ابزارک تصویر♟️چخوف و تولستوی

📒📒📒

در کار نویسندگی و انتقاد از کار نویسنده،ممکن است صبر و حوصله نویسنده ای تمام شود و یا بواسطه خستگی‌های جسم و روح،قلمش را بدست احساس روزمرگی دهد و چیزی بنویسد که شاید اگر صبر می کرد،نمی نوشت.

چخوف سفری به جزیره ساخالین دارد. بعضی او را بدلیل رابطه ی نزدیک با سوورین که مالک و سردبیر روزنامه روزگار نو بوده و به حکومت تزار نزدیک، مورد انتقاد قرار می داده اند و همین انتخاب سفر به ساخالین،نوعی تزکیه روح برای چخوف محسوب می شده است. سوورین به او می نویسد که سفر به ساخالین با وضع جسمی تو،سفری بیهوده ای است.و چخوف در پاسخ او می نویسد:

" می پذیرم که ممکن است سفرم بیهوده و دشوار و هوسناکانه باشد،اما به من بگو از ماندن چه نصیبم می شود که با رفتن از دست بدهم.برای نمونه می نویسی که ساخالین نه سودی برای کسی دارد ،نه مورد علاقه کسی است. آیا براستی چنین است؟

ساخالین شاید تنها به کار جامعه ای نیاید که هزاران تن از مردمش را به آن جا تبعید کرده باشد.به استثنای استرالیا -در دوران پیشین- و کاین.

[استرالیا و کاین،مشابه ساخالین،تبعیدگاه محکومان برای دولت‌های انگلستان و فرانسه بوده اند. کاین مرکز گویان فرانسه هست که تبعیدگاه زندانیان فرانسه بوده است و مثلا فیلم پاپیون در آنجا ساخته شد.فرانسه و انگلستان و روسیه ،تلاش کردند که میراث زشتکاری حکومت های خود را اصلاح کنند. این تصمیم در روسیه،دیرتر اتخاذ شد] و چخوف ادامه می دهد:

" ساخالین یگانه جایی است که در آن می توان بیگاری محکومان را به سود استعمار،مورد مطالعه قرار داد.ساخالین جایگاه رنجی است طاقت سوز."

و چون بعضی نویسندگان، این سفر چخوف را تقلیدی از سفر داستایوفسکی و نوعی تبلیغات برای خودش تلقی می کردند،او برآشفت و حتی به تولستوی که چیزی به او نگفته بود هم تاخت:

" لعنت بر فلسفه بزرگ مردان این جهان! همه بزرگمردانِ فرزانه،خودکامه اند چون تیمسارها. و بی ادب اند،و بی حس چون تیمسارها ،چرا که به مصونیت خود یقین دارند.دیوژن تف بر ریش مردمان می انداخت ،آگاه از آنکه حساب پس نخواهد داد.تولستوی اطبا را اراذل می نامد.چرا که او هم دیوژنی دیگر است که نه کسی گزارش او را به پلیس خواهد داد و نه او را در روزنامه ها نکوهش خواهد کرد.[تولستوی در جریان قحطی در روسیه از پزشکان انتقاد کرده بود که چرا به کمک هموطنان گرسنه خود نمی روند. و چخوف هم پزشک بود.]

با این همه دیری نگذشت که چخوف ناگزیر شد در برابر بزرگ منشی و توانمندی آن سپیدریش ارجمند، کرنش کند.

در نتیجه خشکسالی سخت،بخش عمده کشور به ورطه ی قحطی فرو رفته بود .دولت بیمناک از بروز شورش ها،بیشتر گزارش های هشداردهنده روزنامه ها را مشمول ممیزی و سانسور قرار داد.جمع آوری خصوصی برای کمک به آسیب دیدگان را نیز ممنوع کرد و تنها اجازه داد سازمان صلیب سرخ و دستگاه روحانیت مسیحی پا در میان بگذارند.

تولستوی بی درنگ، واکنش نشان داد. به سبب اعتبار بی اندازه اش،به مصونیت خود ایمان داشت و برای فراهم آوردن اعانه همگانی،صلای مکرر در داد و مبالغ هنگفتی پول،گرد آورد و خود به مناطق بلازده سفر کرد و دخترانش،او را یاری کردند تا صدها آشپزخانه برپا سازد .

چخوف پیکار یک تنه ی تولستوی را با غول قحطی،هیبت انگیز یافت و به سوورین نوشت:

:تولستوی!او با معیارهای امروز،فرابشر است،ژوپیتر است."

این طنز روزگار هم هست. کسی که روزی در نظر چخوف،دیوژن بود و بر لباس دیگران تف می انداخت ،اکنون در نظر او ژوپیتر،خدای خدایان شده بود.کسی که تمام اموالش را داد تا مردمان قحطی زده ،از گرسنگی نمیرند‌.

و چخوف هم با استفاده از مهارت پزشکی خود به کمک قحطی زدگان شتافت و در مسابقه ی خدمت به مردم،در گوشه ای دیگر از کشور،در کنار تولستوی ایستاد.