داستان/مامان بیدار شو
داستانی برای لیانا
🌈مامان بیدار شو؛
زمستان تمام شده بود و برفها آب می شدند. دو توله خرس در غاری کنار مادرشان از خواب زمستانی بلند شدند، اما مامان شان هنوز در خواب بود. بن به خواهرش تسی گفت بیا برویم و در جنگل گردش کنیم. بهار امده و دیدن جنگل خیلی لذت بخش است. تسی به بن گفت: تنهایی خوب نیست که به جنگل برویم .مامان را بیدار کنیم تا با او به جنگل برویم.بن و تسی به غار رفتند و آرام مامان شان را تکان دادند.اما او بیدار نشد. بن گفت بیا برویم و چند عنکبوت بیاوریم تا مامان را غلغلک دهند تا بیدار شود.تسی از عنکبوت ها خوشش نمی آمد
اما بن عنکبوتها را روی خرس مادر گذاشت. عنکبوت ها او را غلغلک دادند، خندید اما بیدار نشد.
بن گفت من یک فکری کرده ام و با تسی به سمت کندوی عسل رفتند. مقداری عسل برداشتند و عسل را نزدیک بینی مادرشان قرار دادند.
خرس مادر با بوی عسل یک چشمش را باز کرد و یک نفس عمیق کشید و با بوی خوشمزه عسل از خواب زمستانی بیدار شد. بعد هر سه تا خرس به طرف جنگل رفتند. بن و تسی روی علف ها غلت می زدند و روی برف ها، سرسره بازی می کردند. بعد به کنار رودخانه رفتند و ماهی گرفتند و خوردند.