♟از حافظ
🌈🌈🌈
معمولا برای من ،اگر بدانم که نوشته ای به مناسبتی خاص نوشته شده، به دلیل علاقه ام به تاریخ، آن نوشته، خواندنش پرارزش تر می شود و البته فهم اش هم بهتر.
حافظ یک غزل دارد که چند بیتی از آن را می نویسم:
یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود
دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود

راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک
بر زبان بود مرا آنچه تو را در دل بود

دل چو از پیر خرد نقل معانی می کرد
عشق می گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود

آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است
آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد؟که سعی من و دل باطل بود
دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم
خم می دیدم،خون در دل و پا در گل شد.
این غزل به " مرثیه یادبادیه" معروف است.
ابواسحق اینجو در شیراز حکومت می کرده است و عبید زاکانی هم در دربار او بوده است.همچنانکه خواجوی کرمانی و حافظ بوده اند و این نشان می دهد که هنر در طول تاریخ به حمایت نیاز داشته است.درست است که هم عبید زاکانی، هم خواجوی کرمانی و هم حافظ، ابواسحق اینجو را مدح کرده اند، اما میراث بجا مانده از آنها، بر غنای ادبیات فارسی ما افزوده است.
ابواسحق اینجو در سال ۱۳۵۷ میلادی/۷۵۸ ه به قتل می رسد. خلاصه ی داستان این است که امیر محمد مظفر میبدی به بهانه هایی به شیراز حمله می برد و شاه شجاع که پسر اوست‌، عمده ی مداخله را در آن جنگها داشته است که حافظ هم بعدا مدح او را هم گفته است.
ابواسحق اینجو در شیراز شکست می خورد، به اصفهان می گریزد و از لرستان کمک می طلبد. در تنور خانه ای در اصفهان مخفی بوده که دستگیر می شود و او را به حضور امیر محمد مظفر می برند. محاکمه صحرایی می شود و او را به فرزندان امیر حاجی ضراب می سپرند و آنها به قصاص پدر،او را به قتل می رسانند و آن غزل فوق را حافظ بعنوان مرثیه برای ابواسحق اینجو سروده است.
خود ابواسحق اینجو هم طبع شاعری داشته و در لحظات آخر عمر این را سروده است:
افسوس که مرغ عمر را دانه نماند
امید به هیچ خویش و بیگانه نماند

دردا و دریغا که در این آخر عمر
از هر چه شنیدیم جز افسانه نماند.