مکبث
✒️ مکبث
📘📘📘
امروز بعد از چند کیلومتری دوچرخه سواری و دوش گرفتن و صرف صبحانه،چند صفحه آخر کتاب مکبث را خواندم. کتاب که تمام می شود،مثل فتح یک قله می ماند. آدم از خودش احساس رضایت دارد.
مکبث تراژدی نفس انسانی و خودخواهی او در کسب و حفظ قدرت است.
مکبث یک سرباز شجاع اسکاتلندی است که در جنگ آزادیخواهانه بر علیه نروژی ها،شاه نروژ را می کشد و به همراه دوست همرزم خود،بانکو به سمت چادر شاه اسکاتلند که مرد مهربانی هست می روند.
در راه سه زن جادوگر بر او و بانکو،ظاهر می شوند. به بانکو،پدر پادشاهان خطاب می کنند و به مکبث می گویند،ژنرال خواهی شد و بعد پادشاه.
بلافاصله وقتی به حضور شاه اسکاتلند می رسند،او بخاطر آن پیروزی بزرگ می گوید،اسکاتلند مجددا استقلال خود را بازیافته است و بخاطر اقدام بزرگ مکبث،به او لقب ژنرالی می دهد.
این اولین وسوسه ای که نفس وسوسه انگیز مکبث و حرف آن سه جادوگر را تایید می کرد،اتفاق های بعدی را که شاه شدن مکبث است را برای او و همسرش،دست یافتنی می نمایاند.
برای محقق شدن این کار،مکبث در شبی که شاه مهمان اوست او را می کشد و پسر شاه به انگلستان،فرار می کند تا از انگلستان کمک بخواهد. مکبث هم برای پایداری سلطنت خود،مرتب آدم می کشد. جادوگران در همان روز اول گفته بودند که بانکو پدر شاهان آینده است. پس باید او و خانواده اش کشته شوند.
این وسوسه ی قدرت و حفظ آن، چیزی را از اسکاتلند می گیرد که البته ویلیام شکسپیر، اصلا به آن نمی پردازد. بر عکس او انگلستان را کشور را آزادیبخش معرفی مي کند که ده هزار سپاه در اختیار مالکلوم پسر پادشاه دانکن، شاه اسکاتلند قرار داد تا فرمانروایی در خاندان آنها پا بر جا بماند.
اما واقعیت قضیه این است که اسکاتلندی ها،استقلال شان را از نروژی ها بدست آوردند،اما بر اثر روابط ناخوشایند و قدرت طلبی های سربازان و ژنرال های اسکاتلندی،انگلستان از پنجره وارد شد.
البته ویلیام شکسپیر یک نویسنده وطن پرست انگلیسی است و قرائت او،قرائت ناخوشایندی نیست. اما فرق بین انگلستان و اسکاتلند که دومی با وجود داشتن آدم های شجاع دلی،نتوانست استقلال واقعی داشته باشد را می توان از درون مطالب نوشته شکسپیر در نمایشنامه تراژیک مکبث،پیدا نمود. مردمان یک کشور وقتی در درون خودشان،مرتب جنگ قدرت داشته باشند،جامعه ی آنها،در تنازع بقای سیاسی در بین سایر ملل،یک مغلوب است.
شبیه اسکاتلند را در تاریخ کم نداریم.