از شاهرود تا سمنان، فرج است

♟از شاهرود به سمنان فرج است! 🌈🌈🌈 ضرب المثلی را که می گوید از این ستون به آن ستون فرج را حتما شنیده اید که بهر حال توجه به این دارد که در نومیدی بسی امید است. داستان آن ضرب المثل این است که مرد مسافری به دیار غریبی می رود. شب اولی که در آنجا بیتوته می کند، قتلی رخ می دهد و چون او در آن نزدیکی بوده و دیوار غریبه هم که معمولا کوتاه است‌، او را می گیرند و قاضی هم حکم به اعدامش می دهد. البته باید گفت ؛ بگردم عدل این قاضی را! فردا صبح که می خواسته اند او را اعدام کنند، وی را به چوبه دار می بندند و مامور اعدام ، آخرین تقاضای محکوم را می پرسد. چون هیچ چیز به ذهن آن محکوم نمی رسیده و غریب بوده است و راهی به دهی نداشته است، درخواست کرده که او را به ستون کناری ببندند و در آنجا اعدامش کنند. این درخواست جلاد اذیت کن!، موجب تعجب آقای جلاد می شود. محکوم را باز می کنند تا به ستون دیگر ببندند. در این لخظه،حاکم از آنجا می گذشته، و می بیند مردم جمع شده اند، موضوع را می پرسد و می گویند قاتل را دارند اعدام می کنند. و حاکم می گوید، وقتی این فرد دستگیر شده، قاتل واقعی به قصر آمده و خودش را معرفی کرده است و گفته چون دیدم یک بی‌گناهی بخاطر کار من، اعدام می شود، عذاب وجدان گرفتم . حاکم او را نزد قاضی فرستاده و سفارش تخفیف حکمش را هم می دهد.بهر حال آن محکوم غریب محکوم به اعدام با آن تاخیر از آن ستون باز شدن و به ستون دیگر ، بسته شدن، زندگی اش نجات می یابد. ظاهرا آقای قاضی تاخیر داشته اند و خبر برائت آن محکوم را به مامور اجرا، ابلاغ نکرده بوده اند. حال موضوع هم روشن شد که شاهرود و سمنان هم در این تیتر انتخابی من، حکم ستون را دارند و حتما از شاهرود تا سمنان یک خبری شده است. موضوع به سال ۱۳۰۰ برمی گردد. قوام السلطنه ، حاکم خراسان بوده و در سوم اسفند ۱۲۹۹، سیدضیاء الدین طباطبایی و رضاشاه کودتا می کنند. چون قوام در خراسان ، صاحب ثروت و‌ مکنت شده و با کودتای سیدضیا مخالفت می کند، در آن زمان به قوام ، خدای خراسان می گفته اند.. سیدضیا به کلنل محمدتقی خان پسیان دستور می دهد که در ارامش، قوام را دستگیر و به تهران ببرند و تمام اموال قوام را هم مصادره می کنند.قوام در روز ۱۳ فروردین ۱۳۰۰ دستگیر می شود. در خرداد ۱۳۰۰ همسر قوام را با یک کالسکه درب و داغان، از مشهد راهی تهران می کنند. در شاهرود تلگرافی به سید ضیا می فرستد و می گوید که عمل شوهرم به من مربوط نیست و درخواست می کند که او را با این وضع خفت بار و بدون محافظ و شبیه اسرا روانه نکنند.سید ضیا در آن موقع رئیس الوزرا بوده، به حاکم شاهرود تلگراف می زند که آن خانم را با احترام و در معیت نوکر و پرستار اعزام کنند و دویست تومان هم برای هزینه این کارها معین می کند. همسر قوام که می بیند رفتار سید ضیا نرم است، وقتی از شاهرود به سمت سمنان حرکت می کند تلگرام دیگری می فرستد و می پرسد ، وقتی وارد تهران شدم، کجا منزل کنم؟ سید ضیا ،خانه قوام را مصادره کرده بوده و آن را به محل وزارت خارجه تبدیل کرده بوده است. وقتی در روز بعد، همسر قوام به سمنان می رسد، جواب تلگراف ارسالی اش را دریافت می کند. اما تلگراف کننده سید ضیا نیست، شوهرش قوام السلطنه به او پاسخ داده و گفته است به خانه خودمان می آیید.و امضای پای آن تلگراف این است: رئیس الوزرا_احمد قوام. روزی که همسر قوام در شاهرود بود، همسرش در زندان تهران بود و روز بعد رئیس الوزرا شده بود.

نوری بر گوری

♟نوری بر گوری
🌈🌈🌈
برای فهم بالا و پایین های تاریخ گذشته مان، شاید مجبور باشیم قرائت مرسوم را با دقت و حساسیت بیشتری به بررسی بنشینیم.
یک مورد آن را برای تان نقل می کنم:
در دوران رضا شاه، دورهم نشینی های فاضلانه ای بین سعید نفیسی، بهار،فروزانفر،فلسفی، جلال تهرانی ، دشتی و محیط طباطبایی برقرار بوده و در یک وقت هم در مجلات آن زمان ، آن بحث ها مطرح شده که بین بهار و محیط طباطبایی در مورد شهاب ترشیزی بوده است.
و شبی در مجلس آن فضلا ، بحث شهاب ترشیزی از مجله ها به آن مجلس هم کشیده می شود.
این شهاب ترشیزی شاعر طنزپردازی از دوره زندیه و قاجار است که ساکن کاشمر (ترشیز) بوده و بواسطه ترس از حاکم کاشمر که فردی از خاندان میش مست(اسم جالبی داشته اند)بوده که اصلا عرب هستند، از کاشمر فراری می شود.
جلال تهرانی در آن مجلس و از آن بحث، ناراحت می شود و بلند شده و می گوید من دیگر به این مجلس احمق ها نخواهم آمد،نصف مملکت را تیمورتاش و نصف دیگرش را داور گرفته اند. شما که مدعی هوش و علم و ذکاوت هستید، هنوز بر سر شهاب ترشیزی بحث می کنید.
و گویا جلال تهرانی دیگر به آن دور هم نشینی ها نرفته است.
حال این حرف جلال تهرانی را اگر در موضوع زندانی شدن تیمورتاش و بعد مرگ وی، بخواهیم دخیل کنیم، رقابت داور و تیمورتاش، بیشتر جلوه خواهد کرد و داور که در دادگستری بوده، زورش بر تیمورتاش چربیده است.
و نتیجه ای که از این حرف می توان گرفت این است که در سیاست ایران ، آن کسی موفق تر است که نیروی امنیه و پلیس را در کنار خود داشته است.
و در آخر برای اینکه از شهاب ترشیزی هم که محل مجادله آن فضلا بوده است، چیزی گفته باشیم، این بیت او را بخوانیم:
مرا مسکن اصل، ترشیز بود
در آن جایگه،عزتی نیز بود
پدر بر پدر ،جمله از دیرگاه
همه صاحب منصب و عز و جاه
و با این شعر معلوم می شود که خود شهاب ترشیزی به آن درجه از عز و جاهی که در تمنای آن بوده، نرسیده است.

مسکن و مسیح

♟مسکن و مسیح
🌺🌺🌺
از این تیتر تعجب نکنید. بهر حال حضرت عیسی مسیح هم انسانی چون ما بوده است و به مسکن نیاز داشته است.
همیشه محل سکونت یک دغدغه برای آدمیزادگان بوده است. چند روز پیش، برای کسی، در جستجوی یک خانه بودیم تا کرایه اش کنیم. در یک بنگاه مسکن، پیرزنی گفت، مادرجان، انشاالله خدا هیچ بنی بشری را مستاجر نکند. مجبوری سالی یکبار و یا نهایتا دو سال یکبار، یک ماه زندگی دوازده ماهه ات را؛ با مشقت و دل نگرانی مضاعفی بگذرانی.چه ،هر سال دوازده ماه است و آدم مستاجر در ماه آخر زندگی ندارد و نگران کرایه خانه جدید و اجاره بهای بیشتر است.
در گذشته بشر که ما نمی بینیم این مشکل حل شده باشد، بعید می دانم در آينده، هم حل شود، اگر سخت تر نشود.
بهر حال آن خانم دعا می کرد و آرزو داشت که خدا هیچ بنی بشری را مستاجر نکند.
یک گریزی به تاریخ بزنیم مثل همین دعا و آرزوی آن پیرزن را از زبان پیغمبر خدا، حضرت عیسی مسیح هم بشنویم. حضرت عیسی با حواریون اندکش در مسیری می رفتند. باران گرفت و آنها در پی سرپناهی بودند. غار کوچکی در چشم انداز دیده شد. به آنجا رفتند. شغالی از غار بیرون آمد. حضرت عیسی و حواریونش خواستند وارد غار شوند، اما چون شغال در آنجا لانه داشت و بچه هایش در غار بودند ، سروصدا می کرد و به آنها حمله کرد. بالاجبار حضرت عیسی و حواریون او از غار بیرون آمدند.
چون هوا سرد و بارانی بود عیسی رو به آسمان کرد و گفت:
خدایا! شغال را خانه ای دارد ، اما پسر مریم نه!
این حرف حضرت مسبح، آدم را به این فکر می اندازد که شغالان، هر کدام یک خانه بس شان هست، اما آدمیزادگان، سیری ناپذیرند. همین الان در تهران،بیش از نیمی از جمعیت شهر، مستاجرند و بیش از ۴۰ درصد هم زیر خط فقر و یکی از دلایل زیادی کرایه مسکن، بحث عرضه و تقاضای آن است که عرضه خانه برای اجاره کم و تقاضا برای اجاره کردن بالاست و حال که چنین است، کرایه ها بالا می روند و این در حالی است که یک چیزی در حدود دو و نیم تا سه میلیون خانه وجود دارد که درشان را بسته اند و منتظر افزایش قیمت باز هم بیشتر آن هستند و کسی هم زورش به صاحبان این خانه ها نمی رسد که بگوید آنها را وارد بازار کنید.

کاروانسرا

♟کاروانسرا
شاه عباس برای آسان کردن رفت و آمد و تجارت ، در مسیر شهرها، ۹۹۹ کاروانسرا ساخت.
معمولا بر سردر کاروانسراها، یک شعری هم حک می شده است که نشان از جایگاه شعر در ایران است و خود آن اشعار هم با مضمون و مفاهیم جهان بینی، سفر و تجارت و زندگی ، بی ارتباط نبوده اند.
مثلا شعر سر در دو کاروانسرا را بخوانیم.
اول:
ماییم کاروان و جهان کاروان سرای
در کاروانسرا نکند کاروان، سرای.
دوم:
زین کاروان سرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد.
این شعر دوم، آدم را به یاد شعر سیف فرغانی می اندازد:
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام، ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد.

یک عقدنامه عهد تیموری

♟یک عقدنامه و ..
🌈🌈🌈
عقدنامه ای در کتاب بدایع الوقایع اثر زین الدین واصفی ، شاعر دوره تیموری وجود دارد که از چند منظر، جالب توجه است. در آن عقدنامه موارد زیر مهریه شده اند:
:
مهریه ای به پنجاه هزار تنکه ، و دویست من ابریشم، و پنج خانه وار برده ترکیه و هندیه، و پنج گلیم محفوری"
اول اینکه گلیم محفوری که از شهر محفوره سوریه می امده‌، ظاهرا اهمیت داشته است و هم برای ادامه زندگی و مفروش کردن خانه لازم است.
دوم اختصاص پنج خانوار برده است که‌ نشان می دهد برده داری رواج داشته است و از بردگان هندی و ترکیه ای در این عقد نامه،یاد شده است.شاید بردگان سربه زیرتر و کاری تری بوده اند. بهر حال کار بردگان، در گوشه های از تاریخ اغلب کشورها، جایگاه داشته است.
سوم اختصاص دویست من ابریشم که اهمیت خاص ابریشم را در آن دوره نشان می دهد و ظاهرا در عقدنامه آن زمان‌جای سکه طلای کنونی را ابریشم داشته است.
چهارم ، اختصاص پنجاه هزار تنکه است. این را من نمی دانم برای چه کاری بوده است.
یک زمانی دو نفر ازدواج کرده بودند و چند کیلو بال مگس را بعنوان مهریه قرار داده بودند که نوعی امر ناشدنی جلوه کند و مثلا از هم طلاق نگیرند. شاید این پنجاه هزار تنکه هم چنین ماموریتی داشته است. والا یک نفر با پنجاه هزار تنکه می خواهد چه کند.

اسکندر و غزه

♟غزه و اسکندر
🌈🌈🌈
شاید سرنوشت بعضی مناطق طوری باشد که همیشه جنگ و مشکلاتی دارند و صلح و آرامش، در آنجاها در طول تاریخ ، کم بوده است. بسیاری از کسانی که مجسمه انها، نام و یادبودشان، برای ملت هایی، مصداق افتخار هستند، برای ملل دیگر نشانه عفریت مرگ اند.
مثلا در مغولستان با افتخار، یاسای چنگیزی را بر پوست گاو و گوسفند حک می کنند و یک هدیه پرافتخار دولتی محسوب می شود و نام چنگیر، برایشان نشان افتخار، هویت، میراث ملی و غرور است و ما در ایران چنگیز را با مناره های سر مردمان مقتول نیشابور و سبزوار بخاطر می آوریم.
اگر چه نباید از انصاف دور شویم و نگوییم که در ابتدا چنگیز از راه تجارت و صلح آمد.او به سلطان محمد خوارزمشاه نامه هایی نوشت و پیشنهاد تجارت داد و بار پانصد شتر ، زر و نقره و حریر و پارچه ابریشمی و ...فرستاد تا مقدمه ای برای تجارت و دوستی باشند.حاکم اترار گزارشی به سلطان محمد می نویسد و آنها را جاسوس معرفی می کند. سلطان محمد هم نابخردانه حکم به قتل آنها و بازرگانان همراهشان را می دهد و اموال آنها را متصرف می شوند. در این میان یک ساربان در حمام بوده، فرار می کند و خبر واقعه را به چنگیز می رساند و متعاقب آن هفتصد هزار آدم خشمگین ، روانه ایران می شوند، کشتار می کنند و به جلو می روند.
در حمله اسکندر به شرق، او وقتی غزه را متصرف می شود، برای لئونیداس مربی خود ،پانصد تالان( هر تالان ۲۷ کیلو بوده است)کندر و صد تالان مرمکی می فرستد.
دلیل این کار اسکندر این بوده است که اسکندر در زمان کودکی اش و در یک مراسم مذهبی قربانی کردن، مشت خود را پر از کندر کرده و روی آتش ریخته است. لئونیداس مربی او، از جهت تربیت، به او گفته است هر وقت مملکتی را که کندر دارد فتح کردی می توانی اینقدر کندر روی آتش بپاشی. تا آن زمان باید صرفه جویی کنی.
و اسکندر همراه با کندر و مرمکی برای مربی اش نوشت؛
برای شما این مقدار کندر و مرمکی می فرستم تا دیگر در مراسم قربانی نسبت به خدایان آنقدر ممسک نباشید.
اگر نابخردی سلطان محمد خوارزمشاه، سر مردم شهرهای ایران را به باد داد و دیگر ایران هیچوقت ایران قبلی نشد، به نظر می رسد شیوه تربیتی که بر اسکندر تحمیل شده و مثل سگی که بوی لباس گمشده ای را به او می بویانند تا به جستجویش برود، اسکندر را در تمنای فتح سرزمین های دیگران تربیت کردند و پس از فتوحاتش، اگر برای مردمان غزه؛ قحطی و تنگدستی به بار آورد، اما با اموال غارت شده آنها نزد مربی و خدایانی که می پرستیدند، پز برخورداری و ثروت می داده است. و متاسفانه این امر ، رفتار مشترک همه قلدران دنیا بوده است که برای ملت های مغلوب،؛گرسنگی و مرگ و قحطی و برای مردم خودشان، ثروت و رفاه به ارمغان می آورده اند. و به همین سبب ،کمتر مسیر صلح در دنیا مشتری داشته است.

شلوار جین، ...

♟شلوار جین، همه مدل،۵۹۸
🌈🌈🌈
با خانمم آمده ایم، بانک پولی را باید انتقال دهد. من داخل ماشین نشسته ام و منتظرم تا بیاید. صبح زود است.فروشگاه ها بسته اند، اما بانک باز است.روی شیشه فروشگاهی که در مقابل اش پارک کرده ام، یک تابلوی SALL OFF وجود دارد.در یک جای دیگرش هم یک نوشته OFF که هر دو با زمینه قرمز و نوشته به رنگ سفید خودنمایی می کند و نهایتا یک نوشته سوم که این به فارسی است و نوشته"شلوار جین همه مدل ۵۹۸" .
از خود می پرسم آیا ۶۰۰ عدد روبراه تری نیست؟ آیا دو تومان کمتر از ۶۰۰، موجب تشویق مردم به خرید شلوار حراج شده و تخفیف خورده، می شود.
و چون این بازاری است و به تجربه سالیان، فهمیده ام بازاری ها ، نبض مردم را خوب می شناسند، لذا حتما این دو تومان کمتر از ۶۰۰، کار می کند که آن را ملاک قرار داده اند.
اینکه چرا این کلک های کوچولو می گیرند، معمایی است در فهم ما آدم ها. در عین پیچیدگی های انسانی، سادگی داریم و زودباوریم در خیلی مواقع.
صبح است و این جوری صبح بخیر گفتم.
این صبح را با این جمله فروغ تمام می کنم:
"من با لبان سرد صبح
سر می کنم
ترانه ای به نام تو"

با خیام

♟با خیام
🌈🌈🌈
خاکی که به زیر پای هر نادانی است
کفّ صَنمیّ و چهرهٔ جانانی است

هر خشت که بر کُنگرهٔ ایوانی است
انگشت وزیر یا سَر سلطانی است.
در نگاه اول ، این رباعی ، گردش روزگار را وامی نمایاند و یک نوع خیامیسم از نوع داروینیسم در آن هست. فرق خیام و داروین در این است که خیام رابطه انسان با جهان پیرامون را تجسس می کند و داروین به کل پروسه جهان، نگاه می کند.
در این نگاه، خیام به زندگان یادآور می شود که خاکی که بر آن قدم می نهی و خشتی که بر کنگره کاخ و قصری هست، تن زیباروی و انگشت وزیر و سلطانی است که در گذشته اند و بر این منوال می توان بی وفایی دنیا و شاید بی مقصدی آن را درک کرد.
اما وقتی می نویسد؛
"خاکی که به زیر پای هر نادانی هست"
نشان می دهد که خیام عصبانی است.زندگان رونده بر آن خاک و آن قصرها را نادان می داند و مردگان را که تن شان خاک و خشت شده ، مه رویان و وزیران و پادشاهان درگذشته می داند. از این نظر شاید به حرف صادق هدایت نزدیک باشیم که در کتاب ترانه های خیام، او را مثل ابن مقغع، به آفرید، ابومسلم و بابک می داند و می گوید خیام هم ضد عرب است و افسانه های سامی را قبول ندارد و خطاب خیام و منظور از نادان‌، حاکمان آن وقت ایران هستند که اعراب بوده اند و با خشم می گوید این نادانان بر خاکی قدم می گذارند که در گذشته رخ مه رویی بوده و در کاخی سکونت دارند که خشت آن از انگشت پادشاه و وزیری فراهم آمده است.

تاریخ بردگی

♟تاریخ بردگی
🌈🌈🌈
در ایامی در فلات ایران، خرید و فروش برده رواج داشته است. مثلا در جنگهای صفویه بر سر ارمنستان و گرجستان، گفتگو بر سر خرید و فروش دهها هزار برده هست.بازار نخاسان( برده فروشان) بلخ و بخارا، زبانزد بوده است.بردگان یونانی،اسپانیایی، ارمنی و گرجی را به شرق و بردگان هندی و چینی و تبتی را به غرب می برده اند.و کارگاه هایی برای خصی کردن(خابه کشی)پسران سیاه‌پوست وجود داشته تا آنها را برای خواجگی حرم سراها، آماده کنند.
ترتیباتی هم برای شیوه عرضه برده وجود داشته و باید اعضای بردگان زن و کنیزکان بر آن روال، به خریداران، نشان داده می شده است. مولوی یک شعری دارد که در آن اشاره می کند برده داران اعضای معیوب برده را به بهانه خجالتی بودن برده، نمایش نمی داده اند.
وقت عرضه کردن، آن برده فروش
بر کند از بنده،جامه ی عیب پوش
ور بود عیبی،برهنه اش کی کند؟
بل به جامه ، خدعه ای با وی کند
گوید این شرمنده است از نیک و بد
از برهنه کردن، او از تو رمد.

تجارت، قناعت و ادبیات

♟تجارت، قناعت و ادبیات
🌈🌈🌈
اینکه من تجارت را در یک سمت ترازو و قناعت و ادبیات را در سمت دیگر در عنوان بحث گذاشتم، به این خاطر است که می خواهم عنوان کنم در روزگاری که تجارت و جاده ابریشم، خوب کار می کرده است و تاجران ما ، کسب و کارهای پررونقی داشته اند و بر همان اساس، حاکمان بدلیل رونق تجارت، خراج های خوبی از این بازرگانان گیرشان می آمده‌ و بر همین منوال در امن کردن راه ها می کوشیده اند. این نظم و نسق، کسب‌وکارهای محلی را هم رونق می داده و آن بازرگانان، وسیله انتقال این کالاها به شرق و غرب بوده اند.
شاید شیوه های ایجاد امنیت در آن دوران،" آن زمانی " بوده است، اما نتیجه اش، رونق بازرگانی و کسب و کارها بوده که در تاریخ آن را سراغ داریم.
مثلا ناصرخسرو در سفرنامه اش در مورد طبس که چهاراه سیستان و کرمان و یزد و خراسان و هرات بوده و از هر طرف،فاصله اش با طرف دیگر بگونه ای بوده که طبس را به مکان پرتردد بازرگانان تبدیل می کرده است؛ می نویسد؛
" امیر آن گیلکی بن محمد بود و به شمشیر گرفته بود و عظیم ایمن و آسوده بودند مردم انجا، چنانکه به شب در سرای ها نبستی و ستور در کوی ها باشد، - با آنکه شهر دیوار نباشد_و هیچ زنی را زهره نباشد که با مرد بیگانه سخن گوید^ و اگر گفتی، هر دو را بکشتندی، و هم چنین دزد و خونی نبود از پاس و عدل او. "
و یا یعقوب لیث صفاری، پنج هزار شتر و ده هزار خر داشت(تاریخ ایران/پل هرن)، که این شتران و خران در ایام صلح‌ وسیله راهداری و انتقال کالای بازرگانان بوده اند. و یا از محمدبن ارسلان سلجوقی نقل است که او در مورد یک بازرگان که با چین معاملات بازرگانی داشته و مقتدر و پرنفوذ بوده، گفته است من مزاحم او نمی شوم، زیرا او کسی است که هر ساله مبلغ صدهزار دینار از شترهایش به خزانه من می رسد.
این چند جمله وصف حال بازرگانان و حاکمان آن روزگار بود که از جاده ابريشم، وضع آنها و مردمان آن روزگار رونق می گرفته است.
حال ادبیات ما چه می گوید؟
برای توضیح این نکته من حکایت ملاقات سعدی با بازرگان جزیره کیش را بیان می کنم، این داستان نوع نگاه در سایه نشینی و قناعت را ترویج می کند. سعدی می نویسد:
" بازرگانی ، دویست اشتر بارداشت، گرانمایه؛و چهل بنده و خدمتکار.شبی در جزیره کیش مرا به حجره خود برد، و همه شب نیارامید از سخن های پریشان گفتن، که انباری به ترکستان است و فلان بضاعت به هندوستان، و این قباله فلان زمین است و فلان چیز را فلان کس ضمین است.گاه گفتی خاطر اسکندریه دارم و هوایی خوش است، باز گفتی ، نه^که دیار مغرب مشوش است.سعدیا سفری دیگر در پیش است ، اگر کرده شود، بقیه عمر به گوشه ای بنشینم.
گفتم ؛ آن کدام است؟
گفت: گوگرد پارسی خواهم به چین بردن، شنیدم که قیمتی عظیم دارد، و از آنجا کاسه چینی به روم آورم و دیبای روم به هند، و پولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و برد یمنی به پارس و از آن پس به ترک تجارت کنم به دکانی بنشینم!
و گفت سعدیا تو چرا سخن نگویی از آنها که دیده و شنیده ای؟
گفتم؛
آن شنیدستی که وقتی تاجری
در بیابانی بیفتاد از ستور
گفت: چشم کور دنیادار را
یا قناعت پر کند یا خاک‌گور
در همین داستان سعدی، نقش آن بازرگان را می توان در رونق حفاری گوگرد در ایران،ساخت کاسه چینی در چین،و تولید دیبای رومی در روم و تولید پولاد در هند و حلبی در حلب سوریه و برد یمنی را درک کرد و اگر او و دیگر بازرگانان نبودند، این کسب و کارها بی رونق بود.
می توان هم اکنون پویایی بهتر بازرگانان اماراتی را نسبت به بازرگانان ایرانی فهمید.
آیا سفارشات کسانی چون سعدی کمک کرده است که برای تلاش و خطر کردن های آن بازرگان و بازرگانان امثال او، نه تنها ارزش قائل نشویم ، بلکه درمان شوق آنها را برای تجارت،به قناعتی حواله کنیم که ناشی از لنگ شدن بخاطر افتادن از اسب و یا مردن و رفتن به خاک گور است؟
سعدی آیا متوجه نشد که تلاش های آن بازرگان، صدها شغل را دایر نگه می دارد و برای پویایی یک اجتماع از نان شب هم واجب تر بوده است؟
یک فیلسوف یونانی در سه هزار سال قبل گفته است که هنر و ادبیات، زمانی بوجود امدند که انسان ها توانستند بیشتر از غذایی که می خورند، تولید کنند. از آن پس، همه مجبور نبودند، کار کنند تا غذا تولید کنند و کسانی به ورزش و هنر پرداختند و مازاد نیاز دیگران به آنها داده شد تا با خیال راحت به هنر و ورزش و ادبیات بپردازند.
به باور من، سختکوشی را همیشه باید تشویق کرد و آن شعر سعدی را که می گوید ؟ چشم کور دنیادار را
یا قناعت پر کند یا خاک گور
و دنیادار مورد وصف سعدی یک بازرگان پرتلاش است را من نمی پسندم.

ابریشم

♟ابریشم
🌈🌈🌈
چین زادگاه ابریشم است. حداقل سه هزار سال قبل از میلاد مسیح ، در چین، ابریشم داشته اند. تا مدتها گمان بر این بوده که ابریشم محصول یکنوع درخت است.
دو قرائت در مورد انتقال شیوه ابریشم کشی از چین به سایر نقاط جهان وجود دارد که می تواند هر دو درست باشند.
در یک افسانه گفته می شود که چینی ها ، رمز و راز استفاده از ابریشم را به کسی نمی گفته اند.در قرن پنجم میلادی یک شاهزاده خانم چینی نامزد پادشاه ختن می شود و آن پادشاه یک شرط می گذارد و می گوید باید راز و رمز درست کردن ابریشم را با خود به ختن بیاورد و این شاهزاده خانم، چند دانه تخم کرم ابریشم را در لای موهای خود پنهان می کند و چنین می شود که ابریشم از چین به ختن در آسیای میانه، انتقال می یابد.
قرائت دوم این است که در قرن ششم میلادی، ژوستی نین، امپراتور روم، دو راهب مسیحی را روانه چین می کند تا آنها مقداری تخم ابریشم به روم ببرند و آنها، تخم ابریشم را در عصای خود پنهان می کنند و آن را به روم می برند.
در مورد شهر لاهیجان که گفته می شود کاشف السلطنه، پدر ابریشم ایران است، من تردید دارم. شاید کاشف السلطنه در دوران قاجار و پهلوی اول موجب رواج کشت ابریشم در لاهیجان شده باشد، اما نام لاهیجان نشان می دهد که لاه در زبان های پهلوی قدیم به معنی ابریشم خام است و طبعا لاهیجان باید قدمت بسیار دیرینه تری در ابریشم داشته باشد.

انقلاب شیشه

♟انقلاب شیشه
🌈🌈🌈
بعد از وقایع شهریور ۱۳۲۰، در ایران و تهران قحطی نان می شود. نان کوپنی هم به سختی پیدا می شده است.این قحطی آنچنان سخت است که بعضی از مردمانی که در اطراف کشتارگاه، زندگی می کرده اند، خون های کشتارگاه را می گرفته اند و می جوشانده اند و بعنوان تنها غذای ممکن مصرف می کرده اند.
در ۱۷ آذر ۱۳۲۱ مردم آشوب می کنند و شیشه های مغازه های غذافروشی ها و شیرینی فروشی ها را می شکنند. روزنامه های آن زمان این اتفاق را انقلاب شیشه نامیده اند.
یک اتفاق جالب هم در وقایع انقلاب شیشه رخ می دهد.

بر اساس نوشته محمد ساعد مراغه ای که در آن زمان وزیر خارجه بوده؛قوام السلطنه که نخست وزیر بوده، سرهنگ ابراهیم ارفع/پسر ارفع الدوله سیاستمدار دوره ناصرالدین شاه/ را احضار می کند و به او دستور می دهد:
" برو و مردم را به گلوله ببند:
سرهنگ ابراهیم ارفع ، راست مقابل قوام می ایستد و می گوید:
من گرسنه را با گلوله نمی زنم.
در میان تیرگیهای شب دیجور هم
گاه‌گاهی اختری باشد که پاشد نور هم

سرگذشت این سرهنگ ابراهیم ارفع هم مثل همه آدم های خوب در ایران، کوتاه است.
او و چند افسر عالی رتبه ایرانی برای دیدن میدان های جنگ (جنگ جهانی)سوار یک هواپیمای انگلیسی می شوند و این هواپیما سقوط می کنند و همه کشته می شوند. در آن زمان شایعه شده بود که این کار عمدی بوده است. سرهنگ ارفع در آن زمان، فرماندار نظامی تهران بوده است.

کاش گازر بودم

♟کاش گازر بودم!
🌻🌻🌻
عارف خواننده پاپ یک ترانه ای دارد که سالها قبل بر روی یک فیلم سینمایی هم آن را دیده ام؛
کاشکی دلی پریشون نمی شد
چشمی زغصه گریون نمی شد
ابرای آسمون کی وا میشن؟
پس کی ستاره ها پیدا میشن؟
این کاش و کاشکی معمولا با ما انسانها هست. وقتی از وضع موجود خسته ایم، آرزوی حال دیگری را و وضع دیگری را داریم. و بعضی وقت ها ممکن است فردی که آرزوی وضعی دیگر را دارد، آن وضعیت، به لحاظ مرتبه اجتماعی و سایر مزیت ها، بسیار پایین تر از وضع موجودش باشد.
معمولا تهرانی ها وقتی به شهرستان ها و یا روستاها می روند، می گویند خوش بحال شما و کاشکی ما هم همین صفا و هوا پاک اینجا را می داشتیم.
گاهی به شوخی به بعضی ها گفته ام جایمان را عوض کنیم!مثلا خوش بحال شما که توچال و درکه دارید. این نگاه به این طرف و آن طرف، به پشت سر و یا به آن بالاترها، همیشه با آدم ها بوده است. البته بعضی وقت ها بر عکس است و کسانی می گویند، دیگر آرزویی ندارم.
اول از کاشکی ها بنویسم.
در یادداشت های روزانه آقای پزشکیان که اکنون رئیس جمهور شده اند، خواندم که جمعه به کوه رفته اند و نوشته اند که فهمیدم کوه هم vip دارد و ایشان از اینکه در یک مسیری رفته اند که مردم را ندیده اند ، کاشکی گفته اند.و گفته اند کاشکی می توانستم در همان مسیرهایی بروم که vip نبود و مردم را ببینم.

و سلطان هایی هم داشته ایم که همین کاشکی را گفته اند.
قبل از آن اجازه دهید از صدراعظمی بگویم که کاشکی نگفت و شاید راست هم در آمد!
در سفر سوم ناصرالدین شاه به فرنگ که با پول قرض گرفته شده از روسیه و گرو‌گذاشتن گمرکات کشور صورت می گیرد، آنها به اسکاتلند هم می روند و شبی مهمان قصر " وبکنتس مون روز" که دو خواهر جوان بوده اند و پدرشان هم لقب دوک داشته است ، می شوند.
در آنجا باغی و دریاچه ای و تزئینات زیبایی برای پذیرایی از ناصرالدین شاه بر پا می کنند. شب ، شاه خسته می شود و می رود تا بخوابد، مادر صاحبخانه هم همین کار را می کند. صدراعظم ناصرالدین شاه، امین السلطان و ارفع الدوله می مانند و دو دختر آن خانواده. آن دو می گویند ما پاروزنی بلدیم ، چهار نفری سوار قایق می شوند و به میان دریاچه می روند. مهتاب و شبی روشن. یکی از آن دختران می گوید خواهرم صدای خوبی دارد. آواز آن دختر ، قایق و پارو دریاچه ای چون آینه و مهتاب شب چهارده و نسیم خنک و فانوس های روشن قصر آنها در آن ساحل آرام و ..
امین السلطان از خود بیخود می شود و به رفیع الدوله می گوید :
رضا!نمی دانم در دنیا چقدر زندگانی خواهم کرد،بیست سال، سی سال، یا صد سال؛ فرق نمی کند،اگر بعد از این همه عمرم را در زندان و زنجیر باشم،همه آن مصیبت ها را در مقابل این لحظات، با هزار سلطنت دنیا عوض نمی کنم!
بهر حال این حال آن لحظه امین السلطان است که دیگر کاشکی نمی گوید! اگر در کنار ناصرالدین شاه نبود، اصلا در آنجا نبود که دیگر آرزویی نداشته باشد.
این جمله دیگر آرزویی ندارم، مرا به یاد مصاحبه ای از الیا کازان نویسنده، کارگردان و تهیه کننده آمریکایی/ یونانی سینما می اندازد که پس از کش و قوس های زیاد در زندگی کاری اش و ساخت چند فیلم جاودانه از جمله فیلم شکوه علفزار، زنده باد زاپاتا،اتوبوسی به نام هوس و ...و دریافت سه اسکار و چهار گلدن گلوب و تجربه حضور در مقابل کمیته مک کارتیسم و خیلی تجارب تلخ و شیرین در زندگی اش، در سال‌های آخر عمر گفته بود دیگر آرزویی ندارم.
و مورد آخر را هم بیان کنم.
روزی عبدالملک مروان خلیفه اموی در اتاق اختصاصی کاخش و پس از یک روز کاری پرمشغله، مشغول استراحت می شود. در چشم انداز پنجره اتاقش، تعدادی گازر(لباس شویانی که پارچه و نخ و پشم را می شسته اند و چوب می
زده اند و آهار می داده اند) می بیند که پس از کار گازری، در کنار نهر جاری در قصر، دراز کشیده اند و راحت خوابیده اند و اصلا در این عالم
نیستند. عبدالملک مروان که دغدغه های سیاست، آرامش از او ربوده بوده، می گوید، کاش گازر بودم و خلیفه نبودم.
و شاید شعر سعدی در اینجا بی مناسبت نباشد؛
بخوابند، شب،روستایی و جفت
به نازی که سلطان در ایوان نخفت.

موش کوچولو/قصه ای برای لیانا

یک قصه برای لیانا:
موش کوچولو
در یک باغ یک موش کوچولو با بابا و مامانش زندگی می کرد.
در آنجا دو تا گربه گنده بودند و گربه ها تلاش می کردند این موش کوچولو را شکار کنند.
مامان موش کوچولو به او می گفت تو باید زرنگ باشی و با سرعت زیاد بدوی تا گربه ها تو را نگیرند.
موش کوچولو از مامانش پرسید که برای اینکه با سرعت بدوم باید چکار کنم؟
مامانش به او‌ گفت:
تو باید پاهای قوی داشته باشی .
موش کوچولو گفت؛
پاهای من چطور قوی می شوند؟
مامانش گفت:
تو باید نان و پنیر و گردو بخوری تا قوی شوی.
موش کوچولو از آن روز ، نان و پنیر و گردو می خورد و هر وقت گربه ها او را دنبال می گیرند، با سرعت فرار می کرد.
در مدرسه موش ها، به او موشک می گفتند و معلم به او جایزه داد و به بقیه بچه موش ها گفت، شما هم مثل این موش کوچولو باید گردو و پنیر بخورید تا سرعت شما از گربه ها بیشتر باشد.

امیرکبیر و شاعران

♟امیرکبیر و شاعران
🌺🌺🌺
گفته می شود که امیرکبیر میانه خیلی خوبی با شاعران نداشته است. یک تصور این است که اولین برخورد او با یک شاعر در زمانی که تازه صدراعظم شده بود، بر این فاصله اثر گذاشته است.
مثلا جابر انصاری نوشته است که "امیر، شعرا را خوش نداشتی و آنها را بار ندادی،فقط به شهاب اصفهانی گفت؛ مصیبت حضرت سیدالشهدا را به نظم آورد."
در زمانی که امیر کبیر تازه اتابک شده بود، همای شیرازی به حضورش می رسد و برای خوشامد، شعری برای او می خواند.
" ای متکی به تکیه میر اتابکی"
و چون مصرع اول را می خواند، امیرکبیر به او می گوید دیگر مخوان!
مصرع دوم این شعر را گویا امیر کبیر می دانسته است.
" غافل مشو ز قصه یحیای برمکی!"
البته اینها شاید افسانه پردازی های بعد از مرگ امیر کبیر هم باشد.
و یا گفته شده است که او جیره و مواجب همه مداحان و شعرا را قطع کرده و وقتی به اسم یغمای جندقی می رسد که هفتاد تومان مواجب می گرفته، چند بار اسم او را قلم می زند و باز تجدید نظر می کند و بالاخره چشم می پوشد و می گوید:
" مثل اینکه زن قحبه فکر این روزها را هم کرده بوده است!"
این طنز زن قحبه به شعری مربوط است که یغمای جندقی سروده بوده است.
"طلب بنمود همچو خود زمن یغمای زن جنده"
و رفتار میرزا تقی خان امیرکبیر با قاآنی شاعر مداح دربار محمدشاه قاجار و ناصرالدین شاه، از همه جالب‌تر است. قاآنی در قصیده ای مدح میرزا تقی خان را می گوید:
" به جای ظالمی شقی، نشسته عادلی تقی
که مؤمنان متقی کنند افتخارها"
امیر کبیر که می دانسته قاآنی در گذشته مدح ظالم شقی یعنی حاجی میرزا آقاسی را بکرات گفته، می گوید این چگونه مدح و ادای بیان است؟
شاید هم دوست نداشته که از میرزا آقاسی بد گفته شود، نمی دانیم؛ و دستور می دهد چوب و فلک بیاورند تا قاآنی را تنبیه کنند و از آن پس به او مستمری هم ندهند.
اعتمادالسلطنه واسطه می شود تا قاآنی را فلک نکنند و حقوق او را قطع نکنند و نهایتا میرزا تقی خان می پذیرد و می گوید این قاآنی چه کار دیگری بلد است؟
می گویند اندکی فرانسه می داند.میرزا تقی خان کتابی در مورد فلاحت به قاآنی می دهد و می گوید این را ترجمه کن.
این امر و موارد مذکور دیگر نشان می دهد که میانه میرزا تقی خان امیرکبیر با شعرا، خوب نبوده و شاید رسالت شعر را چیزی غیر از مدح می دانسته است.

با خیام

♟با خیام
🌻🌻🌻
چون نیست ز هرچه هست جز باد به دست
چون هست به هرچه هست نقصان و شکست

انگار که هرچه هست در عالم نیست
پندار که هرچه نیست در عالم هست

این رباعی اندکی پیچیده است.
برای درک بهتر این رباعی آن را اینطور بخوانیم:
چون نیست زهر چه هست جز باد بدست
پندار که هر چه نیست در عالم هست
خیام وعده های ادیان را چون حالت باد بدست و انگاره و هیچ می گیرد و می گوید از آنها چیزی در اختیار نداریم و دست مان خالی است.پس فرض کن که هر آنچه وعده می دهند در این دنیا هست. همه شادی ها، همه خوشی ها و حضور مستقیم خدا.
و بیت دوم را از مصراع دوم و سوم با هم بخوانیم:
چون هست به هر چه هست نقصان و شکست
انگار که هر چه هست در عالم نیست.
به نامتوازنی وزن شعر در این خوانش نیندیشید.
خیام می گوید می دانیم که در انچه هست و در دنیای مادی پیرامون ما، نامتوازنی و کمبود و نقصان وجود دارد و دنیای زمانه خیام پر از این نقص ها و شکست ها بوده است که اگر مغول و اسماعیلیه الموت را به یاد آوریم، کفایت می کند؛ و می گوید فرض کن که همین هست کنونی هم نیست.یعنی ممکن است به اراده مغول و یا حشاشین اسماعیلیه، هست هر کسی ، نیست شود.
اینها را مجسم کن و ارزش لحظه بودنت را پاس بدار.

روزهای من

♟روزهای من
🌈🌈🌈
امروز سه شنبه ۱۳ شهریور است. صبح از ساعت ۷ تا حدود ۸ یک مسیر کوتاهی را دوچرخه سواری کردم. در مسیر یک نان بربری کنجدی که قیمتش مساوی دو نان معمولی است را خریدم و املت پس از دوچرخه سواری ، لذت بخش بود.
کتابی را که می خواندم ، و جلد ششم آثار چخوف بود، به اتمام رسیده، آن را به کتابخانه بردم و دو کتاب دیگر گرفتم.
درست بعد از خروج از کتابخانه و سوار شدن به ماشینم، یک سواری در جلوی من در حرکت بود و یک کیسه زباله را روی کاپوت صندوق عقب گذاشته بود و چند متری جلوتر آن کیسه پر از اشغال افتاد و پخش و پلا شد و راننده هم انگار همین را می خواست. معمولا هر چند متری یک سطل آشغال هست و مطمئن هستم که آن فرد از کنار چندین و چند سطل آشغال گذشته است.
با خود اندیشیدم که تمدن چیست؟
آیا چون ما ایرانی هستیم، و ایران یک تمدن درخشان در بین ملل داشته و دارد‌، آیا می توانیم ادعای متمدن بودن داشته باشیم؟
آیا ارث ما از این تمدن، مثل ارثیه فرزندی از پدری فقیر، کم نبوده است؟
آیا براستی ما حامل متمدن فرهنگ پربار کشورمان هستیم؟
بعد از این ماجرا من اندیشیدم که می توانیم بگوییم تمدن و مدنیت هر فردی با نحوه برخورد آن فرد با آشغال های خانه اش ، تناسب مستقیمی دارد.
برای همه مردم دنیا، صلح آرزو دارم.

کباب کره اسب و مروارید

♟کباب کره اسب و مروارید
🌈🌈🌈
همیشه غذا و آنچه افراد می خورند، صنف و رده اجتماعی آنها را از دیگران متمایز می کرده است.
چند سال پیش خبری منتشر شد که در برج میلاد بستنی با روکش طلا سرو می شود. این طلا، طلای خوراکی است که آلمان آن را تولید می کند و بصورت برگه و پودر برای تزیین غذاهای لاکچری استفاده می شود. جالب این است که در ایامی ،ایران دومین مصرف کننده بزرگ طلای خوراکی بود.البته الان آماری از مصرف آن منتشر نمی شود.
طلا در ساختار شیمیایی بدن جایی ندارد و علی الاصول باید برای بدن بی خاصیت باشد. تحقیقات کمی هم در مورد آن انجام گرفته است. می دانیم که در مصر باستان هم مصرف می شده است. هم آن موقع و هم اکنون، غذای اشراف است. آن موقع علاوه بر اشراف، شاهزادگان ، بیشترین مشتری طلای خوراکی بوده اند.اتحادیه اروپا، به طلای خوراکی اجازه مصرف داده است و به همین دلیل است که آلمان آن را تولید و جیب یک عده اشراف جهان سومی را خالی می کند.البته این اشراف آنقدر پولدار هستند که با چنین چیزهایی، جیب شان ته نکشد!
شاید بیشترین دلیل مصرف طلای خوراکی پز دادن باشد، اگر چه برای آن، خواصی را هم برمی شمرند. مثلا می گویند سیستم ایمنی بدن را تقویت می کند،میکروارگانیسم های ببماریزا در بدن را از بین می برد، به جوان سازی اندام بدن کمک می کند و نیروی جنسی را افزایش می دهد، باروری را ترقی می دهد و عملکرد قلب و مغز را بهبود می بخشد و ...
جالب است بدانید که این اشرافی‌گری که بلای جان بسیاری از جوامع و حکومت ها شده، در دربار یزدگرد ، آخرین پادشاه ساسانی هم بوده است، مجد خوافی تاریخ نگار ؛ مطلبی در مورد آن دوران دارد که جالب است، او می نویسد؛
"یزدگرد هر روز چهارصد اسب کره یک ساله، در مطبخ او بخوردندی، و یک من دانه مروارید بر کباب زدندی."
و گویا این مرواریدها برای این مصرف می شده که خانم ها را چاق می کرده است.
و باز برای اینکه تعداد این خانم ها را در دربار آنها بدانیم تا به میزان اشرافیت و فاصله اجتماعی پی ببریم،یک رساله ای در مورد آشپزی در دربار انوشیروان است که مطبخ دار او شخصی به نام "ریدک" بوده و ابن رساله را هم او نوشته.
_ ریدک: انوشه باشید ای برترین مردان ، که آن ده هزار کنیزک را که اندر کوشک سلطنتی تو هستند ...
به قبل و بعد این گفتار کاری نداریم، چون بحث را مطول می کند. اما ببینید اگر انوشیروان عادل ما!!! ده هزار کنیز در کوشک خود دارد ، این حجم اشرافی‌گری و دوری از مردمانی که نانی برای خوردن ندارند و مزدک شان تمام هم و غم خود را گذاشته که بگوید، ای شاه عالم، اگر تو و اشراف پیرامونت، همه دختران این کشور را به کنیزی به قصرهای پرشمار خود ببرید، دیگر در آینده، کشاورز و سرباز و کارگری ‌نخواهد ایجاد شد و بساط شما بر هم می ریزد.
آنها ابن حرف درست را نشنیدند و تاریخ بلایی را که خود کاشته بودند بر سرشان آورد.

عادات بزرگان

♟عادات بزرگان
🌈عادت کانت
ایمانوئل کانت ، فیلسوف شهیر آلمانی(پروس، در واقع در کالینینگراد کنونی روسیه بدنیا آمده است) به داشتن نظم و ترتیب و وقت شناسی شهره بوده است. البته کانت در همه زندگی چنین آدمی نبوده است. در جوانی یک ورق باز ماهر بوده و کمک هزینه تحصیل خود را از بازی بیلیارد بدست می آورده است.
پس از اینکه او بواقع کانت می شود، نظم و زمان در زندگی اش بسیار اهمیت می یابد. او هر روز در ساعت ۵ بعداز ظهر به پیاده روی می رفته و آنقدر این برنامه دقیق بوده که گفته می شود مردم کوینکسبرگ /شهری که در آن زندگی مي کرد/ساعت های خود را با این پیاده روی تنظیم می کرده اند.

مقایسه

♟مقایسه
🌈🌈🌈
اول: رضا شاه:
در اوایل سردار سپهی ، پهلوی اول، در یک سیزده بدر ، او به باغ خدایار خان در شهریار می رود، خوش گذرانده بود و گفته بود که ما هر سال سیزده می آییم اینجا.
خدایار خان گفته بود آن باغ کناری را می فروشند. می خواهید برایتان آن را بخرم که هر سال بتوانید توی باغ خودتان باشید؟
سردار سپه داد زده بود که مگر من آمده ام برای خرید و فروش باغ. من می خواهم مملکتی را نجات دهم.
دوم: شاه اسماعیل صفوی
این جوان ۱۴ ساله اردبیل اوغلی با یک شمشیر و یک اسب وارد سیاست شد.و وقتی که از جنگ شروان برمی گشت به قزلباشان دستور داد که تمام غنایم خود را توی رودخانه بریزند و همه ریختند.
سوم: اتاتورک
اتاتورک با یک چمدان وسایل شخصی آمد و در استانبول بساط جمهوری را برقرار کرد.
سوم مجدد: آتاتورک
وقتی اتاتورک مرد، وصیت کرده بود که مختصر اثاثیه خانه او را تحویل انجمن تاریخ ترک بدهند و چیزی دیگری نداشت.
دوم مجدد: شاه اسماعیل
در جنگ چالدران که شاه اسماعیل شکست می خورد، دو تا از زنانش را سپاه عثمانی اسیر می گیرند. تاجلی خانم و بهروزه خانم.
یک گزارشی از وزیر اعظم پیرمحمد پاشا به سلطان سلیم عثمانی در موزه توپ قاپوسرای استانبول در مورد جواهرات همراه تاجلی خانم هست که لیست آن، جالب و نشان می دهد که این شاه اسماعیل چالدران با آن پسر اردبیلی جنگ شروان از زمین تا آسمان فرق دارد. لیست را بخوانیم:
یک جفت گوشواره خوشه ای با سنگهای درشت، سی و شش عدد دانه ای زینتی به شکل گلابی، دو عدد دستبند هر کدام دارای ۲۴ مروارید، و دو عدد دیگر با ۲۴ دانه مروارید خلخال که در مجموع ۹۶ مروارید می شود، یکعدد سنگ قیمتی یشم تابیده شده با زنجیر و جعبه طلا،یکعدد انگشتر با نگینی از سنگ لعل ، یک مهر از طلا،یکدست لباس ابریشمی زربفت که دارای بیست ‌و پنج دگمه از جواهر بوده، ولی روی لباس دوخته نشده بود.
شاه اسماعیل جنگ چالدران با این جواهرات یکی از زنانش، دیگر با آن جوان اردبیلی جنگ شروان قابل مقایسه نیست.
اول مجدد: رضا شاه
روزی که رضا شاه را به جزیره انگلیسی ها تبعید کردند فقط قباله چهارده هزار پارچه ملک در صندوق های او بود.
رضاشاهی که در سیزده بدر اولش ، به مال دنیا بی اعتناست، اما بعد/، اینطور حریص مال دنیا می شود.
شاید ثبات حکومت در ترکیه را اتاتورک با بی اعتنایی اش به مال دنیا به مردمش هدیه داد و شاه اسماعیل یا رضا شاه از آن درایت، برخوردار نبودند که کشور را بیمه ثبات کنند.

طمع و فساد و عقوبت

♟طمع و فساد و عقوبت
🌈🌈🌈
پس از مرگ شاه طهماسب که مدت ۵۴ سال حکومت کرد،شاهزادگان او چه نرینه و چه مادینه به جان هم افتادند و ..
نوشته قاضی غفاری کاتب دربار او را بخوانیم:
"خزاین و ذخایر پنجاه و چهارساله شاه جم جاه که به نهصد هزار تومان از نقد و جنس و امتعه و اقمشه دوخته و اسب و شتر و ...به هم رسیده، در اندک روزی ان همه زر و جمعیت هباه منتورا شده، شروع به تقسیم خشت طلا گردید."
و باز در دوره شاه عباس که او پولی برای تامین قزلباش ندارد، دستور می دهد قندیل های طلای حضرت رضا ع را آب کنند و به قزلباش بدهند.
و اگر شاه عباس اینکار را کرد و سود برد، نوادگان نادر هم ، به کار شاه عباس هم چشمی کردند، اما به عقوبت گرفتار شدند.
ببینید بر حاشیه مجمل التواریخ موجود در آستان قدس، یکی از مدرسین آن آستان مقدس چه نوشته است:
"نصراله میرزا، نوه نادر در مشهد بعضی از قنادیل طلا و نقره ، ظروف و شمعدانهای زرین که به جواهر ثمین ترصیع داده شده بود، حسب الصلاح متولی و ناظر روضه شریفه؛ برداشته، مسکوک گردانید و مبلغی را به ازای مواجب و مرسومات جمعی که در حوزه ملازمتش بودند به مصرف رسانید و نادر میرزا برادر او نیز دست به ضبط اموال و اثاثیه روضه رضا علیه والتحیه والثنا دراز کرده و بسیاری از قنادیل طلا و نقره و مرصع آلات دیگر را برداشته، بعضی از وسواس پیشگان، آن شاهزاده نوجوان را تحریک به برداشتن چند دانه خشتی که از طلای خالص بر زبر مرقد منور نصب کرده بودند، نمودند ...سرطوق مکلل که بر فرق گنبد مبارک نصب بود، به تدابیر مشکله از آنجا برآوردند و قالی سیم تاب زردوز که هفت هزار تومان قیمت و استادان صنعت پیشه به فنون غریبه ترتیب داده، نقش سوره مبارکه " یس" در حواشی آن منقوش بوده از فراشخانه برداشته، و به آتش انداخته، از سیم و زر گداخته آن هفتصد تومان بیشتر به عمل نیامد، سیم و زر آن را در دارالضرب مشهد مقدس به سکه رسانیده ، اندوخته مخزن مسکنت ساختند."
این نادر میرزا به دست محمد حسین خان سردار فتحعلیشاه، دستگیر و زبانش ؛ که امر به ضبط اموال سرکار رضا سخنی سراییده بود، مقطوع گردید و دیده اش که خیره به مرقد شریف ، نظاره نموده، مقلوع و جسدش..به اختناق، طعمه کلاب عقور گردید.
حال ما شاه عباس را که همین کارها را کرد، اما چون کارش دوام یافت، شاه عباس بزرگ و شاه عباس کبیر می نامیم و نوادگان نادر، چون مغلوب قاجار شدند را مستحق آن عقوبت.
آیا قضاوت مان دقیق است؟

شرف

♟شرف
🌈🌈🌈
در زمان حمله افغان به اصفهان، بسیاری از درون دروازه های شهر ، برایشان، نامه و در واقع خبر می فرستادند. وقتی اشرف در اصفهان خواست سکه بزند، میرزا مهدی کوکب شعر نقش سکه اشرف افغان را اینطور نگارش کرد:
" شرف ز سکه اشرف به آسمان رسید."

شعری از عبید زاکانی

♟شعری از عبید زاکانی
🌈🌈🌈
عبید زاکانی مثل اغلب نویسندگان، زندگی آرامی نداشته است. از قزوین به شیراز و بعد از شیراز به کرمان، حالت خودتبعید داشته است. ال مظفر با او خوب نبودند، با اینکه مدح شان می گفته است. وقتی از شیراز به کرمان می رود این شعر را می گوید:

رفتم از خطه شیراز و به جان در خطرم
وه کزین رفتن ناچار، چه خونین جگرم.

جمله ای از هومر

♟جمله ای از هومر
🌈🌈🌈
کوزه گران با اینکه کالای شکستنی دارند، باز همیشه با هم در ستیزه اند.

هند مغولی و مهاجرت ها به آن

♟هند مغولی و مهاجرت اندیشمندان
🌈🌈🌈
در دوره صفویه مهاجرت به دربار شاهان هند زیاد است. این مهاجرت ها را از چند منظر می توان دید.
الف/رفتار با اندیشمندان در ایران:

انواع سخت گیریها با اندیشمندان وجود دارد. مذهب عمده ترین دلیلش هست.و اتهام الحاد به افراد بسیار رواج داشته است.مثلا شاه طهماسب که به علت کهولت سن و بیماری نواسیر داشته، بعد از دو ماه به حمام می رود و برای تراشیدن موهای تحتانی اش،نوره استفاده می کند و چون نواسیر داشته، این نوره ها، بر دردش می افزایند و چند روز بعد می میرد. طبیب اش را متهم می کنند که نوره ها مسموم بوده و ابونصر طبیب را می کشند.و یا هر کس که در آن دوره ، ساز می نواخته، دستش را قطع می کرده اند. از این جنس اقدامات فراوان داریم.
ب/ خوشامدگویی دربار هند به اندیشمندان ایرانی:
اگر چه اندیشمندان ایرانی در بسیاری مواقع برای حفظ جان دررفته اند، اما تمنای نان هم بر گرایش به مهاجرت ، افزوده است.
ج/ پیشرفت و تحصیل کمال
یک بیت از شاعر دوره صفویه، محمد قلی سلیم ، شاید نکته ها در خود داشته باشد:
نیست در ایران زمین، سامان تحصیل کمال
تا نیامد سوی هندوستان،حنا، رنگین نشد.
در طول تاریخ ، معمولا دلایل خیلی تغییر نمی کنند اما مقصد مهاجرت ، البته تغییر کرده است.
در دوره هخامنشینان، به چین و کره می رفته اند، در صفویه به هند و از دوره قاجار به بعد،و بر اثر تحولات انقلاب صنعتی، به اروپا و آمریکا می روند.
و همان شعر ؛ تا نیامد سوی هندوستان، حنا، رنگین نشد" هم بر اساس مقصد مهاجرت ، البته تغییر می کند و رنگ و بوی جای دیگر می گیرد.
و این کمال، شاید تاب نیاوری فرد در مقابل وضع موجود باشد. مثلا سهراب سپهری وقتی می سراید:
من به اندازه یک ابر دلم می گيرد
وقتی از پنجره می بینم
حوری
_دختر بالغ همسایه _
پای کمیاب ترین نارون روی زمین
فقه می خواند.

مهاجرت

♟مهاجرت نخبگان 🌈🌈🌈

برای اینکه فکر نکنید مهاجرت یک امر قرن بیستمی و بیست و یکمی است، یک گریز به بعضی مهاجرت ها بزنیم، مثلا آلبرت اینشتین که تمدن اتمی را به امریکا برد و امریکا در روزهایی که جنگ جهانی دوم ، تقریبا تمام شده بود، توسط ترومن،رئیس جمهور تازه نفس اش، دو بمب پسر کوچک و مرد چاق را روی سر ساکنین شهرهای هیروشیما و ناکازاکی انداخت تا بقیه دنیا، حساب دست شان بیاید که امریکا کیست و چیست! این آلبرت اینشتین که یهودی هم بوده، از ترس جانش از آلمان مهاجرت فرار گونه ای داشته و دانش هسته ای خود را تقدیم کشور میزبانش کرد. و برای اینکه فکر نکنیم اینشتین اولین مهاجر گرانقیمت دنیاست‌ ، از بیندوسارا ، حاکم قرن سوم پیش از میلاد هند نام ببریم که از آنتیوخوس، جانشین اسکندر در سوریه درخواست کرد تا یک فیلسوف یونانی به هند بفروشد و هر قیمتی را که آنتیوخوس تعیین کند، خواهد پرداخت، اما کسی پیدا نشد. چرا؟ چون در یونان آن زمان، فیلسوفان را محترم می شمردند و کسی بی اجبار کوچ نمی کند.حتی کوچ های عشایر هم به اجبار است. هوا سرد می شود و دیگر برای گوسفندان علف پیدا نمی شود و مجبور می شوند به جای پرعلف تری بروند. و هیتلر هم،منجمله، برای جان اینشتین یهودی، ارزشی قائل نبود. در دوره ساسانیان و حکومت انوشیروان، وضع یونان دگرگونه شد و دهها فیلسوف رومی، مفت و مجانی به ایران آمدند و فکر نکنید که این انوشیروان آنقدر جاذبه داشتند که آنها به ایران بیایند، سخت‌گیری‌های مذهبی قسطنطنیه موجب این مهاجرت شد. گو اینکه همین انوشیروان ، صدها فیلسوف ایرانی را به جرم مزدکی و غیرمزدکی کشت و فراری داد و گویا خانواده سلمان فارسی هم از همین دسته اند و یکی هم امروالقیس شاعر بزرگ عرب است که در زمان قباد در حکومت حیره اسکان بافت و به محض اینکه انوشیروان روی کار آمد به منذربن نعمان پادشاه حیره فشار آورد که به امروالقیس فشار بیاورد! و این شاعر به ناچار به دربار قیصر روم که رقیب ایران آن زمان بود، پناه برد. حکومت ها معمولا با سختگیری، کاری می کنند که نخبگان آنها، تمدن کشور رقیب را قوی کنند.

پیکار با بیسوادی

♟️پیکار با بیسوادی
🌾🌾🌾
این مطلبی را که می خواهم بنویسم خیلی مرتبط با سازمان پیکار با بیسوادی نیست، بیشتر مرتبط با آدم های آن است.البته برای اینکه کاملا بی ربط نباشد بنویسم که مبارزه با بیسوادی در زمان محمدرضا شاه پهلوی، جوایز نفیسی برای مبارزه با بیسوادی در دنیا می داد و یا کمیته ایرانی نجات شهر ونیز را داشته ایم.
گفته می شود که در روز اعلام نتایج انتخابات ریاست جمهوری آمریکا که بین کارتر و جرالد فورد بوده است، یک جلسه ای در اداره پیکار با بیسوادی دایر بوده و رادیوی ایران هم مرتب نتایج لحظه ای شمارش آرای انتخابات ریاست جمهوری آمریکا را اعلام می کرده است. خانم مهناز افخمی عضو کمیسیون پیکار با بیسوادی، وقتی می خواسته به جلسه برود به منشی اش می گوید، مرتب نتایج انتخابات را برایم گوش کن و به من خبر بده. منشی هم مرتب خبرهای رادیو را ، آهسته به گوش این خانم می رسانده است و نهایتا خبر نهایی را می گوید که کارتر برنده شد.و چون همه می دانستند که شاه ایران همه تخم مرغهای خود را در سبد فورد گذاشته است،در همان جلسه، و پس از شنیدن خبر پیروزی کارتر ، این خانم به منشی اش می گوید، فورا برو اداره گذرنامه و پاسپورت مرا بگیر و بیار! می توانیم نتیجه بگیریم که مدیران پیکار با بیسوادی، خیلی هم بیسواد نبوده اند!

اتوبوس دو طبقه

♟اتوبوس دوطبقه
🌈🌈🌈
مطلبی را که می خواهم بگویم ناظر بر این مطلب است که نباید بین آحاد یک جامعه ، شکاف و فاصله بیفتد و همدیگر را درک نکنند و درد مشترک نداشته باشند. وقتی طبقات جامعه از هم جدا باشند، حرف هم را نمی فهمند. یک جمله ای از شیخ ابوالحسن خرقانی به ما رسیده است که جالب است؛ او می گوید:
" با خلق باشی، ترشی و تلخی دانی."
یک تمثیل جالب از امیل لودویک آلمانی در مورد جامعه قبل از جنگ جهانی دوم هست که جالب و اثرگذار است، او می نویسد:
"اجتماع آلمان امروز(قبل از جنگ) مثل یک اتوبوس دوطبقه است.طبقه دوم ان، دانشمندان،صاحبان فکر و سیاست و تدبیر،موسیقی‌دانان و هنرمندان قرار گرفته اند، و در طبقه اول، مردمان عادی قرار دارند.مردم عادی توجهی به حال راننده ندارند و چیزی نمی فهمند.ساکنان طبقه دوم، هم که راننده را نمی بینند و محو عقاید و افکار خودشان هستند و فقط وقتی به خود خواهند آمد که راننده، مست شود و اتوبوس را به دیوار یا درختی بکوبد."
به طرز باورنکردنیی این حرف در مورد آلمان درست از کار در آمد و هیتلر به وحشتناک ترین وضع، آلمان را به سد بتنی متفقین کوبید.
به گمان من وقتی آحاد جامعه به هم گوش می دهند ، دوباره کاری ها و کج رفتاریها و ندانم کاریها ، کم می شود و چنین جامعه ای، حداقل لنگ لنگان هم که شده، خر خود را به مقصد می رساند.

رطب خورده

♟رطب خورده
🌈🌈🌈
حتما ضرب المثل " رطب خورده منع رطب کی کند؟" را شنیده اید.
گفته می شود روزی مادری، پسرش را نزد پیامبر می برد( و بعضی می گویند این مطلب، سند معتبری ندارد و بجای نام پیامبر، می گویند نزد واعظی می برد) و می گوید پسرم خیلی خرمای رطب می خورد و برایش ضرر دارد. نصیحتش کنید که‌کمتر بخورد. به او گفته می شود برو و فردا بیا. فردای آن روز که می روند، پیامبر( و یا واعظ)آن پسر را نصیحت می کند و او هم از نحوه بیان خوشش می آید و قول می دهد که رطب کمتر بخورد. موقع رفتن‌ مادر می پرسد، چرا دیروز این نصیحت را نکردید؟ پاسخ می شنود که دیروز خودم خرما خورده بودم، و رطب خورده منع رطب کی کند را به او می گویند.
شبیه این ضرب المثل باز هم داریم.
مثلا حافظ غزلی نغز دارد و می گوید:
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند خود کار دیگر می کنند.
مشکلی دارم، زدانشمند مجلس باز پرس
توبه فرمایان، چرا خود توبه کمتر می کنند؟
و حافظ این سوال را اینطور پاسخ می دهد:
گوییا باور نمی دارند روز داوری
کاین همه قلب و دغل در کار داور می کنند.
و ملک الشعرای بهار هم یک شعری دارد که رطب خورده را اینطور بکار گرفته است:
تب آلوده درمان طب چون کند؟
رطب خورده منع رطب چون کند؟
و این شعر، داستان معلمی است که الف را انف تلفظ می کرده و شاگرد بیچاره را بخاطر اینکه الف را انف می خوانده، سرزنش و تنبیه می کرده است:
"به ناچار الف را انف خواند خرد
معلم برآشفت و گوشش فشرد
بدو گفت انف چیست می خوان انف!
فروخواند کودک به فرمان انف"
و نهایتا شبی آن شاگرد نزد پدرش، تلفظ درست الف را می شنود و دیگر الف را انف بیان نکرده است.
یک شعری هم شیخ بهایی دارد که اگر چه در تمام عمر همنشین شاهان صفوی بوده است، اما بر خلاف عملش، در شعر توصیه دیگری دارد. او می نویسد:
نان و حلوا چیست دانی ای پسر
قرب شاهانست ، از وی درگذر
می برد هوش از سرت و زدل قرار
الفراد از قرب شاهان الفرار!
که البته تنها فراری مه از شیخ بهایی مشاهده کرده ایم این است که جنازه اش را از قرب شاهان صفوی به قرب حرم رضوی برده اند.
حال در زمانه ما، آن رطب خوردگان منع کننده از رطب و آن واعظان در خلوت به کار دیگر مشغول و آن انف گویان ایراد گیر تنبیه گر،آیا خود مصداق شعر حافظ نیستند که گفت:
گوییا باور نمی دارند روز داوری
باشد که راستگویی و راست کرداری در جامعه ما ، امکان زیست پیدا کند.