درخت.حاجب پاک روب

♟درخت
بخش سوم: حاجب پاک روب
🌈🌈🌈


مسعود غزنوی در سال ۴۲۸ ق/۱۰۳۶ م حاجبی به سبزوار می فرستد. در تاریخ بیهق می خوانیم:
" این حاجب بیامد و بر روستای بیهق بنشست. و اینجا درخت فسنق بسیار بود. در ده ایزی و جلین و نوفاریز. و این وقت فصل زمستان بود.حاجب این چوب پسته در تنور می سوخت و لشکرش دست به غارت و تاراج برگشاده بودند، پس بفرمود تا از این درخت پسته بسیار ببریدند و گفت: در این چوب دهنیت است( یعنی چربناک است) و خوش می سوخت! و این درخت های پسته را جمله بر شتر نهاد و به غزنی ببرد و مردمان خراسان او را حاجب پاک روب لقب نهادند."
یک سال بعد سلطان مسعود غزنوی در دشت دندانقان از سلجوقی ها شکست خورد. آیا یکی از علل آن شکست این نبوده است که سپاهيان او در پیرامون غزنه هم همان کار را کرده اند که در بیهق . و آیا در بین یاران او چند حاجب پاک روب بوده است؟

با خیام

♟با خیام
🌈🌈🌈



رفتم که در این منزلِ بیداد بُدَن
در دست نخواهد به جز از باد بُدَن

آن را باید به مرگِ من شاد بُدَن
کز دستِ اجل تواند آزاد بُدَن

عزم بر رفتن است ، چرا که در این جایگاهی که اکنون شاعر هست، جز بیداد چیزی نیست و پیش بینی اش این است که باد ما را خواهد برد!
نکته ی ظریفی که در این رباعی هست، اشاره به هموند بودن آدمیان دارد و تاکید می کند، تو هم چون من رفتنی هستی ، زیرا تو را هم از دست اجل، رهایی نیست، بر ضعف و مرگ من شاد مشو.ان شتر در خانه ی تو هم می آید!
خیام ؛نوعی همنوایی بر پایه انسان فانی بودن را به مخاطب پیشنهاد می کند. فانی بودن تو با مرگ من و شادی بر آن، تغییر نخواهد کرد.

درخت

♟درخت
(بخش دوم)
سرو کاشمر
🌈🌈🌈


در جغرافیایی که ما زندگی می کنیم معمولا جنگ با طبیعت با انواع بهانه ها ، رایج بوده است. در دوره ی متوکل عباسی، زرتشتیان را باور بر این بود که سرو کاشمر را زرتشت از بهشت آورده و در کاشمر کاشته است. فردوسی اینطور می سراید:
یکی شاخ سرو آورید از بهشت
به دروازه ی شهر کاشمر بکشت

خبر به المتوکل بالله می رسد که گبریان کاشمر، سروی را مقدس می شمرند.
او به ابوالطبیب فرماندار نیشابور دستور می دهد که آن سرو را قطع نمایند و بر شانه ی گبریان، آن را به بغداد ببرند تا تنه و شاخه های آن را در بنای کاخ جعفریه که در سامرا می ساخته، بکار گیرند.
زرتشتیان که آن نماد را مقدس می شمرده اند ، پیشنهاد می کنند ۵۰۰۰۰ سکه بدهند تا آن درخت بماند و ابوالطبیب می گوید؛ متوکل از دست پادشاهان نیست که فرمانش را بشود خرید .چند ماه صرف ساختن اره و تبر می کنند و درخت را می برند. روزی که آن سرو بر زمین می افتد، هزار و چهارصد و پنج سال از عمر آن می گذشته است.
با هزار و سیصد شتر آن بار را رهسپار بغداد می نمایند.
متوکل موفق نمی شود که شاخ و تنه ی این سرو را که بر بار شتران و گبریان ، رهسپار بغداد بود را ببیند، چرا که قبل از رسیدن آن سرو به بغداد، با شمشیر غلاماتشان، کشته می شود.
شفیعی کدکنی می نویسد:
آسمان تیره شد آن سبز چو بر خاک افتاد
شیون و همهمه در گنبد افلاک افتاد.

درخت

♟درخت
🌈🌈🌈


در مورد درخت خیلی حرف زده شده است.یک هجونامه ای منتسب به فردوسی هست که در مورد درخت اینطور نوشته است:
درختی که تلخ آمد او را سرشت
گرش در نشانی به باغ بهشت
ور از جوی خلدش به هنگام آب
به بیخ انگبین ریزی و شیر ناب
سرانجام گوهر به کار آورد
همان میوه تلخ بار آورد
البته باید گفت که می توان درختان را پیوند زد تا میوه تلخ شان ، شیرین شود.
و سعدی در مورد درخت می نویسد:
درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند
جهان جوان شد و یاران به عیش پیوستند
و یا :
برگ درختان سبز ،پیش خداوند هوش
هر ورقی دفتری است معرفت کردگار
در واقع هم فردوسی و هم سعدی، درخت را بهانه می کنند تا در مورد مطلب دیگری، نکته ای بگویند.
شاید هیچ شعری به قدرت شعری که در دوره دبستان خوانده ایم، به خود درخت نپرداخته باشد.
"تو قامت بلند تمنایی ای درخت
همواره خفته است در آغوشت آسمان
بالایی ای درخت
دستت پر از ستاره و
چشمت پر از بهار
زیبایی ای درخت"
اینها را گفتم تا بگویم درخت در کره زمین ، همیشه مهم بوده است و اکنون بیش از هر زمان دیگری به ساحت درخت، تجاوز شده است.
دانشمندان معتقدند که دومین عامل مهم گرمایش جهانی، جنگل زدایی و از بین بردن درختان است.
بیش از نیمی از جنگل‌های بارانی تا سال ۱۹۹۰ ، در جهان از بین رفته اند.
و تا سال ۲۰۱۱، بیش از نیمی از جنگل‌ها و درختان جهان را بشر نابود کرده است.
در دو دهه اخیر، ما در ایران، سالی ۱۰۰ هزار هکتار جنگل را از بین برده ایم.
ایران دو برابر متوسط جهانی بیابان دارد.
و تقریبا ما موفق شده ایم ۶۰ درصد جنگل هایمان را نابود کنیم و برآوردها نشان می دهد که اگر این روند متوقف نشود، سی سال دیگر، ما یک کشور بی جنگل خواهیم بود.
حال یک نگاه به پشت سرمان بیندازیم. فیثاغورث در سیاحتنامه اش درباره رفتار کوروش می نویسد؛
" باغ های باصفا( در شوش) که از چرخاب های بزرگ آبیاری می شود، بر قصر احاطه کرده ...در یکی از این باغها کشتزاری است، شاه باید بیل برداشته،چارمین بخش یک ساعت را، در آنجا کشاورزی کند."
و یا وقتی شاه عباس از طریق بیابان‌های نایین و طبس و خور، پیاده به مشهد رفت و دلیلش این بود که می خواست از همان راهی به مشهد برود که امام رضا (ع)رفته بود ، و او در سایه ی درختان بیابانی این مسیر اکنون کاملا بی درخت،می آرمیده و استراحت می کرده است.
و به همین مناسبت او دستور دا‌ده بود که هر کس که درختان کویری را ببرد، یا از ریشه درآورد،او را اعدام کنند!
ظاهرا چنین پیشینه ای به ما کمک نکرده که ایران را بیابان نکنیم.

حان مرغابی شده

♟خان مرغابی شده
🌈🌈🌈

در ایامی که کریم خان، در شیراز حکومت می کرد،لری از دهی به دیدن او رفت.کریم خان از او می پرسد، ماهی چند بار به حمام می روی؟
لر بیچاره که تا آن موقع نام حمام را نشنیده بود ، پرسید؛ حمام چیست؟
کریم خان گفت:
حمام جایی است که مردم در آنجا شست و شو می کنند.
لر پرسید؛
خان شما هر چند وقت یک بار به حمام می روی؟
خان زند گفت؛ ماهی یک بار!
لر شروع به خندیدن کرد ‌و گفت:
معلوم می شود که جناب خان مرغابی شده والا آدمیزاد که این همه توی آب نمی رود.(عبدالحسن نوایی،کریم خان زند)
و در فارسنامه ،میرزا حسن فسایی در مورد کریم خان می گوید:
" در هر ماهی یک بار به حمام می رفت و لباس را از سر تا پا ، تبدیل می فرمود و ۲۹ روز دیگر نه تغییر لباس می داد و نه به حمام می رفت."
اگر چه یک مقداری از این حرفها، شوخ طبعی شیرازی ها است ، اما نه فقط لرها و کریم خان، که همه ی مردم، همین خط سیر و مدنیت را طی کرده اند.
همین طرز نگاه به نظافت شخصی را اگر به باورهای آدم ها هم تعمیم بدهیم، چه وضع خنده دارتری را ممکن است شاهد باشیم.

دشمن انها را بنواخت

♟دشمن آنها را بنواخت؛
🌈🌈🌈


تاریخ درس آموز است. بنی امیه در شام حکومت می کردند و در آنجا، با خراجی که از مصر و شام می ستاندند، حکومت مقتدری بودند و برای جذب شمشیرزن مشکل کمی داشتند. در کشمکش هایی که بین معاویه و حضرت علی بوده، عمدتا جنبه تامین جنگاوران، وزنه را به نفع معاویه سنگین می کرده است و به طریق اولی،در سقوط بنی امیه هم می توان جنبه ی متقابل این وضع را ببینیم. سخنی از علی بن عیسی وزیر المقتدر بالله عباسی که از باقیماندگان بنی امیه است، توسط راوندی نقل شده است که تاثیر اقتصاد را بر حمایت و عدم حمایت از حکومت می توان مشاهده کرد.
از او پرسیده می شود که: زوال ملک شما به چه بود؟
می گوید:
" خراج سنگی بر دیهها بنهادند، تا روستایی ده بگذاشت، ضیاع ها خراب شد و خزانه کم گشت و لشکر بازافتاد ، و دلشان از ما برمید، و دشمن ایشان را بنواخت، با وی گشتند و سبب این همه، غفلت ما بود که تجسس احوال نمی کردیم."
این روزها در همان شام، ما این وضع را دوباره می بینیم.

بد نیست بدانید

♟️بد نیست بدانید؛
🌾🌾🌾

کسی که شیخ فضل الله نوری را محاکمه و او را مهدورالدم شناخت، شیخ ابراهیم زنجانی است.
او همچنین اولین کسی است که رمان بینوایان ویکتورهوگو را از ترکی به فارسی ترجمه کرده است.

سنایی و یک شعر

♟سنایی و یک شعر
🌈🌈🌈


یک شعری از سنایی شاعر قرن پنجم دیدم‌ ، بی مناسبت نیست تا آن را بخوانیم.
سنایی در شعر ، پرخاشگر و توفنده است. نوعی جامعه شناسی در شعرش هست که در ترکیب با آن روحیه ی پرخاشگری و فاش گویی، شعرش را خواندنی می کند. و چون بسیاری از آن رگه های جامعه شناختی، هنوز هم در پیرامون ما وجود دارد،شعرش گویا قصد برملا کردن روحیات آدم های اکنون را در نظر دارد.این شعر، هجو اهالی روستا ست اما طبعا نه همه ی آنها و طبعا در این زمانه هم شبیه آنها یافت می شود.
این همه زیرکند و پرهنرند
ریش گاوان روستا دگرند
( در افغانستان که سنایی در غزنه بدنیا آمده، اکنون هم چنان ریش هایی رایج است)
چون دو دانگ از ستم به هم بندند
کک گرمابه را سلم بندند
ببرند از طریق دین به دو دم
کفش عیسی و چادر مریم
(هنوز هم در مسجد باید کفش را مواظب بود)
آن سلف خوارگان خام درای
که کم و کاستشان کناد خدای
گر به چرخ این سگان برآیندی
دختر نعش را بگایندی
همه در پیش کعبه خر ..یند
بهر تنزیه ، غسل فرمایند
چون ز تقلید و حیله در گذرند
هر چه علم است کافری شمرند
سگ چو مردار دید، خوان شمرد
خر که که دید ، زعفران شمرد.
این مصراع آخر را من دیده ام. خرها از خوردن علف زعفران ، خیلی خوششان می آید، معمولا در لابلای کاه اگر کمی علف زعفران قرار دهند، خر ، کاه را با چاشنی علف زعفران، با اشتها می خورد.

با خیام

♟با خیام
🌈🌈🌈





چون حاصل آدمی در این شورستان
جز خوردن غصه نیست تا کندن جان

خرم دل ،آنکه زین جهان زود برفت
و آسوده کسی که خود نیامد به جهان

وقتی آدم آگاهی باشی و حتی اگر هم نباشی، خود زندگی تو را وادار به فهم می کند، متوجه می شوی که هر چه به جلو می رویم ، درد و غصه افزون می شود. خنده های بلند بلند کودکی را دیگر باید در خاطره ی خود جستجو کنیم.کم کم به ماهیی شبیه می شویم که قلاب درد و غصه‌، بر نوک مان، چنگ زده، رهایمان نمی کند.
ما آدم ها، بخصوص ما آدم های معمولی! سهمی از غصه در جهان داریم. دنیا به کام مان نیست و مسیرش هم با کام ما، همسو نمی باشد. لذا غصه می خوریم و دنیای مان ، مثل تمثیل خیام، شورستان است.
درد؛ بعضی وقتها آنقدر می شود که آدم ها برای خود آرزوی مرگ دارند . در نزد مردم یک اصطلاحی هست که وقتی یکی از میان شان می رود و می میرد، می گویند راحت شد!
باز ناچاریم که به سفارش خیام برگردیم که اگر چه سرشت این شورستان؛ برایمان درد و غصه است، اما تلاش کنیم ‌و بخواهیم که همین روزگار کوتاه را به شادی طی کنیم.

ترکیه و سوریه و یک قبر

♟سوریه و ترکیه و ماجرای یک قبر
🌈🌈🌈

قبل از برآمدن بهار عربی روابط سیاسی و اقتصادی سوریه و ترکیه آن چنان نزدیک شده بود که آنها تصمیم داشتند شبیه اروپا، مقررات مرزی خود را به حداقل ممکن برسانند و تا حد ادغام اقتصادهای خود پیش رفتند و جلسات هیات های دولت دو کشور بطور مشترک برگزار می شد. شاید در این میان ایران یک کشور مزاحم تلقی می شد.
با شروع بهار عربی و ترمزهایی که ترکیه بر روندی که خواسته اش بود، مسیر متفاوتی پیش گرفت و از گروه‌های مخالف اسد شروع به حمایت کرد.
حال با آن سبقه و آرزوی ادغام دو اقتصاد در هم، باید حدس زد که انتظار ترکیه از سقوط اسد چه می باشد.
در رابطه ی ترکیه_سوریه یک قبر خیلی نقش بازی کرده و هنوز هم همان نقش را و البته بطور قوی تر، جدی تر و یکه تازتری دارد بازی می کند.
عثمان یکم یا عثمان غازی موسس دولت عثمانی در سال ۱۲۹۹ میلادی است، حکومتی که تا ۱۹۱۸ میلادی دوام آورد. پدر بزرگ او ، سلیمان شاه، وقتی که در محدوده ی سوریه مشغول فنح اراضی جدید بوده و البته در آنموقع هنوز بیگ های باقیمانده از سلجوقيان، هر کدام یک منطقه ای را در اختیار داشته اند و سلیمان شاه هم یکی از همان بیگ ها بوده است. او در رود فرات غرق می شود و در کنار فرات و خاک سوریه امروزی برایش مقبره ای می سازند.
بعد از سقوط دولت عثمانی، یک پیمان نامه ای در استانبول بین ترکیه و فرانسه که در آن موقع قیمومیت سوریه را در اختیار داشته بسته می شود و محدوده ی قبر سلیمان شاه، جزو خاک ترکیه تعیین می شود.بعدا این پیمان در لوزان سویس هم مورد تاکید قرار می گیرد و محدوده مقبره جزو خاک ترکیه قلمداد می شود.
در دوره حکومت حافظ اسد، بر روی رود اسد یک سد احداث می شود و با آبگیری آن سد، آن مقبره و روستای نزدیکش به زیر آب می روند. با هماهنگی ترکیه ، مقبره را جابجا می کنند و البته همیشه چند سرباز محافظ از طرف ترکیه در آنجا بوده است.
چند سال بعد، مجددا سوریه سد دیگری بر روی رودخانه ی تشرین می زند و باز این مقبره، با خطر به زیر آب رفتن مواجه است. دوبار پیرامون آن را تقویت می کنند تا در همانجا(تقریبا ۳۰ کیلومتری داخل خاک سوریه و در شمال شهر حلب و در کنار روستای کاراکوزگ)برقرار بماند.
در این مدت چند پیمان نامه هم بین سوریه و ترکیه در مورد تعداد نگهبانان و مدت زمان نگهبانی آنها و روز تعویض انها، تنظیم می شود.
پس از وقایع جنگ داخلی سوریه و خطر تخریب آن مقبره توسط داعش، با هماهنگی سوریه ، مقبره به نزدیک مرز منتقل می شود، با مساحت حدود یک هکتار و به عمد آن را در جایی قرار می دهند که منطقه سکونت کردهاست و ارتش آزاد سوریه که ارتشیان جدا شده از ارتش سوریه و مورد حمایت ترکیه هستند، مسئول پس راندن کردها از منطقه ی اطراف آن مقبره می شوند.
حال با این تفاصیل می توان حدس زد که ترکیه از دولت آینده ی سوريه، ادغام و حداقل روابط اقتصادی و مرزی کاملا آزادی را طلب خواهد کرد و در واقع چرخش و رویگردانی ترکیه از مذاکره با بشار اسد، و تکیه بر نیروهای مخالف او، جستجو برای چنین آینده ای است.
ترکیه در رویای ایجاد یک دولت عثمانی جدید است.

این خمره

♟️این خمره
🌾🌾🌾


نسیم شمال که اسمش سید اشرف الدین حسینی گیلانی است، اصلا زاده ی قزوین است و نام پدرش هم سیداحمد حسینی قزوینی بوده است و این نکته ی جالبی در نام روحانیون است .سید اشرف الدین حسینی ، فقه را در کربلا می خواند و به رشت می رود و با مشروطه خواهان آنجا همکاری و روزنامه نسیم شمال را منتشر می کند.
یک نوع طنز در نوشتار و اشعار او دیده می شود.
مثلا:
خاک ایران شده ویران ز سه فیل
روس فیل،انگل فیل، آلمان فیل
و یا :
برو به کنج مدرسه
بخور تو نان و اشکنه
آسته برو، آسته‌ بیا
که گربه شاخت نزنه.
و وقتی که از دست ماموران محمد علی شاه از رشت به قزوین و از آنجا به اشتهارد پناه می برد، چند ماه روستاییان گیلانی او را که تغییر قیافه هم داده پناه می دهند. خودش می نویسد:
اگر تغییر قیافه نمی دادم، الان این خمره( اشاره به شکم برجسته اش)دیگر وجود نداشت.

ترس و تعصب در دمشق

♟ترس و تعصب در دمشق
🌈🌈🌈


ابونصر محمد فارابی که معروف به معلم ثانی است در روستای وسیج در فاراب ماورا النهر بدنیا آمده و به بغداد و موصل می رود و مدارج علمی را طی می کند.
به ارسطو معلم اول می گویند،و دو دلیل برایش بر می شمارند. اول اینکه او را معلم همه فیلسوفان در فلسفه و منطق می دانند. دلیل دومی که برای معلم اول بودن او بر می شمارند ، این است که او چون معلم اسکندر بوده، این عنوان را به او داده اند.
در مورد فارابی، هم دو دلیل بر می شمارند:
دلیل اول ، اینکه او معلم سیف الدوله حمدانی بوده و دلیل دوم اینکه او کتابی تحت التعلیم الثانی برای منصور بن نوح نوشته که شاید این دلیل دوم اهمیت و نقش بیشتری در معلم ثانی بودن او داشته باشد.
فارابی ندیم و هم مجلس سیف الدوله حمدانی سلطان دمشق و شام و موصل بوده است. وقتی که می میرد سلطان با جمعی از خواص خویش ، و با لباس مبدل و ظاهرا لباس صوفی ها، بر قبر او می رود و نماز می خواند. دلیل این کار سلطان ، این بوده که از ترس عامه ، با لباس رسمی بر قبر فارابی نمی رود.
و دلیل این ترس این بوده که فارابی در آخر عمر دیوانه شده بوده است و تعهد سیف الدوله به معلمش او را وادار کرده که با لباس مبدل در تشییع جنازه یک دیوانه برود تا عامه مردم او را شناسایی نکنند‌
می بینید که یک رگه های رفتاری خاص می توان در مردم هر منطقه یافت.

بعضی حرفها

♟️بعضی حرفها
🌾🌾🌾
✒️ میخائیل اولیانف نماینده روسیه در سازمانهای بین المللی در وین در روز یکشنبه، همان روزی که رژیم اسد سقوط کرد، گفته است که ؛ اسد و خانواده اش در مسکو هستند.
او یک طعنه زده است و گفته ، روسیه در شرایط سخت به دوستان خود خیانت نمی کند.این تفاوت روسیه و امریکاست.
این حرف او فورا ما را به یاد رفتار امریکا با محمدرضا شاه پهلوی می اندازد.
✒️ سخنگوی کاخ کرملین هم گفته که موضوع دادن پناهندگی سیاسی به بشار اسد، تصمیم شخص پوتین بوده است.
این را در کنار خبری بگذارید که گفته می شد، معارضین سوریه در مسکو‌ دفتر دارند.
✒️ و جمله سوم را در قضایای سقوط نظام بشار اسد از آقای رجب طیب اردوغان بشنوید،او روز دوشنبه و یک روز پس از سقوط اسدگفته؛
هم اکنون تنها دو رهبر واقعی در جهان وجود دارد: خودم و دیگری ولادیمیر پوتین.
او برای اینکه حال اولاف شولتز را هم اندکی بگیرد، اضافه کرده که برای اولاف شولتز صدراعظم آلمان هم احترام قائل هستم. کنایه ی او را می توان به رابطه ی اردوغان_ سوریه و شولتز_اوکراین نسبت داد.
✒️ حال این سه نقل قول را در کنار هم قرار دهید تا اندکی از آنچه در سوریه گذشت، را متوجه شویم.

سخنی

برای همه خوب باش
آنکس که فهمید
همیشه در کنارت خواهد بود
و آنکس که نفهمید
روزی، دلش برای تمام خوبی هایت
تنگ می‌شود...

فروغ_فرخ

با خیام

♟با خیام
🌈🌈🌈



برخیز و مخور غم جهان گذران
بنشین و دمی به شادمانی گذران

در طبع جهان اگر وفایی بودی
نوبت به تو خود نیامدی از دگران

یک زمان این سخن خیلی باب شده بود که اگر این میز به کسی وفا می کرد، به من و تو نمی رسید.بیشتر هم اهل سیاست این حرف را می زدند تا بگویند که این میز و مقام، باید پایه ای برای خدمت ایجاد کند و به صاحب آن پست و میز یادآور می شد که این پست و مقام ها موقتی است و از این فرصت اندک ، بهترین بهره را برای خدمت باید برد. اگر چه بعضی، همین موقتی بودن را فرصتی مغتنم برای پر کردن جیب و بکار گماری دوستان و خویشان و همدسته ای خود یافتند و به مسیر متفاوتی از آن سفارش اخلاقی رفتند.
این توضیحات را دادم تا بگویم که به گمانم این نگاه به میز و پست هم می تواند از این بیت خیام، به ذهن گوینده رسیده باشد ، وقتی که می گوید:
در طبع جهان اگر وفایی بودی
نوبت به تو خود نیامدی از دگران.
خیام در همان بیت اول ‌مسیری را که سفارش همیشگی او از زیست در این جهان متصور است را بیان کرده و می گوید ؛
بنشین و دمی به شادمانی گذران.
و به یاد این شعر استاد عبدالملکیان، دوست عزیزی که دلم برایش تنگ شده، افتادم:
کنارم بنشین
بخند
دیگر برای پیرشدن فرصتی نیست.

گذر عمر

♟گذر عمر
🌈🌈🌈



همیشه و همه گاه و همه جا، شنیده ایم که مردمان با افسوس از عمر گذشته ی خود یاد می کنند. بخشی از این افسوس، ناشی از این است که اکنون به درکی رسیده اند که می گویند کاش در جوانی عقل اکنون را می داشتم و یا زمانه بگونه ای بر آنها گذشته که آن را منصفانه نمی دانند و ...
شعری از طالب آملی شاعر قرن یازدهم دیدم که در مورد عمر است. طالب آملی، شاعر غمگینی بوده است، از خانواده ای دارا و پرمکنت.
به دربار صفویان می رود و بعد به هند و در دربار گورکانیان، مدیحه می گوید و در آنجا ازدواج می کند.
معمولا در مورد عاشقی، عمدتا این مردها هستند که بی وفایی لیلی ذهن عاشق شان با آنها، کم وفا و بیوفاست، اما در مورد طالب آملی بر عکس بوده است. او معشوقه ای به نام زهره داشته و این زهره، مرتب در آرزوی برگشت طالب از هندوستان، روزگار را به جلو هل می داده است. روزی که خبر مرگ طالب به لاریجان آمل می رسد، زهره آنقدر سوگوار می شود که مرتب به ساحل رود هراز می رفته و نوا می خوانده است و نهایتا بی خبر نیست می شود.
🖍شعر طالب آملی در مورد عمر؛
بگو سیل و بگو باد و بگو برق
مخوان این عمر را بهر خدا عمر
به زلفش عمر می سنجیم، اما
کجا زلف دراز او، کجا عمر؟
نمی آید جواب، افسوس،هر چند
به عمر رفته می گویم: بیا، عمر!
دم صبح است، بگشا دیده، طالب
چه غافل گشته ای ، بگذشت ها، عمر!

با خیام

♟ با خیام
🌈🌈🌈


امروز قصد اینکه در ذیل یک رباعی خیام ، مطلبی بنویسم را ندارم، می خواهم از یک شاعر و نویسنده و روزنامه نگار یاد کنم که در شعرش، نگاهی به طرز نگاه خیام دارد.
علی اکبر آزادی که در شعر متخلص به گلشن بود و پس از آنکه روزنامه آزادی را به مدت پنجاه سال در مشهد منتشر کرد، مشهور به گلشن آزادی شد. وی متولد(۱۹۰۱_۱۹۷۴)تربیت حیدریه است. پدرش یزدی بوده و خودش هم که در هفده سالگی به مشهد می رود، مدتی کار بازرگانی کرده است. با چند روزنامه همکاری داشته و ...
شعر زیر را ، او یک روز قبل از مرگش نوشته است؛
هر روز زین خراب غم آباد می روند
جمعی که هفته دگر از یاد می روند
این زندگی حلال کسانی که در جهان
آزاد زیست کرده و آزاد می روند
چون غنچه چند تنگدل از غم نشسته اند
آنانکه همچو گل همه بر باد می روند
با غم ندارد ارزشی این عمر و ای خوشا
آنانکه شاد زیسته و شاد می روند

نیشابور نشین

♟نیشابور نشین
🌈🌈🌈


زمانی نیشابور مورد توجه بسیار بوده است. نشانه ی این اهمیت، برآمدن دهها شاعر، نویسنده ،فیلسوف ، عارف و مورخ بزرگ از این شهر و روستاهای اطراف آن است.
در اکنون، شهرنشینی در مقابل روستانشینی در خود خیلی حرفها دارد که مهمترین انها، برخورداری از امکانات و مدنیت مدرن است.و تهران نشین بودن بر شهرنشینی در دیگر شهرها، در خود مزیت هایی مستور دارد. همچنانکه در افواه عمومی بعضی شهرهای خاص را پاریس کوچیکه می نامند و این می رساند که در نگاه گوینده، پاریس از جنبه هایی از زیست انسانی برخوردار است که دیگر شهرها شاید کمتر دارا هستند و یا حداقل اینکه گوینده ی لفظ " پاریس کوچیکه" چنین گمانی دارد.
حال در روزگارانی ، آنچه از منظر شهرنشینی مایه مباهات بوده، سکونت در نیشابور بوده است.
ابن فندق در نوشته های خود، وقتی به مفهوم شهرنشینان می خواهد اشاره کند از لفظ نیشابور نشین استفاده می کند .

گیاهخوار

♟️گیاه‌خوار
🌾🌾🌾

گیاهخواری در مبنای پایه ی خودش بمعنای نخوردن گوشت جانور خون گرم است. مثلا فیثاغورث در یونان باستان معتقد بود که در بدن انسان و حیوان، روح وجود دارد و خوردن گوشت جانوران را مجاز نمی دانست.در یونان باستان این طرز تفکر یک نحله ی فکری به نام فیثاغورسیان بوجود آورد.
ریشه اصلی گیاهخواری از هند است و شاید فیثاغورث هم تحت تاثیر ادیان هندی، به این باور رسیده باشد.
در حدود ۴۰ درصد مردم هند گیاه‌خوار هستند. در مکزیک هم جمعیت گیاهخواران زیاد است.
🌾
با این توضیحات به یک گیاه‌خوار ایرانی اشاره کنیم.
شرمغانی یا شلمغانی (متوفی به سال ۴۵۱ ق/۱۰۵۹ م) در بغداد تدریس می کرده است. شرمغان از دهات نیشابور است. او در ازای تدریس اش از هیچ کس چیزی دریافت نمی کرده است و فقط برگ گیاه می خورده است. شاگردان او هم از او تبعیت می کرده اند. به اینها در تاریخ اصحاب الخس می گفته اند.

با خیام

♟با خیام
🌈🌈🌈




ای دیده اگر کور نِه ای گور ببین
وین عالم پر فتنه و پر شور ببین

شاهان و سران و سروران زیر گِلند
روهای چو مَه در دهن مور ببین

خیام تاکید دارد که باید این فرصت دنیایی را به شادی پاسداشت و برای اثبات این حرفش، وضع عالم و روزگار را مثال می زند.
عجیب است که به طرز غریبی ، آن عالم پرفتنه ی زمان خیام، همچنان پرفتنه است. بخصوص ما خاورمیانه ای، انگار با این وضعیت پر شرر باید متولد شویم و در همان وضعیت هم این دنیا را ترک کنیم.
سفارش خیام، یک توصیه به تک تک آدم هاست. اما سوال این است و مطمئنا خیام هم با ما هم‌عقیده خواهد بود که شادی در یک دنیای کم فتنه و بی فتنه، شادی مرغوب تری می تواند باشد.

سال ۱۰۰۰

♟سال ۱۰۰۰ 🌈🌈🌈 قبل از اینکه به موضوع سال ۱۰۰۰ بپردازم اجازه دهید که اندکی از سال ۲۰۰۰ بنویسم . داریوش یک ترانه ای دارد که نامش سال ۲۰۰۰ است و شاعر آن اردلان سرفراز می باشد. سال سقوط، سال فرار سال گریز و انتظار فصل شکستن فلز سال سیاه دو هزار سال سقوط عاطفه تا بی نهایت زیر صفر نهایت معراج ذهن اندیشه ی... و در پیشواز سال ۲۰۰۰ بسیاری از باورمندان به بعضی نحله‌های دینی، بر این باور بودند که دنیا دیگرگون خواهد شد. مثلا مورمون ها در امریکا بر این باور بودند که سال ۲۰۰۰، سال جنگ و ویرانی و حتی بازگشت عیسی مسبح خواهد بود و در بسیاری از خانواده های مورمون معتقد، غذا ذخیره کرده بودند، به مقدار زیاد ، میوه های تولیدی خود را به کمپوت تبدیل کرده و انباری خانه را مملو از مواد غذایی کرده و حتی در مزرعه خود، مخزن بنزین تعبیه کرده و برای جنگ نهايي، انواع و اقسام اسلحه ها را انبار کرده بوده اند. سال ۲۰۰۰ آمد، اما از آن ذهنیت ها خبری نشد. 📕سال ۱۰۰۰ با آن مقدمه سال ۲۰۰۰، به سال ۱۰۰۰ برگردیم. در سال ۱۰۰۰ هجری ،شاه عباس حکومت می‌کند.او زمانی که در قزوین بود، با لباس مبدل به خانقاه دراویش نقطوی می رفته است و با نظران آنها آشنا بوده است. نقطوی ها بر این باور بوده اند که از بین چهار عنصر اصلی، خاک از بقیه مهمتر است و منشا انسان است.پیشوای این نقطوی ها، محمود پسیخانی است. باور دیگر آنها این بوده که می گفته اند پیشرفت انسانها، نقطه به نقطه است و دوره های زمانی این نقطه ها را هزار سال می دانسته اند. آنها تبلیغ می کرده اند که در سال ۱۰۰۰، دوره تمدن اسلامی به پایان می رسد و تمدن ایرانی شروع خواهد شد. شاه عباس که به حکومت می رسد و با توجه به اینکه خودش با لباس مبدل به خانقاه آنها می رفته، اندکی از راست بودن آن باور، دلواپس بوده است. لذا در شرف تحویل سال ۱۰۰۰، به بهانه ی طالع بد، و البته به توصیه ی منجم خود، از سلطنت کناره می گیرد و حکومت را در اختیار یک درویش نقطوی می گذارد. چند روز که می گذرد و اتفاقی نمی افتد، دستور می دهد آن درویش را اعدام کنند و شبکه شهری و روستایی نقطویان را به جرم الحاد و خیانت، دستگیر و اعدام می کنند. برای سال ۲۰۰۰ هم یک اتفاق جالب در دنیای فوتبال افتاد و سرجیو خاویر گوی کوچه ا که دروازه بان تیم فوتبال آرژانتین بود، از فوتبال خداحافظی کرد و به یک صومعه پناه برد! مورمون ها که باوری شبیه نقطوی ها دارند، در امریکا، آرژانتین، شیلی و مکزیک باورمندان بیشتری دارند.

اندکی شوخی، اندکی جدی

♟️اندکی شوخی، اندکی جدی
🌾🌾🌾

🙏اول بخش جدی اش را بگویم:
صاحب بن عباد طالخونچه ای اصفهانی وزیر دیلمیان بوده است. ثروت او و روحیات اش بجایی رسید که هفت هزار قریه داشت و نام بسیاری از آنها را نمی دانست.
همیشه به ندیمان و کاتبان و حواشی و خدم خود سفارش می کرد که جامه خز بپوشند.
البته دست و دلباز هم بوده است. از جمله در یک زمستان هشتصد و بیست عمامه خز به سادات و علویان بخشید و سالی پنجاه هزار دینار به بغداد می فرستاده تا بین علما و سادات قسمت کنند.
اینکه اینها از کجا می آمده‌ و سفره چه کسانی خالی می شده تا عمامه یک عده ای پارچه خز شود، بماند.
🙏دوم؛بخش اندکی شوخی:
چند سال پیش که وزارت کشاورزی و جهاد ادغام شدند در سازمان آموزش هم یک ادغام ها و یک تغییراتی بوجود آمد .هم ساختار سازمانی تغییراتی کرد و هم در فضای اداری یک تغییراتی اعمال شد. روزی به کرج رفتم و معمولا به همه اتاقها یک سری می زدم و گاها نامه هایی هم همراهم بود.به دفتر آموزش کارکنان رفتم که استاد نوروززاده ، سمت مدیرکلی آن دفتر را بر سر درب اتاق شان خودنمایی می کرد. همیشه با آقای نوروززاده یک رابطه ی بسیار صمیمی داشته ام و ایشان هم به این صمیمیت کمک کرده اند.وارد اتاق شدم. میزی و صندلیی و یک خانمی که آنجا حضور داشت. سلام کردم و مستقیم به سمت اتاق مدیر کل رفتم. آن خانم گویا که جن دیده باشد، با سرعت از جایش برخاست و جلوی مرا گرفت و گفت؛ کجا؟
گفتم ؛ مگر این اتاق آقای مهندس نوروزاده نیست؟
گفت؛ هست.
گفتم؛ دارم می روم پیش ایشان.
گفت؛ وقت قبلی دارید؟
گفتم، نه. از کی باید وقت بگیریم؟
گفت؛ از کجا آمده اید؟
گفتم از شاهرود. و در دلم گفتم ظاهرا از پشت کوه!
گفت؛ ایشان جلسه دارند و بنشیند تا جلسه تمام شود.و من هماهنگ کنم.
در این حیص و بیص، آقای مهندس نوروززاده که صدای مرا شنیده بود، درب اتاقش را باز کرد و گفت ؛ خانم! این آقای طالبی هر وقت آمد، جلویش را نگیرید و بیایند داخل.
در دلم، خودم را با گاوهای اسپانیایی مقایسه کردم که ماتادور به او اجازه ورود بی وقت قبلی می دهد!!
جلسه ای در اتاق ایشان دایر بود، تمام که شد گفتم این دیگر چیست که در ورودی اتاقها گذاشته اید؟
ایشان گفتند که در جلسه ای که در حوزه ریاست داشته ایم دوستان جهادی پیشنهاد کرده اند که برای افزایش احترام و وجاهت مدیر کل، هر مدیر کل یک منشی داشته باشد تا مراجعین سرشان را نندارند پایین و بی هماهنگی وارد شوند.!!( در دل خندیدم که همان اول ، پیش دستانه، خودم را به گاو اسپانیایی تشبیه کرده بودم!) و ایشان افزودند که اتفاقا این طرح خوب عمل می کند، زیرا افراد ،اوایل که وارد می شدند، با تندی حرف می زدند و الان و پس از چند دقیقه در انتظار دیدار ماندن، آنها را متوجه بعضی چیزها می کند.

حالا خود بیندیشید که صاحب بن عباد طالخونچه ای اصفهانی چقدر جهادی می اندیشیده که به ندیمان و کاتبان خود سفارش می کرده که حتما جامه خز بپوشند تا رعیت بدانند علی آباد هم دهی هست.!!
🙏گفتم به جد و شوخی یادی از آن دوران کرده باشم و هم آن صمیمیت همیشگی و قلبی ام را با استاد نوروززاده عزیز مرور کنم.

نظامیه

♟نظامیه
🌈🌈🌈


مدارس نظامیه یکی از کارهایی است که نام خواجه نظام الملک را در تاریخ به نیکی درآورده است.
خواجه نظام الملک که نام کامل او خواجه بزرگ قوام الدین نظام الملک غیاث الدوله ابوعلی حسن بن اسحق نوقانی است ولی معروف به طوسی است و البته بیهقی او را زاده ی ده انکو در بیهق می داند.
وی ۲۹ سال و نه ماه وزارت سه پادشاه سلجوقی را بر عهده داشت.
حسن صباح در مورد او گفته:
اگر دو یار موافق داشتمی ، ملک بر این ترک( یعنی ملکشاه سلجوقی) و روستایی( خواجه نظام الملک )نگذاشتمی!
خواجه نظام الملک آنقدر ثروت اندوخت که شش هزار قریه در تیول او بوده اند و برای هر مدرسه نظامیه، صد قریه وقف کرد.

با خیام

♟با خیام
🌈🌈🌈





از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامده‌ست فریاد مکن

بر نامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

خیام طبیعت روزگار را اینطور ترسیم می کند که حال واقعی است، گذشته گذشته است و قابل برگشت نیست و آینده هم معلوم نیست. نه اینکه آینده نخواهد آمد. خواهد آمد، اما تضمینی برای بودن تو وجود ندارد. اما حال و اکنون، آن لحظه واقعی است که باید آن را از دست ندهی.

سال فوت کریم خان زند

♟️سال فوت کریم خان زند
🌾🌾🌾

کریم خان زند در سال ۱۱۹۳ قمری/۱۷۷۹ م درگذشته است.
یک شعری دیدم که سال درگذشت او را به زیبایی ذکر کرده است:
وکیل زند چو زین دار ،بی قرار گذشت
سه از نود،نود از صد ،صد از هزار گذشت.

پیری و جوانی

♟پیری و جوانی

🌈🌈🌈



قائم مقام فراهانی که یکی از معدود صدراعظم های خوشنام عصر قاجار است، یک نامه دارد که به زن دومش که دختر فتحعلیشاه بوده ، نوشته است. وی پس از اینکه صدراعظم می شود، وادارش می کنند که زن اولش را طلاق دهد و داماد شاه شود. زن دوم او، دختر نهم فتحعلیشاه بوده که وقتی قائم مقام صدراعظم می شود، او را هم از شوهر اولش که پسر خاله اش بوده جدا می کنند و قائم مقام زن طلاق داده، شوهر بی بی شاه خانم شوهر طلاق داده می شود. در موقعی که این دو، ازدواج می کنند، قائم مقام ، پنجاه ساله و دختر فتحعلیشاه ، سی ساله بوده است.
در مورد فرزندان فتحعلیشاه این را باید گفت که فتحعلیشاه بیش از دویست و پنجاه پسر داشته و دختران او هم اندکی کمتر از این تعداد بوده اند.
رسمی در دربار فتحعلیشاه بوده که تاریخ تولد پسران را می نوشته اند اما در مورد دختران، سن شان، مخفی می مانده و حدس زدن سن آنها بر این اساس صورت می گیرد که مثلا دختر چندم است و بر اساس این، و با احتساب تاریخ تولد پسر بزرگتر،سن تقریبی آن دختر معلوم می گردد.
با این توضیح ، معلوم می شود که دختر شاه که سی ساله بوده، زن صدراعظمی می شود که بیست سال از او بزرگتر است و احتمال ناسازگاری هست.
نامه مورد اشاره را نگاهی بیندازیم که قائم مقام هم بطور سربسته به این اختلاف و مشکلات تفارت سن ، اشاره دارد:
" دختر پادشاه هستی، بی تربیت بالا آمدی.خوشامد گو بسیار و دلسوز و غمخوار کم.....
نوشته اید ؛ از زن خوف می کنی، بلی قربانت شوم.من قشونی و شمشیربند نیستم،ادعای رستمی و اسفندیاری هم ندارم. .."
البته این نامه چند سال بعد از ازدواج شان نوشته شده و قائم مقام آن موقع باید شصت ساله بوده باشد.
سعدی در گلستان یک حکایتی دارد که به ماجرای ازدواج یک پیرمرد و دختر جوانی می پردازد.
"پیرمردی دختری خواسته بود، حجره به گل آراسته و در خلوت با او نشسته و دیده و دل در او بسته.."
پیرمرد به زن جوانش می گوید؛
"تا توانم دلت به دست آرم
ور بیازاریم نیازارم."
و برای محکم کاری می گوید؛
" اگر شوهرت جوان بود، خلاف پیران که به عقل و ادب زندگانی کنند، نه به مقتضای جهل جوانی" و چون گمان می برد که دل زن جوانش را برده است، "ناگه زن نفسی سرد از سر درد برمی آورد و می گوید ؛ در ترازوی عقل من ، وزن، آن سخن ندارد وقتی که شنیدم از قابله خویش که گفت؛
زن جوان را اگر تیری بر پهلو نشیند به که پیری!
زن کز بر مرد بی رضا برخیزد
بس فتنه و جنگ از آن سرا برخیزد."

و چنین می شود که آن دو از هم طلاق می گیرند و " چون مدت عدت برآمد،عقد نکاح بستند با جوانی تند و ترشرویی تهیدست بدخوی.
جور و جفا می دید و رنج و عتا می کشید و شکر نعمت حق همچنان می گفت که الحمدالله که از آن عذاب الیم برهیدم و بدین نعیم مقیم برسیدم.
با این همه جور و تند خویی
بارت بکشم که خوبرویی
و
بوی پیاز از دهن خوبروی
نغزتر آید که گل از دست زشت.
با این توصیفات سعدی، لابد قائم مقام که آدم ادیبی هم بوده، این توصیه های سعدی را گوش نداده است و شاید کسب آن مقام سیاسی برایش از آرامش خودش مهمتر بوده است. و باز در نامه ای دیگر که در جواب زن دومش نوسته، اینطور می خوانیم؛
" انصاف بدهید من چه وقت به شما عرض کردم و تکلیف کردم که سگ و گربه های مرا راه بدهید، البته بفرمایید آنها را بیرون کنند. من هرگز راضی نیستم که اینها، جا بر کنیزکان و خانه شاگردهای شما تنگ کنند."
قائم مقام از زن اولش یک دختر و پسر داشته که گویا زن دوم، آنها را سگ و گربه خطاب کرده و گفته که آنها را از خانه بیرون خواهد انداخت.
فراموش نکنیم روزی را که قائم مقام کشته می شود و همان زن روستایی طلاق داده شده، بر سر قبر او می رود و در مرگش، غصه می خورد.
بهر حال قائم مقام‌که دمش را به دم خاندان قاجار گره زد، بدجوری زندگی شخصی خود را باخت و عاقبت او هم یک مرگ دستوری بود. مرگی که محمدشاهی دستورش را داد که قائم مقام برای بر تخت نشستن او، با بسیاری از پسران فتحعلیشاه و عموهای محمدشاه، گلاویز شده بود.

با خیام

♟با خیام
🌈🌈🌈





یک روز ز بند عالم آزاد نیم
یک دمزدن از وجود خود شاد نیم

شاگردی روزگار کردم بسیار
در کار جهان هنوز استاد نیم

همه سفارش خیام در دنیا به شادی است ، اگر چه شاد نبوده است، اگر چه در روزگار شادی نمی زیسته است، اگر چه و با تمام نبوغ و پشتکاری که داشته ، از وجود خود ناشاد بوده است و ناراضی، اما کماکان به شادی سفارش می کند.
این کم چیزی نیست.

گوشه هایی از جنگ ترکمانچای

♟️گوشه هایی از جنگ ترکمانچای
🌾🌾🌾
برای درک اینکه چرا در جنگ گلستان و ترکمانچای شکست خوردیم و درک اتفاقات پس از پایان آن جنگ، ذکر دو سه نکته لازم است.
پس از تنظیم پیمان ترکمانچای و جرایم ذکرشده در پیمان، بخاطر مسئولیت شروع جنگ توسط ایران،تا مدتها شهرهای خوی و ارومیه در رهن پرداخت دو کرور جریمه پرداخت نشده باقی ماند و حتی یک سکه از جانب فرزندان فتحعلیشاه و برادران عباس میرزا که در استانهای شرقی و شمالی و مرکزی ایران حکومت می کردند، کمک داده نشد. در ایام جنگ هم آنها کمکی به عباس میرزا نکردند، زیرا منتظر شکست او و تعویض جانشین پدر بودند.
عباس میرزا برای اینکه جریمه جنگ را به روس‌ها بدهد و خوی و ارومیه را از رهن آنها خارج کند از خدمتکاران و لشکریان خود خواهش می کند که : " به مقرری شش ماه از سال قناعت نموده، شش ماه دیگر را در راه استخلاص مسلمانان خوی، واگذار دولت نمایند و آنچه اسباب و اوضاع از طلا آلات در میان اولاد و عیال ایشان بود بالتمام جمع فرموده به تحویلداران دولت روس قیمت کرده، دادند. با وجود این احوال، دویست هزار تومان باقی بود." ( تاریخ نو)
و در همین ایام فتحعلیشاه چون می بیند پولی در بساط عباس میرزا نيست، تصمیم داشته،حسنعلی میرزا شجاع السلطنه را ولیعهد ‌کند. و به همین دلیل پاسکوویچ ، سپاهيان روس را از مناطق شمالی ایران خارج نمی کند تا ولیعهدی مجدد عباس میرزا تثبیت شود.
و یا اینکه عباس میرزا برای تادیه طلب روس‌ها از فتحعلیشاه کمک می خواهد، کلنل مک دونالد انگلیسی در این مورد توضیحی دارد که جالب است. او می نویسد:
موقع پرداخت کرور هشتم من در تبریز بودم.شاهزاده هیچ پولی نداشت. از شاه تقاضای وجه کرد و او فقط صد هزار تومان قرض داد! آن هم به ضمانت یکی از اعضای سفارت انگلیس در ایران!این شخص بعد از مدتی قبض عباس میرزا را نزد شاه برد که قبض خود را پس بگیرد. شاه گفت: سند یک نفر انگلیسی برای من اعتبار دارد و سند پسرم و وزیر او اعتبار ندارد. برای بقیه این وجه، عباس میرزا،مقداری از جواهرات خود را نزد روس‌ها گرو گذاشت که آفتابه لگن مرصع، یک جفت شمعدان طلا از آن جمله بود(مقاله مجتبی مینوی در مجله یغما)
حال لشکرکشی های بعدی عباس میرزا به خراسان، یزد و کرمان را فقط از تاثیر جنگ ترکمانچای و آشوب آن مناطق ندانیم، خود عباس میرزا هم در صدد انتقام از برادرانش بود و همچنانکه که اتفاق افتاد، برادران خود را خلع کرد و پسران و دامادهای خودش را در آن مناطق ، نایب الحکومه کرد.

یک نامه از قائم‌ مقام فراهانی

♟یک نامه از قائم‌ ‌ مقام فراهانی
🌈🌈🌈
قائم‌ مقام مدتی پیشکار و وزیر عباس میرزا بود و بعدا صدراعظم محمد شاه شد. وی خواهر عباس میرزا ، شاه بی بی، دختر نهم فتحعلیشاه را که قبلا همسر محمد امین خان نسقی چی باشی، پسر خاله اش بوده و با حکم صدارت قائم‌ مقام ، از پسر خاله طلاق می گیرد و با قباله صدارت، زن قائم‌ مقام می شود.
در سال ۱۲۴۶ ق/۱۸۳۰ میلادی در تبریز طاعون می آید و بی بی شاه خانم برای اینکه از بلا دور باشد، قائم‌ مقام او را به ییلاق می فرستد و این نامه مربوط به آن زمان است و میزان حسن خلق و آسایش قائم‌ مقام را از داشتن همسری که دختر شاه و خواهر ولیعهد هست را نشان می دهد، و البته تندی مزاج و یکدندگی قائم مقام را هم می توان در متن دید :
" ...قربانت شوم، خدای تعالی به فضل و کرم خودش همه چیز به شما داده سوای حوصله...نوشته اید عمارت اوجان نخواهم ماند،مختارید، پس بفرمایید کجا خواهید رفت؟حالا که در اوجانید و نه وباست و نه طاعون و نه سرما و نه گرما اینطور بر سر من می آورید،اگر به شهر بروید پناه بر خدا که تا بشنوید در محله ی حکم آباد یک نفر دمل به هم رسانیده من باید از ایران فرار کنم و در نجف اشرف بست بنشینم.قربانت شوم!من طاقت شنیدن این حرفهای شما را ندارم، دختر پادشاه هستی، بی تربیت بالا آمدی.خوشامدگو بسیار، دلسوز و غمخوار کم.
دوستی نایب السلطنه روحی فداه مرا به نوکری شما داده بلکه بتوانم تربیت کنم.اما من غلط می کنم.توبه کار می شوم.اختیار با خودت هست. هر جا می خواهید بروید....نوشته اید از زن خوف می کنی ...بلی قربانت شوم. من قشونی و شمشیربند نیستم، ادعای رستمی و اسفندیاری هم ندارم. میرزای فقیر مفلوک ترسوی عاجز هستم، از زن می ترسم، از موش می ترسم، از خزه های ته جو می ترسم...."

اسباب ندامت

♟️اسباب ندامت
🌾🌾🌾
ابوالحسن زید بیهقی(۱۰۹۷_۱۱۶۹ میلادی) از شاعران، تاریخ نگاران و ریاضی‌دانان قرن هفتم هجری و از همعصران حکیم عمر خیام است.
وی نویسنده کتاب تاریخ بیهق است که در زمان سلطان سنجر آن را نگارش کرده است. وی ملقب به ابن فندق می باشد. پدر بزرگ وی فندق بن ایوب در زمان محمود غزنوی در نیشابور ،:قاضی بوده است و لقب ابن فندق از نام پدربزرگش می آید. خود وی هم مدتی در بیهق قاضی بوده است.
ابوالحسن زید بیهقی یک جمله ای دارد که در خود خیلی حرف دارد.
جمله اش این است:
"امیدوارم ایزد تعالی،گفتن و نوشتن را، اسباب ندامت در قیامت نگرداناد_ بمنه و لطفه."
یک معنی دم دستی این گفته، این است که او دغدغه عقوبت آن زمانی را از گفته ها و نوشته هایش نداشته و دلواپس عقوبت آن دنیایی آنها بوده است. یعنی یک نوع آزادی بیان و نوشتار در زمانه وی را می توان از این جمله استخراج کرد.