یک قصه برای لیانا:
موش کوچولو
در یک باغ یک موش کوچولو با بابا و مامانش زندگی می کرد.
در آنجا دو تا گربه گنده بودند و گربه ها تلاش می کردند این موش کوچولو را شکار کنند.
مامان موش کوچولو به او می گفت تو باید زرنگ باشی و با سرعت زیاد بدوی تا گربه ها تو را نگیرند.
موش کوچولو از مامانش پرسید که برای اینکه با سرعت بدوم باید چکار کنم؟
مامانش به او‌ گفت:
تو باید پاهای قوی داشته باشی .
موش کوچولو گفت؛
پاهای من چطور قوی می شوند؟
مامانش گفت:
تو باید نان و پنیر و گردو بخوری تا قوی شوی.
موش کوچولو از آن روز ، نان و پنیر و گردو می خورد و هر وقت گربه ها او را دنبال می گیرند، با سرعت فرار می کرد.
در مدرسه موش ها، به او موشک می گفتند و معلم به او جایزه داد و به بقیه بچه موش ها گفت، شما هم مثل این موش کوچولو باید گردو و پنیر بخورید تا سرعت شما از گربه ها بیشتر باشد.