تولدم
🌈🪐💫
دوم بهار که می شود
در موطنم
مردم پس از دید و بازید روز اول عید
به مزار شاه می روند
می رقصند
دید و بازدید می کنند
و جشن می گیرند.
و من که نه رقص را آموخته ام و نه آواز را
در چنین روزی بدنیا آمده ام!
و این تنها تناقض زندگیم نیست.

کاش مادرم زنده بود،
او گنجینه آوازهای محلی بود،
و صدای خوشی هم داشت.

و پدرم که مرد کار بود،
و بیش از وزنش دانا

هر دو بهار را دوست داشتند
اما هر یک به شکلی خاص.
پدرم بهار را در جاری قناتها حس می کرد
و ترنم باران را در خوشه آوری گندم می دید،
جاری سیلاب را در پشت بند به،به بند می کشید
تا تابستانی پر از خربزه خلق کند.

اما مادرم،بهار را در خوی خوشتر شوهر،دوست داشت
و این تمکین زنانه ای بود بر رفتار فیمابین آن دو.

از آن دوی فرودین که بدنیا آمدم
تا این دوی فرودینی که شصت و دو سالگی
بسیار بر من گذشته است.
امیدها
آرزوها
شادی‌ها
موفقیتها
گیر افتادن در برهوت میراث جهان سومی کشورم
عقب گردها
نرسیدنها به آرزوها
و دهها دلواپسی کوچک و بزرگ.

از اندیشیدن به چرایی بودن
تا درک وجود ستاره چشمک زنی که در آسمان علی کوری
با خواهرانم
در شبهای تابستان
آنها را ستاره اقبال خود می دانستیم.

دوی فرودین
هماره
این تکاپوی دست نیافتنی
آن تولد را
تا جستجوی هم اکنون را
برایم تازه می کند.

بسیار کسان را
که دوستشان داشتم
و اکنون دیگر نیستند
یا اگر هستند،
من در کنارشان نیستم.

هماره آن آرامش و صبوری طبیعت موطنم
که در صبوری چهره مادرم تجسم می یافت،
و آن کم حوصلگی پدرم را
که در نرسیدن به ایده آل هایش،
روحش را خلنگ می زد
در تناقض وجودم
با خود حمل کرده ام.