حلوای شیرین
♟حلوای شیرین
☀️☀️☀️
سالها قبل،وقتی که سال سوم یا چهارم دبستان بودم یعنی احتمالا سال ۱۳۵۰،روزی برای مساحی زمینی،که پدرم می خواست در پدستان انجام دهد،به آنجا می رفتیم. ما در پدستان،زمین داشتیم. دو مزرعه مجزا،کشاورز یکی از آن زمینها که بیشتر هم بود را برات انجام می داد که چند پسر و دختر داشت،یکی دیگر را فرد دیگری که اسمش الان یادم نیست. خانواده خوبی بودند.
در نیمه راه بین علی کوری و پدستان بودیم که پسر برات از سمت پدستان می آمد و گفت می آن
مدم تا به شما خبر بدهم فلانی مرده و شما را به مراسم ترحیم او،دعوت کرده اند.
و به سمت مهنج رفت تا به بقیه خبر دهد.
متوفی،همان کشاورز ما بود که اسمش الان یادم نیست. من خیلی ناراحت شده بودم. مرگ همیشه بد است و او آدم مهربان،بی آزار و انسانی بود.
پدرم که حال مرا دید،به شوخی به من گفت؛
رضا! راه ما روغنی شد. هم می رویم مساحی می کنیم و هم ابگوشت عزای فلانی را می خوریم.
شوخی پدرم،تاثیری بر حال من نگذاشت.البته او هم ناراحت بود.می دیدم. حتی گفت،با وجود اینکه می دانم اداره ی آن زمین برای خانمش،سخت است،زمین را از او نمی گیرم. به یاد ندارم،پدرم اصلا از آن زمین،تا آن موقع هم چیزی لز آنها گرفته باشد. همیشه با برات حساب و کتاب می کرد،اما با او نه.
آن روز من،دوست نداشتم سراغ غذا بروم. زن آن متوفی،در آن هیاهوی، غم و عزاداری و با اشتها خوردن غذا توسط همه،برایم یک کاسه ی آبگوشت آورد و با آن لحن مهربانش،گفت: ارباب! شما چرا غدا نخوردید؟
می گویند،وقتی جنازه واسه شما نیست، حلواش برای تان شیرین میاد...
پرسید: یعنی چی؟
جواب داد: یعنی وقتی درد برای شما نیست،
از بیرون راجعبه آن حرف زدن خیلی راحته.
خدا کند که هیچ وقت،صاحب درد نباشید.