مکبث

✒️ مکبث
📘📘📘
امروز بعد از چند کیلومتری دوچرخه سواری و دوش گرفتن و صرف صبحانه،چند صفحه آخر کتاب مکبث را خواندم. کتاب که تمام می شود،مثل فتح یک قله می ماند. آدم از خودش احساس رضایت دارد.
مکبث تراژدی نفس انسانی و خودخواهی او در کسب و حفظ قدرت است.
مکبث یک سرباز شجاع اسکاتلندی است که در جنگ آزادیخواهانه بر علیه نروژی ها،شاه نروژ را می کشد و به همراه دوست همرزم خود،بانکو به سمت چادر شاه اسکاتلند که مرد مهربانی هست می روند.
در راه سه زن جادوگر بر او و بانکو،ظاهر می شوند. به بانکو،پدر پادشاهان خطاب می کنند و به مکبث می گویند،ژنرال خواهی شد و بعد پادشاه.
بلافاصله وقتی به حضور شاه اسکاتلند می رسند،او بخاطر آن پیروزی بزرگ می گوید،اسکاتلند مجددا استقلال خود را بازیافته است و بخاطر اقدام بزرگ مکبث،به او لقب ژنرالی می دهد.
این اولین وسوسه ای که نفس وسوسه انگیز مکبث و حرف آن سه جادوگر را تایید می کرد،اتفاق های بعدی را که شاه شدن مکبث است را برای او و همسرش،دست یافتنی می نمایاند.
برای محقق شدن این کار،مکبث در شبی که شاه مهمان اوست او را می کشد و پسر شاه به انگلستان،فرار می کند تا از انگلستان کمک بخواهد. مکبث هم برای پایداری سلطنت خود،مرتب آدم می کشد. جادوگران در همان روز اول گفته بودند که بانکو پدر شاهان آینده است. پس باید او و خانواده اش کشته شوند.
این وسوسه ی قدرت و حفظ آن، چیزی را از اسکاتلند می گیرد که البته ویلیام شکسپیر، اصلا به آن نمی پردازد. بر عکس او انگلستان را کشور را آزادی‌بخش معرفی مي کند که ده هزار سپاه در اختیار مالکلوم پسر پادشاه دانکن، شاه اسکاتلند قرار داد تا فرمانروایی در خاندان آنها پا بر جا بماند.
اما واقعیت قضیه این است که اسکاتلندی ها،استقلال شان را از نروژی ها بدست آوردند،اما بر اثر روابط ناخوشایند و قدرت طلبی های سربازان و ژنرال های اسکاتلندی،انگلستان از پنجره وارد شد.
البته ویلیام شکسپیر یک نویسنده وطن پرست انگلیسی است و قرائت او،قرائت ناخوشایندی نیست. اما فرق بین انگلستان و اسکاتلند که دومی با وجود داشتن آدم های شجاع دلی،نتوانست استقلال واقعی داشته باشد را می توان از درون مطالب نوشته شکسپیر در نمایشنامه تراژیک مکبث،پیدا نمود. مردمان یک کشور وقتی در درون خودشان،مرتب جنگ قدرت داشته باشند،جامعه ی آنها،در تنازع بقای سیاسی در بین سایر ملل،یک مغلوب است.
شبیه اسکاتلند را در تاریخ کم نداریم.

کتاب دزد

♟کتاب دزد

☀️☀️☀️

این عنوان را امروز به خودم دادم. کتاب تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران را که دو جلد است و در مورد وقایع سال‌های ۱۲۹۹ تا ۱۳۲۰ ایران است و مرحوم ملک الشعرای بهار آن را نوشته،از کتابخانه به امانت گرفته بودم،جلد ۱ را که تمام کردم،به کتابخانه بردم تا جلد ۲ را بگیرم.

گشتم و جلد ۲ را نیافتم. روزی که جلد ۱ را امانت می گرفتم،در کتابخانه، دو جلد ۱ وجود داشت و یک جلد ۲.

از متصدی کتابخانه پرسیدم،آیا می شود از طریق کامپیوترتان،قفسه ای را که کتاب در آن هست را جستجو کنید تا برای پیدا کردن جلد ۲ خیلی معطل نشوم.

جستجو کرد و گفت؛ جلد ۲ هم نزد خود شماست.

تعجب کردم.

بیشتر گشتم. معما وقتی بیشتر شد که بیاد داشتم در کتابخانه ،دو جلد ۱ وجود داشت و یک جلد ۲،.

به متصدی کتابخانه گفتم فرض کنید جلد ۱ و ۲ نزد من است،جلد ۱ دیگری هم باید باشد. جای آن را پیدا کنید

پیدا نشد. من در تردید بودم که نکند جلد ۲ را هم گرفته باشم،اما دودل بودم. به متصدی کتابخانه گفتم یک کتاب رمانی را که یک نویسنده استرالیایی در سال‌های اخیر نوشته و مربوط به سال‌های جنگ جهانی دوم است را خوانده ام. نام آن رمان،کتاب دزد است . لیزل یک دختربچه ی آلمانی، که دوست دارد کتاب بدزدد و .‌‌

و من امروز احساس می کنم کتاب دزد شده ام.

قبلا هم کتاب تاریخ و سیاست عصر صفویه را که نوشته آقای دکتر باستانی پاریزی است ،در کتابخانه دیده بودم و آن کتاب هم در ذهن من،در نوبت خوانده شدن بود. روزی که رفتم تا آن کتاب را به امانت بگیرم،نبود و جالب است بگویم جزو مفقودی ها بود.

متصدی کتابخانه که ناراحتی مرا دید،گفت،استاد!(نمی دانم چرا استاد گفت)این را حل می کنیم.

گفتم ،شاید جلد ۲ نزد من باشد و امروز،به گمان اینکه آن را نگرفته ام،به کتابخانه آمدم،اما ناخودآگاه خودم را لیزل کتاب دزد ،تصور کردم.

بگذارید همدیگر را بکشند

♟بگذارید همدیگر را بکشند!

(ایران ؛ غرب و شرق)

🌓🌓🌓

معمولا اینطور گفته می شود رقابت شرق و غرب ،عمدتا بواسطه این است که یک سمت دمکراسی را تبلیغ می کند و سمت دیگر،دیکتاتوری را و دعوا بر سر این است و خواسته ی پنهان دیگری در این بین وجود ندارد .

اما اگر به قرنها قبل سفر کنیم ،در احوال خسرو پرویز می بینیم که او پس از درگیری با بهرام به حلب می گریزد و در آنجا به موریس پادشاه یونان نامه می نویسد:

" مرا یاری کن که تاج و تخت پدران و نیاکانم به من بازگردد،سپاهیانی در اختیارم قرار بده تا با یاری ایشان،بر دشمنم چیره گردم؛ و پادشاهی خود را به دست آورم، هرگاه که این خواست محقق شد ،حکم پدری بر من خواهی داشت. من از سرزمین‌های سوریه_سرتاسر آسورستان تا به نصیبین و از سرزمین های ارمنستان را از تانوتری تا آیرارات و شهر دوین تا برسد به کرانه بزنونیک (وان کنونی) تا ارستاوان(شرق وان که محل تفریحی و ماهیگیری شاهانه بوده) و قسمت عظیمی از سرزمین ایبریا تا به شهر تفلیس،همه را به تو خواهم بخشید..."

این نامه را پادشاه یونان به سنا برد و به سنا. می گوید که پسر شاه ایران از ایران گریخته و به نزد من آمده و تقاضای صمیمیت دارد.ایا پذیرفتن درخواست او به مصلحت است؟

اعضای سنا در پاسخ گفتند:

" پذیرفتن سخن او به مصلحت ما نیست که ایرانیان مردمانی ناراست اند و سر به سر مکار.هر گاه ،کار بر ایشان تنگ آید وعده دوستی می دهند اما هر گاه کارشان راست برآيد، نقض عهد می کنند. ما بسیار ناراستی ها از آنها دیده ایم.بگذارید همدیگر را بکشند تا ما از شر ایشان،در امان بمانیم."

فردوسی هم به مباحث سنای یونان در این خصوص اشاره دارد:

که ما تا سکندر بشد زین جهان

زایرانیانیم خسته نهان

زبس غارت و جنگ آویختن

همان بی گنه خیره خون ریختند

اگر خسرو،آن خسروانی کلاه

به دست آورد، سر برآرد به ماه

هم اندر زمان باژ خواهد ز روم

به پای اندر آرد همه مرز و بوم

البته پادشاه یونان، به سخن سنا اعتنا نکرد و به خسرو پرویز کمک کرد، اما چه وقت؟

وقتی پادشاه یونان(روم)،عدم موافقت خود را برای کمک به خسرو پرویز به او اعلام می کند،خسرو پرویز،در نامه ای به او می نویسد،که حال،به خاقان چین پناه می برم و از او کمک می گیرم( مادر بزرگ خسرو پرویز دختر خاقان چین بوده است )

و به او گوشزد می کند که اتحاد ما با چین،ما را نیرومندتر می کند و آن موقع،شما متوجه خطای خود خواهید شد و چنین می شود که موریس،صلاح روم را در این می بیند که خسرو پرویز و ایران را در کنار خود نگه دارد و به خسرو پرویز کمک می کند.

می بینید که رقابت غرب و شرق،دیرینه است.

هرمز بهرام و خسروپرویز

♟هرمز، بهرام و خسرو پرویز

🌓🌓🌓

اتفاقات پادشاهی هرمز ساسانی و مرگ او،و سلطنت تقریبا یک ساله بهرام گور و خسروپرویز پسر هرمز که به جانشینی پدر برگزیده شده،قابل تامل است.

هرمز یکی از پادشاهانی است که بیشترین ملاطفت را با مردمان عادی داشته است.

یونانیان به شهر دوین حمله می برند و رخنه ای در باروی شهر ایجاد می کنند.اما وقتی از اوضاع آشفته پایتخت ایران مطلع می شوند به آتریاتکان حمله می برند،همه اهالی را از زن و مرد می کشند و با غنایم زیادی به یونان برمی گردند.

در این حین در دربار،همسر هرمز با بزرگان ،انجمن می کنند و پس از، از حدقه درآوردن چشم های هرمز،او را می کشند و خسرو پرویز را بجای پدر بر تخت می نشانند.

اینکه چرا خانواده سلطنتی بر علیه شاه می شورند،اندکی پیچیده است و ما را به یاد داریوش هخامنشی و گئومات می اندازد.

بهرام که از این اوضاع مطلع می شود،حمله می آورد و زمام امور را بدست می گیرد.

در تاریخ،دو گونه قرائت کاملا متفاوت در مورد این حادثه وجود دارد.

یک قرائت می گوید که پس از توطئه مرگ هرمز و بر تخت نشستن خسرو بهرام چوبین به پایتخت حمله می برد که قرائن بیشتری در این مورد وجود دارد.

قرائت دیگر این است که بین بهرام و هرمز بر سر حکومت جنگ می،شود و بهرام ،حکومت را بدست می گیرد.

اما طرز فرار خانواده سلطنتی و خسرو پرویز که قبل از مرگ هرمز ،خیلی با این قرائت سازگار نیست.

خسرو و حرمسرای،سلطنتی و دایی های او که در قتل هرمز دست داشته اند،،گنج های سلطنتی را برمی دارند و از پل دجله می گذرند و بندهای پل را خراب می کنند تا امکان تعقیب آنها از بین برود.

و آنها به حلب می روند و از یونانیان پناه می خواهند و خسرو پرویز برای تصاحب تاج و تخت ،از یونانیان تقاضای کمک می کند.

ملا ملا

♟ملا ملا

☀️☀️☀️

ملک الشعرای بهار در کتاب تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران به یک بازی به نام ملا ملا اشاره کرده که من در کودکی با وجود خراسانی بودن،این بازی را ندیده ام. احتمالا باید در مشهد این بازی رایج بوده و در بیرجند ما این بازی نبود و شاید در سن من نبوده است.البته بازی‌های شبیه این داشته ایم،

قواعد این بازی این است که دو استاد یا سرگروه،یارگیری می کنند و دو تیم با نفرات مساوی انتخاب می شود.محدودیت در تعداد نیست.

پس از انتخاب نفرات،دو سرگروه یا استاد،با شیر و خط و یا تر و خشک،تعیین برنده و بازنده می کنند. تر و خشک اینطور است که یک ریگ تخت انتخاب می کنند و یک سمت آن را با آب دهان خیس می کنند و سمت دیگر،خشک است. و مثل شیر و خط تر و خشک. هم انتخاب می شود.

سرگروه که تر یا خشک و یا شیر یا خط را درست گفته باشد،برنده است و گروه دیگر بازنده هستند.گروه بازنده باید خم شوند و افراد گروه برنده سوار، افراد گروه بازنده می شوند. استاد گروه برنده،با یک دستش،جلوی چشمان سرگروه بازنده را می گیرد،شعر طنزی می خواند،با این مضمون:

عطاری و مجاری

شیشه بر کمر داری

ای بلبل زنگاری

رفتم در دروازه...

و با دست دیگرش،چند انگشت را بالا می گیرد و و می پرسد چند ملا(یعنی چند انگشتم بالاست) ؟

اگر پاسخ درست باشد،جای گروه بازنده و برنده عوض می شود و اگر پاسخ غلط بود بازی یک دور می چرخد،یعنی،آنهایی که سوار هستند،پایین می آیند و نفر بعدی از تیم بازنده را سوار می شوند و مجددا استاد گروه برنده ،همان سوال را می پرسد. گاهی به دفعات جواب درست داده نمی شود و گروه برنده حالت سوار و کولی گرفتن خود را حفظ می کنند.

البته مرحوم ملک الشعرای بهار این داستان را برای این بازگو کرده که بگوید در دنیای بازی های کودکانه،با وجود اینکه تیم بازنده باید بازیکن تیم برنده را بر کول خود،سواری می داد و شاید چند بار هم،اما به قواعد بازی ،متعهد باقی می ماندند و بازی را خراب نمی کردند،اما در رقابت‌های سیاسی صدر مشروطه،اصلا گروه بازنده،رعایت قواعد بازی سیاست را نمی کرد و به همین دلیل ،فضای سیاسی همیشه متشنج بود و دولتها کمتر فرصت کار پیدا می کرده اند.

کنکاشی در دلایل عزل احمدشاه

♟کنکاشی در دلایل عزل احمدشاه
🌓🌓🌓

در سال ۱۳۰۱ احمدشاه که پس از کودتای سیدضیا و عزل او پس از سه ماه از کودتا،به فرنگ سفر می کند و محمدحسن میرزا که ملقب به حضرت اقدس بود و ولیعهد او هم بود،را به عنوان جانشين خود،منصوب کرد
در آذر ماه ۱۳۰۱،احمدشاه به ایران بازمی گردد.در آن موقع دو حزب مهم در ایران بودند. حزب دمکرات که،حزب اکثریت هم بود و رهبران آن عبارت بودند از سیدضیا الدین طباطبایی،سیدعلی اکبر داور،مدرس،مصدق و .. و حزب اقلیت که حزب سوسیالیست بود و لیدر ان،شاهزاده سلیمان میرزا بود.
احمدشاه وقتی از مسیر بوشهر به تهران می امد،سلیمان میرزا، با درشکه به استقبال او رفت و در گدوک حسن آباد به شاه می رسد و شاه هم به محض دیدن او،متوقف می شود و سلیمان میرزا،با کمال ادب،زانوی شاه را می بوسد.
در موقع انتخابات تهران،معروف شد که احمدشاه،به درباریان گفته،به سلیمان میرزا و حزب سوسیالیست رای بدهند.
سیدحسن مدرس گفته که بر اثر این امر،هزار رای در دربار به نفع سلیمان میرزا داده شده است. قبل از ان،سلیمان میرزا،توسط روحانیون تکفیر شده بود و اعتبارنامه ی او به تصویب ننی رسید و مدرس کمک کرده بود که او از حالت تکفیر خارج شود. با این رای جدید دربار،مدرس از احمدشاه منزجر می شود و می گوید او منعزل شده است و منعزل به کسی می گویند که خودبخود از سمت و مقامی که دارد،و بدون هر حکمی،عزل شود.
این اتفاق،وزن رضاخان را که تا آنموقع رو به رشد بود،و مقاماتی در حد وزارت جنگ داشت،در ذهن روحانیون ذی نفوذ،ارتقا بخشید.

اخلاق گرایی رستم

♟اخلاق گرایی رستم

☀️☀️☀️

داستان ازدواج رستم و تهمینه،داستان اخلاق و پاسداشت فرهنگ ایران و توران است.

روزی رستم برای،شکار به نزدیک مرز توران می رود.

ز موبد برین گونه برداشت یاد

که رستم یکی روز از بامداد

غمی بد دلش ساز نخچیر کرد

کمر بست و ترکش پر از تیر کرد.

در آنجا گورخری را شکار می کند،گوشت گورخر را کباب می کند ،کبابی می خورد و در سایه ی درختی به خواب می رود.

هفت،هشت مرد تورانی،رخش را که مشغول علف خوردن است،می بینند،رخش را می گیرند و آن‌ را با خود می برند.

وقتی رستم از خواب بلند می شود،متوجه نبود رخش می شود و بی رخش برگشتن رستم،آبروریزی است.

به سمت سمنگان پایتخت توران می رود.

چو نزدیک شهر سمنگان رسید

خبر زو بشاه و بزرگان رسید.

شاه توران رستم را میزبانی می کند. رستم به او می گوید:

بدو گفت رخشم بدین مرغزار

زمن دور شد بی لگام و فسار

رستم از شاه توران می خواهد که از افرادش پی جویی کند،زیرا ردپای اسبان بدین سمت آمده و در جایی که مرغزار و نی است،رد گم شده است،،اگر رخش را نیابم،سرهای زیادی،را باید ببرم!

شاه توران،او را مطمئن می کند که رخش را خواهد یافت. از رستم دعوت می کند تا به قصر شاه برود در آنجا از او پذیرایی می کنند.مجلس باده نوشی و رقص گلرخ بتان و در اخر، شب،رستم در قصر شاه توران می خوابد.

در خواب متوجه می شود که پرده کنار رفت و زیبا رخی شمع بدست به بالین او آمد.

پس پرده اندر یکی ماه روی

چو خورشید تابان پر از رنگ و بوی

رستم می پرسد تو کیستی؟

چنین داد پاسخ که تهمینه ام

تو گویی که از غم به دو نیمه ام

تهمینه شرح حال خود می گوید که در اینجا کسی،در حد ازدواج من نیست و مرا آرزوی ازدواج با تو می باشد.

رستم می گوید:

بفرمود تا موبدی پرهنر

بیاید بخواهد ورا از پدر

رستم که خود هم دلفریفته تهمینه شده،می گوید موبدی بیاید و تهمینه را از پدرش خواستگاری می کند. و این موبد باید همان موبدی باشد که داستان به شکار رفتن رستم را که در ابتدا شرح دادیم،بازگو کرده است.

رستم می خواهد که موبدی بیاید و تهمینه را برایش،خواستگاری کند.

این ،یک فراز بلند از اخلاق گرایی رستم است که ریشه در فرهنگ ایرانیان دارد و البته تورانیان هم بدان پایبند بوده اند.،او شب و عاشقی و جوانی را در کنترل می آورد و از مسیر رسمی،تهمینه را از پدرش خواستگاری می کند.ارزش این لحظه،یک ارزش تاریخی است که پایه های اخلاق را در سرزمین ایران،کسانی چون رستم مستحکم تر می کنند.

استقبال

♟استقبال مردم
☀️☀️☀️
در هشتم قوس(اذر) ۱۳۰۱ احمدشاه از طریق راه دریایی وارد بوشهر می،شود.
به گوشه هایی از استقبال مردم از او اشاره می کنم،تا معلوم شود،مردم ایران چگونه از او استقبال می کرده اند:
بوشهر:
جمعیت زیادی اطراف اتومبیل را اجتماع گرفته و با صدای زنده باد شاهنشاه ایران،مانع عبور اتومبیل بودند. در این هنگام سردار سپه از جلوی ماشین پایین امده،خواست مردم را به کنار جاده هدایت کند‌. با لحن خاص خودش فرياد می کشید، مردم رد بشین، شاه او را صدا زده و گفت،بگذار مردم آزاد باشند.
شیراز:
در کلیه ی،شهرها و قصبات که شاه دعبور می کرد،مردم آیین بسته تا مقدار زیاد به استقبال می،شتافتند. بخصوص در روز ۱۳ قوس/آذر که موکب شاه به شیراز ورود می نمود از طرف روسای دوایر دولتی و تجار و طبقات مختلفه،نهایت جدیت در تزئین شهر و لوازم ورود موکب همایونی بعمل آمد و تا یک فرسخی شیراز نیز به استقبال شتافته بودند و طایفه قشقایی تحت امر صولت الدوله،تا دو فرسخ به ردیف،سوار مسلح صف کشیده بود.
اصفهان:
روز ۱۹ قوس،نزدیک ظهر،شاه به اصفهان وارد گردید.طبقات مختلفه تا خارج شهر ،اجتماع کثیری تشکیل داده و در هر موقع فریاد زنده باد شاهنشاه ایران بلند بوده است.

علاقه به لغات فارسی

♟علاقه به لغات فارسی

☀️☀️☀️

در مورد رضا شاه همه جور حرف زده شده است ،از آدم هایی که خیلی دوستش دارند،تا کسانی که خیلی از او،بدشان می آید.

من نه از آن منظر و نه از این منظر،و صرفا از نگاه به تاریخ،مطلبی در مورد علاقه ی او به لغات فارسی،می نویسم:

یک روز یکی از رجال سیاسی در حضور رضاشاه،از آنفلوآنزا نام می برد،شاه به آن مرد می گوید؛چرا کلمه ی چایمان یا چایش را استعمال نمی کنی؟

در یک مورد دیگر،رفتار او شنیدنی تر و سختگیرانه تر است.

یکی از روسای ادارات خوزستان تلگرافی به دولت مخابره کرده و در آن از لفظ "فوت" که واحد اندازه گیری طول در سیستم آحاد انگلیسی است،استفاده کرده و می دانید که در خوزستان،بدلیل حضور کارشناسان نفت انگلیسی،خیلی از لغات انگلیسی،دارای کاربرد عامه بوده و هنوز هم تا حدی هست.

بهر حال وقتی تلگراف آن مدیر اداره ی خوزستانی به تهران می رسد،رضاشاه می گوید،او را فورا عزل کنید.

بعدا این کار تبدیل به یک ضرب المثل مانندی شد ،که می گفتند،فلانی به فوتی،عزل شد.

در واقع ایجاد فرهنگستان که در دولت فروغی شکل گرفت،عمدتا بخاطر این بود که رضا خان،وزیر جنگ،کمیسیونی در وزارت جنگ ایجاد کرده بود و لغات بیگانه را حذف و معادل فارسی آنها را برمی گزیدند و چون اینکار ممکن بود به دوباره کاری و انتخاب لغات نادقیق منجر شود،آن را به فرهنگستان تازه تاسیس ،محول کردند.

دولت اشوری

♟دولت آشوری

☀️☀️☀️

در کنفرانس لوزان که پس از پایان جنگ جهانی اول و در سال ۱۹۳۳ م،۱۳۰۱ شمسی برگزار شد و دولت ایران را هم به آن جلسه دعوت نکردند و چون مسائلی در آنجا مطرح می،شد که ربط به منافع ایران داشت،اما با دهها مکاتبه و رایزنی نماینده ایران در آن کنفرانس نتوانست حضور داشته باشد.

اما در آن کنفرانس یک فردی به نام پطرس،از رهبران آشوریان در آن کنفرانس ،اجازه ی حضور و سخنرانی پیدا می کند و به خدمات آشوریان در مدت جنگ جهانی اول اشاره می کند و از کنفرانس می خواهد که سرزمینی در محدوده ی موصل عراق،کردستان ترکیه و کردستان ایران تا محدوده ی ارومیه را خواستار بود.

این فرد به سفارش لرد کرزن،" ژنرال پطرس" نامیده می شده و در کنفرانس با خواسته او، مخالفت می شود،اما درخواست وی را در کمیسیون اقلیت‌ها، مطرح می کنند و در انجا،نماینده عثمانی با درخواست‌های او ،شدیدا مخالفت می کند و چچرین نماینده شوروی در کنفرانس،با حمایتی که از دولت ترکیه و ایران می کند،آن طرح،مسکوت می ماند‌

فرق طرح مارشال با اصل چهار

⭐فرق طرح مارشال و اصل چهار:

☀️☀️☀️

🌗طرح مارشال بعد از پایان جنگ جهانی دوم برای کمک به کشورهای اروپایی درگیر جنگ شروع شد و شامل کمک های مالی بود.

🌗اما اصل چهار در دوره دوم ریاست جمهوری ترومن ،شروع شد و مخصوص کشورهای توسعه نیافته بود و در آن کمک مالی وجود نداشت،بلکه هدف آن به اشتراک گذاشتن کمک های فنی و دانش آمریکا به کشورهای توسعه نیافته بود.

البته در طی این برنامه قصد داشتند کشورهای توسعه نیافته را کمک کنند که مسیر سرمایه داری(چون بسیاری از آنها اقتصاد شبانی و کشاورزی داشتند) و دمکراسی را طی کنند.

اصل چهار

♟اصل چهار

🌾🌾🌾

🌓 از سال ۱۹۴۷ آمریکا و شوروی وارد جنگ سرد شدند. در این میان،هری ترومن رئیس جمهور وقت آمریکا، با مشاوره و کمک دستیاران کاخ سفید کلارک کلیفورد و جورج السی و بن هاردی از مقامات وزارت امور خارجه، دولت ترومن ایده برنامه کمک فنی را به عنوان ابزاری برای تسخیر "قلب و ذهن" کشورهای در حال توسعه پس از کشورهای در حال توسعه( که برای آنها طرح مارشال،در حال اجرا بود) مطرح کرد.

🌓ترومن در سخنرانی تحلیف خود در بیست ژانویه ۴۹ چهارمین هدف سیاست خارجی خود را به شرح زیر بیان کرد:

ما باید یک برنامه جسورانه جدید را برای در دسترس قرار دادن مزایای پیشرفت‌های علمی و پیشرفت صنعتی خود برای بهبود و رشد مناطق توسعه نیافته آغاز کنیم. بیش از نیمی از مردم جهان در شرایطی به سر می‌برند که به فلاکت نزدیک می‌شود. غذای آنها ناکافی است. آنها قربانی بیماری هستند. زندگی اقتصادی آنها بدوی و راکد است. فقر آنها یک نقص و تهدید، هم برای آنها و هم برای مناطق مرفه‌تر است.برای اولین بار در تاریخ بشریت دانش و مهارت لازم برای تسکین درد و رنج این مردم را دارد.

ایالات متحده در بین کشورها، در توسعه فنون صنعتی و علمی سرآمد است.

☀️ اصل چهار ایران

🌓ویلیام ‌ای. وارن (William E. Warne)، سیاستمدار آمریکایی متخصص در زمینه آبیاری و کشاورزی در سال ۱۹۵۱ از سوی دولت ایالات متحده به ایران فرستاده شد تا آنچه را برنامهٔ اصل ۴ ترومن نام داشت، در این کشور اجرایی کند. او چهار سال در ایران ماند که در تاریخ معاصر ایران از پرحادثه‌ترین سال‌ها بودند.‌ اردشیر زاهدی به عنوان معاون و سپس عضو کمیسیون خزانه‌‏داری‏ اصل ۴ از این دوره در کتاب خاطراتش به کوتاهی می‏‌گذرد. کاظم ودیعی در اینباره گفته است که

"افسوس! جای‏ برشمردن طرح‌‏ها و نتایج آن و شرح گزارش‏ها از مثبت و منفی خالی‏ست. بعدها دیدیم که حتی یک کتاب بر این طرح نوشته نشد، زیرا چپ‏‌ها و چپ‌‏زن‏ها آن سازمان را سیاه کردند. هر چند در سال‏های اخیر، بعد بیش از ۵۰ سال آقای ویلیام وارن به مدد و تشویق اردشیر زاهدی‏ جانشین دکتر هریس کتابی در باب ایران و اصل ۴ ترومن نگاشت و وطنش‏ را روسفید کرد، ولی از آن همه ایرانیان خوب درس خوانده که در آن سازمان‏ در ایران کار کردند، کسی همتی به خرج نداد تا پرونده‏ اصل ۴، روشن‏ به ‏دست تاریخ برسد."

اصلاح نژادی حیوانات

یکی از سرفصل‌های اصل چهار در ایران، اصلاح نژادی حیوانات خانگی و اهلی شامل الاغ، خروس و مرغ است. آمریکایی‌ها مدعی بودند که الاغ‌های ایرانی ضعیف هستند و بر این اساس، صد رأس الاغ از قبرس آوردند و ساکنین روستاها را وادار کردند که الاغ های خودشان را با این الاغ‌های قبرسی جفت‌گیری کنند.

طرح مارشال

⭐طرح مارشال

🌻🌻🌻

🌑طرح مارشال در سال ۱۹۴۸ برای کمک مالی به کشورهای اروپای غربی،توسط ترومن امضا شد.

🌗در سال ۱۹۴۷ و یک سال قبل از امضای این طرح توسط ترومن و در حالی که بحث آن طرح وجود داشت،روزنامه پراودا ارگان حزب کمونیست شوروی نوشت که آمریکا قصد دارد با این طرح،دلار را بین المللی کند.

این پیش بینی پراودا،البته خیلی هم نادرست نبوده است.

🌘طرح مارشال برگرفته از اسم جورج مارشال ،وزیر خارجه آمریکا در سال ۱۹۴۷ است که این طرح را پیشنهاد کرد.

🌗طرح مارشال،حدود ۱۳ میلیارد دلار به اقتصاد کشورهای اروپای غربی پمپ کرد تا هم به رونق اقتصاد آنها کمک‌شود و هم راه صادرات کالاهای آمریکایی به اروپا باز شود و اقتصاد آمریکا هم شکوفا گردد.

حکایتی از عبید زاکانی

⭐حکایتی از عبید زاکانی

🌑 بر شکم «خان مغول» دردی عارض و بر اجابت مزاج ناتوان شد و حکیم ایجی حکم به تنقیه داد.

خان از تنقیه پرسید و حکیم شرح اماله و مقعد داد. خان برآشفت که در این‌ میان چه کسی تنقیه میشود؟

حکیم هراسان گفت: «من!».

حکیم را تنقیه کردند و اتفاقاً، خان مغول شفا یافت.

زان پس هرگاه، درد شکم بر خان مغول عارض شد حکیم بینوا را تنقیه می‌کردند!

نکته ای از کتابی

♟نکته ای از کتابی

📕آرزوهای بزرگ

🖋چارلز دیکنز

🌾🌾🌾

جو شوهر خواهر پیپ،وقتی که پیپ برای اولین بار به قصر خانم هاویشام رفته و استلا او را بخاطر کفش هایش و دست های زمختش،تحقیر کرده ،این توصیه را به پیپ می کند:

"پیپ،هیچوقت دروغ نگو؛ خوب زندگی کن و شاد بمیر."

حکایتی

زاهدی کیسه ای گندم نزد آسیابان برد. آسیابان گندم او را در کنار سایر کیسه ها گذاشت تا به نوبت آرد کند. زاهد گفت: «اگر گندم مرا زودتر آرد نکنی دعا می کنم خرت سنگ بشود»

آسیابان گفت: «تو که چنین مستجاب الدعوه هستی دعا کن گندمت آرد بشود.»

با خیام

♟با خیام

🌓🌓🌓

از آمدن بهار و از رفتن دی

اوراق وجود ما همی گردد طی

می خور! مخور اندوه که فرمود حکیم

غمهای جهان چو زهر و تریاکش می

چون در این رباعی خیام اشاره به گفته ی حکیم کرده و من وقتی کلمه ی حکیم را می بینم،به فردوسی می اندیشم و اگر چه منظور خیام در این رباعی منظورش از حکیم، فردوسی نیست با این وجود،بیتی از فردوسی هم بیاوریم:

بکوشید تا رنج ها کم کنید

دل غمگنان،شاد و بی غم کنید

که گیتی فراوان نماند به کس

بی آزاری و داد جویید و بس

در واقع شروع رباعی خیام؛

از آمدن بهار و از رفتن دی

اوراق وجود ما همی گردد طی

با این مصرع فردوسی:

که گیتی فراوان نماند به کس

هم ارز است.

توصیه این دو ،البته متفاوت است. خیام یک نگاه کاملا فردی به غم و شادی دارد. او می گوید؛

می خور! مخور اندوه که فرمود حکیم

غم های جهان چو زهر و تریاکش می

اما فردوسی ،رسیدن به شادی را در رفتار حکومت می بیند و آن،انتخاب رفتارهایی است که شامل زدودن روش‌هایی است که منجر به آزار مردمان می شود و گسترش داد است.

پندهایی از فردوسی

♟پندهایی از فردوسی حکیم

🌾🌾🌾

۱۴ تیر ۱۴۰۴

بخش دوم از سفارش های اردشیر بابکان در شاهنامه فردوسی

☀️میانه گزینی، بمانی بجای

خردمند خوانند و پاکیزه رای

این سفارش برای تمام دوران هاست.وقتی فردوسی میانه گزینی را نتیجه خردمندی می داند که نتیجه آن، بقای فرد است و در اینجا بیشتر منظور حکومت است،چرا که سرسلسله یک حکومت آن را برای اعقاب خود،سفارش می کند.

میانه گزینی و دوری جستن از افراطی گری،نشان شناخت فردوسی از انسان و انسانی نگاه کردن او به دنیاست. دیگران بهر دلیل،ممکن است، سفید یا سیاه باشند،،زبان متفاوتی و دین متفاوتی داشته باشند، علایق آنها چیزی جز آنچه،من تصمیم گیر دارم ممکن است باشد. میانه روی این امکان را فراهم می کند که دو طرف بهم نزدیک شوند و در نگاه غیرمیانه روانه،در جواب مشت،مشت خواهد بود و در جواب شمشیر،شمشیرها بلند خواهد شد.

فردوسی در اینجا یک تاکید عجیب هم دارد؛

"میانه گزینی،بمانی بجای"

او یک راه را پیش روی حاکمان می گذارد و پایداری حکومت را به اتخاذ روش میانه روی می داند و بر آن اساس می گوید،اگر راه میانه را پیش بگیری،می مانی و جز آن، نابودی است.علاوه بر ماندگاری این سود را خواهی برد که تو را خردمند و دارای اندیشه ی پاک بدانند. او در روش‌های دیگر،بی خردی و ناپاکی اندیشه را سراغ دارد.

☀️ دگر بشکنی گردن آز را

نگویی به پیش زنان راز را

در روزگار اردشیر،زنان به همترازی مردان نبوده اند و فردوسی هم به رازداری آنها، شاید به دلیل تجارب جنگی و سیاسی کمترشان،بر آنها بدگمان بوده است. او در جایی می سراید؛

چو فرزند را باشد آیین و فر

گرامی به دل،هر چه ماده،چه نر

در نزد او اگر زنان و مردان،خردمند تربیت شده باشند،هم‌تراز هستند و نگاه او جنسیتی نیست. مثلا این را بخوانید:

بدو گفت هر کس که بانو تویی

به ایران و چین پشت و بازو تویی

زمرد خردمند بیدارتر

زدستور داننده،هوشیارتر

☀️همه گوش دارید پند مرا

سخن گفتن سودمند مرا

زمانی میاسای ز آموختن

اگر جان را همی خواهی افروختن

فردوسی براستی آدم خردمندی هست. او آموزش را ، کلید همه تحولات می بیند.از این نظر او یک هزاره از زمانه ی خود،جلوتر می اندیشد.

☀️هر آنکس که با داد و روشن دلید

از آمیزش یکدگر مگسلید

فردوسی می داند که حفط حسن رابطه در بسیاری مواقع نیاز به روشن بینی و گذشت دارد و سفارش می کند ،هر آنکس که روشن دل تر و با گذشت تر است،در حفظ روابط،پیشگام تر خواهد بود. او می داند که مسیر صلح،از حفظ حسن روابط می آید و ایجاد گسل در روابط،می تواند صلح را از بین ببرد و فردوسی اگر چه از جنگ نوشته،اما حکم به صلح می دهد.

☀️دل زیردستان ما ،شاد باد

هم از داد ما،گیتی آباد باد

آرزوی اردشیر در شروع پادشاهی ساسانیان این است که داد را بین مردمان بگسترانند و گیتی را آباد کنند. او در ابیات قبل از این بیت،اشاره کرده است که اگر از رفتار کارگزاران و لشکریان پادشاه،رنجی بر کشور روا شود،آن پادشاه را پادشاهی سزاوار نیست.

پندهایی از فردوسی

♟پندهای از فردوسی حکیم
🌾🌾🌾

۱۴ تیر ۱۴۰۴
بخش اول
فردوسی بی شک یکی از بزرگترین متفکرین، خردمندان و شاعران ایران است. با شاهنامه ی فردوسی، بخش بزرگی از فرهنگ ایران، تاریخ آن و اسطوره های ایرانی،بازشناسی و ماندگار شده اند.
فردوسی ،شناختی ژرف از جهان به ما می دهد که ماحصل تجربه تاریخی درازمدت مردمان ساکن این سرزمین است و او را باید بواسطه این شناخت عمیق،هم ستود.
او ما را به شناختی ژرف از انسان و انسانی نگاه کردن به جهان پیرامون رهنمون می شود.
بی شک تاثیر فردوسی بر فرهنگ و اندیشه ایرانیان ،عمیق و ماندگار است.
با هم چند بیت از بخش ۱۱ پادشاهی اردشیر را در شاهنامه دنبال کنیم:
☀️به گفتار این نامدار اردشیر
همه گوش دارید برنا و پیر
اردشیر بابکان موسس پادشاهی ساسانیان است و در جنگی که بین سپاه او اردوان اشکانی رخ داده،او بر تخت پادشاهی ایران نشست.
فردوسی در توضیح منش پادشاهی اردشیر می نویسد:
جهان سر به سر در پناه منست
پسندیدن داد،راه منست.
با این برنامه اردشیر بر تخت پادشاهی می نشیند و شنیدن پندهایی از او که‌در بخش ۱۱ پادشاهی اردشیر،آمده، شنیدنی می نماید.
☀️پند اول اردشیر این است:
هر آنکس که داند که دادار هست
نباشد مگر پاک و یزدان پرست
نگاه دینی و سفارش به دینمداری،یکی از نکات برجسته در تاریخ این سرزمین است و زیربنای مشترک باورمندی شاه و مردمان بوده است. گاهی این سفارش،به نوعی انقیاد و تاکید بر پذیرش فقط یک قرائت دینی تاکید دارد،که در پادشاهی ساسانیان و حاکمیت دین زرتشت، مشاهده می شود،صفویه هم شکل جدیدتر همان سفارش است و گاهی چون نگاه هخامنشیان را داریم که به باور دینی متفاوت مردمان پادشاهی خود،باور دارند.
اینکه کدام نوع نگاه به باور دینی مردمان امپراتوری ايرانيان،کارآمدتر بوده،بحث متفاوت دیگری است،اما سفارش به یزدان پرستی ،همیشه یک سفارش اولیه در برنامه های پادشاهان ایران باستان می باشد.
نکته دومی که در این سفارش هست،پاکی مردم یزدان پرست است.
ار آنکس که داند که دادار هست
نباشد مگر پاک و یزدان پرست.
یزدان پرستی را ،فردوسی در آشکارای رفتار مردمان می بیند و انتظار دارد پاکی، در رفتار پنهان و آشکار باورمندان به یزدان،دیده شود.کسی که رفتار ناپاک دارد،نمی تواند یزدان پرست باشد. فردوسی ‌،رفتار متفاوت آشکارا و پنهان مهر بر پیشانی داران را بخوبی دیده و نتایج دورویی آنان را در تاریخ،مطالعه کرده بوده است.
☀️ سفارش دیگری که اردشیر دارد،این است:
دگر آنک دانش میگیرید خوار
اگر زیردستست و گر شهریار

خوار دانستن دانش را کم در تاریخ کشورمان نداشته ایم.آنقدر گزارش تخریب مدارس را در دوره ی قاجار و بخصوص پس از مشروطیت داشته ایم که جز بیان علم ستیزی،بیان دیگری برای آن وجود ندارد. فردوسی از زبان اردشیر بابکان،علم را برای همگان ،سفارش می کند،چه زیر دست و چه شهریار؛ اما در پادشاهی همان ساسانیان،و پس از استقرار آنها،آنقدر تبعیض و ناروایی در کسب دانش بوجود می آید، که آموختن دانش کاملا،اختصاص به گروه های خاص پیدا کرد و پیشنهاد رشوه ی مرد کفشگر برای اجازه انوشیروان که فرزندش را در طبقه ی دبیران جای دهد،یکی از آن نمونه های متضاد با سفارش اردشیر است.
در زمانه ی نزدیک به روزگار ما هم،بسیاری موافق دانش آموزی زنان نبوده اند و کافی است مقایسه کنیم که درست در ایامی که مادام کوری لهستانی،در فرانسه،داشت رادیوم را کشف می کرد ،نقش زنان در دربار فتحعلیشاه و یا ناصرالدین شاه،ارضای نیازهای جنسی آن شاهان بوده و یکی از دلایل شکست پیمان جنگ گلستان و شروع دوره ی دوم جنگ ترکمانچای،دغدغه ی شاهزادگان قاجار برای پس دادن زنانی بوده که از قفقاز دزدیده و به حرمسراهای خود،افزوده بوده اند و بواسطه مفاد قرارداد گلستان،باید آنها را پس می دادند.
☀️ پند دیگر اردشیر این است:

خنک آنک که آباد دارد جهان
بود آشکارای او چون نهان

فردوسی از زبان اردشیر بابکان می گوید آنکس که جهان را آباد می کند و آباد می خواهد در آرامش خواهد زیست و این آدمیان، پنهان و آشکارشان یکی است حرفی عمیق و پر از درس هایی فراوان در تاریخ که در سرنوشت کسانی می توان،این را یافت و یا نتایج سوء نپذیرفتن آن را دید.
مظفرالدین شاه،بر مشروطیت مهر تایید زد و پسرش محمدعلیشاه،مسیری را که با مشروطیت در ایران باز می شد،برنتابید،و روزگار خود او هم هیچوقت خنک و در آرامش پیش نرفت، کمتر از سه سال حکومت کرد و حتی سفارش‌های اشتباه بعدی او به احمدشاه موجب انقراض کلی،سلسله قاجار شد.نه روزگار او خنک بود و نه روزگار احمد شاه،که وقت و بی وقت،از کسی مشورت می گرفت که سفارش فردوسی را نفهمید که لازمه در آسایش زیستن،آباد کردن کشور و در نتیجه آباد نمودن زندگی مردمان است.

با خیام

♟با خیام
🌾🌾🌾


آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشی
معذوری اگر در طلبش میکوشی

باقی همه رایگان نیرزد هشدار
تا عمر گرانبها بدان نفروشی

در روزگار ما،بسیاری از کسانی که تخریب محیط زیست و فشارهای مختلف وارده بر آن، آنها را آزرده می کند،به این نتیجه رسیده اند که آزمندی انسانها،یکی از بزرگترین دلایل آسيب هاي وارده به محیط زیست است.
مثلا برای تولید یک تیشرت،حداقل ۲۷۰۰ لیتر آب، مصرف می شود و صنعت مد که تلاش دارد،افراد را متقاعد سازد که مرتبا و زود لباس های نوی جدیدی بخرند،بی شک یکی از صنایع مخرب برای محیط زیست است و فرهنگی را که ترویج می کند،یک" فرهنگ گوش کر" برای شنیدن دغدغه های زیست محیطی می باشد.
در کنار این،به رفتارهایی هم باید نگاه کرد که برای بدست آوردن چیزهایی که از نظر خیام،مفت هم نمی ارزند،اما کسانی ،خود،اخلاق و انسانیت شان را می فروشند تا به داشته هایی دست یابند که خیام آنها را ،باقی همه رایگان نیرزد؛ می نامد.

سیدنصراله

♟سیدنصراله

🌾🌾🌾

در سال ۱۳۰۰ شمسی و پس از سقوط کابینه قوام و روی کار آمدن کابینه ی مشیرالدوله و سفر احمدشاه به فرنگ به بهانه ی معالجات پزشکی،اقدام متعددی برای تضعیف کابینه ی مشیرالدوله صورت می گرفت.

از طرفی ،عده ای به سفارت شوروی رفتند و در آنجا تحصن کردند. فرخی معروفترین آنها بود. یکبار،رضاخان میرپنج که در آنموقع وزیر جنگ بود،به آنجا رفت و با متحصنین صحبت کرد. و قول داد که به تقاضای آنها رسیدگی خواهد شد و قرار شد که انها تقاضاهای خود را بنویسند.

اما بعد از چند روز رضا خان،اعلامیه داد که مخالف آن مذاکرات بوده و ابتدا باید متحصنین از سفارت بیرون بیایید و بعد به صحبت های آنها رسیدگی خواهم کرد. این سختگیری سبب شد که بین متحصنین اختلاف و دعوا پیش آمد و عده ای ،تحصن را شکستند.

از طرف دیگر،در همین بحبوحه یک سیدنصراله نامی،در جلوی وزارت دادگستری،با خورجینی بر دوش،بر روی درختی رفت و بعنوان نماینده ی مردم چاله میدان،نطق و سخنرانی می کرد.

او از مشیرالدوله که رئیس الوزرا بود،بدگویی می کرد و از عدم نظافت محله چاله میدان شکایت داشت و برای نمونه در جورجین خود کثافاتی از آن محله را همراه آورده بود.و از جمله یک گربه ی مرده را پس از نمایش دادن،آن را بدرون صحن دادگستری انداخت و گفت ،من به عوض اینکه در سفارت روسیه، متحصن شوم،به وزارت دادگستری آمده ام تا تکلیف کابینه معلوم شود.

پاسبان ها هم با او به ملایمت رفتار می کردند و مردم هم او را تشویق می کنند.

خیلی ها را گمان بر این بوده که این سیدنصراله و کار او،برنامه ی رضا خان برای تصاحب پست رئیس الوزرایی بوده است.

هم تحصن کسانی در سفارت روسیه و هم اقداماتی مثل کار سیدنصراله،اگر چه اقداماتی به ظاهر ناهمسو بود،ولی عملا راه رضا خان را برای تصدی پست رئیس الوزرایی باز می کرد.

انسان

♟انسان

☀️☀️☀️

انسان،
می روید در خاک،
چونان گیاه
و نقش می زند بر خاک،
هنرش را و عملش را.

و بر دلها می نشیند مهرش ،
بواسطه هنر و عملش.

و حک می شود،
آن به مهر
،به عشق،
یا سپاس،
بر دل دوستان،عاشقان یا سپاسگزارنش.

و انسان،
در تنهایی خود
به خاک می میرد،
با اندوهی بزرگ،
به بزرگی هنرش و عملش،
بجا مانده از او
در قلب حیران یارانش.

از خاک،بر خاک و در خاک،
خاک،خاک و خاک.

ضعف انسانی

♟ضعف انسانی

🌓🌓🌓

یکی از ضعف های انسانی این است که همیشه خودش را دوستان و نزدیکانش مقایسه می کند اگر آنها ثروتمندند،می خواهد او هم ثروتمند باشد،اگر آنها فقیرند،دوست دارد،از آنها بهتر باشد.

آدمیان از حماقت خود شرمنده نمی شوند فقط اگر احمق تر از دوستان و نزدیکان خود به نطر آيند،شرمنده می شوند.

حلوای شیرین

♟حلوای شیرین

☀️☀️☀️

سالها قبل،وقتی که سال سوم یا چهارم دبستان بودم یعنی احتمالا سال ۱۳۵۰،روزی برای مساحی زمینی،که پدرم می خواست در پدستان انجام دهد،به آنجا می رفتیم. ما در پدستان،زمین داشتیم. دو مزرعه مجزا،کشاورز یکی از آن زمین‌ها که بیشتر هم بود را برات انجام می داد که چند پسر و دختر داشت،یکی دیگر را فرد دیگری که اسمش الان یادم نیست. خانواده خوبی بودند.

در نیمه راه بین علی کوری و پدستان بودیم که پسر برات از سمت پدستان می آمد و گفت می آن

مدم تا به شما خبر بدهم فلانی مرده و شما را به مراسم ترحیم او،دعوت کرده اند.

و به سمت مهنج رفت تا به بقیه خبر دهد.

متوفی،همان کشاورز ما بود که اسمش الان یادم نیست. من خیلی ناراحت شده بودم. مرگ همیشه بد است و او آدم مهربان،بی آزار و انسانی بود.

پدرم که حال مرا دید،به شوخی به من گفت؛

رضا! راه ما روغنی شد. هم می رویم مساحی می کنیم و هم ابگوشت عزای فلانی را می خوریم.

شوخی پدرم،تاثیری بر حال من نگذاشت.البته او هم ناراحت بود.می دیدم. حتی گفت،با وجود اینکه می دانم اداره ی آن زمین برای خانمش،سخت است،زمین را از او نمی گیرم. به یاد ندارم،پدرم اصلا از آن زمین،تا آن موقع هم چیزی لز آنها گرفته باشد. همیشه با برات حساب و کتاب می کرد،اما با او نه.

آن روز من،دوست نداشتم سراغ غذا بروم. زن آن متوفی،در آن هیاهوی، غم و عزاداری و با اشتها خوردن غذا توسط همه،برایم یک کاسه ی آبگوشت آورد و با آن لحن مهربانش،گفت: ارباب! شما چرا غدا نخوردید؟

می گویند،وقتی جنازه واسه شما نیست، حلواش برای تان شیرین میاد...

پرسید: یعنی چی؟

جواب داد: یعنی وقتی درد برای شما نیست،

از بیرون راجع‌به آن حرف زدن خیلی راحته.

خدا کند که هیچ وقت،صاحب درد نباشید.

شم سیاسی نادرشاه

♟شم سیاسی نادرشاه

🌓🌓🌓

به همان اندازه که پیروزی های نادر در میدان های جنگ درخشان است،به زعم من،شم سیاسی او اندک می باشد.

او روزی به یکی از صاحب منصبان ایرانی خود می گوید:

" افغان ها،مثل شمشیرهای خود راست اند و شما مانند شمشیرهای خود ،کچ اید!

آن صاحب منصب در جواب می گوید:

" قربان!شمشیرهای کج ما،افغان ها را راست کرد!"

این حرف دو پهلو،را شاید نادر خیلی زود ،وقتی در چادرش مورد حمله ی به ظاهر شمشیر کج ها،قرار گرفت،دیر فهمید. شاید هم اصلا نفهمیده باشد که از چه کسی خورد؟

زیرا خیلی ها را باور بر این است که پشت آن اتفاق،احمد خان درانی شمشیر راست قرار داشت.

احمد خان،بلافاصله در همان سال ۱۷۴۷، در هرات و توسط،یک لویی جرگه بعنوان پادشاه افغانستان انتخاب شد و از آن پس،مرتب از سمت شرق،به حدود دولت افشاریه فشار وارد کرد،به طوری که در سال ۱۷۵۰،شهر مشهد را تسخیر کرد و شاهرخ میرزای افشار،نوه نادر،به نام احمد شاه ابدالی(درانی) خطبه خواند.

تب اسکارلت

♟تب اسکارلت

🌾🌾🌾

کتاب " زنان کوچک"نوشته ی لوئیزا می الکوت را می خواندم.

یکی از چهار خواهران مارچ ،تب اسکارلت می گیرد. تب اسکارلت همان مخملک است. علاقمند بودم دلیل اینکه آن بیماری را اسکارلت گذاشته اند،چیزی بدانم.

یک نکته ی جالب این بود که برای نامگذاری این بیماری، یک رقابت بین انگلیسی ها،آلمانی ها ،فرانسوی ها و حتی ایتالیایی ها وجود دارد و محققین تاریخ پزشکی در این کشورها تلاش دارند که مهر خود را بر این نامگذاری بزنند و بهرحال نویسنده آمریکایی کتاب زنان کوچک کمک کرده که قرائت انگلیسی برای نامگذاری این بیماری عامه پسند شود.

توماس سیدنهام که به پدر علم پزشکی انگلستان مشهور است و به او بقراط انگلیس هم می گویند در سال ۱۶۷۵ م از عنوان اسکارلتینا برای این بیماری استفاده کرده است.

جیووانی فیلیپو در ایتالیا و در سال ۱۵۵۴ این بیماری را تشریح کرده و نام روزالینا را بر آن گذاشته است.

این رقابت های علمی برای اینکه حتی نام یک بیماری ریشه ی نامگذاری انگلیسی ایتالیایی، آلمانی یا فرانسوی داشته باشد،اشاره به یک تلاش همه جانبه در همه ی شئون زندگی دارد که کشورها تلاش دارند در آن رقابت کم نیاورند و روح این تلاش را به نسل های بعدی خود هم منتقل می کنند.

چرا ایران بود کوفی؟

♟چرا ایران بود کوفی؟

☀️☀️☀️

این شعر داستانی دارد که اجازه دهید خلاصه اش را بیان کنم.

در کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ سید ضیا الدین طباطبایی به ملک الشعرای بهار پیشنهاد می کند که مسئولیت روزنامه ایران را بپذیرد. بهار نمی پذیرد،اما میرزا علی اکبرخان خراسانی را برای مدیریت روزنامه پیشنهاد می کند.

میرزا علی اکبرخان،به تقلید از روزنامه رعد که روزنامه خود سید ضیا بوده و البته در سه ماه پس از کودتا و رئیس الوزرایی،آن را منتشر نمی کرده است،سرلوحه ی روزنامه ایران را به خط کوفی منتشر می کرده است.

سه ماه پس از کودتا،احمدشاه سیدضیا را عزل و او راهی عراق می شود،بد نیست اشاره کنم که در آخرین دقایق،وقتی سیدضیا به قزوین رسیده بوده تا از آنجا به عراق برود،رضا خان میرپنج،خدایار خان را می خواهد به قزوین بفرستد تا سیدضیا را برگرداند،اما احمد شاه مانع می شود.

بهر جهت پس از سقوط سیدضیا ،مدیریت روزنامه ایران به "رهنما" واگذار می شود و این آقای رهنما قبلا هم صاحب روزنامه ی ایران بوده است.

علی اکبر خان خراسانی هم به حدود عراق فرار می کند و در همانجا بدرود حیات می گوید.

رهنما که مدیر جدید روزنامه ی ایران شده،فرصت نمی کند،یا توجه نمی کند که عنوان روزنامه ی " ایران" را از خط کوفی تغییر دهد.

روزی شاهزاده افسر که نماینده مجلس بوده،آن شعر را که در تیتر آوردم، و در قبل هم، بسیار به کابینه سیاه( کابینه ی سیدضیا ) تاخته بود،برای بذله و یادآوری می نگارد. شعر این است:

عراقی زاده را برگو که نادرویش ناصوفی

ضیا بگذشت از بصره،چرا ایران بود کوفی؟

با خیام

♟با خیام

🌓🌓🌓

یک جرعه می کُهن ز ملکی نو به

وز هرچه نه می ،طریق بیرون شو به

دردست به از تخت فریدون صد بار

خشت سر خم ز ملک کیخسرو به

انتخاب خیام، زندگی بی دغدغه و پر از آرامش است. او ملک تازه ساز و نو را کمتر از یک جرعه می چندساله می داند.

خیام حتی سکر درد شراب را هم صد بار بهتر از لذت نشستن بر تخت فریدون می داند.

این شعر از ویس و رامین را ببینید :

کسی کز باده خوش دور باشد

اگر دردی خورد معذور باشد.

درد ته شراب است و تیره و ناخوشایند،با اینحال،خیام خوشدلی نوشیدن همان را هم بهتر از تحت فریدون می داند. او آنقدر پیش می رود که حتی خشت سر خم شراب را هم که اندکی بوی شراب می دهد،بر تمام ملک کیخسرو ترجیح می دهد.

او می گوید،این صاحبان تاج و تخت و ملک و ثروت نیستند که خوشدل و زندگی پر از آرامشی دارند ،او آرامش را در شیوه ی دیگری می بیند. سفارش او به زندگان این است که لحظه لحظه زندگی را ارزشمند بدانید و آرامش و بی دغدغه گی را در آن جستجو کنید.

لغو کاپیتولاسیون

♟لغو کاپیتولاسیون

☀️☀️☀️

در ۱۴ خرداد ۱۳۰۰ و پس از ده روز که از عزل سیدضیا الدین طباطبایی از رئیس الوزرایی،قوام السلطنه مسوول تشکیل دولت می شود.

دولت سید ضیا ،با وجود کودتایی که کرد فقط سه ماه دوام آورد.

قوام السلطنه که در کابینه ی او مصدق،وزیر دارایی و رضا خان،سردار سپه، وزیر جنگ بود،یک برنامه انتشار داد. در آن برنامه چند اصل مهم وجود داشت،از جمله براه انداختن بانک استقراضی که دولت جدید شوروی آن را به ایران واگذار کرده بود،بکار انداختن معادن حذف مخارج غیرضروری، و ...و اصلاح عدلیه و لغو کاپیتولاسیون.

قضای روزگار است.ظاهرا خرداد ماه با لغو کاپیتولاسیون گره خورده است.

فاتحه

♟فاتحه

🌾🌾🌾

باستانی پاریزی یکوقتی به پاریس،رفته و معلم دوره ی ابتدایی او وقتی فهمیده او در پاریس،است،نامه ای به وی می نویسد و می گوید،من چند روز پیش موفق شدم کتاب بینوایان ویکتور هوگو را بخوانم و خیلی از نویسنده تعریف و تمجید کرده و درخواست کرده که اگر به قبرستان رفتی،بجای من یک فاتحه ای برای این مرد بزرگ،بخوان.

باستانی پاریزی و فرد دیگری که همراهش بوده،روزی به قبرستان پانتئون می روند و باستانی بر سر قبر ویکتور هوگو فاتحه می خواند.

دوستش به َوی می گوید،ویکتور هوگو مسیحی بوده،آیا فاتحه ی مسلمانی به دردش می خورد؟

چند روز بعد که به سر قبر صادق هدایت در قبرستان پرلاشز می روند و آن دوست،بر سر قبر هدایت،فاتحه می خواند.

باستانی پاریزی به او می گوید ،من در جایی شنیدم که صادق هدایت گفته که برای خیلی نفرت انگیز است که کسی بیاید و بر سر قبر من فاتحه بخواند.

آن دوست می گوید،خب زودتر می گفتی تا فاتحه نخوانم.

باستانی پاریزی به او می گوید،اشکال ندارد،فاتحه ای که خواندی به همسایگان همجوار قبر هدایت حواله کن.