتا ،کار زیاد است،باور بفرمایید روزی ۲۶ ساعت کار می کنم و باز هم کارها تمام نمی شود.
شاه که تعجب کرده،و البته فکر کرده که دکتر بینا دارد شوخی می کند،آهسته می گوید:
-این هم جالب است که در ۲۴ ساعت شبانه روز آدم بتواند ۲۶ ساعت کار کند.
و دکتر بینا بدون اینکه متوجه گاف خود شده باشد،با همان لهجه نغز ترکی و سادگی که داشته،می گوید:
-چاره نیست،ناچارم روزی دو ساعت زودتر از خواب برخیزم که بشود این همه کار را انجام داد.
شبیه این را در فوتبال هم داشته ایم.یک زمانی علی آقای پروین مربی تیم ملی بود و گفته بود ،۸۰ درصد کار تیم ملی تمام شده است و ۳۰ درصد آن باقی مانده است.

قحط الرجال

♟️قحط الرجال

📘📘📘

زمانی که طغرل سلجوقی ،با هزاران جوان تازه سال ترکمن تیرانداز و سیاهی لشکر غیرترکمن خراسان را پشت سر گذاشتند و

سرخس و طوس و نیشابور را یکایک فتح کرد و بدنبال کسی بود که آدم باسواد و ریشه داری باشد تا کار وزارت او را انجام دهد، و پیدا نمی شد.در قابوس نامه آمده است:

" چون سلطان طغرل بیگ خواست که از وزرای خراسان کسی را وزارت دهد،دانشمندی را اختیار کردند.و آن دانشمند را ریشی تا به ناف بود سخت طویل و عریض. او را حاضر کردند و پیغام سلطان به وی دادند که : وزارت خویش،نامزد تو کردیم،باید کدخدایی ما را به دست گیری- که از تو شایسته تر کس نمی بینیم در این وزارت.

دانشمند گفت:

خداوند عالم را بگویید که تو را هزار سال بقا باد،وزارت پیشه ایست که آن را بسیار آلت به کار همی آید و از همه آلت، با بنده جز ریش نیست! خداوند به ریش بنده ی دعاگو ، غره نشود و این خدمت کس دیگر را فرماید."

رقص بوریا

♟️رقص بوریا

📒📒📒

بوریا یا حصیر ،فرش فقیرانه ای بوده که به دلیل ارزان‌تر بودنش،در بسیاری از مساجد و تکایا در قدیم و در اغلب خانقاه های دراویش،استفاده می شده است.

در دورانی از تاریخ ایران و تا اواسط دوره سلطنت رضاشاه، فعالیت عمده بندرنشینان جنوبی ، حصیربافی بوده است و همین حصیر یک کالای صادراتی هم محسوب می شده، چنانچه ناصرخسرو در سفرنامه اش نوشته وقتی به عبادان (آبادان) رسیده، بعضی از مسافران کشتی که او با آن سفر می کرده، حصیر خریده اند.

با این توضیحات اشاره کنم که در مالزی رقصی وجود دارد که بوریا نامیده می شود و هاوتون انگلیسی در ۱۸۹۷ یک تحقیقی در مورد این رقص انجام داده و نوشته که در سال ۱۸۴۵ یک گروه سرباز هندی که شیعه بوده اند، عزاداری محرم را به شکلی انجام می داده اند که بعدا اهالی مالزی آن را به صورت رقص بوریا درآورده اند و از طرفی تحقیقی توسط،مهدی قلی رکنی رایزن فرهنگی ایران در اسلام آباد انجام شده و او نتیجه گرفته است که رقص بوریا از رقصی مشابه در سواحل خلیج فارس به مالزی رفته است. در شمال کشور ما هم رقص های محلی وجود دارد که در حین رقص،کار نشاء،برداشت برنج و یا سایر محصولات را در حین رقص،نمایش می دهند.

بهر حال یک احتمال قوی این است که رقص بوریا ،از ایران به مالزی رفته باشد،اگر چه ما به تاثیر فرهنگی چنین اتفاقاتی،خیلی توجه نداریم.

محمد علی فروغی

♟️محمد علی فروغی
🌈🌈🌈
محمد علی فروغی که ملقب به ذکاءالملک بوده و سه بار هم نخست وزیر شده،آدم قابل بحثی در تاریخ معاصر ایران است.
یک شعر در مورد او،فردی سروده که نمی دانم چرا،اما بهر حال برای شناخت پیرامون فروغی می تواند مفید باشد.
گفت مرحوم فروغی ،بادِ زن
پیش من بهتر بود از بادزن

کان مروّح می کند جان را مدام
وین ذکاءالملک را سازد زکام

از سفرنامه ناصر خسرو

♟️از سفرنامه ناصر خسرو
📘📘📘

ناصر خسرو به سفرنامه اش معروف است و البته او حافظ قرآن بوده، فیلسوف، شاعر، نویسنده، اهل موسیقی، طب و ریاضیات و مبلغ اسماعیلیه هم بوده است.
در سفرنامه او وقتی می خواهد از عبادان( آبادان) با کشتی مسافرت کند،نکته ای را می نویسد که اکنون تغییرات عظیم در آن وضعیت را می بینیم و یکی از دلایل بزرگ ریزگردها و خشکسالی ها در کنار خیلی موارد دیگر،این می تواند باشد.
او می نویسد:
"گروهی از عبادان حصیر خریدند و گروهی چیز خوردنی خریدند.دیگر روز، صبحگاه کشتی در دریا راندند و بر جانب شمال روانه شدیم و تا ده فرسنگ بشدند، هنوز آب دریا می خوردند و خوش بود- و آن آب شط بود که چون زبانه ای در میان دریا می رفت."
اینکه آب شط (اروند رود) آنقدر بوده است که تا ده فرسخ مثل زبانه ای در آب‌های خلیج فارس،قد می کشیده است و آب آن خوردنی بوده است ، نکته کمی نیست.
آنقدر بر مسیر دجله و فرات ،در ترکیه،سوریه و عراق سد زده اند و هنوز هم به آن مشغولند که عواقب زیست محیطی آن را نمی توان برشمرد.
راه برون رفت از چنین دهلیز گردخیزی چیست؟
به نظر می رسد همکاری کشورها،تنها کورسوی امید است.
آیا چنین خواهد شد؟

خورخور خواب

♟️خورخور خواب
🌈🌈🌈
خورخور کردن در خواب هم برای خود فرد خوابیده،خوابی راحتی در پی ندارد،اگر چه ممکن است به دلیل خستگی در خوابی عمیق باشد و خود همین خستگی هم می تواند خورخور به همراه بیاورد و هم برای دیگرانی که به مقتضای سفر،در همان خوابگاه باشند،بسی آزار دهنده است.
خورخور در خواب، شاه و گدا هم نمی شناسد، اگر چه ممکن است نزد فقرا بدلیل لاغرتر بودن کمتر از اغنیا باشد.
اجازه دهید به این بهانه، سری به شاهنامه فردوسی بزنیم و از پذیرایی یک روستایی از بهرام گور یاد کنیم. در خانه ای که بهرام گور رفته،وضع چنین بوده است:
درین خانه درویش بد میزبان
زنی بینوا،شوی پالیزبان

بهرام گور قصد شکار می کند و :

بهار آمد و خاک شد چون بهشت
به روی زمین،بر هوا لاله کشت
همه بوم ها پر نخجیر گشت
به جوی آب ها چون می و شیر گشت

بگفتند با شاه بهرام گور
که شد دیر، هنگام نخجیر و گور

چنین داد پاسخ که مردی هزار
گزین کرد باید، زلشکر سوار

از ایدر سوی تور باید شدن
در آنجا به نخجیر، ماهی بدن

معلوم شد که آنهایی که بهرام گور را تهییج به شکار می کرده اند،مثل آن شعر رودکی که آوا می دهد بوی جوی مولیان آید همی،آنها هم به بهرام می گفته اند که برای شکار گور و نخجیر دارد دیر می شود و در عین حال ،شدت تغییر اقلیم و میزان دست درازی بشر را بر حیات جانوری و گیاهی می توان در این شعر فردوسی دید و البته من از از این مصرع فردوسی خیلی حظ بردم:
"به روی زمین بر هوا ،لاله کشت"
بهرام گور در مسیر حرکت به توران با آن گروه شکارچی همراهش و پس از شکار یک اژدها به جایی می رسند:
چنین تا به آباد جایی رسید
زهامون سوی در سرایی رسید

زنی دید بر کتف او بر سبوی
زبهرام خسرو بپوشید روی
در بسیاری از روستاهای بیرجند تا زمان پهلوی دوم،زنان به همین طریق ،آب مصرفی خانواده را حمل می کرده اند و هنوز هم در بعضی روستاهای بیرجند و سیستان و بلوچستان وضع به همان روال دوره ی بهرام گور است.
آنها از اسب بهرام گور و خودش پذیرایی می کنند.
حصیری بگسترد و بالش نهاد
به بهرام بر آفرین کرد یاد
بیاورد خوانی و بنهاد راست
برو تره و سرکه و نان و ماست
فصل بهار بوده که اگر چه زمین سبز و خرم است ،ولی برای سفره روستایی هنوز،بجز ماست و شیر ،تغییری بوجود نیامده است.

بخورد اندکی نان و نالان بخفت
به دستار چینی رخ اندر نهفت
میزبان به جز همان حصیر که زیر پای بهرام پهن کرده،چیزی نداشته است و بهرام برای اینکه خوابش ببرد،صورت خود را با یک دستمال چینی ،لحاف کرده است.
و آنچه می خواستم بگویم،گفته شد:
بخورد اندکی نان و نالان بخفت
می خواستم بگویم که خورخور خواب را، بهرام گور هم داشته است. و خوش بحال آنها که این خورخور را ندارند!

سید رضی الدین آرتمیانی

♟️به بهانه ی یادی از یک دوست

📘📘📘

شعری از میر رضی الدین آرتمیانی را در کتابی دیدم. دو بیت آن را می نویسم:

این وادی عشق،طرفه شورستانی است

غافل منشین که خوش حضورستانی است

هر دل که درو داغ بُتی شعله فروخت

هر جا میرد،چراغ گورستانی است

این میرزا رضی از آرتمیان تویسرکان است و اکنون هم مقبره اش که قبلا خانقاه اش بوده،در تویسرکان واقع است.

سید رضی در سال ۹۷۸ در آرتمیان بدنیا آمده، برای تحصیل به همدان می رود و نزد میر مرشد بروجردی درس می خواند و چون باهوش و زرنگ بوده،به اصفهان و دربار شاه عباس می رود،با دختری از خانواده صفویه ازدواج می کند و خودش هم جزو منشیان دربار شاه عباس می شود.در اواخر عمر به تویسرکان برمی گردد .

میرزا ابراهیم ادهم فرزند اوست.

اینها مرا به یاد مهندس نوروزبیگی عزیز انداخت،که او هم تویسرکانی است و خودش هم مرد خداست و خیلی برای من، آدم عزیزی هست.

اگر چه در فضای مجازی ،آدم کم فعالیتی است،اما بدین وسیله و در حالی که صفحات کتابی را می خواندم، یاد او مرا در آغوش گرفت.برایش همیشه بهترین ها را آرزو داشته ام.

آدم زنده

♟️آدم زنده

📒📒📒

آدم زنده عنوان کتابی است که اکنون آن را می خوانم. احمد محمود این کتاب ترجمه کرده است،نویسنده آن ممدوح بن عاطل ابونزّآل است.

این ابونزّآل سرنوشت عجیبی دارد.هیچکس از زندگانی او بدرستی با خبر نیست.در سال ۱۹۳۱ در حومه ی بصره بدنیا آمده، در سی و پنج سالگی به بغداد مهاجرت کرده و در پنجاه و چهار سالگی هم از عراق گریخته و در سال ۱۹۹۱ در یکی از کشورهای اروپایی فوت کرده است.

سه رمان طنز و کم حجم به نام های آدم ساده ،آدم ناقلا و آدم زنده نوشته است. احمد محمود نوشته است که می گویند کسی از زن و فرزندان او خبر ندارد،اما خانمی که نسخه عربی کتاب آدم زنده را به او داده کسی است که ادعا می کند دختر دوم بن عاطل است.خانم بریژیت ربیعه ،دختر دوم بن عاطل هم مکان زندگی اش را که در یک کشور اروپایی بوده،فاش نکرده و احتمالا دلیل آن ترس از صدام حسین بوده است.بنا به گفته خانم بریژیت ربیعه،پدرش مدتی در پاریس یکدوره اقتصاد گاوداري خوانده است و اتفاقا موضوع کتاب آدم زنده هم شخصی است که براساس تبلیغات دولت عراق که از مردم خواسته بود،اسامی محتکران و افراد فاسد و رشوه بگیر را به شخص اول مملکت گزارش کنند،چنین می کند و بعنوان جایزه ی چنین کاری او را برای تحصیل در رشته ی اقتصاد گاوداري به خارج می فرستند.

آدم زنده یک رمان طنز و انتقادی است. دو سه پارگراف آن را بخوانیم:

گفتم:

-همین امشب میشینم یک نامه ی مفصل برای رفیق الرئیس می نویسم،اقلا سیصد نفر با ادلّه و برهان و سند معرفی می کنم تا بفهمند که بغدادشان آنقدرها هم خراب نیست.

ابوحردان گفت:

-ته نامه سلام منِ هم برسان.

با تعجب نگاهش کردم و گفتم:

-سلام تو،ابوحردان؟برا رفیق الرییس؟

-چه عیبی داره؟

-آخه....

-آخر و اول نداره-ما همه رفیقیم!یادت نره!

فرهنگ و زبان

♟️فرهنگ و زبان
📘📘📘

بسیار دیده و خوانده ایم که کسانی از سر دلسوزی،از یکه تازی کلمات غیرفارسی و بیشتر انگلیسی،وا زبانا می گویند و از بلایی که بر سر زبان فارسی آمده و می آید ،هشدار می دهند.
نگهداری از پیراستگی زبان فارسی،نیاز به تلاش های مختلفی دارد. من قصد ندارم به همه ی جنبه های گوناگون این مراقبت بپردازم.می خواهم تنها به یک جنبه این مراقبت ،توجه خواننده را جلب کنم ، کتابخوانی.
جامعه ای که کتاب می خواند ،گفتمان درون جامعه را با خوراک فرهنگی که کسب کرده،شکل می دهد.با این کار،بخش بزرگی از جمعیت ،از کلمات و اصطلاحاتی استفاده خواهند کرد که در حافظه ی نزدیک آنها و با کتاب خواندن،شکل گرفته است. اثر مستقیم دیگری که این رفتار بوجود می آورد، پشتیبانی و حمایت از نویسندگان آن نوشته ها و کتاب‌هاست.وقتی نویسنده ای با فروش کتابش،دلشوره ی خرج زندگانی نداشته باشد،با انگیزشی صدچندان ،به تألیف و آفرینش کتب دیگر و بیشتری دست خواهد زد.
یک‌ی دو مثال می آورم تا موضوع روشن تر شود.
چارلز دیکنز یکی از نویسندگان بزرگ انگلیس است که با کتاب‌های او،آموزش زبان انگلیسی در اقصا نقاط جهان،آسان‌تر و پرجاذبه تر شده است.
چارلز دیکنز که در خانواده ای فقیر در سال ۱۸۱۲ بدنیا آمد، در حالی که دوازده ساله بود،پدرش را بخاطر فقر و بدهکاری و نپرداختن مالیات به زندان انداختند.او مدرسه را ترک گفت و به کارگری پرداخت و بعد،درباره ی چنین روزهای سختی که خود و خانواده اش تجربه کرده بود کتاب نوشت. او در کریسمس ۱۸۴۳ کتابی به نام سرود کریسمس نوشت. دیکنز در نوشتن این کتاب بسیار عجله به خرج داد تا قبل از تعطیلات کریسمس،آن کتاب در فروشگاه ها عرضه شود. رسم مردم انگلستان در کریسمس این بود که به کلیسا می رفتند،سرودهای دسته جمعی می خواندند و در بازی‌هایی به این مناسبت شرکت می کردند و میهمانی شام داشتند. به دیگر سخن، مردم در کریسمس کتاب نمی خواندند.
دیکنز کتاب سرود کریسمس را به بازار عرضه کرد و قیمت آن بیست و پنج سنت بود که برای آن ایام خیلی گران بود. مردم قبل از آن،کتاب‌هایی مثل اولیور تویست او را خوانده بودند.
با عرضه ی کتاب سرود کریسمس در ایام تعطیلات کریسمس،آن هم با قیمتی زیاد، در کمتر از چند روز،بیش از ۶۰۰۰ نسخه ی آن کتاب به فروش رفت و مردم در روزهای تعطیل سال نوی ۱۸۴۳،آن کتاب را خواندند و با کتاب او نوعی تغییر عادت هم در جامعه ی انگلستان بوجود آمد.
این حمایت بزرگ از دیکنز،سبب شد که او باز بنویسد و دیگران هم تشویق به نوشتن شدند.
یا در سال ۲۰۱۷ خانم جی کی رولینگ در فاصله ی ۱۲ ماه، از ماه مه ۲۰۱۷ تا ماه مه ۲۰۱۸،هر دقیقه ۱۸۰ دلار و ۹۵ میلیون دلار در آن یک سال و مجموعا ۷.۷ میلیارد دلار درآمد داشته است.
سوال اساسی این است که ما چقدر کتاب می خوانیم و چقدر از نویسندگان مان با خرید کتاب های آنها حمایت می کنیم؟ا چقدر به پویایی زبان فارسی در عمل و نه حرف ،کمک می کنیم؟

معمای تیمورتاش

♟️معمای تیمورتاش

📘📘📘

تیمورتاش در سال ۱۳۱۱ دستگیر و در سال ۱۳۱۲ در زندان کشته می شود.اعتماد رضاشاه به او آنقدر بوده که گفته بود، حرف تیمورتاش، حرف من است. در کتاب خاطرات بوریس باژانوف، دستیار استالین که در سال ۱۳۰۶(۱۹۲۸ م) از طریق ایران از شوروی فرار می کند ،در کتاب خاطرات خود،در مورد تیمورتاش مطالبی نوشته است. او از مرز ترکمنستان و روستای لطف آباد، وارد ایران می شود،خود را تسلیم مقامات ایرانی می کند. او را از یک مسیر سخت و کوهستانی و پر از برف( برای جلوگیری از اقدام ماموران شوروی) به مشهد می آورند. او نوشته که در مشهد متوجه شدم که مقامات تهران در تلاش هستند او را به تهران ببرند و نوشته که به نظرم رسید که پشت این اقدام باید تیمورتاش باشد. او با نقشه ای و با کمک امیرلشکر خراسان که نامش را ذکر نکرده ،اما باید حسین آقا خان خزاعی بوده باشد،به زاهدان می رود و از طریق هندوستان به اروپا می رود.

وی وقتی در مشهد بوده و از این ترس داشته که ممکن است او را به تهران ببرند و تهران او را به مسکو تحویل دهد،از امیرلشکر خراسان وقت ملاقات می گیرد و در آنجا مطالبی در مورد تیمورتاش به او می گوید. نوشته خود باژانوف را بخوانیم:

"اندکی بعد فرمانده لشکر خراسان اعلام داشت که در انتظار من است."

...پس از گرفتن تعهد از امیرلشکر(در مورد چگونگی اعزام او به تهران و در واقع به زاهدان-توضیح از من)گفتم:

حال به موضوع بسیار مهمی که بخاطر آن از شما تقاضای ملاقات کردم اشاره می کنم. خواهشمندم هر چه زودتر به تهران عزیمت کنید شخصا به دیدار شاه بروید و به او بگویید تیمورتاش وزیر دربار شما جاسوس شوروی است.

امیرلشکر گفت: این غیرممکن است. تیمورتاش بانفوذترین شخصیت دولت و مملکت و دوست نزدیک شاه است.

گفتم،با این وصف آن چه اظهار داشتم حقیقت محض است.

پس آنگاه همه اطلاعات خود را با او در میان گذاشتم.

روز بعد امیرلشکر به تهران پرواز کرد و ماجرا را به شاه گزارش داد. و ...

سه راهی شاه تقی

♟️سه راهی شاه تقی

📘📘📘

سه راهی شاه تقی در مسیر مشهد به تربت و بیرجند،یا مشهد به نیشابور قرار دارد. در سه راهی شاه تقی مسیر مشهد-نیشابور،از مسیر مشهد-بیرجند و بطور کلی جنوب،از هم جدا می شوند. دو سه بار من در سه راهی شاه تقی ،منتظر اتوبوس شده ام. یک بار وقتی در روزهای آخر سال ۱۳۵۵ می خواستم از مشهد به بیرجند بروم،بلیط اتوبوس بیرجند گیر نیاوردم،با اتوبوس های مشهد-نیشابور تا سه راهی شاه تقی رفتم و در آنجا منتظر ماندم تا از مسیر تهران به سمت بیرجند اتوبوسی برسد و مرا سوار کند. یکبار هم با اتوبوس تهران-مشهد مسافرت کردم و در سه راه شاه تقی پیاده شدم تا اتوبوس هایی که از سمت مشهد به بیرجند می رفتند،مرا سوار کنند.

این حرفها را نوشتم تا مقدمه ای باشند برای بیان یک واقعه ی تاریخی که سه راه شاه تقی در آن جایگاهی برای خود دارد.

در شب اول ژانویه سال ۱۹۲۸ میلادی ( ۱۳۰۶ شمسی در زمان رضاشاه) ،بوریس باژانوف،منشی استالین،همراه با ماکسیموف( که مامور گ.پ.او بوده و کارش زیر نظر داشتن باژانوف بوده)، از مرز ترکمنستان و روستای لطف آباد از شوروی فرار می کند و در روستای لطف آباد ایران،خودش را تسلیم مقامات ایرانی می کند. او را به مشهد می آورند. خودش نوشته که می خواسته اند او را به تهران ببرند،اما طی ملاقاتی که با امیر لشکر خراسان داشته، نقشه ی دیگری طرح می شود. (اگر چه مطالبی که باژانوف در مدت یک ماهی که از مرز ترکمنستان وارد ایران شده و در اوایل ماه فوریه از مرز دزداب(زاهدان) و با شتر وارد هندوستان تحت کنترل انگلستان شده، نوشته،به نظر منطقی به نظر نمی رسند و خواننده ی کتاب خاطرات باژانوف احساس می کند که او به تعمد تلاش دارد آدم هایی را به او کمک کرده اند ،را به نوعی ردگم کند.)

بدون ورود به آن بخش از حرفها،اجازه دهید، مطالب خودش را در اینجا بیاورم( باژانوف در مورد ملاقات خودش با امیرلشکر خراسان، مطالبی هم در مورد تیمورتاش گفته که آن را بطور مجزا بیان خواهم کرد):

" اندکی بعد فرمانده لشکر خراسان اعلام داشت که در انتظار من است.می دانستم که فرمانده لشکر خراسان پیش از جنگ جهانی اول در آموزشگاه نظامی روسیه تحصیل کرده است.رفتارش همانند افسران روسی بود.وی زبان روسی را نیک می دانست.در ضمن وی از نزدیکان شاه( رضاشاه ) بود.

به او گفتم محتمل است دولت مرا به تهران فرا خواند و تحویل بلشویکها بدهد.فکر می کنم این اقدام مورد تایید شما باشد.

امیرلشکر گفت که این امری سیاسی و مربوط به مسوولان سیاسی است....

گفتم آیا ممکن است خواهشی از شما بکنم.گفتم گمان کنم به هنگام سفر،افراد مسلح شما مرا مشایعت و همراهی خواهند کرد.

امیرلشکر این نکته را تایید کرد و گفت یک استوار و چهار سرباز ارتش همراه شما خواهد بود.

گفتم آیا می توانم از شما خواهش کنم هر پنج نفر را که همراه من روانه می کنید بی سواد باشند؟

امیرلشکر لبخندی زد و گفت ،در ایران که هشتاد درصد آن بیسواد هستند،این کار دشوار نیست.

چند روز بعد من و ماکسیموف همراه یک استوار و چهار سرباز با اتومبیل از مشهد خارج شدیم و در راهی که به سمت جنوب امتداد داشت،حرکت کردیم. در فاصله چهل کیلومتری مشهد، سه راهی وجود دارد . جاده ی سمت راست به تهران منتهی می شود،ولی جاده مستقیم همچنان در جهت جنوب است و به دزداب(زاهدان) منتهی می گردد که هم مرز هندوستان است.

من گفتم بهتر است از جاده جنوبی برویم. استوار ارتش با ابراز شگفتی گفت : " به من گفته اند که به تهران خواهیم رفت."

من اظهار داشتم از این رو مقصد را تهران اعلام کردند تا بلشویکها گمراه گردند و از پیگرد آنها مصون بمانیم.

استوار ارتش که دست و پای خود را گم کرده بود،نمی دانست چه بکند. از او پرسیدم:

آیا نامه ی سربسته ای همراه داری؟

استوار پاکتی از جیب بغل خود بیرون آورد. گفت آری.

به او گفتم عنوان نامه به نشانی مقامات دولتی در دزداب است.

استوار گفت؛ ولی من سواد ندارم.

گفتم نامه را به یکی از سربازان بده تا بخواند.

سربازان هم همگی بیسواد بودند.

گفتم، در این صورت من مسوولیت را برعهده می گیرم و ما از آن سه راهی به سمت جنوب و دزداب رفتیم.

چنان قحط سالی شد

♟️چنان قحط سالی شد اندر دمشق

📘📘📘

در حکایت سعدی در مورد قحطی در دمشق،اگر چه به عوارض قحطی،که نداری و فقر و مرگ است،اشاره هست،اما مخاطب سعدی ،

اگر چه به مکنت قوی حال بود،اما بر او هم پوستی بر استخوان مانده و وقتی سعدی به او می گوید درماندگی تو چیست که چنین شده ای؟

و آن دوست با نگاه عاقل اندر سفیه،به سعدی می گوید:

نخواهد که بیند خردمند ریش

نه بر عضو مردم، نه بر عضو خویش

حال سالها بعد از سعدی در سالهای ۱۲۴۹ تا ۱۲۵۱(۱۸۷۰-۱۸۷۲ م) در زمان ناصرالدین شاه در ایران خشکسالی و قحطی می شود.همان هجوم ملخ هایی را که سعدی در قحطی دمشق به آنها اشاره کرده،در شهر خودش شیراز در عهد ناصرالدین شاه ،هجوم می آورند،اما دریغ از وجود آدمیان خردمند در اغلب نقاط ایران.

بواسطه این قحطی در شهر شیراز،بیش از ۱۰۰ هزار نفر می میرند. بر اساس برآوردها و گزارش هایی که در مورد آن قحط سالی هست،جمعیتی بین ۵۰۰ هزار نفر تا ۵ میلیون نفر،تلفات وجود دارد.

فریدون آدمیت، دو میلیون نفر گزارش کرده است،جیمز باست،سه میلیون نفر،جی بلو که در همان دوران به ایران سفر داشته ،یک و نیم میلیون نفر،ابراهیم خان تفرشی که ایران شناس آن دوران بوده،دو و نیم میلیون،گزارش کرده است.گزارش تقریبی جمعیت ایران،کاهش ۴ میلیونی نشان می دهد( از ده میلیون به ۶ میلیون نفر ،جمعیت کاهش یافته است)

شوکو اوکازاکی،استاد بخش ایران شناسی دانشگاه اوزاکا، در مورد دلایل سختی آن قحط سالی،نوشته است چون پنبه و تریاک گران شده بود، الگوی کشت تغییر کرده و اغلب اراضی بجای کشت غلات،پنبه و کوکنار(تریاک) کاشته بوده اند. او مالکان، دیوان سالاران ارشد، فروشندگان غلات و مقامات عالی رتبه مذهبی را که در کار احتکار غلات و افزایش قیمت آن دست داشته اند را از مهمترین عوامل تلفات عظیم آن قحطی می داند.

بلنداقبال شاعر شیرازی آن دوره،به روال کار سعدی،شعری در مورد آن قحطی سروده است که دیوان سالاران مورد اشاره ی شوکو اوکازاکی را مخاطب قرار داده است که چند بیت آن را از نظر می گذرانیم. قبل از ان باید اشاره کنم که در مناطقی چون بیرجند،کرمان و شاهرود و بدلیل مساعدت مالکان آن مناطق،قحطی تاثیر شدیدی بر مردم نگذاشت. مثلا در بیرجند ،خانواده ی علم موجودی انبارهای گندم خود را به زارعین دادند تا مصائب قحطی، تاثیرگذار نشود.

چند بیت از شعر بلند اقبال شیرازی در مورد قحطی سال‌های ۱۲۴۹-۱۲۵۱:

چنان قحط سالی به شیراز شد

که روح از بدن ها به پرواز شد

ملخ کرد منزل به بستان و کشت

اثر از تر و خشک بر جا نهشت

.

نماند از برای کسی در دیار

نه پای فرار و، نه جای قرار

یکی را به زنجیر بستند تخت

یکی را به بر جامه شد لخت لخت

فقیری دل آشفته چون زلف یار

بشد پیش والی به اصلاح کار

که از حال این خلق خود آگهی

مفرما به احسان شان کوتهی

بفرمود والی چه احسان کنم

تمنا چه دارند که آن سان کنم

بگفتش نخواهد کسی از تو چیز

تو چیزی مخواه از کسی ای عزیز

و در واقع در دوران قحطی،فشار مالیات و ستاندن ته انبار مردم توسط والیان شهرها،به شدت افزوده شده بوده ،بطوری که پس از تغییر وضع و با وجود بارش های فراوان در دو سال آخر، بدلیل اینکه زارعان بذری نداشته اند که بکارند،قحطی کماکان به گرفتن تلفات خود ادامه می داده است.

با خیام

♟️با خیام

🌈🌈🌈

بر شاخ امید اگر بَری یافتمی

هم رشته خویش را سری یافتمی

تا چند ز تنگنای زندان وجود

ای کاش سوی عدم دری یافتمی

حسرتی در حرف خیام وجود دارد. این رباعی بیش از آنکه به بحث زندگی و چگونگی گذران آن توجه داشته باشد،به نگاه فلسفی خیام و مشکلات پیش روی او برای درک عدم و وجود مربوط است. او در جستجوی دری برای فهم فلسفه ی بودن و عدم است.و البته برای همه تاریخ این سوال،بزرگترین سوال فلسفه بوده است.

داستان همیشگی

♟️داستان همیشگی
📘📘📘
الکساندر:
_اتفاقا می خواهم عموجان.مخارجم خیلی زیاد شده،اگر می توانید ده یا پانزده هزار روبل بدهید.
پیوتر ایوانیچ فریاد زد:
_ بالاخره! برای اولین بار!
_ و آخرین بار عمو جان! یک چیز کاملا غیر معمول و به هیچ وجه نه آن داستان همیشگی!
رمان داستان همیشگی با این مکالمه بین عمو( پیوتر ایوانیج) و برادرزاده اش الکساندر به اتمام می رسد.
رمان داستان همیشگی ،اولین کتاب ایوان گنچارف است که در سال ۱۸۴۷ منتشر شد.
درون مایه ی این رمان را می توان نبرد کلامی الکساندر آدویف جوان و عمویش پیوتر ایوانیچ آدویف دانست.نبردی جذاب که گاهی این و گاهی آن یکی چیره می شود.
الکساندر، جوانی که از روستا و آغوش مادر به سن پترزبورگ آمده و دارای آرمانگرایی ساده لوحانه ای است و در مقابل،عمویش که میان سال،شهرنشین،کارخانه دار،اهل کار و فعالیت و یک کارمند برجسته ی دولتی ،دارای ذهنی هوشیار و در واقع قهرمان داستان است.
تقابل بین جوانی خیالپرداز،دارای زندگی کاهلانه و مرفه و در واقع نماینده نسل قدیم در مقابل عمویی که اهل عمل است و در واقع نماینده نسل نو می باشد،اگر چه به لحاظ سنی ،آنکه جوان است،نماینده نسل قدیم ،و دارای رخوت و تنبلی است و آنکه پیرسال تر است،نماینده ی نسل نو،و دارای روحیه ی کار و تلاش است.
در واقع جامعه ی روسیه قرن نوزدهمی را ایوان گنچارف در سه کتاب داستان همیشگی،ابلوموف و پرتگاه ، به زیبایی ترسیم کرده و تحولات جامعه ی آن زمان روسیه را از اقتصاد فئودالی به سوی اقتصاد تولید کارخانه ای و تغییرات فرهنگی ناشی از این تغییر را نشان داده است .
اما بیاییم و در لابلای این کتاب بررسی کنیم که چه تفاوتی بین شرق اروپا( روسیه) و غرب اروپا وجود داشته است و اثر آن در آن زمان و اکنون چیست؟
وقتی الکساندر،نومید از انطباق خودش با محیط شهری سن پترزبورگ و به توصیه ی عمویش،به روستا برمی گردد و مادرش او را لاغر و با سری بی مو مشاهده می کند،نگران می شود و در جستجوی دلیل این امر است.یکی از دلایل مادرانه می تواند کم خوردن و خوب نخوردن باشد.از یک همسایه ی خود به نام آنتون ایوانیچ می خواهد که از زیر زبان نوکر همراه پسرش درآورد که بر الکساندر در شهر چه گذشته است؟ چند پاسخ یوسئی ،نوکر او را بشنویم:
_ همه چیز را باید از مغازه خرید.و اگر در آن مغازه جنس را پیدا نکنی به سوسیس فروشی یا به کلوچه پزی باید بروی و اگر آنجا هم نبود، فروشگاه انگلیسی، فروشگاه فرانسوی همه چیز دارند.
و یا:
_آه نه،وقتی اعیان ها روزهای تعطیل دور هم جمع می شوند،آنها را ببینید.توی مهمانخانه ی آلمانی ها غذا می خورند و می گویند تا صد روبل می خورند و چقدر می نوشند.
و یا :
_ خودتان هم نمی دانید چه می خورند. آلماني ها معلوم نیست چه چیزی توی غذا می ریزند.آدم دلش نمی خواهد به غذا دست بزند.حتی فلفل شان نیز جور دیگری است.مواد جورواجوری را از،شیشه های کوچک خارجی توی سس می ریزند.
و یا :
_ یک گروه موسیقی معروف ایتالیایی،تازگی به شهر آمده .
_ قیمت بلیط چند است؟
_قیمت بلیط پانزده روبل است. اما من حاضرم پنجاه روبل بدهم و به آن کنسرت نروم.
اینها بریده هایی از مکالمات بین شخصیت های این رمان در سال ۱۸۴۷ است.
وقتی انقلاب صنعتی،غرب اروپا را درمی نوردید،در شرق اروپا و از جمله در روسیه،از انقلاب صنعتی خبری نبود. لذا تولیدات متنوع ناشی از صنعتی شدن در آلمان و انگلستان و فرانسه و یا فرهنگ موسیقایی آلمان و ایتالیا ،در بازار روسیه، جای پا پیدا می کنند و یک تراز اقتصادی نامتوازن بوجود می آورند و تراز نامتوارن،هر روز در غرب انگیزه کار و تلاش و نوآوری و صنعتی شدن است و در شرق،زندگی تنبلانه و تولید کند روستایی .
این فاصله کی و چگونه رفع خواهد شد؟
و گنچارف در رمان هایش تلاش دارد که جامعه ی خود را از آن خواب تنبلانه نجات دهد.

بلند اقبال

♟️ بلنداقبال
📘📘📘
میرزا سیدرضی مستوفی یا میرزا سید رضی شیرازی ، ملقب به بلند اقبال از شاعران قرن سیزده شمسی ایران است.او در سال ۱۹۰۰ میلادی فوت کرده است.
بلند اقبال ، طبعا تحت تاثیر زمانه اش شعر سروده و یک نگاه اجتماعی به اوضاع زمانه خود دارد. چند بیت از یک قصیده او را در مورد بهرام میرزا پسر دوم عباس میرزا که در زمان محمدشاه (پسر بزرگ عباس میرزا)، ولیعهد او بود و مدتی در خوی،لرستان و کرمانشاه هم والی بوده است می آورم تا هم یک نگاه به تاریخ آن زمان کرده باشیم، هم از احوال پسر دوم عباس میرزا، سراغ گرفته باشیم و هم با نگاه بلنداقبال آشنا شویم.
بهرام میرزا معزالدوله در سال ۱۸۸۲ میلادی فوت کرده و در حرم شاه عبدالعظیم دفن شده است.
بهرام میرزا شده تا حکمران فارس
پیدا شده است فتنه ی آخر زمان به فارس
.
جز ظلم و جور و فتنه و آشوب، هیچ نیست
دارد وجود عنقا،امن و امان به فارس
(یعنی امن و امان در فارس وجود ندارد)

از بس که ظلم و فتنه بدیدند نی عجب
زین پس طیور اگر نکنند آشیان به فارس
.
کس گفته مرا بشمارد گر از غرض
با او بگو بیا ز پی امتحان به فارس

افتاده را دیگر نمی زنند

♟️افتاده را دیگر نمی زنند.

📘📘📘

رمان داستان همیشگی نوشته ایوان گنچارف را می خوانم. ایوان گنچارف نویسنده قرن نوزدهم روسیه است و در اواخر آن قرن فوت کرده است. یکی از معروفترین کتاب‌های او،ابلوموف است و ابلوموفیسم از کتاب او سرچشمه گرفته است.

در جایی از رمان داستان همیشگی،یک ضرب المثل روسی را ذکر کرده که بدلایلی من همیشه در مورد ضرب المثل ها یک حس متفاوتی دارم. ضرب المثل ها،بازتاب دهنده فرهنگ یک کشور و نوع نگاه مردمان آن، به دنیای پیرامون هستند و البته چون موضوع انسان در نگاه مجرد مطرح باشد،شباهت های فرهنگی در پس ضرب المثل ها،دیده می شود.

"افتاده را دیگر نمی زنند" را می توان از جنبه های گوناگون دید.

آن کس که از زمین و زمان،ضربه خورده،روا نیست که ما هم آزارش دهیم.

در نگاهی باید گفت، آزار دادن کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، می تواند خطرناک باشد.

سعدی در مورد تربیت ملوک و اثر و ارزش آن می نویسد:

"بدان که مالک رعیت را و صاحب ملک و دولت را، لازم است از سیرت ملوک ،چندی دانستن و در مهمات،کار بستن، طلب نیکنامی و امید نیک سرانجامی (خواستن)."

سعدی به ارزش نیکنامی برای صاحب ملک،تاکید دارد و آن را مایه ی نیک سرانجامی می داند.

در قصیده ای به نقل سفارش انوشیروان به فرزندش می پردازد و رعیت را چون ریشه ی درخت و حاکم را شاخ و برگ درخت می نامد و استواری درخت را از ریشه ی آن می داند:

انوشیروان به هرمز این گونه،سفارش می کند:

که خاطر نگهدار درویش باش

نه در بند و آسایش خویش باش

نیاساید اندر دیار تو کس

چو آسایش خویش جویی و بس

برو پاس درویش محتاج،دار

که شاه از رعیّت بود تاجدار

رعیّت چو بیخ اند و سلطان درخت

درخت ،ای پسر ،باشد از بیخ ،سخت