یک درخت ناذنج خاص

♟یک درخت نارنج خاص
🌈🌈🌈

هدایت در شرح سفر فتحعلیشاه به جنوب نوشته که فتحعلیشاه از درخت نارنج رامهرمز بازدید کرد و از آنجا به شوشتر و دزفول رفت.
و اندکی زودتر به نقل از روضه الصفا در مورد این درخت می نویسد:
" در اینجا درختی است نارنج،عظیم قدیم است، در آن صفحات چنان مشهور آمده که روزی نوشیروان عادل بر آن درخت تکیه نموده و حکمی به عدل جاری فرموده است و آن شجر نارنج هنوز از اثر عدل او بر پای و بارور است و گویند طوایف مجوسیه ایران ، آن را به مانند سرو کشمیر،زیارتگاه است."

عطر و تاریخ

♟️ عطر و تاریخ
🌾🌾🌾
ژوزوفین همسر ناپلئون ، قبل از آنکه همسر ناپلئون جویای نام شود، زن یک افسر به نام بوارته بوده و پس از مرگ وی، ژوزفین در خانه اش، مراسم رقص برگزار می کرده است و افراد با لباس خاص و بصورت دو تایی/زن و مرد و یا دختر و پسر/به مجلس رقص او می آمده اند.
ژوزفین برای آرایش خود و مهمانان زنش، از میوه های جنگلی ، رژ لب می ساخته و برای این کار، یک نفر، برایش انواع میوه و گیاهان معطر جنگلی می آورده است و ژوزفین با آن رژ لب و ماتیک و ... می ساخته.
می گویند یکی از دلایلی که فرانسه در تولید عطر و لوازم آرایشی یکی از کشورهای پیشگام است همین قدمت می باشد.
ژوزفین در سال ۱۷۶۳ بدنیا آمد و در پنجاه سالگی، ۱۸۱۴ فوت کرده است.
ترکان خاتون که متولد ۱۰۷۲ میلادی است و در سی سالگی و در سال ۱۰۹۲ میلادی فوت کرده است، همسر ملکشاه سلجوقی بوده است.
روزی صرافی پیر به نزد او می رود و می گوید، سرمایه و جواهرات من گم شده است. ترکان خاتون از او می پرسد، آیا در خانه ات بیگانه هست ؟
می گوید ، نه.
می پرسد؛ زنت جوان است یا پیر؟
می گوید؛ جوان است.
ترکان خاتون به حاجب خود می گوید قدری از عطر خاصه ی مرا بیاور و سپس آن عطر را به صراف پیر می دهد و می گوید این را هدیه به زنت بده.
بعد به عسسان و سرهنگان خود دستور می دهد در بازار شهر جستجو کنید و ببینید چه کسی بوی این عطر را می دهد.
چند روز بعد ، سرهنگان، مرد جوانی را می آورند که بوی آن عطر، از او به مشام می رسیده است.
ترکان خاتون به آن جوان می گوید، برو و صندوق آن صراف را بیاور!
جوان به ناچار می رود و صندوق را می آورد.
ترکان خاتون در پی صراف پیر می فرستد، صندوقش را به می دهد و به او می گوید، برو و زنت را هم طلاق بده.
اینکه ترکان خاتون با یک روش نرم، هم دزد مال را یافت و هم دزد عشق را و هم بی دعوا آن را حل کرد را در اینجا نمی خواهم مورد تاکید قرار دهم، بلکه می خواهم به قدرت آن عطر اشاره کنم که بو و رایحه ی آن، آنقدر بوده که در میان بازار، استفاده کننده اش را به سرهنگان ترکان خاتون، نشان داده است.
اگر در قرن یازده میلادی در ایران، چنان عطرهایی ساخته می شده، برای فرانسویان که هفتصد سال بعد با ژوزفین، و با روش‌هایی ابتدایی لوازم آرایش ساخته اند ، اکنون نباید جایی در بازار لوازم آرایشی وجود می داشت.
ما در طول تاریخ، از داشته هایمان به درستی استفاده نکرده ایم.

دین و سیاست در عصر ساسانیان

♟️دین و سیاست در نگاه ساسانیان
🌾🌾🌾
لوکونین که تاریخ ساسانیان را بررسی کرده می نویسد:
" اردشیر بابکان به فرزندش شاپور توصیه کرد : بدان دین و پادشاهی برادرانی توأمانند و بی تخت شاهی دین نمی پاید و شهریاری بی دین بر جای نمی ماند، دین بنیاد شاهی است و شاهی ستون دین."
در دینکرد هم اینطور آمده است:
" دین شهریاری است و شهریاری دین است."
که البته این حرف خیلی به آیین شینتو شباهت دارد. کدام از کدام تاثیر گرفته، نمی دانم.
و فردوسی می سراید:
چو بر دین کند شهریار آفرین
برادر شود پادشاهی و دین.
و حمزه اصفهانی در تحلیل سقوط ساسانیان اینطور می نویسد:
" پادشاهان ساسانی ( هنگام خطابه؟) به شمشیر تکیه می زدند . از وقتی که پوراندخت و ازرمیدخت به تبرزین تکیه کردند سلطنت آنها از میان رفت."

از حرف تا عمل

♟از حرف تا عمل
🌈🌈🌈

انوشیروان در تاریخ ما به عادل معروف است و یک کتاب با عنوان ظفرنامه انوشیروان هست که وزیر او به توصیه وی نوشته است تا اخلاق نیکو و عدالت گستر انوشیروان فراموش نشود.
به دو سخن انوشیروان توجه کنید.
_ اگر خواهی که راز تو را دشمن نداند، با دوست مگوی.
این حرف خیلی عجیب است.ظاهری فریبنده و تایید آمیز دارد ، اما باطن خوبی در این سخن نیست. از زهر مار هم کشنده تر است. درست که همیشه در دور و بر حکومت ها، خائنینی بوده و خواهند بود، اما این حرف ، می گوید که با هیچ کس مشورت نکن و کل شور و مشورت را ملغی می کند و به همه کس به دیده ی تردید می نگرند و خود را در برج عاجی قرار می دهد که مشورت ناپذیر است.
_ داد از خود بده تا از داور مستغنی باشی.
این حرف انوشیروان هم خیلی ذوق آور است و می توان با شنیدن این حرف از او، گفت که حقا که لقب عادل به او دادن، کمترین تشکر از انوشیروان است. اما وقتی به رفتار او با وزیر اندیشمند و دوراندیش او، بوذرجمهر نگاه می کنیم، دنیای متفاوت دیگری را در عمل او می بینیم که با حرفش، خیلی فاصله دارد. او بوذرجمهر را در کهنسالی به زندان انداخت. با یک وعده غذای ناچیز در روز و او را مخیر به انتخاب غذا کرد که بوذرجمهر ، شیر را برگزید.یک پوشاک برای تمام سال و یک اتاق برای باقی عمر. و بوذرجمهر، برای لباس، پوستین را برگزید که تابستان آنرا وارونه بپوشد و چون برای اتاق محبس هم، او را مخیر کرده بود، زیرزمین را اختیار کرد تا در زمستان گرم و تابستان، سرد باشد.
ما بیش از آنکه در انوشیروان دوراندیشی ببینیم ، آن را در بوزرجمهر می بینیم.

اندیشه ی سیاسی ابوعلی سینا

♟اندیشه ی سیاسی ابوعلی سینا
🌈🌈🌈
ابوعلی سینا خود چند سال در زندان شمس الدوله در همدان زندانی بوده است و نوشته اند که آن زندان در زمستان‌ها به غایت سرد بوده است. با این وجود نگاه او به سیاست یک نگاه خیلی متفاوت است.
' نصب خلیفه از طریق نص به صواب نزدیکتر است، زیرا این امر،خلاف و نفاق نمی آورد.نیز باید که در قانون ذکر شود که هر کس ، به مال یا به قهر، به خلیفه خروج کند، مبارزه با او و کشتن او بر همگان لازم خواهد بود. اگر مردم بتوانند به این امر مباشرت کنند، اما اگر از آن ابا نمایند _آنان‌ مرتکب گناه شده و به خدا کفر ورزیده اند_ و لازم است که در قانون ذکر شود که پس از ایمان به پیامبر اکرم،هیچ امر بیشتر از کشتار این جبار،انسان را به خدا نزدیک نمی کند."

حکایتی از عبید زاکانی

♟️حکایتی از عبید زاکانی
🌾🌾🌾
عبید زاکانی حکایتی در رساله ی دلگشا دارد که به شنیدنش می ارزد.
"اعرابیی را گفتند همانا پیر شدی و عمر خویش را به بطالت گذراندی، توبه کن و به حج رو.
گفت: مرا سیم نیست تا بدان حج گزارم.
گفتند؛ خانه را بفروش.
گفت:
چون باز گردم کجا بنشیم؟ ولی اگر باز نگردم و مجاور شوم ، خدا نخواهد گفت که ای احمق، چرا خانه ی خود فروختی و به خانه ی من فرود امدی؟"

محمد حسن شریعت سنگلجی و یک حقیقت

♟️محمد حسن شریعت سنگلجی و یک حقیقت
🌾🌾🌾
خواندن شرح زندگی آدم ها حداقل این نفع را دارد که انسان با اوضاع زمانه ی آنها آشنا می شود.
محمد حسن شریعت سنگلجی ، روحانی اهل نور مازندران که در محله سنگلج تهران زندگی می کرده است. وی متولد ۱۲۷۱ هجری و متوفی در ۱۳۲۲ هجری است.
وی مروج زدودن خرافات از مذهب بود و طرفدارانش او را اصلاح‌گر و نواندیش دینی می نامیدند و وی را با کالون و لوتر مقایسه می کرده اند.اما مخالفین او، وی را بدعت گذار و کج اندیش می دانستند.
در مواقعی او به رضا شاه و رضاشاه به او کمک کرده اند.
علت مرگ شریعت سنگلجی در سال ۱۳۲۲( دو سال بعد از خلع رضا شاه) اوضاع زمانه ی او را به خوبی نشان می دهد و البته تاییدی بر نوع نگاه شریعت سنگلجی هم هست.
او در روز ۱۵ دی ماه ۱۳۲۲ شمسی مصادف با تاسوعا ۱۳۶۳ قمری از بیماری تیفوس درگذشته است.
علت مرگ او این بوده که جوانی که مبتلا به تیفوس بوده و تیفوس در آن ایام و بواسطه جنگ جهانی دوم، عده ی زیادی از مردم را کشته است. تیفوس بواسطه شپش است و بیمارستان از پذیرش آن جوان تیفوسی خودداری می کند و او در وسط کوچه، رها شده و جان می داده است. شریعت سنگلجی او را در وسط کوچه می بیند و به خانه ی خود می برد و مشغول معالجه اش می شود.
در نهایت ، شریعت سنگلجی،و همه ی اعضای خانواده ی او ، برادر و همسر برادرش، همسر و عروسش و ... از بیماری تیفوس می میرند و آن جوان نجات می یابد.
در روزنامه اطلاعات ۱۳ دی ۱۳۲۲ /۳ ژانویه ۱۹۴۴ می خوانیم که دولت آمریکا، دویست هزار واکسن ضد تیفوس در اختیار دولت ایران گذاشته تا بعضی از کارمندان دولت و بخصوص کارکنان راه آهن، بدلیل تماس آنها با سربازان و حمل محموله های جنگی، واکسینه شوند.

نکته ای از تاریخ معاصر

♟️نکته ای از تاریخ معاصر
❗ماجرای ازدواج رضا خان(شاه) با تاج الملوک
🌾🌾🌾
رضا خان در محله سنگلج تهران همسایه ی میرپنج تیمور خان ایرملو بود. این میرپنج ایرملو از ارومیه با هشت نفر اعضای خانواده اش به تهران مهاجرت کرده بودند.رضا خان از دختر او خوشش می آید و به خواستگاری می رود. با جواب دندان شکن میرپنج مواجه می شود ، تا حدی که به وحشت می افتد. در محله ی سنگلج پیش روحانی محله که شیخ محمد حسین شریعتمدار بوده می رود و داستان را تعریف می کند.
شریعت به رضا خان می گوید؛ باشد.ببینم چه می شود.
یک روز شریعت با میرپنج ایرملو ، در یک‌کوچه،سینه به سینه ، هم را می بینند. ایرملو سلام می کند.شریعت بعد از احوالپرسی،به ایرملو می گوید : حضرت والا، چرا جواب این هم درجه ی خود را نمی دهید؟
ایرملو می گوید؛
این هم درجه ی من نیست. یک قزاق ساده است و با کمال گستاخی آمده از دختر من خواستگاری کرده.
شریعت که هم ولایتی رضا خان هم بوده،به او می گوید:
جناب میرپنج؛هر قزاقی که تفنگ بر دوش دارد تا یک درجه پایین تر از شاه ، اعتبار ترفیع درجه دارد _ اگر از گلوله استفاده نکند_ و اگر از گلوله استفاده کند تا بالاتر از شاه را هم ممکن است ترفیع بگیرد! معلوم نیست در پیشانی هر کس چه نوشته شده است.
بدین طریق میرپنج ایرملو با نصیحت شریعت سنگلجی نرم می شود و خود شیخ صیغه ی عقد رضا خان و تاج الملوک را جاری می کند.
محمدرضا و اشرف دو فرزند دو قلو از تاج الملوک هستند.

ایا باور کنیم؟

♟️آیا باور کنیم؟
🌾🌾🌾
خواجه شمس الدین که صدو بیست سال زودتر از حافظ و بیست سال زودتر از سعدی درگذشته، شعری دارد که حافظ هم در استقبال از آن، غزلی سروده است. شعر شمس الدین جوینی را بخوانیم:
کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
بشکفد گلهای وصل از خار هجران غم مخور

گر چو گردون از بد دوران او سرگشته ای
آید این سرگشتگی روزی به پایان غم مخور

هر غمی را شادیی در پی بود دل شاد دار
هیچ دردی نیست کورا(که او را)نیست درمان غم مخور

بی سحر هرگز نماند شام،بی صبری مکن
هر چه دشوار است روزی گردد آسان غم مخور
❗کمک به افراد تا بر یأس، نگرانی ،غم هجران، نداری و فقر،غم،ترس از بیماری و پیری و خیلی ترس های مختلف دیگر فائق آیند، امر پسندیده ای است. اما آیا..
اجازه دهید سرنوشت خود خواجه شمس الدین را مرور کنیم؛
شمس الدین جوینی به اسیری ارغون شاه گرفتار آمد. التماس کرد تا لحظه ای او را امان دهند.همانجا غسلی نمود‌، بر قرآن، تفألی زد، وصیت نامه نوشت و در این حین پسرش را در مقابلش سربریدند و بعد خودش را با شمشیر از هم دریدند!
آيا کلبه ی احزان شود روزی گلستان؟

از حافظ

♟از حافظ
🌈🌈🌈
یک بیت از حافظ را با هم بخوانیم:

ای کبک خوش خرام که خوش می روی به ناز
از راه مرو که گربه ی زاهد نماز کرد.

عبید زاکانی و قرض

♟عبید زاکانی و قرض
🌈🌈🌈
گوییا عبید زاکانی، زمانی که در شیراز بوده و پس از شکست ابواسحق اینجو از محمد مظفر و شاه شجاع، دچار تنگدستی می شود، زیرا ابواسحق اینجو ، کیسه کیسه پول به او می داده و محمد مظفر کمتر ،دست حمایت از او را داشته و به همین دلیل از این و آن قرض می کند.
شعر ذیل را که عبید زاکانی سروده بخوانید و امیدوارم فقط شرح حال او باشد و کسی گرفتار قرض نباشد!
مردم به عیش ،خوشدل و من مبتلای قرض
هر کس به عیش و شغلی و من در بلای قرض

فرض خدا و قرض خلایق به گردنم
آیا ادای فرض کنم یا ادای قرض؟

در کوچه قرض دارم و اندر محله نیز
در شهر قرض دارم و اندر سرای قرض

نام ها

♟️نام ها
🌾🌾🌾
در تهران و در حوالی میدان محمدیه و جنب بازار دروازه نو یک کوچه هست که نامش کوچه صدتومنی ها می باشد.
این کوچه، نامش را در تاریخ به دوره ی ناصرالدین شاه می رساند. وقتی ناصرالدین شاه ارگ خود را در نزدیک میدان محمدیه مرمت کرد، ثروتمندان و بازاریان پولدار آن زمان، بر حسب کبوتر با کبوتر، باز با باز، همسایگی شاه را انتخاب کردند. چون وضع این آدم ها خیلی خوب بود ، کوچه شان بر اساس حد قابل تصور مردم از دارایی یک آدم ثروتمند،کوچه صدتومانی ها نام گرفت. در مورد نامگذاری این کوچه دو قرائت وجود دارد. یک قرائت می گوید چون قیمت آن خانه ها،به صد تومان!! می رسیده، پس آن کوچه را کوچه صدتومانی نام نهاده اند. و قرائت دوم که محتمل تر است و از نام کوچه هم معلوم می شود، این است که ثروت ساکنین خانه های آن کوچه به صد تومان می رسیده است و به همین دلیل به آن، کوچه ی صد تومنی ها گفته اند.
حال اگر قیمت یک آپارتمان مسکونی کوچک در منطقه نیاوران ۱۰۰ میلیارد باشد و قیمت یک خانه ی بزرگ با باغ و استخر و حیاط بزرگ در زمان ناصرالدین شاه فقط ۱۰۰ تومن بوده، می توان درک کرد که ارزش پول ملی ما در طول تاریخ چه عقبگرد وحشتناکی داشته است.
بایداز شفیعی کدکنی با شعر:
گون از نسیم پرسید؛
به کجا چنین شتابان!؟
مدد بگیریم و از پول ملی مان بپرسیم به کجا چنین شتابان؟

از حافظ

♟از حافظ
🌈🌈🌈
معمولا برای من ،اگر بدانم که نوشته ای به مناسبتی خاص نوشته شده، به دلیل علاقه ام به تاریخ، آن نوشته، خواندنش پرارزش تر می شود و البته فهم اش هم بهتر.
حافظ یک غزل دارد که چند بیتی از آن را می نویسم:
یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود
دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود

راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک
بر زبان بود مرا آنچه تو را در دل بود

دل چو از پیر خرد نقل معانی می کرد
عشق می گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود

آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است
آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد؟که سعی من و دل باطل بود
دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم
خم می دیدم،خون در دل و پا در گل شد.
این غزل به " مرثیه یادبادیه" معروف است.
ابواسحق اینجو در شیراز حکومت می کرده است و عبید زاکانی هم در دربار او بوده است.همچنانکه خواجوی کرمانی و حافظ بوده اند و این نشان می دهد که هنر در طول تاریخ به حمایت نیاز داشته است.درست است که هم عبید زاکانی، هم خواجوی کرمانی و هم حافظ، ابواسحق اینجو را مدح کرده اند، اما میراث بجا مانده از آنها، بر غنای ادبیات فارسی ما افزوده است.
ابواسحق اینجو در سال ۱۳۵۷ میلادی/۷۵۸ ه به قتل می رسد. خلاصه ی داستان این است که امیر محمد مظفر میبدی به بهانه هایی به شیراز حمله می برد و شاه شجاع که پسر اوست‌، عمده ی مداخله را در آن جنگها داشته است که حافظ هم بعدا مدح او را هم گفته است.
ابواسحق اینجو در شیراز شکست می خورد، به اصفهان می گریزد و از لرستان کمک می طلبد. در تنور خانه ای در اصفهان مخفی بوده که دستگیر می شود و او را به حضور امیر محمد مظفر می برند. محاکمه صحرایی می شود و او را به فرزندان امیر حاجی ضراب می سپرند و آنها به قصاص پدر،او را به قتل می رسانند و آن غزل فوق را حافظ بعنوان مرثیه برای ابواسحق اینجو سروده است.
خود ابواسحق اینجو هم طبع شاعری داشته و در لحظات آخر عمر این را سروده است:
افسوس که مرغ عمر را دانه نماند
امید به هیچ خویش و بیگانه نماند

دردا و دریغا که در این آخر عمر
از هر چه شنیدیم جز افسانه نماند.

با خیام

♟با خیام
🌈🌈🌈



مشنو سخن از زمانه ساز آمدگان
می خواه مروق به طراز آمدگان

رفتند یکان یکان فراز آمدگان
کس می ندهد نشان ز بازآمدگان

خیام می گوید به سخن آنهایی که ساز زندگی به گوش شان خوش آواست ، گوش مده و سفارش می کند که به سلک همه ی کسانی که آمده اند و هستند، می ناب بخور و شاد باش
یکی یکی آنها که از فراز و آسمان آمدند در زمین رفتند.در مصرع سوم ، کنایه ای ظریف هم وجود دارد. و نهایتا می گوید تاکنون کسی نشانه ای از بازآمدگان نیاورده است.

برف

♟️برف
🌾🌾🌾
امروز دلم هوای این را کرده که از برف بنویسم.البته چون برف می بارد،این ترغیب دل،بی دلیل نیست.
سالها پیش در یک جمعه که بهمن ماه هم بود، سه نفری به توچال رفته بودیم.فدراسیون کوهنوردی اعلام کرده بود که بدلیل بارش برف سنگین ، صعود به توچال ممنوع است و البته ما نمی دانستیم. در مسیر شیرپلا، فدراسیون گروهی را مستقر کرده بود که جلوی صعودکنندگان را بگیرند و ما از مسیر دربند رفته بودیم و کسی در مسیر نبود که هشدار دهد.
وقتی به پناهگاه رسیدیم از بچه های فدراسیون یک گروه به قله صعود کرده بودند و گفتند برای احتیاط آمده ایم و مسیر را هم علامت گذاری کردیم و به ما گفتند که با آنها از مسیر شیرپلا برگردیم. بهانه آوردیم که ماشینهای ما در پایین این مسیر است و از همان راه آمده، برمی گردیم. آنها رفتند و ما هم دقایقی بعد اقدام به برگشتن کردیم. ساعتی یا کمتر که آمدیم به مسیر شک کردیم.و با توجه به‌ مه شدید، تنها راه بر طرف شدن آن شک این بود که مجددا برگردیم و به قله برسیم تا در آنجا مسیر درست را پیدا کنیم، زیرا به این شک داشتیم که بجای مسیر رو به تهران که جنوب می شد، رو به شمال می رویم.امکاناتی مثل طناب، چراغ قوه و ...داشتیم.هوا که تقریبا تاریک شد، کاملا مطمئن بودیم که رو به شمال می رویم.برفی بسیار سنگین، مسیری نامعلوم و پر از پرتگاه. نهایتا در کمرکش یک دره، دخمه ای در بین سنگها یافتیم که پناهگاه گرگ یا روباه بود و رد پای آن حیوان در آنجا بود.به آن غار کوچک پناه بردیم و ورودی آنرا مثل سرخپوستان با برف ، دیواره ساختیم و چون سقف کوتاهی داشت، مثل جنین در شکم مادر، خمیده در آن ماندیم و تا صبح هم به هر کس از ما سه نفر که چرت می زد، ضربه ای می زدیم که نخوابد که یخ می زد.
آن خاطره، الان آنقدر گرم و دوست داشتنی است که فقط زیبایی‌های آن برف و آبشارها و بهمنی که راه افتاد برایم مانده و گمان می کنم برای آن دو کوهنورد دیگر هم همین باشد.
اگر چه برفی که امروز بارید حتی در حدی نیست که یک آدم برفی درست کنیم، اما برف، برف است و خودش را که نشان می دهد، آدم را تا اندیشه های دور و بیکران عالم پندار می برد.
و اگر آن گم شدگی در برف در ایام جوانی بود، در این ایام باید از سعدی مدد جویم که می گوید؛
برف پیری می نشیند بر سرم
همچنان طبعم جوانی می کند.
و نمی دانم چرا سعدی، برف را نماد پیری گرفته است؟ شاید به این دلیل باشد که سعدی برای سال یک احترام حیات قائل است.سال که در بهار جوان است، در تابستان به بلوغ می رسد و میوه می دهد، پاییزاش، میان سالی اش هست و برگریزان و زمستان، فصل آخر است و برف هم دارد!
در جایی دیگر سعدی می فرماید:
هیچ دانی که آب دیده ی پیر
از دو چشم جوان چرا نچکد؟

برف بر بام سالخورده ی ماست
آب در خانه ی شما نچکد.
و شاید همان سالخوردگی باشد که مرا وامی دارد از گذشته یاد کند،زیرا که برف پیری حتما بر بام من هم نشسته است ‌و از چشمان من چرا آب چکه نکند؟
بهر حال من همیشه به برف سلام گفته ام و در برف و بارش آن، امید سپید دیده ام. و به او گفته ام ببار تا بهار ، بهار شود، اگر چه پیرانه سری بیش نیستم.

مردآوند

♟️مردآوند
🌾🌾🌾
مردآوند یک اسم دخترانه است که اکنون خیلی معمول نیست. گویا نام مادر یزدگرد مردآوند بوده است و نام‌کوچکترین دختر او هم مردآوند بوده است.
مردآوند را می توان اینطور معنی کرد که مرد آورنده که اشاره به مادر بودن و مادر پسرهای مرد است.و یا اینطور می توان گفت که او دختر پدری مرد است. مرد را اگر پدر و آوند را ریشه دار بودن بدانیم، بدان معناست که او ریشه از یک مرد(یزدگرد) دارد.هر چه باشد نشان می دهد که دیدگاه مردسالارانه در دستگاه ساسانی کاملا مسلط بوده که نام دختر شاه را مردآوند گذاشته اند.

وحشی بافقی

♟️وحشی بافقی
🌾🌾🌾
اول این بیت را از او بخوانیم:
شاخِ خشکیم
به ما سردیِ عالم
چه کند؟

پیشِ ما برگ و بری نیست
که سرما ببرد.

❗وحشی بافقی همانطور که از نامش پیداست در بافق بدنیا آمده و مقبره اش در یزد است. شاعر قرن دهم است و مثل سعدی، آدم پر سفری بوده است.
❗یکی از آثار مهم او مجموعه ی فرهاد و شیرین است.
دو سه بیت از شروع آن را که معمولا در آثار شاعران، اختصاص به مدح خداوند دارد را بخوانیم.

الهی سینه ای ده آتش افروز
در آن سینه دلی و آن دل همه سوز

هر آن دل را که سوزی نیست دل نیست
دل افسرده غیر از آب و گل نیست

دلم پر شعله گردان، سینه پردود
زبانم کن به گفتن آتش آلود
وحشی بافقی یک نیای جالب هم دارد. خود وحشی بافقی نوشته که او از اولاد وحشی است. این وحشی کسی است که در جنگ بدر، حمزه سیدالشهدا را کشته است و بعدا توبه کرده و برای سپاه اسلام می جنگیده است. در لشگرکشی عبدالله بن عامر به ایران و تعقیب یزدگرد، وقتی به او خبر می دهند که یزدگرد از راه سیستان به سمت خراسان می رود و راه کویر هم می رود، عبدالله بن عامر هم از بم و یا از نیمه راه سیستان به تعقیب یزدگرد می رود. در نزدیک یزد سپاه او راه را گم‌ می کنند و در فهرج گروهی از آنان بدست مردم آنجا کشته می شوند و از جمله کشته شدگان ، همین وحشی بوده است.انان در فهرج دفن می شوند و الان آن قبرستان در فهرج وجود دارد و معروف به قبرستان شهدای فهرج می باشد.
بهرحال وحشی بافقی از احفاد وحشی می باشد که در کارنامه ی او هم قتل حمزه هست، هم توبه و تا سال سی هجری در سپاه اسلام جنگیده است و نهایتا در کویر گم شده اند و توسط اهالی فهرج کشته شده اند.

هزار و یک دلیل

♟هزار و یک دلیل

🌈🌈🌈

بعد از کودتای سال ۳۲، مجلس منحل شد ‌ و انتخابات مجددی در استان‌ها برگزار شد. در کرمان اما کار به مشکل می خورد. دولت زاهدی تصمیم می گیرد استانداری را برگزیند که بتواند انتخابات را مدیریت کند و کل داستان این بوده که بقایی که در کرمان خیلی نفوذ داشته ، انتخاب نشود. احمد فریدونی که متخصص انتخابات در وزارت کشور بوده، استاندار می شود، اما پس از چندی تلگرافی به وزارت کشور می فرستد و استعفا می دهد و در ضمن می نویسد" دکتر بقایی در مسجد جامع کرمان، امروز درست در حکم یک حسن صباح است در قلعه الموت." پس از چندی صمصام بختیاری که از خویشان ملکه ثریا بوده، از استانداری کرمانشاه را به کرمان مامور می کنند. او در کرمانشاه یک روزنامه نگار را در وسط استانداری فلک کرده بوده و شلاق زده. در کرمان هم چنین کاری را با رئیس بهداری می خواسته انجام دهد که وساطت عده ای ، کار را متوقف کرده است. در کرمان انتخابات می شود و چون طرفداران بقایی اول نمی خواسته اند در انتخابات شرکت کنند، در میانه ی روز انتخابات،تصمیم شان عوض می شود و از مسجد جامع به طرف صندوق های رای می روند تا رای بدهند. ماموران به آنها تیراندازی می کنند و ۱۲ نفر و به قرائتی سی نفر کشته می شوند. صمصام چند روز بعد باستانی پاریزی را می خواهد و به او می گوید تو خبر انتخابات را گزارش کرده ای؟ می گوید خیر. خبر را دفتر اطلاعات می فرستد. من برای اطلاعات مقاله می نویسم. می پرسد، چرا او خبر نفرستاده؟ باستانی پاریزی می گوید به چند دلیل. شما خودتان هر چه بنویسید می فرستد. روال کارش همین است. می پرسد، چرا خودش خبر مخابره نمی کند. باستانی می گوید عرض کردم به چند دلیل. صمصام می گوید یکی را بگو. می گوید سواد ندارد! و مشابه این را در یک مراسم جشن در زمان ناصرالدین شاه داشته ایم. شاه وقتی به مراسم می رود و از جلوی توپ ها می گذرد، انتظار داشته، شلیک کنند که نمی کنند. بعدا شاه مسئول توپها را خواسته و گفته، پدر سوخته! وقتی ما آمدیم چرا به پیشوار، توپ شلیک نکردید. می گوید، قبله عالم!به هزار و یک دلیل! ناصرالدین شاه که عصبانی بوده، می گوید یک دلیلش را بگو. (و شاه فکر می کرده طرف دارد بلوف می زند و قصد تنبیه اش را داشته ) مسئول توپها می گوید؛ قبله ی عالم باروت نداشتیم! و می خواسته ادامه دهد که شاه می گوید؛ همین یک دلیل برای شلیک نکردن بس است. ادامه نده.

از درخت

♟از درخت

🌈🌈🌈

معمولا درختان بدلایل مختلف در زندگی بشر مهم بوده اند و من هم بهر بهانه ای، وقتی در مطلبی جای پای درخت در میان باشد، از آن یاد می کنم. وقتی عبدالله بن عامر از جانب عثمان ماموریت یافت که کار یزدگرد سوم را یکسره کند، با سپاهی عظیم از طریق خوزستان، عازم فارس شد. عبدالله بن عامر پسر دایی عثمان خلیفه سوم بود و با پیامبر اسلام هم قوم و خویش نزدیک بود.مادر بزرگ ابن عامر، عمه پیامبر بوده است. او در سال ۲۵ هجری ماموریت می یابد که به تعقیب یزدگرد بپردازد و کار او را یکسره کند. این جنگ و گریز ادامه می یابد و ابن عامر در سال سی هجری در بم به فتوحاتی می رسد . اینکه چرا او با قبایل بم درگیر شده، معلوم نیست، زیرا یزدگرد به کرمان رفته، اما به بم نرفته است و قبایل بم (طوایف قفص)با ساسانیان هم درگیر بوده اند. آنها در آن زمان بت پرست بوده اند و حتی بت پرستی آنها تا زمان یعقوب لیث و محمد مظفر هم ادامه داشته است. شاید بدخواهی مقامات زرتشتی که در آن زمان با سپاه ابن عامر همکاری می کرده اند، سبب جنگ با طوایف بم شده است. به عنوان مثال وقتی یزدگرد در اصطخر بود، هیربد روحانی عالیقدر زرتشتی فارس که داماد یزدگرد هم بوده، با ابن عامر همراه شد. چهل هزار کشته در اصطخر، نتیجه ی این نزاع بود که توسط سپاه ابن عامر کشته شدند. بهر جهت در بم ابن عامر برای مردمی که بت پرست بودند یک کار عجیب می کند. او با اموال یک زن ثروتمند بمی که خودش داوطلبانه پیشقدم می شود، اولین مسجد را در بم می سازند ‌ عبدالله بن عامر هم باز با هوشمندی یک شاخه ی درخت را برای بنای این مسجد ، کمک می کند. در سال شش هجری یک پیمان صلح بین بت پرستان مکه و مسلمانان و حضرت محمد ص منعقد می شود که در زیر درختی به نام سمره این پیمان که معروف به صلح حدیبیه است شکل می گیرد. و در سال ۳۰ هجری وقتی عبدالله بن عامر در تعقیب یزدگرد است، شاخه ی درخت سمره که یادبود پیمان صلح حدیبیه است در ساخت مسجدی بکار گرفته می شود که در آن مکان، همه اهالی از سالها پیش ، بت پرست بوده اند!

یک قصه ی آفریقایی

♟️یک قصه آفريقايي

❗شغالها چرا شب زوزه می کشند؟

🌾🌾🌾

در روزگاران قدیم سگها و شغال ها با هم دوست بودند و مثل برادر با هم زندگی می کردند.با هم به شکار می رفتند و با هم غذا می خوردند. در یک زمستان سرد، شبی بی غذا ماندند. هوا سرد بود و شکم ها هم خالی. آن شب هر کار کردند خواب شان نمی برد.در نیمه های شب ،نور آتشی از دور دیده می شد. سگ که از سرما و گرسنگی چشمانش باز بود،نور آتش را دید و از شغال پرسید، که آن چیست؟ _لابد آتشی است که آدم ها در جلوی خانه شان روشن کرده اند تا گرم شوند. سگ گفت: یکی از ما برود و شعله آتش را بیاورد تا ما هم گرم شویم. شغال گفت: انسان ها با ما خوب نیستند. ما را دشمن خود می دانند و اگر پیش آنها برویم سالم برخواهیم گشت. سگ نتوانست گرسنگی و سرما را تحمل کند. با شتاب به سوی آتش رفت.به آتش رسید و آرامشی یافت.ته مانده ی غذایی در آنجا بود و خواست آن را بخورد که انسان از خانه اش خارج شد .بلافاصله گردن سگ را گرفت. سگ ناچار به تضرع شد. سگ گفت: امیدوارم مرا نکشی. من فقط برای گرم شدن به اینجا آمدم. انسان او را رها کرد.سگ بو می کشید و استخوانی را در کنار آتش دید، آن را به دهان گرفت و مشغول خوردن شد. سگ به آرامش رسیده بود و به انسان گفت؛ امیدوارم مرا به جنگل برنگردانی. آنجا سرما و گرسنگی بیداد می کند.بگذار من کنار تو زندگی کنم. از تو حفاظت خواهم کرد و فن شکار را به تو می آموزم و در شکار حیوانات به تو کمک می کنم.از مرغ و خروس هایت و بزهای تو مواظبت می کنم، فقط اجازه بده در کنار آتش تو بمانم و ته مانده غذای تو را بخورم. انسان، هوشمندانه به چشمهای سگ نگاه کرد و گفت: اگر مطیع و مفید باشی، به تو گرما و غذا می دهم. و از آن روز، سگ در کنار خانه ی انسان ماند و به او خدمت کرد. و هر وقت که صدای زوزه ی شغال را می شنوی ، بدان که به برادرش سگ می گوید؛ برگرد. برادری که دیگر به سویش نخواهد رفت!

حاصل عمر

♟حاصل عمر

🌈🌈🌈

چند روز پیش، یکی از دانشجویان سابقم را در جایی دیدم. آنها مشغول گفتگو بودند که من وارد شدم. از بالا و پایین کارشان صحبت می کردند. در بین صحبت، دانشجوی سابقم گفت، من بخاطر کار خانمم مجبور شدم ، آپارتمانی هم در مشهد بخرم. و به شوخی رو به من کرد و گفت اگر در کار کشاورزی می ماندم،باید در همین شهر ، مستاجر بودم! و در یکی از همین روزهای اخیر، یکی از همکاران سابقم به فروشگاهم آمده بود. در آن حین، خانمی مراجعه کردند‌ با تعجب پرسید شما استاد طالبی هستید؟ گفتم ، بله. و رو به آن همکارم کردم و گفتم ایشان را هم می شناسید؟ می خواستم مطمئن شوم دانشجوی کجا بوده است! گفت ؛ نه نمی شناسم. اما بعد معلوم شد فارغ التحصیل مرکز آموزش کشاورزی است، اما با آن همکار درس نداشته است.رشته پرورش قارچ خوانده بود. پرسیدم الان چکار می کنید؟ گفت آرایشگاه دارم! با شنیدن این حرفها معمولا به یاد جمله پورداود در مقدمه ی کتاب فرهنگ ایران باستان می افتم. او می نویسد: در مهر ۱۳۰۴(۱۹۲۵ میلادی) به هند رفته و در بمبئی مرکز پارسيان(زرتشتیان) هوای ناسازگار آنجا را بردباری کرده ، به تفسیر اوستا پرداختم.جلد دوم یسنا را در اردیبهشت ۱۳۱۴(۱۹۳۵ میلادی) از برلین به بمبئی فرستادم ... در مهر ۱۳۱۶ تفسیر دومی به بمبئی فرستادم و در سال ۱۳۱۷(۱۹۳۸ میلادی) وارد تهران شدم و چنانکه دیدید عمری در تفسیر اوستا به سر آمد و بیش از سه هزار صفحه بزرگ است....تفسیر اوستا را در بمبئی شروع به چاپ کردند و شش سال هم صرف تصحیح شد و نمونه ها، راه دور پیموده و از برای تصحیح به نظر نگارنده می رسید، ..در ژوئیه ۱۹۴۵ چاپخانه آتش گرفت و همه آن زحمات از بین رفت. از بین رفتن حاصل عمر معمولا تلخ و ناگوار است.

با خیام

♟با خیام
🌈🌈🌈



گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
برداشتمی من این فلک را ز میان

از نو فلکی دگر چنان ساختمی
کازاده بکام دل رسیدی آسان

در این رباعی، خیام باورمند به خداست،گر بر فلکم دست بدی چون یزدان.
اما می گوید اگر مرا آن توانایی بود که خدا دارد و بر فلک‌، چیره بودم، سرشت فلک را بگونه متفاوتی می سرشتم که انسان های آزاده، به مراد دل شان به سادگی برسند و آنها را در انتظار بهشت نگه نمی داشتم.
عبدالله انصاری هم جمله ای دارد که تقریبا همین معنا را می رساند:
خداوندا بیافریدی ما را رایگان!
پس بیامرز ما را رایگان!
که تو خداوندی نه بازرگان!

و این بیت حافظ هم می تواند الهام گرفته از همین رباعی باشد:

دولت آن است که بی خون دل آید به کنار، ور نه با سعی و عمل باغ جنان اینهمه نیست


و اگر خیام سرشت چرخ را می خواهد عوض کند و از نو فلکی بسازد، حافظ به کنایه می گوید:
قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند
ما که رندیم و گدا،دیر مغان ما را بس!

همسر

♟همسر
🌈🌈🌈
ریشه این کلمه از کجا آمده است؟

داستانی به نام تلخون را می خواندم. از قصه های فولکلوریک آذربایجانی است. در جایی از آن قصه ، زن آشپز، پسر ارباب را در جایی در زیرزمین باغ شان زندانی کرده است. هر شب ، بشقابی غذا و یک شلاق سیاه برمی دارد و کلید آنجا را از زیر سر مادر آن پسر برداشته و به محل زندانی می رود. زن او را به دیواری بسته و می گوید اگر بپذیری که سرت را با من یکی کنی،آزادت می کنم و الا شلاق خواهی خورد.
این اصطلاح" سرت را با من یکی کنی" بمعنای همخوابگی است.
آیا کلمه همسر چنین معنایی داشته است؟سر را روی بالشت کنار هم قرار دادن؟

شجر مقل

♟شجر مقل
🌈🌈🌈

البته نمی خواهم در مورد درخت مقل مطلب بنویسم، فقط اشاره می کنم که این درخت در هند ، عربستان، پاکستان و شمال آفریقا و استرالیا می روید. شیره ای از آن تراوش می کند که در سقط جنین کاربرد دارد و لذا زنان حامله نباید از صمغ آن استفاده کنند، هر چند در ایران نمی روید و لذا توصیه ی من هم محض گفتن حرفی است.
سعدی در یک شعر از این درخت نام برده است:
شجر مقل در بیابان ها
نرسد هرگز آفتی به سرش

وقتی سعدی در شعرش نام درختی را می برد که در ایران نمی روییده، نشان می دهد که سعدی مرد مسافرت و سیر و سیاحت و البته دانش اندوزی بوده است. زیرا کسی که مثلا به پاکستان می رود ، از درخت مقل چیزی نمی بیند.یا شاید شیراز که در آن زمان یکی از مقاصد جاده ی ابریشم بوده و شاید سعدی صمغ مقل را در شیراز دیده و از تاجرها پرسیده که این صمغ از کجا بدست می آید. هر چه باشد، نشان می دهد که سعدی آدم جستجوگری بوده است.
در همان شعر سعدی می گوید:
رطب از شاهدی و شیرینی
سنگها می زنند بر شجرش
و یا

زلطافت که هست در طاووس
کودکان می کنند بال و پرش

در یک داستان کودکانه؛ اولدوز و عروسک سخنگو، ، یکی از کودکان آن قصه، یاشار ، به طاووس می گوید دو تا از پرهایت را به من و اولدوز بده ، می خواهیم آنها را لای کتاب‌هایم بگذاریم.و طاووس می گوید اینها جزو بدنم هستند. نمی توانم آنها را بکنم. مگر شما می توانید چشم هایتان را در بیاوری و به من بدهی؟
هم آن شعر سعدی، این حرف را در خود دارد که ما آدم ها ،طاووس و رطب را بواسطه زیبایی یا شیرینی انها، آسیب می زنیم و در آن داستان کودکانه، به بچه ها گفته می شود که پر طاووس مثل چشم ماست. همچنانکه چشم را نمی توان کند و جدا کرد، پر طاووس را هم نباید از بدن طاووس جدا کرد.
اینها تلاش هایی برای حفظ گونه ها هستند که باید در ادبیات ما بیشتر از قبل بر آنها تاکید شود تا کودکان، اینها را یاد بگیرند و در حفظ گونه ها، کمک و‌مشارکت کنند.
سالها پیش در رشت، یک جلسه ی سخنرانی با حضور کارشناس فائو دایر بود. آن کارشناس می گفت، بدلیل علاقمندی ایرانیان به کباب ماهی اوزن برون ، نژاد آن در معرض تهدید است و بخصوص که خاویاری را هم که از آن بدست می آید و البته مربوط به ماهیان بالغ است‌ ، یک منبع صادراتی برای ایران است. و او می گفت من متحیرم که چرا گوشت این ماهی، حلال اعلام شد. زیرا قبلا حرام بود و خیلی ها به دلیل اعتقاد مذهبی، گوشت این ماهی را نمی خوردند، اما الان ماهی های خاویاری را در سن کم که هنوز خاویار در بدنشان نیست را شکار می کنند و گوشت آن را کباب می کنند، در صورتی که ارزش این ماهی به خاویار آن است و باید اجازه دهند ماهی چند ساله شود. البته به آن کارشناس آفریقایی توضیح داده شد که فتوا چیست و آن فتوا را چه کسی داده است. اما با این وجود می گفت به نظر من ، نباید آن فتوا را علنی می کردند.
ابوعلی سینا هم در مورد طاووس یک حرفی زده که با فتوای مربوط به اوزون برون مشابهت دارد. ابوعلی سینا نوشته است که گوشت و پیه طاووس برای درمان بسیاری از مرض ها، مفید است.
حال باید بیشتر اندیشه کرد که بین این حلال بودن گوشت اوزون برون و یا مفید بودن گوشت و پبه طاووس در درمان بیماری‌ها و تهدید نژاد آنها بواسطه ی شکار بی رویه، یک راه حل چاره گشا انتخاب کرد.
هر بهشتی که در جهان خداست
دوزخی کرده اند بر گذرش.

ادب از که آموختی

♟ادب از که آموختی
🌈🌈🌈

این سوال سعدی و پاسخی که بدان می دهد در زبان فارسی ضرب المثل است. البته می خواهم بگویم انسان ها ادب را فقط از بی ادبان یاد نمی گیرند و برای اینکه دعوایی در ذهن خواننده با حقیر بوجود نیاید که چرا با سعدی زاویه درست می کنی؛ اجازه دهید اضافه کنم آن نغرگویی سعدی که ضرب المثل شده، جمله ای است که لقمان در پاسخ به آن سوال داده، و لزوما همه که نباید حتما از بی ادبان ، ادب بیاموزند و اصطلاحا این حرف لقمان، یک بهترین راه نیست. از باادبان هم می توان آموخت و از خود هم می توان آموخت.
ما در رفتارمان با دنیای پیرامون، بازخوردهایی را دریافت می کنیم که در قالب پاداش یا تنبیه هستند. با مهربانی رفتار کرده ایم، بازخوردی داشته، با خشونت رفتار کرده ایم، بازخوردی ،متفاوت داشته و نهایتا در یادگیری از این پاداش‌ها و تنبیه ها، و با یادگیری از نصایحی مثل سخن سعدی و دیگران، یک الگوی رفتاری برای خودمان پیدا کرده ایم.
اینها را بعنوان مقدمه ای برای کاری که امریکاییها، برای یادآوری یکی از اصطلاحا پدران بنیانگذار امریکا ، ابداع کرده اند، نوشتم.
آقای جان هنکاک یکی از کسانی است که اعلامیه استقلال آمریکا را در سال ۱۷۷۶ امضا کرده است.
چون اعلامیه استقلال امریکا، باید برای آمریکایی‌ها مهم باشد و همچنین آنها از اینکه تاریخ شان و فرهنگ شان، یک بعد بین المللی و همه پسند پیدا کند، سودهای مضاعف بیشتری می برند.در این چارچوب در سال ۱۹۷۷ یعنی تقریبا دویست سال بعد از امضای اعلامیه استقلال، روز تولد آقای جان هنکاک ( ۲۳ ژانویه/۴ بهمن) را، بدلیل اینکه امضای زیبایی داشته و البته داشته،بعنوان روز ملی دستخط انتخاب کردند و اکنون در خیلی جاها به آن، روز بین المللی دستخط می گویند.
کاش ما هم به طرز درست، این رویه را یاد بگیریم.
ما مثلا چرا هیچ مناسبتی برای آرش که نماد صلح در جهان است نداریم؟
ما باید انواع مسابقات و سرگرمیهای پرتاب نیزه را با نام پرافتخار او، حداقل ابتدا در میهن آرش که شامل همه ی کشورهایی است که فرهنگ ایران باستان در آنها مشترک است را بصورت چند کشوری برگزار کنیم. از چنین همبستگی هایی سود خواهیم برد.

تمام شد در آخیرجان

♟️تمام شد در آخیرجان،

🌾🌾🌾
این یادداشت و البته کمی کاملتر؛
"_ تمام شد در آخیرجان ، جلیل قهوه خاناسی، پاییز ۴۴_ ؛ یادآوری است بر اتمام داستان کودکانه ی اولدوز و کلاغ ها نوشته صمد بهرنگی.
او بعد از آن داستان یک نامه از بچه های یک‌مدرسه که آن داستان را خوانده اند و برداست و طبعا تاثیر آن داستان بر خودشان را در قالب این کلمات به صمد طی آن نامه ذکر کرده اند؛
"ما دیگر کلاغها را اذیت نخواهیم کرد،ما می خواهیم که ننه ها(مادرها)شبیه ننه کلاغه باشند.ننه کلاغه مادر بود.ننه کلاغه با شوهرش دوست بود، ما می خواهیم ننه ی ما هم با بابایمان دوست باشد.لانه ی کلاغ ها را خراب نخواهیم کرد.
اولدوز مادر خوب خواهد شد و یاشار پدر خوب.ما در عروسی آنها خواهیم رقصید."

خواستم آن حس شوقی را که او در روزی که قصه ی اولدوز و کلاغ ها را تمام کرده و با آن چند کلمه در پایان داستان در پاییز سال ۱۳۴۴ ، با همین آرزوهایی که پس از آن داستان به آن پیوست کرده است و بخشی از آن را ذکر کردم، دنیا را دنیای خوبتری ببینیم و بخواهیم. همه ی ما روزی مثل صمد که الان نیست، نخواهیم بود، کاش برای دنیای انسانی، بودنمان از نبودن مان، بهتر بوده باشد.❤️

ان هفتاد نفر

♟️آن هفتاد نفر

🌾🌾🌾
تیمور لنگ پس از غلبه بر آل مظفر، شاهزادگان آن خاندان را که هر کدام بر گوشه ای حکومت می کردند را در قمشه جمع کرد ، سفره انداختند و به صرف نهار مشغول شدند.
در حین غذا خوردن، تیمور رو به شاهزادگان که تا آن موقع، مرتب با هم جنگیده بودند، کرد و گفت ؛ آیاهرگز تا کنون بر یک سفره نشسته اید و طعام خورده اید؟
یکی از شاهزادگان، سلطان ابواسحق رو به تیمور کرد و‌گفت؛
اگر ما را چنین اتفاقی بود، حضرت خاقان به عراق چگونه مدخل شدی؟
از این گفته ، تیمور را خوش نیامد. بلافاصله سفره خاقان به نطع جلاد مبدل شد و همه آنان را به دستور تیمور از دم تیغ گذرانیدند.
آن شاهزادگان ، هفتاد نفر بودند.

داستان فامیل شدن یک کشاورز بیرجندی

♟️داستان فامیل شدن یک کشاورز بیرجندی با ملک فاروق
🌾🌾🌾
یکی از راه های اهمیت پیدا کردن و به پست و مقام رسیدن و یا حتی فخرفروشی به این و آن، انتساب به اقوام دارای جایگاه اجتماعی بالاست.بمناسبت مطلبی که می خواهم بنویسم، این نسبت ها را نه در مورد آدم های خیلی معمولی اجتماع که در نزد آدم های مهم هم می بینیم و شاید مهم بودن اکنون آنان بواسطه انتساب شان به آدم های مهم گذشته است. مثلا نسب خانواده علم در بیرجند را به طاهر ذوالیمنین و بهرام گور نسبت می دهند و طبیعی است گاهی کسی بخواهد راه میان بر بزند.!
پس از اینکه محمدرضا ولیعهد رضاشاه در ۲۴ اسفند ۱۳۱۷ با فوزیه خواهر ملک فاروق پادشاه مصر ازدواج کرد،یک کشاورز بیرجندی و البته شاید به شوخی گفته که عنقریب من با ملک فاروق، قوم و خویش می شویم.
از او می پرسند: چگونه؟
می گوید ؛ دختر قوام همسر امیر اسدالله علم می باشد. و پسر قوام شوهر دختر رضاشاه و ولیعهد هم برادرزنش می باشد. ولیعهد خواهر ملک فاروق را گرفته و در نتیجه امیر ما، فامیل رضاشاه و ملک فاروق شده اند.
می پرسند؛ خب این چه ربطی به تو دارد؟
می گوید چند روز پیش من یک خر ماده ای داشتم که کره خر امیر با او در وسط مزرعه فحل کرد. بقیه هم دیدند.اگر ماده خر من ، از کره امیر، کره دار شود، آیا از این نسبت، نزدیکتر ، چیزی سراغ دارید؟

نیروی مادر

♟نیروی مادر
🌈🌈🌈

یک داستان اسطوره ای در یونان باستان هست که به قدر کافی، قدرتی را که انسان و یا هر موجودی از مادر می گیرد را نشان می دهد. این مادرانگی و قدرتی را که فرزند از مادر می گیرد را بسیاری در عشق به کشور ،بسط داده اند و تعریف و تمجید کرده اند. و البته اگر آن کس فردوسی باشد، عشق به حفظ مام کشور در کنار توسعه ی عدالت و داد و آبادانی و صلح خواهی و همه اینها را در کنار هم ، به آنانی که ایران، نشست آنهاست می آموزد.
فردوسی می سراید:
ندانی که ایران نشست من است
جهان سر به سر زیر دست من است

و با این تاکید که خانه ی ما ایران است، او ایران را اینطور می خواهد:
همه سر به سر دست نیکی برید
جهان جهان را به بد مسپرید.
و جهان جهان فردوسی، ایران است. جان جهان.
و اضافه می کند:
نخوانند بر ما کسی آفرین
چون ویران بود بوم ایران زمین
وزین پس بر آن کس کنید آفرین
که از داد آباد دارد زمین
بسازید و از داد باشید شاد
تن آسان و از کین میگیرید یاد

فردوسی، آبادی زمین را در پناه داد و عدالت به کسانی که نشست آنان ایران است، سفارش می کند.
با این مقدمه، آن داستان اسطوره ای یونانی را نگاهی بیندازیم که اگر چه، بسان نگاه فردوسی، یک شیوه دادگستر و زمین آباد کن ، دوری از کین خواهی و آرزوی شادی مردمان در لذت ناشی از گسترش داد و عدالت ؛ در آن نیست، اما به حد اعلا، قدرتی را که فرد از نشست بر مام میهن و نیرو گیری از مادر دریافت می کند را در خود دارد:

آنته(آنتایوس )فرزند زئوس (خدای آسمان ) و گایا(خدای زمین)بود. او در صحرای لیبی زندگی می کرده است و آن منطقه حیطه ی قدرت او بوده است.همه ی مسافرانی که از شمال آفریقا می گذشته اند ناچار بوده‌اند که با او کشتی بگیرند و همه، هم شکست می خورده اند. او آنها را می کشته ، اموال آنها را تصاحب می کرده و با کاسه‌ی سر آنها،معبد رئوس، پدر خود را که آسمان بوده، تزیین می کرده است.معبد او از کاسه سر قهرمانانی که با او مبارزه کرده و شکست خورده بوده اند ، پر شده بوده.
هرکول قهرمان یونان ، یکبار مجبور شده از لیبی بگذرد،و طبق رسم آنته، باید با او کشتی می گرفت.هرکول تحقیق کرده بود و دانسته بود که آنته، از زمین که مادرش است نیرو می گیرد و اگر پایش، بر روی زمین باشد، نیروی او صدچندان می شود و امکان شکست او وجود ندارد.حریف آنته، با کشتی گرفتن خسته می شود، اما آنته، مرتب از زمین نیرو و قوت می گیرد و سرحالتر و قوی تر، به مبارزه ادامه می دهد و دلیل پیروزی های او همین امر است.
هرکول با دانستن این نکته، در همان ابتدا، آنته را از زمین بلند می کند و او را به زمین نمی زند، بلکه او را بین زمین و آسمان، روی هوا نگه می دارد .
دوری آنته از مادر، قدرتش را زایل می کند و نیروی او کم و کمتر می شود و هر کول او را در همان وضعیت، خفه می کند.

صف طولانی

♟صف طولانی
🌈🌈🌈

در مراسم سلام عید سال ۱۳۴۲ که امیراسدالله علم نخست وزیر بوده و جهانگیر تفضلی وزیر و رئیس اداره کل انتشارات و رادیو بوده است، سردبیران روزنامه ها به سلام عید محمدرضا شاه می روند.
گویا تعداد زیاد بوده و سلام عید طولانی شده است. پس از پایان مراسم سلام عید، شاه به علم می گوید؛ این صف خیلی طولانی شده است.
روز بعد جهانگیر تفضلی به چاپخانه ها دستور می دهد که چاپ بیش از ۵۰ روزنامه ممنوع شده و دیگر حق چاپ آنرا ندارند.