از شاهرود تا سمنان، فرج است
♟از شاهرود به سمنان فرج است! 🌈🌈🌈 ضرب المثلی را که می گوید از این ستون به آن ستون فرج را حتما شنیده اید که بهر حال توجه به این دارد که در نومیدی بسی امید است. داستان آن ضرب المثل این است که مرد مسافری به دیار غریبی می رود. شب اولی که در آنجا بیتوته می کند، قتلی رخ می دهد و چون او در آن نزدیکی بوده و دیوار غریبه هم که معمولا کوتاه است، او را می گیرند و قاضی هم حکم به اعدامش می دهد. البته باید گفت ؛ بگردم عدل این قاضی را! فردا صبح که می خواسته اند او را اعدام کنند، وی را به چوبه دار می بندند و مامور اعدام ، آخرین تقاضای محکوم را می پرسد. چون هیچ چیز به ذهن آن محکوم نمی رسیده و غریب بوده است و راهی به دهی نداشته است، درخواست کرده که او را به ستون کناری ببندند و در آنجا اعدامش کنند. این درخواست جلاد اذیت کن!، موجب تعجب آقای جلاد می شود. محکوم را باز می کنند تا به ستون دیگر ببندند. در این لخظه،حاکم از آنجا می گذشته، و می بیند مردم جمع شده اند، موضوع را می پرسد و می گویند قاتل را دارند اعدام می کنند. و حاکم می گوید، وقتی این فرد دستگیر شده، قاتل واقعی به قصر آمده و خودش را معرفی کرده است و گفته چون دیدم یک بیگناهی بخاطر کار من، اعدام می شود، عذاب وجدان گرفتم . حاکم او را نزد قاضی فرستاده و سفارش تخفیف حکمش را هم می دهد.بهر حال آن محکوم غریب محکوم به اعدام با آن تاخیر از آن ستون باز شدن و به ستون دیگر ، بسته شدن، زندگی اش نجات می یابد. ظاهرا آقای قاضی تاخیر داشته اند و خبر برائت آن محکوم را به مامور اجرا، ابلاغ نکرده بوده اند. حال موضوع هم روشن شد که شاهرود و سمنان هم در این تیتر انتخابی من، حکم ستون را دارند و حتما از شاهرود تا سمنان یک خبری شده است. موضوع به سال ۱۳۰۰ برمی گردد. قوام السلطنه ، حاکم خراسان بوده و در سوم اسفند ۱۲۹۹، سیدضیاء الدین طباطبایی و رضاشاه کودتا می کنند. چون قوام در خراسان ، صاحب ثروت و مکنت شده و با کودتای سیدضیا مخالفت می کند، در آن زمان به قوام ، خدای خراسان می گفته اند.. سیدضیا به کلنل محمدتقی خان پسیان دستور می دهد که در ارامش، قوام را دستگیر و به تهران ببرند و تمام اموال قوام را هم مصادره می کنند.قوام در روز ۱۳ فروردین ۱۳۰۰ دستگیر می شود. در خرداد ۱۳۰۰ همسر قوام را با یک کالسکه درب و داغان، از مشهد راهی تهران می کنند. در شاهرود تلگرافی به سید ضیا می فرستد و می گوید که عمل شوهرم به من مربوط نیست و درخواست می کند که او را با این وضع خفت بار و بدون محافظ و شبیه اسرا روانه نکنند.سید ضیا در آن موقع رئیس الوزرا بوده، به حاکم شاهرود تلگراف می زند که آن خانم را با احترام و در معیت نوکر و پرستار اعزام کنند و دویست تومان هم برای هزینه این کارها معین می کند. همسر قوام که می بیند رفتار سید ضیا نرم است، وقتی از شاهرود به سمت سمنان حرکت می کند تلگرام دیگری می فرستد و می پرسد ، وقتی وارد تهران شدم، کجا منزل کنم؟ سید ضیا ،خانه قوام را مصادره کرده بوده و آن را به محل وزارت خارجه تبدیل کرده بوده است. وقتی در روز بعد، همسر قوام به سمنان می رسد، جواب تلگراف ارسالی اش را دریافت می کند. اما تلگراف کننده سید ضیا نیست، شوهرش قوام السلطنه به او پاسخ داده و گفته است به خانه خودمان می آیید.و امضای پای آن تلگراف این است: رئیس الوزرا_احمد قوام. روزی که همسر قوام در شاهرود بود، همسرش در زندان تهران بود و روز بعد رئیس الوزرا شده بود.