برادری زمانه

♟ برادری زمانه!!
🌈🌈🌈
معمولا در مواقعی ما از زمانه گلایه داریم.و بعضی وقتها، گلایه هامان زیاد است.
دلیلش خیلی چیزها می تواند باشد. مثلا بر این باوریم که به حق مان نرسیده ایم و آنچه شایسته تلاش یا استعداد ما بوده، برایمان اتفاق نیفتاده، و گاهی مقایسه خود با دوستان نزدیکمان هست که موجب گلایه است. فلان دوست که در فلان زمان ، به درس خوانی من نبود، یا استعداد مرا نداشت و یا... الان در جایگاه بهتری از من است و این موجب گلایه ما از زمانه و روزگار می شود.
همین امروز یک آقایی برایم تعریف می کرد که او و یکی از دوستانش ، سابقه کاری مشابهی داشته اند و هر دو، در یک سال بازنشسته شده اند. ایشان تعریف می کرد که من تصمیم داشتم در بازنشستگی ، همه آن آرزوهایی که داشتم و شرایط کار شیفتی و سخت صنعتی به من اجازه انجام آنها را نمی داد‌، در بازنشستگی انجام دهم. مثلا می خواستم ماهی حداقل یک بار به ساحل دریا بروم و هر وقت هم که رفته ام در کنار ساحل چند کیلومتر دویده ام.
او می گفت همکار دیگرم که در سال‌های آخر کار، با هم از بازنشستگی می گفتیم، یک باغ خریده است و همیشه درگیر شدید کار باغ است و یک روز که با هم به پارک رفتیم، من هفده بار روی بارفیکس، خودم را بالا کشیدم و او یکبار هم موفق به این کار نشد، رنجور، ضعیف و لاغر شده و از می پرسیده چکار کنم که مثل تو باشم . و اضافه کرد و گفت که دوست او در تنهایی بازنشستگی ، در باغش، ابتدا، گاه و گداری و اکنون بطور همیشگی، دمی به تریاک هم می زند و گفته است که این باغ لعنتی و تنهایی ان، باعث شده که من چنین کنم.
من خندیدم و گفتم، البته من هم یک باغ کوچک دارم و کار در آن سبب شده که بعضی جمعه ها، که قبلا به کوه می رفتم، نروم و به درختان و مرغ و جوجه ها برسم. اما در عوض ورزشی را که در آن باغ تجربه می کنم، دست کمی از کوهنوردی ندارد.
گلایه ها، شاید از تصمیمات غلط خودمان هم باشد، ولی چون عادت کرده ایم که نقد تصمیمات و اعمال خودمان را نکنیم، زمین و زمان را خطاب گلایه قرار می دهیم، اگر چه بعضی وقتها، ممکن است زمین و زمان هم، براستی مقصر باشند.هرچند بشر یاد گرفته است که تاثیر تقصیرات زمین و زمان را کم کند.اما آیا توانسته است؟
تغییر اقلیم یکی از آن اتفاقاتی است که بر زندگی انسانهای زیادی، تاثیر شدیدی وارد کرده، اما چون تغییر اقلیم، حداقل کار بشر در طی چند قرن است که با انقلاب صنعتی استارت خورده، لذا چون فرد خاصی را نمی توان گناهکار این موضوع دانست، گلایه کلی از روزگار، می تواند مرهمی بر درد ناشی از تغییر اقلیم باشد.
اگر چه الان آموخته ایم که همین تغییر اقلیم، ناشی از چه اقداماتی است و بشر سعی می کند، آن اقدامات را انجام ندهد.
مثلا آقای دونالد ترامپ که اکنون کاندیدای ریاست جمهوری امریکاست، گفته است من بیابیم ترویج خودروهای الکتریکی را پایان می دهم و از این نظر، او رئیس جمهور خوبی برای اتفاقات تغییر اقلیم نمی تواند باشد، اما در طرف مقابل او آقای بایدن که امیدی به ماندنش نیست و دمکرات های امریکا هستند که در این دو ساله اخیر، مرتب بر آتش جنگ بین روسیه و اوکراین و اسرائیل و غزه، هیزم افزوده اند و جنگ هم یک مخرب بزرگ محیط زیست و تغییر اقلیم است.
برای اینکه این گلایه گذاری ها را به یک جایی ببرم، از فردوسی بزرگ کمک می گیرم که او هم گلایه هایی از زمانه داشته است.
مرا دخل و خرج، ار برابر بدی
زمانه مرا چون برادر بدی
تگرگ آمد امسال بر سان مرگ
مرا مرگ بهتر بدی از تگرگ
در هیزم و گندم و گوسپند
ببست این برآورده چرخ بلند
نماندم نمک سود و گندم، نه جو
نه چیزی پدید است تا جو درو
و امیدوارم که تا جو درو، چیزی در چنته مان باقی باشد، والا روزگار سخت است. این‌هم گلایه آخر!

می کنم دیوانگی...

♟می کنم دیوانگی..
🌈🌈🌈
بعضی کارها جالب است و به دلیلی خاص جاودانه می شود. مثلا علیمرادخان بختیاری در آشفتگی های دوره نادرشاه، در منطقه بختیاری به نام خودش سکه ضرب کرد‌ . البته اگر درست تر و دقیق تر بنویسم باید گفته شود که سکه ضرب کرد و ترسید و یا احتیاط کرد و نام خودش را بر روی سکه ها حک نکرد. اما در عوض شعری بر آن سکه ها حک کرد که در نوع خودش جالب است؛
می کنم دیوانگی، تا بر سرم غوغا شود
سکه بر زر می زنم تا صاحبش پیدا شود.

شما اختیار دارید، در تاریخ ما!

♟شما اختیار دارید، در تاریخ ما!
🌈🌈🌈
اختیار کارشناسان ایرانی در مذاکرات مختلف از جهاتی جالب است.
دو مورد را بررسی کنیم:
اول: در جنگ های گلستان و ترکمانچای، مذاکره کنندگان ایرانی مجاز بودند هر چه طرف مقابل( روسیه تزاری) می طلبد بدهند، فقط نوشته شود که روسیه تزاری از سلطنت عباس میرزا و پسران او حمایت خواهد کرد.
و اینطور شد. چند کشور داده شد تا عباس میرزا و پسران او، شاهان بعدی ایران باشند.
دوم : پیمان پاریس
پیمان پاریس، پیمان از دست دادن افغانستان است. در اینجا هم همان اتفاق پیش گفته می افتد و البته نام صدراعظم هم در کنار نام شاه، جزو خطوط قرمز مذاکره ذکر می شود.
میرزا ابوطالب فرخ خان غفاری ملقب به امین الدوله، یکی از رجال عصر ناصرالدین شاه قاجار بود که سفارت ایران در فرانسه را به سال 1235ه.ش مقارن با 1857.م تاسیس کرد و به مدت دو سال وزیرمختار ایران در فرانسه و چند کشور اروپایی بود؛ اما نام او در تاریخ با جدایی هرات از ایران پیوند خورده است. پس از شکست‌های ایران از روسیه که منجر به امضای عهدنامه های گلستان و ترکمانچای شد، انگلیس تلاش می‌کرد با گسترش نفوذ خود در کابل، قندهار، هرات، بخارا، پنجاب، سند و بلوچستان، این مناطق را به عنوان حریم امن خود در منطقه با هندوستان قرار دهد؛ در این میان، روسیه که مناسبات پر سودی با دربار ایران داشت، مانع اصلی به شمار می‌رفت. با شروع سلطنت ناصرالدین شاه، «کهن‌دل خان» و «محمدخان»، فرمانروایان قندهار و هرات به شاه ایران اعلام سرسپردگی کردند که این امر به شدت انگلیسی‌ها را نگران کرد. انگلیس چندی بعد با وعده و وعیدهای بسیار، «دوست محمدخان»، حاکم کابل را تشویق کرد به هرات لشکرکشی کند؛ ایران هم بی کار ننشست و سپاهیان خود را راهی این شهر کرد. گرچه لشکریان قاجار با کمک بومیان افغان، سپاه دوست محمدخان را شکست دادند و هرات را تصرف کردند، اما اتفاقی غیرمنتظره همه چیز را به هم ریخت؛ انگلیس که منافع خود را در خطر می دید به ایران اعلان جنگ داد. فرخ خان امین الدوله وزیرمختار ایران در پاریس، مامور شد با ناپلئون سوم و نیز سلطان عثمانی مذاکره کند تا بین ایران و انگلیس مصالحه شود. اما انگلستان ناوگان خود را به جنوب ایران فرستاد و با وجود مقاومت های مردمی، بر خارک، بوشهر، خرمشهر و اهواز مسلط شد. نقل است که در آن روزها، روزنامه تایمز در سرمقاله ای با عنوان «نه می دانیم و نه علاقه ای داریم که بدانیم که هرات کجاست»، نسبت به لشکرکشی انگلستان به ایران انتقاد کرده بود، اما «پالمرستون»، نخست وزیر بریتانیا به این انتقادات وقعی ننهاد.
پیشروی انگلستان، سرانجام روسیه و فرانسه را به وحشت انداخت و آنها شاه ایران را وادار به مصالحه کردند؛ صلحی که تحت عنوان «عهدنامه پاریس» بین ابوطالب فرخ غفاری، نماینده دربار ایران در پاریس و«لرد کاونی» نماینده دولت انگلستان به امضا رسید. گفته می شود میرزا آقاخان نوری صدراعظم ایران و قاتل میرزا تقی‌خان امیرکبیر، در آن زمان تنها یک دستورالعمل برای فرخ خان که مشغول مذاکره با طرف‌های اروپایی بود فرستاد: «شما اختیار دارید در هر مسئله‌ای كه مورد تقاضای انگلیسی‌ها است موافقت كنید، مگر در دو مورد: یكی سلطنت ناصرالدین‌شاه و دیگری صدارت من.» بر اساس پیمان ننگینی که فرخ خان امضا کرد، هرات از ایران جدا شد و ایران موجودیت کشوری به نام افغانستان را به رسمیت شناخت.

یک جمله و یک توضیح

♟یک جمله و یک توضیح
🌈🌹🌺
در اسپانیا یک ضرب المثلی دارند که می گوید:
" وقتی که یک پیرمرد می میرد، یک کتابخانه می سوزد."
خب، اصل ضرب المثل روشن است و بیان می کند که خاطرات و دانسته های یک پیرمرد، به اندازه یک کتابخانه است که با مرگش نیست می شود. اما چرا پیرمرد؟ و پیرزن نمی گویند.
یک دلیل به شوخی اش این است که معمولا خانم ها، هر چه در دل دارند گفته اند و ناشنیده ای از آنها باقی نمانده که به گور ببرند و مردها معمولا کم گو هستند.
یک دلیل دیگر آن می تواند فرهنگ مردسالاری باشد. دنیا یعنی مرد! و اینکه زن ها نمی توانند کتابخوان باشند که بعد یک عمر زندگی، شبیه یک کتابخانه متحرک شوند و با مرگ، آن کتابخانه نیست شود.
و در آخر هم یک جمله از ماکسیم گورکی اضافه کنم که در گفته اش فرقی بین انسان ها اعم از زن یا مرد قائل نشده است:
" در زیر هر سنگ قبر یک تاریخ کامل خوابیده است."

حکمت در سیاست

♟حکمت در سیاست
🌈🌈🌈
احتمالا ماجرای جنگ تریاک را شنیده اید. جنگ تریاک به این خاطر اتفاق افتاد که چینی ها نمی خواستند تریاکی باشند و انگلستان می خواست که آنها تریاک انگلستان را بخرند و بکشند. ماجرا از آنجا شروع شد که پسران امپراتور چین از فرط کشیدن تریاک می میرند و امپراتور تصمیم می گیرد انگلستان را وادار کند که به چین تریاک نفرستد. در آن زمان، انگلستان تریاک تولید شده در هند را به چین ارسال می کرد و گویا بخشی از تریاک را هم در آن زمان به ایران می فرستاده است.
جنگ تریاک در واقع دو جنگ است و در هر دوی این جنگ ها، چین شکست خورد.
جنگ تریاک تقریبا با جنگ گلستان و ترکمانچای که اینها هم بر حسب اتفاق دو جنگ در یک جنگ هستند، همزمان بوده است.
امپراتور چین که در جنگهای دوگانه تریاک شکست خورد، او را بدرون یک کشتی جنگی انگلیسی می برند و یک معاهده ترک مخاصمه امضا می شود. امپراتور شکست خورده چین در حالی که شکست خورده، اما حاضر نمی شود یک وجب از خاک کشورش را بدهد و فقط به اجبار، می پذیرد که هنگ کنگ بصورت اجاره به مدت ۹۹ سال در اختیار انگلستان باشد .و چند سال قبل آن دوره ۹۹ ساله تمام شد و هنگ کنگ به چین عودت داده شد.
اما در ایران چه شد؟
عباس میرزا که در ادبیات سیاسی از او یک قهرمان بی بدیل می سازیم بخش بزرگی از ایران را به روسیه داد و فقط یک بند برای خود در آن معاهده خواست. آن بند این است که دولت روسیه تزاری می پذیرد که سلطنت قاجار از طریق عباس میرزا و فرزندان او، ادامه یابد.
در موضوع حمله اسکندر مقدونی هم چنین وضعی و البته به مراتب بدتر، ایرانیان تجربه کردند‌ سپاه اسکندر بر سپاه هخامنشی چیره می شود و تخت جمشید را آتش می زنند و یک سلسله یونانی به مدت ۲۵۰ سال بر ایران حکومت کردند و روزی که سرنگونی شدند، جامعه ایران حداقل هشت نسل از دوره هخامنشی و آن رفتارهای بزرگ منشانه دور شده بود و آداب بیگانه پرستی را بخوبی آموخته بود!!!
در همان حمله اسکندر، بسیاری از شاهزادگان و سرداران هخامنشی به چین می روند. اما روزی که اسکندر به مرز چین می رسد، چون امپراتور چین متوجه می شود که قادر به دفاع از کشورش در مقابل سپاه اسکندر نیست، راه مدارا در پیش می گیرد و موثر می افتد.
اسکندر، در اول اردیبهشت به چین می رسد و بنا به نوشته روضه الصفا، امپراتور چین، هزار من طلای احمر،هزار قطعه حریر ابیض،پنج هزار عدد جامه دیبا،صد شمشیر با قبضه های مرصع به در و جواهر ، صد اسب خاص و صد زین موشح به جواهر ثمین و صد توده عنبر اشهب و هزار مثقال مشک و دویست رطل عود و ظروف مصنوع و انواع تماییل و پوست سمور و فنگ و قاقم از هر یک چند هزار و سایر تنسوقات بیشمار هدیه می دهد.
البته گویا در این میان ، چینی ها کنیزکانی هم به اسکندر هدیه داده اند ، چنانکه وقتی اسکندر در جستجوی آب حیات است یکی از آن کنیزکان چینی به اسکندر می گوید:
گر آبی است کو زندگانی دهد
و گر سایه ای کو جوانی دهد
کند وصل من، زندگانی دراز
جوانی دهم چون درآیم به ناز
سکندر به حیوان خطا می رود
من اینجا، سکندر کجا می رود؟
و هیچ بعید نیست که همین کنیزکان چینی عمر اسکندر را کوتاه کرده باشند! کسی چه می داند؟
بهر حال در این دو حادثه بسیار بزرگ تاریخی که همزمان بر دو ملت ایران و چین حادث شده است، چینی ها مدارا کنندگان بهتر و موفق تری بوده اند و ایرانیان در هر دوی این حادثه ها، آسیب های جبران ناپذیری متحمل شده اند.
آیا ما ایرانیان،راه حکمت را خوب بلد نبوده ایم؟

درخت بنه دشت علی کوری

♟درخت بنه دشت علی کوری
🌈🌈🌈
یک درخت بنه ای در حد فاصل بین علی کوری و پدستان(۱) و مشرف بر جلگه ماژان وجود دارد که با وجود اینکه در پیرامونش، چشمه ای نیست، سالهاست که سبز است و مثل یک فانوس دریایی درختی، آن دشت خشک را جلا می دهد.
در ایامی که در دبستان دولتی کاخک درس می خواندم، موقع برگشت از مدرسه، آن راه طولانی را با نگاه به درخت بنه مستقر در بلندای دشت، کوتاه می کردم. و وقتی که در بیرجند درس می خواندم، موقعی که اتوبوس مسافربری گرگی( اگر اسم صاحب آن اتوبوس را فراموش نکرده باشم)از حدفاصل کاخک تا کریم آباد و علی آباد می گذشت، من در دورنما، آن درخت بنه را نگاه می کردم و پدرم را در خاطر داشتم که معمولا در علی کوری سکونت داشت.
یک بار که نزدیک فصل بهار بود، نزدیک اوزردو(آب زردان) چند آهو و بچه آهو دیدم که به سمت همان درخت بنه می رفتند. بودن آن آهوان در آن دشت، چه شوق فراوانی در من ایجاد کرد و از اینکه آن دشت ،آب و غذا برای آن آهوان دارد، در بچگی خودم، خوشحال شدم. و شاید یکی دو ماه بعد ، آقای حسینی را که اهل ماژان بود و یک موتورسیکلت چوپا داشت، در همان دشت ، دیدم که با سرعت، در آن دشت پر از ناهمواری و پر از دره های کم عمق، موتورسواری می کرد. اول که آن منظره را دیدم، شادمان شدم ولی دقایقی بعد دیدم که او بدنبال یک آهو است . بعدا دایی ام برایم تعریف کرد که آقای حسینی آنقدر آهو را با موتور تعقیب کرده که آهو از خستگی و تشنگی، نای دویدن نداشته است و این چنین آهو را شکار کرده است. این اقای حسینی، دوست دایی ام هم بود و ران همان آهو را هم برای او آورده بود. وقتی گوشت آن آهو را پختند، دایی ام خیلی اصرار کرد که من از آن گوشت بخورم، اما گفتم بدمزه است و دوست ندارم.
امروز که روز عاشوراست ، چرا به یاد آن واقعه افتادم؟
اگر چه آقای حسینی آدم خوشنام و مهمی در آن منطقه بود، اما در ذهن من بواسطه کشتن آن آهوی تشنه لب، مثل شمر و یزید جلوه می کند. امیدوارم آقای حسینی مرا بابت چنین احساسی که به او داشته ام ببخشد، اگر چه نمی توانم رفتار ضد محیط زیستی او را در از بین بردن زیبایی آن دشت و محو آن آهوان زیبا را از یاد ببرم.
در مورد عمر درخت بنه، یک روز از پدرم پرسیدم که بابا! این درخت را که کاشته است؟
پدرم گفت؛ از قدیم آنجا بوده است.
مجددا پرسیدم، چه کسی به آن درخت آب می دهد؟
گفت، رضا! ریشه بنه خیلی عمیق است و ریشه اش در پایین به آب رسیده است.
مجددا پرسیدم، اول که نهال کوچکی بوده که ریشه اش کوتاه بوده، اون موقع چه کسی به آن نهال آب داده؟
خندید و گفت آن موقع باران زیاد می باریده .
چنین سوال و جوابی بین باستانی پاریزی و پدرش هم در کوهستان پاریز اتفاق افتاده و پدر باستانی پاریزی یک قصه برای پسرش گفته که آن هم جالب است.
می گویند زمانی که اسکندر در هندوستان به همراه سپاهیانش در جستجوی آب حیات بوده است‌، در سر یک دوراهی، نمی توانند تصمیم بگیرند که کدام راه، راه رسیدن به چشمه آب حیات است. به دو دسته تقسیم می شوند. یک گروه که گویا خضر هم در بین آنها بوده از یک راه و اسکندر و بقیه ، از راه دیگر می روند. اسکندر به آنها می گويد هر کدام که آب حیات را یافتند، از آن بخورند و برای بقیه هم بیاورند.دسته ای که خضر در بین آنها بوده، به آب حیات می رسند. می خورند و در مشکی بزرگ ،آب را برای اسکندر و همراهانش می برند. وقتی به دو راهی که از هم جدا شده بودند، می رسند، خضر می گوید با وجود مشک، دیر به اسکندر می رسیم. مشک را بر تنه درختی آویزان می کنند و با سرعت به راهی که اسکندر رفته، می تازند تا به او خبر دهند. به اسکندر می رسند و خبر خوش پیدا کردن آب حیات را به او می دهند. با شادمانی برمی گردند. وقتی به دو راهی می رسند، می بینند که مشک سوراخ شده و آبی در آن نیست. در نتیجه اسکندر به آب حیات نمی رسد.
چه کسی مشک را سوراخ کرده است؟
گویا کلاغی که تشنه بوده به مشک نوک می زند و آن را سوراخ می کند و از آن روز ،عمر کلاغ آنقدر طولانی می شود که کسی مرگش را نمی بیند و درختی که مشک بر آن آویزان بوده، یک درخت بنه بوده است و از آن روز، درختان بنه هم دراز عمر می شوند.
باشد که عمر درخت بنه دشت علی کوری هم دراز باشد.
۱. پدستان نام روستایی در پای کوه شاه است . در تقسیمات کشوری به آن بیدستان می گویند. یعنی در سال‌های اخیر تصمیم گرفته اند که یک نام قابل فهم برایش بنویسند و تابلوی بیدستان یکی از تلاش های شورای آن روستا برای انتخاب نامی که به زعم شان زیباتر است، ذکر شده. اما من بر این باورم که نام پدستان از کلمه پدند می آید. پدند بوته درختچه مانندی است که در آن کوهستان به وفور می روید. چوب سختی دارد و در روزگارانی که کندنش منعی نداشته، برای هیزم تنور، سوخت خوبی محسوب می شده است. پدستان بمعنای جایی است که پدند زیاد دارد. اصلا در پدستان، بید نمی کارند، قبلا هم نمی کاشته اند.زراعت دارند .

اب حیات در ادبیات عامیانه ازبکستان

♟آب حیات در ادبیات عاميانه ازبکستان
🌈🌈🌈
اسکندر مقدونی بعد از فتوحات بسیار به جایی رسید که گفته می شد چشمه آب حیات در آنجاست.او در سرزمین تاریک به سمت چشمه آب حیات رفت و در درون جنگلی تاریک، چشمه را یافت.اسکندر جام طلای خود را در چشمه قرار داد و همین که آن را به سمت دهانش برد، پیرمردی بر او ظاهر شد( که باید همان خضر باشد).پیرمرد به او گفت:
فرزندم ازین آب مخور که عمر جاودان پیدا می کنی.
اسکندر به او گفت:
درست، ولی من اصلا برای همین کار به این نقطه از جهان آمده ام.
پیرمرد گفت:
پس عجله نکن.اول سرگذشت مرا بشنو و سپس تصمیم بگیر. سه هزار سال پیش، وقتی من تمام جهان را فتح کردم ، هیچکس از سطوت من در امان نبود. به راهنمایی دوستانم، به این چشمه رسیدم و از این آب خوردم. البته منتهای آرزوی من هم بود.صد سال گذشت و ناگهان مردم بر علیه من قیام کردند و مرا از تاج و تخت دور کردند.مردم در هر جا که مرا می دیدند، قاتل، آدمکش و جبار می خواندند. کارهایی که من کرده بودم از همین دست کارهایی است که تو اسکندر، اکنون انجام می دهی. اما زمان که گذشت و آن فتوحات تمام شد، کسی ارزش آنها را نمی دانست. همه کسانی که مرا می شناختند، مردند و من در بین مردم بی وفا، تنها ماندم.دیگر بچه ها و نوه های آن دوستان سابق، به من به چشم یک غریبه نگاه می کنند. اسکندر!اگر عمر جاودان پیدا کنی، همین بلا سر تو هم خواهد آمد و خیلی زود در بین مردمی که تو برایشان غریبه هستی ، مورد لعن و بی احترامی قرار خواهی گرفت.
پیر غایب شد.
اسکندر لحظه ای مکث کرد و جام را از آب خالی کرد، اما یک کوزه از آن آب پر کرد و با خود برد و آن را در جایی پنهان کرد.
چندی بعد بیمار شد و احساس کرد که مرگش دارد می رسد. کوزه را خواست.اما مجددا حرفهای آن پیر در نظرش مجسم شد.
در آخرین لحظات،اسکندر آن کوزه آب حیات را به بیرون پرتاب کرد و جان به جان آفرین داد. آب آن کوزه، در پای سه درخت نارون سیاه ریخته شد و آن سه نارون سیاه از زمان اسکندر تا اکنون در ازبکستان پابر جا هستند‌
این داستان در سال ۱۹۸۲ توسط کروزوینسکی در مجله اسپوتنیک چاپ شده بوده است.

شعری از سهراب سپهری

♟مهمان شعری از سهراب سپهری باشید:
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می‌تابد.

و من آنان را،
به صدای قدم پیک بشارت دادم
به طنین گل سرخ،
پشت پرچین سخن های درشت.

و به آنان گفتم :
هر که در حافظه‌ی چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه‌ی شور ابدی خواهد ماند.

هرکه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.

داستان/موی سفید بابابزرگ

یک داستان بامزه
برای لیانا
🌺موی سفید بابابزرگ
یک دختر کوچولو ، یک روز از مامانش پرسید ؛مامان چرا موی سر آدم ها، سفید می شود؟
مامان او دید که این سوال، یک فرصت مناسب است تا دختر کوچولوی خود را تربیت کند. در نتیجه به دخترش گفت هر وقت که آدم یک کار بد انجام دهد، یکی از موهایش سفید می شود.
دختر کوچولو به مامانش گفت؛ مامان !پس ددی که همه موهای سرش سفید شده، چند تا کار بد انجام داده است؟

داستان/مامان بیدار شو

داستانی برای لیانا
🌈مامان بیدار شو؛
زمستان تمام شده بود و برفها آب می شدند. دو توله خرس در غاری کنار مادرشان از خواب زمستانی بلند شدند، اما مامان شان هنوز در خواب بود. بن به خواهرش تسی گفت بیا برویم و در جنگل گردش کنیم. بهار امده و دیدن جنگل خیلی لذت بخش است. تسی به بن گفت: تنهایی خوب نیست که به جنگل برویم .مامان را بیدار کنیم تا با او به جنگل برویم.بن و تسی به غار رفتند و آرام مامان شان را تکان دادند.اما او بیدار نشد. بن گفت بیا برویم و چند عنکبوت بیاوریم تا مامان را غلغلک دهند تا بیدار شود.تسی از عنکبوت ها خوشش نمی آمد
اما بن عنکبوتها را روی خرس مادر گذاشت. عنکبوت ها او را غلغلک دادند، خندید اما بیدار نشد.
بن گفت من یک فکری کرده ام و با تسی به سمت کندوی عسل رفتند. مقداری عسل برداشتند و عسل را نزدیک بینی مادرشان قرار دادند.
خرس مادر با بوی عسل یک چشمش را باز کرد و یک نفس عمیق کشید و با بوی خوشمزه عسل از خواب زمستانی بیدار شد. بعد هر سه تا خرس به طرف جنگل رفتند. بن و تسی روی علف ها غلت می زدند و روی برف ها، سرسره بازی می کردند. بعد به کنار رودخانه رفتند و ماهی گرفتند و خوردند.

داستان یک قورباغه

🌈قصه هایی برای لیانا
قورباغه ای که شکمش ترکید: یک بچه قورباغه با پدرش در یک استخر آب شنا می کردند. بچه قورباغه از آب بیرون آمد.یک گاو در گوشه مزرعه علف می خورد. بچه قورباغه با دیدن گاو خیلی ترسید و با سرعت، خودش را به داخل آب انداخت و پیش پدرش رفت. با ترس به پدرش گفت من یک اژدها دیدم. قورباغه پدر که باور نمی کرد یک اژدها در آنجا باشد، از بچه قورباغه پرسید ، آن اژدها چقدر بزرگ بود؟
بچه قورباغه گفت خیلی از تو بزرگتر بود.
قورباغه پدر مقداری هوا بداخل شکمش کشید و گلویش را پربار کرد و پرسید، اندازه اش اینقدر بود؟
بچه قورباغه گفت: خیلی بزرگتر
قورباغه پدر مجددا شکمش را پرباد کرد و باز پرسید، اینقدر بود؟
بچه قورباغه گفت، خیلی بزرگتر. مثل یک غول بود.
پدرش آنقدر شکمش را باد کرد که ترکید و با درد پرسید، اینقدر بود؟
بچه قورباغه گفت: بابا تو به اندازه زبانش هم نمی شوی.
قورباغه پدر که شکمش درد گرفته بود، گفت حتما اژدها بوده است!!!
در این موقع قورباغه مادر آمد و گفت ، من رفتم و او را دیدم. گاو است.
بچه قورباغه که تا آن موقع گاو ندیده بود، گفت: گاو همان اژدها می باشد؟
پدر و مادرش خندیدند و گفتند؛
نه گاو گاو است.

جمله ای از بیسمارک

♟یک جمله
این جمله بیسمارک را در کتاب ژان کريستف نوشته رومن رولان خواندم، برایم جالب آمد. تقدیم تان:
" عده ای تصور می کنند که عاشق شدن تنها چیزی است که به اختیار ما نیست، حال آن که حرمت دیگران را نگاه داشتن،حتی بیش از عشق، بیرون از اراده و اختیار است."

فقیر اسیزی

♟️برداشتی از کتابی
🌾🌾🌾
کتاب "سرگشته راه حق" که البته نام اصلی کتاب" فقیر اسیزی" است و مترجم برای اینکه برای فارسی زبانان که جغرافیای ایتالیا را شاید کمتر بشناسند، این نام را برگزیده و اسیز شهری است در ایتالیا و فقیر اسیز ، سرگذشت یک قدیس ایتالیایی به نام فرانسوای اسیزی که بنیانگزار فرقه مسیحی فرانسیسکن ها می باشد و این فرقه در طول سال‌ها خدمات پرشماری به جامعه بشری کرده اند.
خود این فرانسوا یک جوان رعنا، عیاش، خوشگذران و محبوب دختران اسیز است که در یک تحول روحی، همه آن لذات را کنار می گذارد و به مسیری که شناخت خدا و پذیرش فقر مطلق همراه با ایثار فراوان است را برمی گزیند. همچون دیوانه ای با او برخورد می شود و کودکان به او سنگ می زنند و مورد خنده دیگران قرار می گیرد.
چندی نمی گذرد که بسیاری که او را به سخره می گرفته اند، مرید و پیرو او می شوند.
نویسنده این کتاب نیکوس کازانتزاکیس نویسنده بزرگ یونان است و او یک جمله زیبا هم در لابلای این کتاب دارد که تقدیم تان می کنم. می نویسد:
" تقدس هم واگیردار است و پس از چندی ، بسیاری در اطراف پدر فرانسوا به این واگیری دچار می شدند."

مهمان کلام سعدی باشیم

♟️مهمان کلامی از سعدی باشید.
🌾🌾🌾
حکایت
😀 یکی در مسجد سنجار، به تطوّع بانگ گفتی، به ادایی که مستمعان را از او نفرت بودی و صاحب مسجد امیری بود عادل، نیک سیرت، نمی‌خواستش که دل آزرده گردد.
گفت: ای جوانمرد این مسجد را مؤذنانند قدیم، هر یکی را پنج دینار مرتب داشته‌ام، ترا ده دینار می‌دهم تا جایی دیگر روی!.

برین قول اتفاق کردند و برفت، پس از مدتی در گذری پیش امیر باز آمد و گفت:
ای خداوند بر من حیف کردی که به ده دینار از آن بقعه بدر کردی که اینجا که رفته‌ام، بیست دینارم همی‌ دهند، تا جای دیگر روم و قبول نمی‌کنم!
امیر از خنده بیخود گشت و گفت:
زنهار تا نستانی، که به پنجاه راضی گردند!

از گلستان باب چهارم

در مورد نهی از گوشتخواری در باورها

در مورد گوشتخواری و یا بر عکس آن یک مطلبی را در جایی خواندم و چون یک ریشه ایدئولوژیک و تاریخی دارد، آن را تقدیم می کنم تا نشان داده شود که بعضی نحله های فکری و طرز نگاه به مقوله
مثل گوشتخواری از چه ابشخورهایی ممکن است تغذیه شده باشند.
در یونان یک گروهی مسیحی وجود داشته اند که اینها را "کاتار " می گفته اند. کاتار بمعنای صاف و پاک است. کاتارها ، دنیا را آفریده شیطان می دانسته اند. آنها مرگ را یک ملک مقرب می دانسته اند و چون روح را آفریده خدا و دنیا را آفریده شیطان می دانسته اند، با مرگ است که از دنیای شیطانی به بهشت رحمانی خدا می رسیده اند. در این چارچوب آنها هر چیز مادی بیزار بوده اند و هر گونه لذت را حرام می پنداشته اند.ازدواج نمی کرده اند و بر جایی که یک زن نشسته‌ نمی نشسته اند ، خود نان می پخته اند و نانی را که زنان پخته باشند نمی خورده اند. گوشت نمی خورده اند، چون گوشت را نتیحه نزدیکی یک نر و ماده می دانسته اند و آنها ازدواج را امر گناه می دانسته اند.
لذا یک گروه از کسانی که گوشتخواری را منع می کرده اند از این نوع نگاه به جهان تبعیت داشته اند.

گریستیم

و گریستم،
به‌یاد تمام رویاهایی که
تا می‌خواستیم نوازششان کنیم
پژمردند


"جان اشتاین بک"

یک جمله زیبا

♟یک جمله زیبا
" انبار پناها،ار زنی آمد مرجمک نام،نخودش آمد،ماش فرستادیم. برنجش میاور،گندمش ده که جو جو به کار است."/

لرستان و ناصرالدین شاه

♟️لرستان و ناصرالدین شاه
🌾🌾🌾
فرهاد میرزا که عموی ناصرالدین شاه بوده، در ایامی و شاید به مدت دو سال ، حاکم لرستان بوده است. روزی که کار فرهاد میرزا در لرستان تمام می شود و به تهران می رود، ناصرالدین شاه از او در مورد ایام حکمرانی اش در لرستان می پرسد، فرهاد میرزا می گوید :
" زیر سایه اعلیحضرت بحمدالله امن و امان بود، تنها چیزی که هست،همه نمازهایی که من در لرستان در این دو سال خوانده ام ،را باید اعاده کنم."
وقتی شاه با تعجب علت را پرسید او گفت:
" چون از وحشت لرها که ممکن است هر لحظه بر سرم هجوم بیاورند حتی یک نماز دو رکعتی را هم نتوانسته ام با حضور قلب بخوانم.سایر احوال را از همین قیاس بدانید."
📕 تاریخ مسعودی

سوقصد به ترامپ و یک نکته

♟سوءقصد به ترامپ و یک نکته:
امروز در حالی که دونالد ترامپ مشغول سخنرانی انتخاباتی بوده، به او سوءقصد شده و لاله گوش وی زخم برداشته است و البته چند نفر که اصطلاحا در جایگاه ویژه بوده اند، زخم های کاری تری برداشته اند.
اینکه کار کیست و کار چه کس یا کسانی می تواند باشد، البته در توان من نیست که به آن پاسخ دهم. فقط می دانم که در سیاست روی سکه ای که دیده می شود می تواند واقعی نباشد. لذا هم می تواند کار دشمنان ترامپ باشد و یا کار دوستان ترامپ.
مثلا آنچه به عنوان جنگ غزه الان درگیر است با حمله گروهی از حماس به اسرائیل شکل گرفت. من با عقل ناقصم معتقدم پشت آن حمله ، شخص نتانیاهو قرار دارد، اما الان زود است راستش را بگویند، روزی راست این واقعه گفته خواهد شد. فقط بدبخت مردمانی که در بین این سنگ اسیاب، له‌ می شوند.
چند روز قبل اجلاس ناتو در امریکا بود، و آقای بایدن بدلیل مشکلات حواس پرتی، برای انتخابات آتی امریکا تحت فشار بود.دو روز قبل از آن اجلاس، اوکراین اعلام کرد که روس ها، بیمارستان کودکان را بمباران کردند. آیا آن بمباران کار روس ها بود؟
معمولا به این سوال دو پاسخ داده می شود:
الف) کار ارتش روسیه و پوتین بود.
ب) کار ارتش اوکراین و زلنسکی بود.
هر کس که هر پاسخی را انتخاب کند، معمولا در فضای پرابهام ، دلایل بعضا موجهی هم بیان می کند.
در مورد سوءقصد به ترامپ هم می توان همین ها را گفت. اما یک نکته که من می خواهم به آن اشاره کنم، اصرار حزب جمهوری خواه امریکا و شخص آقای ترامپ به حق همراه داشتن اسلحه توسط شهروندان آمریکایی است و این نگاه یک جور مانیفست جمهوری خواهی محسوب می شود. و از طرف دیگر ، علاقه حزب دمکرات بر لغو این حق اکنون قانونی یک کارزار انتخاباتی در مقابل جمهوری خواهان است.. معمولا در دمکراسی ها، چنین دوگانه های بچگانه ای هست و تا سالها هم با شور و علاقه در موردش بحث می کنند. بهر حال اسلحه ای که یک شهروند امریکایی، حق اش بوده که همراه داشته باشد، این بار به سوی کاندیدای حزب طرفداران حمل اسلحه شلیک کرده است. بهر حال تفنگ ها فقط یک کاربرد دارند و آن شلیک کردن است.
در یک نگاه کلان تر، اگر به صحنه دنیا بنگریم، تعداد اسلحه ها، بمب ها، تانک ها، هواپیما های جنگی، ، پهپاد ها،موشکها، کشتی های جنگی، ناوها ‌ زیردریایی های دنیا، واقعا چقدر است؟
اینها هم برای نمایش ساخته نشده اند.شلیک می کنند و آدم می کشند. الان در جنگ بین روسیه و اوکراین و اسرائیل و حماس، این سلاحها با دقتی دیپلماتیک، آدم می کشند و من حیرانم از اینکه چطور سیاستمداران ، با کت و شلوار و کراوات مرتب، مخرب‌ترین سلاحها را بر علیه انسان ها بکار می گیرند و با افتخار هم آن را بیان می کنند، اما دیوانه و آدمکش جلوه نمی کنند، اما آن کسی که به ترامپ شلیک کرده، انواع القاب بد را به او می دهند. آدمکشی در هر شکلش آیا بد نیست؟
سالها پیش ویلی برانت، صدراعظم آلمان گفته بود که اگر سرانه گندم و بمب را برای افراد روی کره زمین ، سهمیه بندی کنند، سهم گندم مردم کمتر از سهم بمب خواهد شد.
من، هم برای ترامپ زندگی آرزو می کنم و هم، برای همه شهروندان غزه و اوکراین و روسیه، اما رفتار سیاستمداران کشورهای مهم‌جهان را همسو با این نگاه نمی بینم.
برای جهانی که زندگی در آن جریان داشته باشد، دعا کنیم و بکوشیم.