لحظاتی با خیام

☘️
گردون نگری ز قد فرسوده ماست
جیحون اثری ز اشک پالوده ماست
دوزخ شرری ز رنج بیهوده ماست
فردوس دمی ز وقت آسوده ماست

👤 خیام

یک شعر

از خرابی می‌گذشتم منزلم آمد به یاد
دست و پا گم کرده‌ای دیدم دلم آمد به یاد

سر به هم آورده دیدم برگهای غنچه را
اجتماع دوستان یک‌دلم آمد به یاد
سالک_یزدی

یک شعر

از خرابی می‌گذشتم منزلم آمد به یاد
دست و پا گم کرده‌ای دیدم دلم آمد به یاد

سر به هم آورده دیدم برگهای غنچه را
اجتماع دوستان یک‌دلم آمد به یاد
سالک_یزدی

یک نکته تاریخی در مورد احمدشاه

✒️ یک نکته تاریخی:

حتما این جمله احمد شاه را شنیده و خوانده اید:
اگر در سوییس کلم فروشی کنم بهتر است تا در چنین مملکتی پادشاه باشم!"
اما آیا می دانید به چه مناسبتی آن را بیان کرده است؟
پس از اینکه قرارداد ۱۹۱۹ بین وثوق الدوله نخست وزیر ایران و سر پرسی کاکس وزیر مختار انگلیس امضا می شود و موافقت نامه را برای امضای احمدشاه ‌به نزدش می برند و او مطلع می شود که وثوق الدوله برای این خوش خدمتی مبلغ 400 هزار تومن رشوه هم از انگلیسی ها گرفته است'
احمد شاه می گوید :
" اگر در سوییس کلم فروشی کنم بهتر است تا در چنین مملکتی پادشاه باشم!"

یک نکته تاریخی: سخنی از احمد شاه قاجار

✒️ یک نکته تاریخی:

حتما این جمله احمد شاه را شنیده و خوانده اید:
اگر در سوییس کلم فروشی کنم بهتر است تا در چنین مملکتی پادشاه باشم!"
اما آیا می دانید به چه مناسبتی آن را بیان کرده است؟
پس از اینکه قرارداد ۱۹۱۹ بین وثوق الدوله نخست وزیر ایران و سر پرسی کاکس وزیر مختار انگلیس امضا می شود و موافقت نامه را برای امضای احمدشاه ‌به نزدش می برند و او مطلع می شود که وثوق الدوله برای این خوش خدمتی مبلغ 400 هزار تومن رشوه هم از انگلیسی ها گرفته است'
احمد شاه می گوید :
" اگر در سوییس کلم فروشی کنم بهتر است تا در چنین مملکتی پادشاه باشم!"

سخنی از جبران خلیل جبران

«لا تتجاهل شخص یهتم بك دائما فإنك يوما ما ستدرك أنك خسرت الألماس وأنت مشغول بتجميع الحجارة.»
کسی را که همیشه حواسش به تو است، نادیده نگیر. روزی خواهی فهمید وقتی سرگرم سنگ جمع کردن بودی، الماس را از دست داده‌ای.

- جبران خلیل‌جبران؛

نشان گرمابه و لقب سر به یک ایرانی در تاریخ

✒️ یک نکته تاریخی : یک ایرانی که نشان حمام(گرمابه) را گرفته است.
قرارداد ۱۹۱۹ بین ایران و انگلستان بسته می شود. آقای دکتر عبدالرضا هوشنگ مهدوی در کتاب تاریخ روابط خارجی ایران می نویسد؛
انگلیسی ها بطور محرمانه با وثوق الدوله وارد مذاکره برای انعقاد قراردادی شدند که شباهت زیادی به قرارداد تحت الحمایگی داشت.این قرارداد در نهم اوت ۱۹۱۹ بین وثوق الدوله و سر پرسی کاکس وزیر مختار انگلستان امضا می شود.نظارت بر تشکیلات ارتش و مالی ایران منحصرا به مستشاران انگلیسی داده می شود.
وثوق الدوله به مناسبت خدماتی که برای انگلستان انجام داده بود لقب حمام یا گرمابه the order of the bath را دریافت می کند. دریافت کننده این نشان لقب سر می گیرد. دلیل اینکه این نشان را نشان گرمابه می گویند این است که شوالیه ها در قرون وسطی ابتدا به حمام می رفته اند تا نشانی از تصفیه داشته باشند.

امیر ارسلان

افسانه ای شیرین
خوابگاه ناصرالدین شاه قاجار در وسط فضای اندرون واقع بود.بنای مزبور دو طبقه و اطاق خواب در طبقهء فوقانی قرار داشت. از این اطاق سه در به سه اطاق مجاور باز می شد.یک اطاق مختص کشکچیان بود. ناظم السلطنه، میر شکار و ساری اصلان کشیکچی باشی بودند و هر شب یک تن از آنان با چهار نفر سرباز پاس می دادند. اطاق دیگر مخصوص خواجه سرایان کشیک بود که به نوبت عوض می شدند و بالاخره اطاق سوم به نقّال و نوازندگان اختصاص داشت.
نقال نقیب الممالک بود و نوازندگان عبارت بودند از سرورالملک آقا غلامحسین، اسماعیل خان و جوادخان که به ترتیب در فن نواختن سنتور، آثار و کمانچه استاد و سر آمد زمان خود بودند.
چون شاه در بستر می رفت نخست نوازنده‌ای که نوبتش بود نرم نرمک آهنگهای مناسب می نواخت. آنگاه نقیب الممالک داستان سرایی آغاز می کرد تا شاه را خواب در رباید. بنا به تقاضای موضوع هر جا لازم بود اشعاری مناسب خوانده شود نقیب الممالک به آواز دو دانگه می خواند و نوازنده با ساز او را همراهی می کرد داستانهای امیر ارسلان و زرین ملک از تراوشات مخیلهء نقیب الممالک است که پسند خاطر شاه افتاده بود و سالی یک بار هنگام خواب برای او تکرار می شد. چون شبها نقیب الممالک به داستان سرایی می نشست فخرالدوله(توران آغا)- دختر ناصرالدین شاه که ادیب و شاعر و شیرین سخن و خوش خط بود.با لوازم نوشتن پشت درِ نیمه باز اطاق خواجه سرایان جا می گزید و گفته های نقال باشی را می نوشت. این کار شاه را خوش آمده بود و اوقاتی که فخرالدوله در خانهء خود بسر می برد امر می کرد که قصه های دیگر گفته شود تا او از نوشتن باز نماند. پس داستانهای امیر ارسلان، و زرین ملک زاییدهء فکر نقیب الممالک و ذوق و همت فخرالدوله می باشند.به این ترتیب داستان امیر ارسلان پدید آمد و دیری نگذشت که در میان خاص و عام شهرت یافت و همگان به خواندن آن روی آوردند چندان که در بین سه داستان پُر خوانندهء فارسی در میان عامهء مردم-یعنی حسین کُرد، رستم نامه، و امیر ارسلان- شهرت امیر ارسلان از همه بیشتر بود.پس از آن که سر گرمی های دلربای امروزی مردم ما را از کودک و پیر و جوان به خود جلب کند و تقلید از آداب فرنگی هر یک از اعضای خانواده را در اطاقی خاص خود و دور از اهل خانه به نوعی محبوس سازد، یکی از عادات و تفریحات دلپذیر در بسیاری از خانواده های ایرانی کتاب خوانیِ دسته جمعی بود.-افرادِ با سوادِ خانه بخصوص کوچکتران کتابی را-بسته به انتخاب و سلیقهء خانوادهء به نوبت می خواندند و دیگران گوش می دادند و آن که با سواد تر بود خطاهای خواننده را تصحیح می کرد.بر خورداریِ جمع از این لذت معنوی، در میان آنان انس و تفاهمی بوجود می آورد و بر پیوستگی ها می افزود. بعلاوه معلومات و مایهء ِنان، بخصوص نو جوانان، در زبان فارسی بیشتر می شد.
#یوسفی غلامحسین، دیداری با اهل قلم جلد دوم، صص ۵و۶

برده دار خوب

بدترین برده‌داران در قدیم آن‌هایی بودند که با بردگانشان مهربانی می‌کردند و در نتیجه نمی‌گذاشتند چهره‌ی هولناک برده‌داری بر کسانی که از این نظام رنج می‌کشند یا به آن می‌اندیشیدند، آشکار شود.

📘تصویر دوریان گری

✒️اسکار وایلد

کسی که دو چشم دارد، مرور یک ضرب المثل یونانی

✒️📕کسی که دو چشم دارد از کسی که یک چشم دارد، گول نمی خورد.
☘️
ادوسیوس در جریان نبرد تروا وارد معبد شد و به خدایان بی احترامی کرد. کاهن معبد او را نفرین کرد. ادوسیوس در راه بازگشت به یونان در دریا گم شد و مدتها در دریا سرگردان بود تا نهایتا به جزیره سیکلوپ ها رسید. سیکلوپ ها در غارها زندگی می کردند. سیکلوپ ها یک چشم بودند و یک چشم گرد بزرگ در وسط پیشانی داشتند. ادوسیوس و یارانش وارد خانه پولیفموس یک چشم شدند و غذاهایش را خوردند. آنها از روی کنجکاوی می خواستند یک سیکلوپ ببینند و به همین دلیل در گوشه غار پنهان شدند. وقتی پولیفموس گوسفندانش را از چرا به غار آورد،با سنگهایی بزرگ در غار را بست.بعد متوجه حضور ادوسیوس و یونانیان در غار شد. او درب غار را بسته بود و آنها نمی توانستند فرار کنند. پولیفموس دو نفر از یونانیان را گرفت و زنده زنده خورد. صبح روز بعد او در غار را به اندازه عبور گوسفندان باز کرد و مجددا انجا را با سنگهایی بزرگ که یونانیان نمی توانستند آنها را جابجا کنند،بست. شب وقتی برگشت باز دو تا از همراهان ادوسیوس را خورد. و مجددا گوسفندانش را به چرا برد. ادوسیوس به یارانش گفت نیزه ای از چوب زیتون بسازند و در گوشه غار پنهان کنند.شب وقتی پولیفموس برگشت، مجددا دو نفر از یونانیان را خورد .وقتی ادوسیوس خیالش راحت شد که پولیفموس سیر شده است به نزدش رفت و با او صحبت کرد و به او شراب داد. پولیفموس نام ادوسیوس را پرسید. او در پاسخ گفت نامم اوتیس(هیچ کس) است. در حین گفتگو ، پولیفموس خوابش برد و ادوسیوس با نیزه چشم او را کور کرد. پولیفموس فریادهای دردناکی کشید. سایر سیکلوپ ها به در غار او آمدند و سبب را پرسیدند. آنها وقتی چشم خون آلود و کور شده او را دیدند ، پرسیدند کار کیست؟ پولیفموس در پاسخ گفت: اوتیس(هیچ کس).
سیکلوپ ها با شنیدن این پاسخ به غارهایشان برگشتند. و ادوسیوس و سایر یونانیان از فرصت استفاده کردند و از جزیره سیکلوپ ها فرار کردند.
این داستان هومر سبب شد که از آن زمان این ضرب المثل که "یک آدم دو چشم از کسی که یک چشم دارد ، گول نمی خورد" رایج شده است.

افسانه تامارا

🔷🔹🔹

افسانه‌ی تامارا

«تامارا» دختر زیبای کشیشی است ارمنی که در جزیره ایی نزدیک شهر «وان» با پدر در کلیسایی زندگی میکند و از زیبایی بی نظیرش، پسران جزیره در حسرت یک نگاه اش و او به اتفاق، دلباخته ی پسرکی چوپان و دور.....
تامارا هر نیمه شب به نشانه و اشاراتی _ سوسوی فانوس یا شعله ی آتشی _ افروخته بر فراز صخره یا بلندایی به انتظار می‌نشیند و پسرک هر نیمه شب از آن سوی جزیره شناکنان به سوی تامارا شتابان...
تا اینکه کشیش پدرمتوجه می‌شود و برای ممانعت از دیدارهای شبانه این دو، دخترک را با معجونی به خواب عمیق وامیدارد و خود به بلندایی در جزیره میرود و به رسم و نشانه ی معهود آن دو دلداده، فانوسی بر می افروزد و پسرک را به سوی اشارت فرا میخواند. پدر از دور نظاره میکند و هر آن گاه که پسرک به نزدیکای خشکی می رسد، فانوس را بر بلندای دورتری می‌برد و پسرک باز برای رسیدن به اشارت شنا میکند....
اکنون پسرک در میانه ی امواج، از پای افتاده و بی رمق نام دلداده اش را تکرار میکند: «آه تامارا.....آه تامارا!!»و نهایتا در موجی بلند محو و ناپدید میشود. تامارا که با این فریادهای منعکس در باد و موج از خواب برخاسته، شاهد آخرین خیزش موج و ناپدیدی پسرک است و بی توقف خود را به آب پرتاب میکند
و قرن هاست که پژواک صدای پسرک،هر شب در جزیره می پیچد.
جزیره ای که نامش «آه تامارا»/ «آکدامارا»/ «آکدامار» Akdamar است.

دوم فروردین

تولدم
🌈🪐💫
دوم بهار که می شود
در موطنم
مردم پس از دید و بازید روز اول عید
به مزار شاه می روند
می رقصند
دید و بازدید می کنند
و جشن می گیرند.
و من که نه رقص را آموخته ام و نه آواز را
در چنین روزی بدنیا آمده ام!
و این تنها تناقض زندگیم نیست.

کاش مادرم زنده بود،
او گنجینه آوازهای محلی بود،
و صدای خوشی هم داشت.

و پدرم که مرد کار بود،
و بیش از وزنش دانا

هر دو بهار را دوست داشتند
اما هر یک به شکلی خاص.
پدرم بهار را در جاری قناتها حس می کرد
و ترنم باران را در خوشه آوری گندم می دید،
جاری سیلاب را در پشت بند به،به بند می کشید
تا تابستانی پر از خربزه خلق کند.

اما مادرم،بهار را در خوی خوشتر شوهر،دوست داشت
و این تمکین زنانه ای بود بر رفتار فیمابین آن دو.

از آن دوی فرودین که بدنیا آمدم
تا این دوی فرودینی که شصت و دو سالگی
بسیار بر من گذشته است.
امیدها
آرزوها
شادی‌ها
موفقیتها
گیر افتادن در برهوت میراث جهان سومی کشورم
عقب گردها
نرسیدنها به آرزوها
و دهها دلواپسی کوچک و بزرگ.

از اندیشیدن به چرایی بودن
تا درک وجود ستاره چشمک زنی که در آسمان علی کوری
با خواهرانم
در شبهای تابستان
آنها را ستاره اقبال خود می دانستیم.

دوی فرودین
هماره
این تکاپوی دست نیافتنی
آن تولد را
تا جستجوی هم اکنون را
برایم تازه می کند.

بسیار کسان را
که دوستشان داشتم
و اکنون دیگر نیستند
یا اگر هستند،
من در کنارشان نیستم.

هماره آن آرامش و صبوری طبیعت موطنم
که در صبوری چهره مادرم تجسم می یافت،
و آن کم حوصلگی پدرم را
که در نرسیدن به ایده آل هایش،
روحش را خلنگ می زد
در تناقض وجودم
با خود حمل کرده ام.

مصریان باستان

مصریان باستان اعتقاد داشتند
که پس از مرگ، از آنها تنها دو سوال پرسیده
می شود:
آیا شادی را یافتی؟
آیا شادی را آفریدی؟


لئو_بوسکالیا

مصریان باستان

مصریان باستان اعتقاد داشتند
که پس از مرگ، از آنها تنها دو سوال پرسیده
می شود:
آیا شادی را یافتی؟
آیا شادی را آفریدی؟


لئو_بوسکالیا

سخنی از نرودا

تمام اصل‌های حقوق بشر را خواندم
و جای یک اصل را خالی یافتم
و اصل دیگری را به آن افزودم
عزیز من
اصل سی و یکم :
هرانسانی حق دارد هر کسی را که میخواهد دوست داشته باشد.
پابلو نرودا

درخت مانیسنلا

درخت مانسینلا:

این درخت در منطقه کارائیب، آمریکای مرکزی،عربستان و فلوریدای امریکا می روید و در معرض انقراض است.میوه آن شیرین و به سیب ساحل یا سیب مرگ مشهور است. بر اساس کتاب رکوردهای گینس،این درخت،خطرناکترین درخت دنیاست.اگر میوه شیرین آن را گاز بزنید،سبب التهاب شدید،ورم معده،عفونت باکتریایی و خونریزی دستگاه گوارش و انسداد تنفسی می شود. شیره آن سمی است و اگر زخمی بر درخت وارد شود،موجب پاشیده شدن شیره می شود که سبب شدیدترین التهاب ها می‌گردد.سوزاندن چوب آن، سبب می شود که شیره آن در هوا منتشر شود و سبب التهاب پوستی و سوزاندن چشم می شود. ایستادن در زیر آن هم خطرناک است و پاشش شیره سبب خطر بخصوص در روزهای بارانی می شود. بومیان کارائیب، پیکان نیزه خود را با آن آلوده‌ می کرده اند . یکی از راه‌های مبارزه با دشمن،آلوده کردن منابع آب آشامیدنی آنها با شیره این درخت بوده است و یکی از سلاحهای اولیه بیولوژیک محسوب می شود. برای شکنجه افراد هم از این درخت استفاده می شده است.اسیر لخت را به تنه آن می بسته اند و با شیره ان،زجرکش می شده است. این درخت در منطقه کارائیب، آمریکای مرکزی،عربستان و فلوریدای امریکا می روید و در معرض انقراض است.میوه آن شیرین و به سیب ساحل یا سیب مرگ مشهور است. بر اساس کتاب رکوردهای گینس،این درخت،خطرناکترین درخت دنیاست.اگر میوه شیرین آن را گاز بزنید،سبب التهاب شدید،ورم معده،عفونت باکتریایی و خونریزی دستگاه گوارش و انسداد تنفسی می شود. شیره آن سمی است و اگر زخمی بر درخت وارد شود،موجب پاشیده شدن شیره می شود که سبب شدیدترین التهاب ها می‌گردد.سوزاندن چوب آن، سبب می شود که شیره آن در هوا منتشر شود و سبب التهاب پوستی و سوزاندن چشم می شود. ایستادن در زیر آن هم خطرناک است و پاشش شیره سبب خطر بخصوص در روزهای بارانی می شود. بومیان کارائیب، پیکان نیزه خود را با آن آلوده‌ می کرده اند . یکی از راه‌های مبارزه با دشمن،آلوده کردن منابع آب آشامیدنی آنها با شیره این درخت بوده است و یکی از سلاحهای اولیه بیولوژیک محسوب می شود. برای شکنجه افراد هم از این درخت استفاده می شده است.اسیر لخت را به تنه آن می بسته اند و با شیره ان،زجرکش می شده است.

یک سخن

📕✒️
انسان ها زود پشیمان می شوند...
گاهی از گفته هایشان و گاهی از نگفته هایشان ،
ولی کسی را سراغ ندارم که از "لبخند زدن" پشیمان شده باشد...!

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

یک نکته تاریخی/خسرو پرویز

✒️ یک نکته تاریخی:
خسرو پرویز با لشکرکشی به فلسطین، صلیبی را که در سال۳۰( تا ۳۳) میلادی با آن مسیح مصلوب شده بود، به ایران و شهر تیسفون می آورد. این کار خسرو پرویز موجب ناراحتی مسیحیان می شود و این ناراحتی موجب تضعیف ایران در مقابل دشمانش می گردد.
یکی از دلایل تضعیف ایران عصر خسرو پرویز را این کار او برشمرده اند.