آشی برات بپزم که ...

آشی برات بپزم که یک وجب روغن روش باشه

آشپز ناصرالدین شاه قاجار، هر ساله آش نذری می‌پخت و خودش نیز در مراسم پخت آش شرکت می‌کرد تا ثواب ببرد. تمامی رجال مملکت هم برای پختن آش دور هم جمع می‌شدند و هر کدام به کاری مشغول بودند.

خلاصه هر کس برای جلب نظر شاه و تملق و تقرب بیشتر، کاری انجام می‌داد. شخص شاه هم در بالای ایوان می‌نشست و قلیان می‌کشید و به کارها نظارت می‌کرد.

آشپزباشی ناصرالدین شاه در پایان پخت آش، دستور می‌داد تا به در خانه هر یک از رجال مملکتی، کاسه آشی بفرستند و آن‌ها باید کاسه آش را پر از اشرفی کنند به دربار شاه پس بفرستند. کسانی را که خیلی تحویل می‌گرفتند، بر روی آش آن‌ها روغن بیشتری می‌ریختند.

کاملاً واضح است، کسانی که کاسه کوچکی آش از دربار دریافت می‌کردند، ضرر کمتری متقبل می‌شدند و آن افرادی که یک قدح بزرگ آش با یک وجب روغن رویش دریافت می‌کردند، حسابی بدبخت می‌شدند. به همین دلیل، در طول سال اگر آشپزباشی قصر با یکی از اعیان یا ورزا یا دیگر رجال دعوا می‌کرد، به او می‌گفت: بسیار خب، حالی‌ات می‌کنم که این دنیا دست کیست...آشی برایت بپزم که یک وجب روغن روی آن باشد

پراکنده نویسی

♟پراکنده نویسی
سقوط صفویه و مرور چند اثر نوشتاری ارمنی/از کتاب یادداشتها و نوشته های دکتر زرین کوب
📕گزارش پطروس گیلاننتس
این گزارش توسط مولف که در زمان سقوط صفویه مقیم شهر رشت بوده برای میناس اسقف اعظم ارامنه نوشته شده است.
🖍ایام محاصره اصفهان
در ایام محاصره اصفهان در شهر گوسفند ، گاو یا اسب و شتری یافت نمی شد.اهل شهر گوشت الاغ را با قیمت یک من، دو تومان مصرف می کردند .خوردن گوشت سگ، گربه، پوست، چرم و ..در بین مردم رایج بود.
گرسنگی به حدی رسید که پسر جوانی ، پستان خواهر مرده اش را بریده و خورده.
بسیاری از اشخاص، بچه های خود را پختند و خوردند.
🖍 لشگر محمود افغان
شاید شمار لشگر محمود افغان و تنوع افراد موجود در آن هم نشان دهنده نوع اداره امور در اواخر دوره صفویه باشد. مثلا آنها جزیه زرتشتیان را نسبت به میزان مرسوم، بسیار افزایش داده بودند.
افغانی ۶۰۰۰ نفر
تفنگچی ایرانی ۲۰۰۰ نفر
زرتشتی ۱۰۰۰ نفر
تفنگچی ارمنی ۶۰۰ نفر
گرجی ۳۰ نفر
ترک( عثمانی) ۶۰ نفر
مولتانی ۵۰ نفر
این جمع شامل ۹۷۴۰ نفر جنگجو در سپاه محمود افغان می شود.

پراکنده نویسی ۱۳ فروردین

♟پراکنده نویسی
سقوط صفویه و مرور چند اثر نوشتاری ارمنی.
از کتاب یادداشتها و نوشته های دکتر عبدالحسین زرین کوب
📕اول : تاریخ ایسائی یا اشعیای ارمنی
دکتر زرین کوب معتقد است که در این کتاب هم مبالغه هست، اما یادآور می شود که اگر کتاب دیگری از این دست توسط یهودی ها، زرتشتی ها و مسلمین اهل سنت نوشته می شد نمونه های کاملتری از مظالم و فجایع سال‌های آخر صفویه و سو تدبیر آنها بدست می آمد.
مثلا؛
🖍حکایت اول:
در ازمیر ، یک بچه ارمنی را که شاگرد کفشدوزی بوده است به زور ختنه می کنند ، چند سال بعد آن بیچاره را می گیرند که مسلمان است چون ختنه شده، اما از اسلام بیرون شده است و به شکنجه او را هلاک می کنند.
🖍حکایت دوم:
شاه سلطان حسین از یک دختر گیلک خوشش آمد. دستور داد چند دختر همشکل او بیابند و به حرمسرای او ببرند.
حاکمان محلی در بین مردم شایعه کردند که تعدادی ازبک، شیعه شده اند و شاه دستور داد دختران ایرانی به همسری آنان درآید تا به آنها فارسی بیاموزند. فقط حاکم ایروان پانصد دختر گرفت و تا از کسان آنها پولی نستاند آنها را رها نکرد.

پراکنده نویسی ۱۳ فروردین

♟پراکنده نویسی
سقوط صفویه و مرور چند اثر نوشتاری ارمنی
نقدی بر نقد یادداشتها و نوشته های دکتر عبدالحسین زرین کوب
📕اول؛تاریخ زکریای شماس
دکتر زرین کوب در نقد این نوشته آن را حاوی اطلاعات سودمند می داند ، اما می نویسند که وی تقیدی به صحت مطالب نداشته است و کتاب او مشتمل بر قصه های باطل و اغلاط و اشتباهات تاریخی است.از جمله قبل از شاه عباس، از سه شاه اسماعیل نام برده است.
و یا در مورد قتل حمزه میرزا پسر شاه محمد خدابنده، دکتر زرین کوب معتقد است که نسبت به ایرانی‌ها، بغض و نفرت از خود نشان داده است. و اینطور نوشته است:" قوم ملعون ایران مرتکب گناهی بزرگ شد."
زکریای شماس بخشی از نوشته خود را به نقل از مردم و از جمله مادر و مادربزرگ خود و بخشی را هم بر اساس نوشته های دیگران از جمله اراکل تبریزی مرقوم کرده است و البته نوشته است که صحت و سقم این نوشته ها را کنترل نکرده است.
بهر حال برای آنهایی که در مرزهای ایران زندگی می کرده اند و در دین هم با صفوی متفاوت بوده اند و البته رفتار حکومت هم با آنها بر همین منوال دوری؛ هم دوری جغرافیا و هم دوری در ایدئولوژی؛ بوده است، انتظار دیگری نمی توان داشت. شاید بهتر باشد که ما کتاب تاریخ زکریای شماس را نگاه مردم سرحد مرزی ایران تصور کنیم و فراموش نکنیم که در بسیاری از مواقع‌ ، باور مردم حتی اگر متکی بر اطلاعات غلط باشد‌ راه خودش را در تاریخ رفته است. آن دو نکته را اندکی بررسی کنیم:
🌈نکته اول:
اما آیا واقعا شماس در مورد وجود سه شاه اسماعیل ، قبل از شاه عباس اشتباه کرده است؟
به گمان من او اشتباه نکرده است. شاه اسماعیل اول که موسس سلسله صفوی است. شاه اسماعیل دوم که پسر شاه طهماسب است و بعد از پدر به سلطنت می رسد.
سال اسماعیل دوم روابط نزدیکی با دولت عثمانی برقرار می کند ، بطوری که در دوره ولایتعدی اش که در گنجه زندانی بود هم متهم به سنی بودن است.
و شاه اسماعیل سوم یک شاه اسماعیل کذاست که دولت عثمانی یک فرد عرب کاملا هم شکل با شاه اسماعیل دوم را پیدا کرده و پس از کشته شدن شاه اسماعیل دوم، عثمانی‌ها شایعه کردند که شاه اسماعیل نمرده و زنده است و در مقدمات جنگی که در زمان شاه محمد خدابنده تدارک می دیدند، بسیاری از حاکمان وشاهزاده های گنجه، ایروان، تاتار و ترکمن را به استانبول بردند تا شاه اسماعیل را به آنها نشان دهند و آن جنگ، جنگی برای به قدرت نشستن مجدد شاه اسماعیل دوم قلمداد شد.
این فرد عرب شبیه شاه اسماعیل از بخش جنوبی ایران حمله کرد و تا چند سال تحت نام شاه اسماعیل، بر بخش‌هایی از جنوب ایران مسلط بود. پس حداقل در اینمورد زکریای شماس اشتباه نکرده است.
🌈نکته دوم
شماس در مورد قتل حمزه میرزا پسر سلطان محمد خدابنده و برادر شاه عباس، می نویسد " قوم ملعون ایران مرتکب گناهی شد."
حمزه میرزا یک سردار شجاع بوده که در جنگ با عثمانی و دفاع از گنجه و سرحدات مرزی ارمنستان از خود شجاعت بسیار نشان داده است. قبل از او ، مادرش را که فرمانده جنگ بود، را به همین وضع می کشند. البته قاتلان حمزه میرزا مردم ایران نبودند ، اما برای مردم مرزنشین ایران که حمزه میرزا پشتیبان آنها بود و در جنگ با عثمانی از آنها محافظت می کرد، قتل او ، طبعا خبر خوبی نیست.

پراکنده نویسی

♟پراکنده نویسی
یکشنبه ۱۲ فروردین
📕اول؛کهن ترین شعر فارسی
عنوان این مطلب برایم جالب بود. کتاب یادداشتها و اندیشه های آقای دکتر حسین زرین کوب را مطالعه می کنم. در ذیل این عنوان در مورد چند شعر که نویسندگانی ذکر کرده اند ایجاد شک شده و او سرود اهل بخارا را قدیمی ترین شعر ایران می داند در سال ۵۶ هجری، معاویه خلیفه اموی، سعید بن عثمان را به امیری خراسان می فرستد. وقتی او آهنگ بخارا می کند گروهی از راهزنان و آدمکشان هم بمنظور غارت و بهر غنیمت گرفتن مردم بخارا در سپاه او قرار می گیرند.اما سعیدبن عثمان با ملکه بخارا؛ خنگ خاتون، آشتی می کند و‌کار به صلح می انجامد.در این میان، بین سعید و خنگ خاتون دیدارهایی شکل می گیرد و بین آنها سری و سری پدید می آید. مردم بخارا به زبان بخاری سروده هایی گفته اند که آن را قدیمی ترین شعر فارسی می گویند.
سرگذشت سعیدبن عثمان هم جالب است. او وقتی در بخارا صلح می کند، از ترس اینکه خاتون ملکه بخارا راه پیمان شکنی پیش نگیرد ، تعداد سی نفر و به قولی هشتاد نفر از بزرگان زادگان بخارا را با خود به سمرقند می برد.چون سمرقند را فتح کرد و به بخارا بازگشت، خاتون از او، آزادی بندیان را درخواست می کند، اما سعیدبن عثمان می گوید چون از آمو عبور کنم، آزادشان خواهم کرد.در عبور از آمودریا هم بدقولی می کند و می گوید در مرو آزادشان می کنم.در مرو هم آنها را آزاد نکرد و آنها را به مدینه برد. در آنجا نخلستانی داشت و آنها را به کار زراعت گمارد. روزی برای سرکشی به نخلستان رفته بود که آن جوانان بر سرش ریختند و با خنجر او را کشتند.
اما از سرود بخارا که بیشتر تهمت های اهل بخارا به رابطه خاتون و سعید بن عثمان است فقط یک بیت ناقص باقی مانده است.
کور خمیر آمد
خاتون دروغ کنده(؟)
شاید این شعر اولین شعر فارسی نباشد، و شاید هیچوقت اولین شعر مکتوب فارسی را نتوان یافت، بهر جهت تلاشی برای مرور گوشه ای از تاریخ ایران می تواند باشد. این شعر در کتابی که در مصر چاپ شده آمده است.
🌒 دوم؛به شهر پروژه های عمرانی خوش آمدید.
در ورودی شاهرود از سمت مشهد و یا گنبد ، شهرداری یک تابلوی تبلیغاتی نصب کرده است و ورود مسافران به شهر پروژه های عمرانی را خوشامد گفته است.
به گمان من برای مسافرین آنچه ممکن است از درجه اهمیت درجه اولی برخوردار باشد‌ وجود مکان هایی برای استراحت‌ ، استراحت گاه های ارزان، تمیر و زیبا، و در دسترس بودن خدماتی از قبیل نانوایی، دستشویی، و امثال اینهاست.
البته شاید شهرداری شاهرود به بهانه عید نوروز، فرصت را غنیمت شمرده تا به در که همان مسافران نوروزی هستند، بگوید تا دیوار که مردم شاهرود هستند بشنوند که شاهرود ، شهر پروژه های عمرانی است. من از مسافران نوروزی خواهش می کنم این شهردار شاهرود را ندزدید و به شهر خودتان نبرید لطفا!
🦠سوم؛ بوی بهار
امروز به باغ رفتم تا چند نوع سبزی بکارم. معمولا من در کاشت سبزیجات پرانرژی هستم، اما وقتی چند کرت کوچک سبزی، یک کم گوجه فرنگی، فلفل و بادمجان، اندکی لوبیا سبز و اینطور چیزها را در بین ردیف درختان می کارم، در حذف علف های هرز آن تاخیر دارم و از نتیجه کارم راضی نیستم.
امروز که داشتم سبزی می کاشتم از سبزی های سال قبل مقداری بود که چیدم، برگ سیر را که به یاد شهر رشت می کارم، نعناع ، مقداری پیازچه و تره و‌جعفری، برگ چغندر .
قبل از اینکه راه بیفتم اینها را بداخل ماشین بردم. وقتی آماده شدم که به خانه برگردم یک عطر بهاری بی همتا از این سبزیجات و بخصوص عطر سیر و نعناع در ماشین پیچیده بود که محسور کننده بود.

پراکنده نویسی

♟پراکنده نویسی
جمعه دهم فروردین
📱اول: اعتیاد به موبایل
صبح به سمت باغ می رفتم و‌می خواستم یک خزانه برای گوجه فرنگی و فلفل و بادمجان درست کنم.در سمت آبشار شاهرود، یک تانکر آب سازمان پارک ها که اسم این سازمان را مرتب عوض کرده اند و الان اسم بی مسمایی هم دارد، مشغول آبیاری گلهای بلوار آبشار بود. راننده، ماشین را در کنار فضای سبز وسط خیابان متوقف کرده بود و بیل بدست مشغول هدایت آب بود.و همزمان با موبایل خود هم ور می رفت. با خود گفتم چند مهارته است. هم راننده تانکر است، هم آبیار است و هم اعتیاد به موبایل او را رها نمی کند.
البته همین کار را الان من هم انجام می دهم! در این عادت با آن راننده هم درد هستم.
🌈 سیاست بی پدر و مادر
در این یکی دو روز اخیر خبری منتشر شد مبنی بر این که در این شش ماهه ای که جنگ در غزه ادامه داشته، ترکیه مرتب به اسرائیل سلاح می فروشد.
آنقدر آقای اردوغان و نتانیاهو به خاطر غزه به هم بد و بیراه گفتند که در دنیای سیاست ، دریچه ای جدیدی باز شده بود. یکی گفت که آن دیگری هیتلر است، آن دیگری گفت که طرف مقابل فاشیست است. یکی گفت آن دیگری دیکتاتور است و دیگری گفت که تو آدمکش هستی. یکی گفت تو فلسطینی بی پناه را می کشی و دیگری گفت تمام تاریخ تان، تاریخ نسل کشی است. چقدر ارامنه کشته آید و چقدر کرد.
حال فهمیدیم که در این ایام ترکیه به اسرائیل سلاح می فروخته و ما هم اسم آن رفتارها و این اقدامات را نمی دانیم چه بگذاریم!!! جنگ زرگری آیا بود؟
🪐 یک گام به عقب
دولت روسیه در اوایل سال‌های قرن جدید، قانون اعدام را لغو کرد و روسیه در بین‌چند کشور پرجمعیت و مهم جهان، از جمله امریکا، چین، هندوستان تنها کشوری بود که حکم اعدام نداشت. گویا بدلیل عملیات تروریستی در کروکاس، روس‌ها می خواهند مجددا حکم اعدام را برگردانند. خبری خوبی نیست.
به نظر من برای کنترل تروریست ها، اعدام عامل بازدارنده نیست. آنها بیشترین خشونت را بر علیه خودشان با پوشیدن جلیقه های انفجاری ، اعمال می کنند، لذا حکم اعدام نمی تواند تاثیر مهمی داشته باشد.
شاید اگر روسیه در کشوری چون تاجیکستان که در این سالها، محل پرورش تروریست شده، کمک کند که درآمدها افزایش یابد، کارافرینی شکل بگیرد و بیکاری کم شود، تاثیر خیلی بیشتری خواهد داشت.

یک حکایت از ملانصرالدین

♟یک حکایت از ملانصرالدین

ملا در خانه اش آفتابه ای داشته که ته آن سوراخ شده و وقتی در آن آب می ریخته اند تا به دستشویی بروند، قبل از هر کاری، آبش تخلیه می شده و به درد نظافت نمی خورده است.
روزی زن ملا به او‌می گوید" ملا این آفتابه به درد دستشویی نمی خورد و نمی تواند با آن طهارت کرد.یک آفتابه سالم بخر و خسیسی را کنار بگذار.
ملا می گوید، اشکالی در آفتابه نیست. اول طهارت کن و بعد ادرار کن.

سخنی از نویسنده ای

♟ سخنی از نویسنده ای
👤 باستانی پاریزی
📕 از پاریز تا پاریس

"وقتی دروغ و حقیقت با هم راه می‌رفتند، به چشمه‌ای رسیدند. دروغ به حقیقت گفت: "لباس خود را درآوریم و در این چشمه آب‌تنی کنیم ." حقیقت ساده‌دل چنین کرد، در آن لحظه که در آب بود، دروغ، لباس حقیقت را از کنار چشمه برداشت و‏...پوشید و به راه افتاد. حقیقت، پس از آب‌تنی ناچار شد برهنه به راه افتد؛ از آن روز ما حقیقت را برهنه می‌بینیم، اما بسا اوقات دروغ را هم ملاقات می‌کنیم که متأسفانه لباس حقیقت پوشیده است؛ و طبعاً حقانیّت خود را در نظر ما به تلبیس ثابت می‌کند…!"

پل بالتیمور

♟چند نکته در مورد پل بالتیمور
پل بالتیمور که بر اثر تصادم یک کشتی کانتینربر به آن تخریب شد، بیش از ۲۶۰۰ متر طول داشته است.
سال ساخت آن ۲۳ مارس ۱۹۷۷ است. و تصادم کشتی به آن با سالگرد ساخت آن تقریبا همزمان است.
نام پل اسکات کی است.
فرانسیس اسکات کی شاعر امریکایی ۱۷۷۹_۱۸۴۳ و سراینده سرود ملی امریکاست.
او این سرود را در سال ۱۸۱۴سروده است.
در سال ۱۸۱۲ در جنگ بین آمریکا و انگلستان این پرچم در قلعه مک هنری در شهر بالتیمور نماد پایداری در برابر توپخانه انگلستان شد.

ملانصرالدین

♟یک حکایت از ملانصرالدین

ملا در خانه اش آفتابه ای داشته که ته آن سوراخ شده و وقتی در آن آب می ریخته اند تا به دستشویی بروند، قبل از هر کاری، آبش تخلیه می شده و به درد نظافت نمی خورده است.
روزی زن ملا به او‌می گوید" ملا این آفتابه به درد دستشویی نمی خورد و نمی تواند با آن طهارت کرد.یک آفتابه سالم بخر و خسیسی را کنار بگذار.
ملا می گوید، اشکالی در آفتابه نیست. اول طهارت کن و بعد ادرار کن.

پراکنده نویسی۹

♟پراکنده نویسی
🌈هشتم فروردین ۱۴۰۳

🖌 اول؛فرزندان، پدران ومادران
همکاری دارم که این روزها مریض است و چون سرطان دارد نمی دانم چه برایش آرزو کنم.
روزی از آنروزها که خوب بود و تندرست ، تعریف می کرد که یک خانواده ای می شناسد که پدرشان فوت کرده و مادر آنها اکنون مریض است و در بیمارستان امام حسین شاهرود بستری است. او سه پسر دارد و هر سه مکانیک هستند.این همکار من روزی برای عیادت کسی به بیمارستان رفته بوده و یکی از آن برادرها را در بیمارستان می بیند. پرس و جو می کند و معمولا شاهرودی ها حسابی پرس و جو می کنند و جیک و پیک هر چیزی را تا در نیاورند ول نمی کنند‌. آن برادر گفته که مادرم مریض است و من در بیمارستان، هستم تا به امور لازم او رسیدگی کنم. منجمله در همان دقایقی که این همکار در بیمارستان بوده آن پسر مادرش را روی دستهایش گرفته تا به دستشویی ببرد و می گفت دستهای او کماکان دستهای یک مکانیک بود و سیاهی روغن و گریس در آنها مشاهده می شد. دقایقی بعد دو برادر دیگر او هم می آیند. آن ساعت، ساعت ملاقات بوده است. همکارم تعریف می کرد که برای اینکه کدامیک آن شب در بیمارستان بمانند، بگومگویشان شد. هر کدام اصرار داشته اند که همو بماند.و نهایتا همان برادری که قبل از آن هم در بیمارستان بوده و از آن دو به لحاظ سن بزرگتر بوده، به دو برادر کوچکترش، تحکم کرده که حرف نزنید، امشب نوبت من است و آن دو برادر می گفته اند تو که دیشب هم بوده ای!
و برادر بزرگتر به آن دو گفته که حرف بیخود نزنید. باشد فردا تو بیا. و نفر سوم گفته چرا این بیاید، نوبت من است.
و همکارم تعریف می کرد که این سه برادر با آن فرهنگ مکانیکی خود، چه پرشور، مراقب مادرشان بودند.
🖌دوم:فرزندان، پدران و مادران:
همسرم پرستار بوده است. روزی مریضی داشتند که در بخش ICU خوابیده بود. خانمی پا به سن گذاشته و شوهر مرده. این مریض در لحظاتی که هنوز به دستگاه های ICU وصل نشده بود، برای خانمم تعریف کرده بود که هنوز زن جوانی بودم که شوهرم فوت کرد. دو پسر و یک دختر کم سن و سال داشتیم.برای گذران زندگی مجبور شدم در منازل مردم کار کنم، تا خرج زندگی خود و سه بچه بی پدر را تامین کنم. آن سه بچه را بزرگ کردم و خوشبختانه هر سه پزشک شده اند. اما چون پزشک هستند و ازدواج هم کرده اند، در تهران زندگی می کنند.
چند روز بعد یکی از پسران پزشک این بیمار به بیمارستان امام حسین شاهرود می آید. خودش را معرفی می کند و کنار تخت مادرش می نشیند. لحظاتی بعد در بخش راه می افتد و از وضعیت پرونده پزشکی سایر بیماران پرس و جو می کند. خانم من به او تذکر می دهد که آقای دکتر لطفا کنار تخت مادرتان بنشینید. آن دکتر خوشش نمی آید و وقتی یکی از پزشکان آشنا را در بخش می بیند، به او در مورد بدخلقی خانم من چیزی می گوید و مجددا در بخش مشغول سرکشی به سایر مریضها می شود. تذکر دوم سخت تر است و به او گفته می شود که اگر آمده اید که کنارتان مادرتان باشید، کنار مادرتان مثل یک پسر بنشینید، ما در این بخش نیاز به کار پزشکی شما نداریم، اما ممکن است مادرتان به دیدن شما نیاز داشته باشد.
فردای آن روز پسر دیگر و دختر آن بیمار هم از تهران می آیند و خانم پزشک ، لباس مشکی هم بر تن داشته است. خانم من از او می پرسد چرا سیاه‌پوش به بیمارستان آمده اید، من اجازه نمی دهم که با لباس سیاه وارد بخش شوید، برای روحیه بیماران icuخوب نیست. آن خانم پزشک می گوید، به من گفتند حال مادرم خیلی بد است و امید اینکه حتی تا امروز زنده مانده باشد را نداشتم!
و یکی دو ساعت بعد، او از خانم من می پرسد، فلانی فکر می کنید مادرم تا کی زنده می ماند؟
به او پاسخ داده می شود که در این بخش icu ، ما ، معمولا افراد را سالم به خانه شان برمی گردانیم. چرا می پرسید؟
آن خانم پزشک می گوید آخر من در تهران شیفت دارم و بچه ها هم باید به مدرسه بروند.
در تمام ساعات بعد از ظهر و شب، خانم من از خانه به همکارانش در بخش ICU زنگ می زد و بطور خیلی خاص روند درمان آن پیرزن مریض را کنترل می کرد و می گفت در بخش به همکارانم گفته ام که این خانم را باید روی پاهای خودش از این بخش به منزلش بفرستیم، چون بچه های بی معرفتی دارد.
✍سوم؛ اندیشه دردآور!!
مادری که سه پسرش را از همان سن کم از مدرسه جدا کرده و به مکانیکی فرستاده است، و درآمد آنها را گرفته و خرج زندگی آنها کرده، اکنون که بزرگ شده اند، بالاترین حد معرفت و لوطی گری را نسبت به مادرشان انجام می دهند. با هم دعوا می کنند تا در مسابقه خدمت به مادرشان از همدیگر پیشدستی کنند.
مادری که رختشویی کرده، خانه دیگران را جارو کرده، برایشان آشپزی کرده و پس از مهمانی‌های انها، خانه بهم ریخته را مرتب کرده و درآمد حاصل از این از خودگذشتگی را صرف تحصیل فرزندانش کرده و افتخارش این است که هر سه فرزند، تحصیلات عالیه دارند و پزشک شده اند، هیچکدام بیش از یک روز برای این مادر، وقت نمیگذارند.
تولستوی یک جمله ای دارد که عمیق است. او می گوید ما، انسانها را بخاطر محبتی که به آنها کرده ایم دوست داریم، نه بخاطر محبتی که آنها به ما می کنند. به سخن دیگر محبت می کنید و دوست می دارید.سه فرزند مکانیک مادر اول ، دسترنج کودکی شان را خرج زندگی پدر و مادر کرده اند و چون به پدر و مادر محبت کرده اند ، پدر و در اینجا مادرشان را به حد یک عاشق دوست دارند.
مادری هم که با کلفتی و جاروکشی سه فرزندش را از آب و گل درآورده، آنها را به حد جنون دوست دارد، اما فرزندانش هیچوقت محبتی عمیق و مدت دار، به او نداشته اند و الان هم دیرشان می شود که او بمیرد!!!
ته این نتیجه گیری آنقدر غامض است که بهتر است تمامش کنم.

پراکنده نویسی

♟پراکنده نویسی
🌈🌈🌈
💤 اول: شلختگی
دو سه روز قبل از پایان سال ۱۴۰۲، ظهر که با ماشین به خانه برمی گشتم، دیدم که کارگرانی مشغول حفر و نصب کابل نوری هستند. خانه ما تقریبا در وسط کوچه است و چون شاهرود یک شهر کوهپایه ای است همه کوچه ها و خیابانها دارای شیب و گاها شیب تند هستند. حفاری کابل نوری درست از یک خانه قبل از خانه ما شروع شده بود و تا انتهای بالای کوچه رفته بود و در کنار خیابان بعدی هم تا عرض دو کوچه پیش رفته بود. بعد از ظهر که از خانه بیرون آمدم دیدم که کابل های نوری را در جای خود قرار داده اند و در وسط کوچه و از همان جایی که حفاری را شروع کرده بودند، سر کابل نوری بیرون است و منتظر اینکه پایین دست را هم حفاری و کابل را جاگذاری کنند. با ماسه روی کابل هم را تا هم‌سطح آسفالت پوشانده بودند و من در ذهنم پیش بینی کردم که فردا هم نیمه دیگر کوچه را کابل گذاری می کنند و قبل از پایان سال، روی این کانال را که البته کم عرض و در حدود ده سانتیمتر بود را آسفالت خواهند کرد و پیشاپیش به آنها دست مریزاد گفتم.
چند روز پیش که باران تندی بارید، این کانال کابل نوری تماما با جریان تند آب باران شسته شده و پایین کوچه، تماما پر از شن و ماسه های نیمه بالایی کوچه شده است. اضافه کنم که کار آن کارگران در همان روز تمام شد و فقط نیمی از کوچه را، کنده اند و رفته اند.
دست مریزاد به این شلختگی!
🈴 دوم؛ زندگی چیست؟
امروز صبح که از خیابانی عبور می کردم، و البته سرعت ماشین بسیار کم بود، یهو یک آقایی از وسط بلوار و از پشت درختچه های فضای سبز خودش را بداخل خیابان انداخت. بخش وسطی و بلوار مانند خیابان، نسبت به دو سمت خیابان دارای ارتفاع است. در واقع قبلا این فضای سبز و بلوار وجود نداشته و بعدا در وسط خیابان یک فضای سبز ایجاد کرده اند و خاکریزی های لازم برای کاشت درخت و درختچه ها، ارتفاعش را نسبت به سطح آسفالت افزایش داده است.
به محض اینکه آن فرد از ارتفاع بالاتر بلوار به خیابان فرود آمد من جلوی پایش توقف کردم.او هم توقف کرد. هر دو خندیدیم. بعد که حرکت کردم از خود پرسیدم اگر سرعتم بیشتر بود و به او می زدم، می مرد و یا آسیب جدی می دید.
بلافاصله صحنه تصادف کشتی اندونزیایی به پل بالتیمور امریکا را در ذهن مرور کردم. در ساعت یک و نیم شب، کشتی به پایه پل می خورد و چند خودرو که از روی پل در حال عبور بوده اند، مثل بچه ای که در پارک ، سرسره بازی می کند، با ماشین شان بداخل آب سرد و خروشان می افتند و حداقل شش نفر مرده اند.
و از خود به جد پرسیدم زندگی چیست؟

پراکنده نویسی

♟️پراکنده نویسی
🌾🌾🌾

👬غیاث آبادی‌ها:
در کتاب دایی جان ناپلئون که به گمان من یکی از بهترین کتاب‌ها برای شناخت جامعه ایران و بخصوص اجتماع دهه ۲۰ تا ۳۰ شمسی ایران است و به فرآیند اضمحلال اشراف بزرگ زمیندار در صحنه اجتماعی و سیاسی ایران می پردازد، یک عروج اجتماعی را هم می توان مشاهده کرد. در این رمان طنز ، ما دو غیاث آبادی داریم. مش قاسم نوکر دایی جان که فردی ساده لوح، شدیدا وفادار به ارباب و مطیع او و نسبت به دیگران( اگر آنها را در مقابل دایی جان ببیند) مهاجم و نترس است و اگر از مال دنیا چیزی ندارد و همان پول کمی را هم‌که نزد دایی جان دارد، با کلک دایی جان، زمینی به چند برابر قیمت به او می فروشند.اما او یک سابقه کار در ارتش و زیردست دایی جان دارد.
غیاث آبادی‌ دیگر آسپیران غیاث آبادی‌ است که عروج اجتماعی اول با او شروع می شود.پرسنل دایره تامینات است و بالطبع ارتشی است و با زرنگی داماد خانواده می شود و همه آن جنبه های اخلاقی را که مش قاسم برای غیاث آبادی ها ، برمی شمرد، این آسپیران ، دور می زند و نادیده می گیرد و به ثروت عروس خانم چنگ می زند.
مش قاسم غیاث آبادی هم در پایان این داستان، تغییر نام داده، دارای مکنت و ثروتی است و البته هنوز ممکن است خودش را با گفتن ؛ دروغ چرا؟ تا قبر آ آ آ ، لو دهد.
عروج طبقه اجتماعی غیاث آبادی های این رمان، یک واقعیت اجتماعی جامعه ایران را در سال‌های دهه ۳۰ نمایان می کند که در آن دوره، محمدرضا شاه به توصیه امریکاییها، تکیه اجتماعی خود را از اشراف زمیندار به سمت ارتشی ها می برد.

جهان به کجا می رود؟

♟️جهان به کجا می رود؟
🎯ژاپن با عضویت در باشگاه صادرکنندگان جنگنده، از صلح‌طلبی قانون اساسی خود دور شد.

کابینه ژاپن روز سه شنبه با فروش جنگنده‌های نسل بعدی که با همکاری بریتانیا و ایتالیا در حال توسعه است به کشورهای دیگر موافقت کرد. این تصمیم، جدیدترین گام در دور شدن ژاپن از اصول صلح طلبانه پس از جنگ جهانی دوم به شمار می‌رود.
به سازوکار دولت ژاپن در مورد تخطی از قانون اساسی آن کشور کاری ندارم، اما ژاپن نمونه ای از گرایش جنگ طلبان شکست خورده در جنگ دوم جهانی است که مجددا آرس خدای جنگ را به خدمت می گیرند و در منطقه خود و سایر نقاط جهان، با حرکت به سمت تولید هر چه بیشتر سلاح،خبر از جنگ و ویرانی بیشتر می دهند.

رشت

سر اینکه معنی واژه «رشت» چیست، دیدگاه‌های زیادی مطرح شده‌است:
رشت با بیان درست «رِشت» در ایرانی باستان Ṷṛšti «باران» اسم مؤنث از Ṷaṛš «باریدن» و از این ریشه در زبان اوستایی صفت فعلی varǝšta «باریده» و در زبان لری باستان bǝṛšt «بارش» و bǝšt «باران» و در هورامی veš «باران» و فارسی نو «بارِش» از «وارِشت» فارسی میانه هم‌ریشه است.
واژه «رشت» در فرهنگ واژه‌های دساتیر، به‌ گچی که بنایان، سنگ و آجر را به آن استوار نمایند، معنی شده‌است.
در واژه‌نامه‌های انجمن آرا، آنندراج، لغت فرس اسدی توسی، لغت محلی شوشتری، برهان قاطع، ناظم الاطبا و لغت‌نامهٔ جهانگیری این گونه معنی شده: چیزی که از هم فروریزد و فروپاشد.
رشت در دیدگاه گروهی به معنی در گودی قرار گرفته می‌باشد. مطرح شدن این دیدگاه پیشینه ای تاریخی دارد. آن زمان هفته بازار رشت روزهای یکشنبه در همین شهر و روزهای چهارشنبه در آج بیشه (که هم‌اکنون یکی از محلات حاشیه شهر رشت است)، برگزار می‌شد. «رشت بازار» یعنی بازار در گودی قرار گفته و این صفت به این معنا بود که هر رهنورد یا مسافری که از بخش‌های جنوبی (مانند رودبار)، بخش‌های غربی (مانند فومن) و بخش‌های شرقی (مانند لاهیجان) به سوی رشت حرکت می‌کرد از منطقه ای بلندتر به ناحیه ای که در سطح پایین‌تر قرار داشت سرازیر می‌شد. در طول زمان واژه «بازار» از پایان این نام حذف شد و «رشت» کنونی باقی ماند.
گروهی نیز بر این گمانند که نام «رشت» از نام ایزد باران در فارسی پهلوی یعنی «تیشتر» گرفته شده‌است و گروهی هم بر این باورند که واژه «رشت» از واژه گیلکی «وارش» سرچشمه گرفته‌است. بر پایه این باور، «وا» برابر باز، متبادر کننده بازباران یعنی باران پی در پی است.
بنا بر یک گمانه زنی دیگر، نام درست این شهر «رِشت» بوده که از بن رشتنی و ریسیدن گرفته شدن و دلیل این نام گذاری پرآوازه بودن این شهر در تولید رشته‌های نوغان یا همان ابریشم دانسته شده‌است.
در اوستا، کتاب ایرانیان باستان، واژه «هو رشت» بارها تکرار شده‌است. «هو» به معنی نیک و «رشت» به معنی کردار می‌باشد؛ یعنی محل انجام کار خوب و نیکو.
قدیمی ترین نام این شهر «بیه» بوده که به معنای مصب میان دو رود است.
یکی دیگر از نام‌های پیشین این شهر یعنی «دارالمرز»، سرزمین پست و گود (جلگه ای) معنا شده‌است. همچنین علی اکبر دهخدا بر این باور است که چون ساخت این شهر در سال ۹۰۰ هجری آغاز شده و واژه «رشت» در حساب ابجد ۹۰۰ است، این نام را برای این شهر برگزیده اند.

پراکنده نویسی

♟پراکنده نویسی
🌈اول؛
امروز که ششم فروردین است در شاهرود باران می بارد. باران با رعد و برق.گاهی خیلی تند می شود و گاهی آرام. از بس کم باران می بارد، آدم بر خود تکلیف می کند که باران باریدن امروز را ثبت کن، نکند که فراموش شود.
🚘دوم؛
یک ماشینی که من پشت سرش پارک کرده ام، و یک سواری mvm سفید است، پشت شیشه اش نوشته شده است" پیر شدی پسر " برای من همیشه این جملات ، خواندنی بوده اند. نمی دانم چرا؟

Sau dau tree

احتمالا آهنگ sau dau tree از کیتارو آهنگساز شهیر ژاپنی را شنیده باشید. دقیقا نمی دانم این آهنگ چه می گوید.شاید اشاره به کتابی باشد که در آن یک رزمنده ویتنامی در جنگ ویتنام عاشق دختری می شود و در زیر یک درخت sau dau لحظات عاشقانه ای دارند که مثل هر دو عاشقی در جنگ، سرنوشت تراژیکی در انتظارشان هست.
خود درخت sau dau بومی هند و پاکستان است و چون گرمسیری است در سایر نقاط گرمسیر هم می روید.ارتفاعی تا ۱۶ متر پیدا می کند و یک درخت کامل برای خواص دارویی است.بیش از ۳۰۰ کاربرد دارویی دارد. به چند تا اشاره می کنم.
از تمام قسمت های، برگ، پوست، تنه، شکوفه، گل، بذر آن استفاده دارویی می کنند. از برگ آن چای درست می کنند. گل و شکوفه آن، بعنوان سبزی استفاده می شود.از برگ و شاخه آن برای سفید کردن پوست تیره استفاده می شود. برگ آن را می جوند تا دندان‌ها سفید باشند.برای تصفیه خون، فشار خون و بیماری‌های قلبی کاربرد دارد.بر علیه مالاریا از آن استفاده می کنند.ضدقارچ و باکتری است.برگ آن دورکننده حشرات است. در کمد و جالباسی و لابلای لباس ها چند برگ آن را قرار می دهند تا موش لباس ها را نجود.
بر علیه سالمونلا استفاده می شود. روغن آن را برای جلا دادن موی سر استفاده می کنند.همچنین مسکن درد و التهاب است و بر علیه پسوریازیس بکار می رود.
از میوه آن برای درمان بیماری‌های ادراری و درمان کرم روده و درمان جذام استفاده می شود.
برای درمان بیماری‌های مقاربتی و آکنه و بیماری‌های قلبی کاربرد دارد.

گریه می کنم؛پیر شده ام

♟گریه می کنم، پیر شده ام
🌈🌈🌈
ماکسیم گورکی یادداشت هایی در مورد لئو تولستوی دارد. نوشتن یک نویسنده بزرگ از همنشینی هایش با یک نویسنده بسیار بزرگتر، می تواند جالب باشد. به یکی از آن یادداشت‌ها اشاره می کنم:
روزی ماکسیم گورکی و تولستوی از مسیری عبور می کرده اند. تولستوی به گورکی می گوید:." نفس ما باید سگ وفادار روح باشد و هر جا که روح هدایتش کند برود.اما ما چگونه زندگی می کنیم؟نفس ماست که می تازد و افسار گسیخته می دود و روح ما عاجزانه و مفلوک بدنبال آن روان است."
بعد تولستوی خاطره ای تعریف می کند و می گوید روزی در مسکو نزدیک برج سوخاروا، در یک کوچه دورافتاده در فصل پاییز ، زنی را دیده که مست، در کنار پیاده رو بر زمین افتاده و فاضلاب کثیفی از خانه پهلویی می آمده و آن زن مست، درست در وسط آن گنداب دراز کشیده است.تولستوی می خواسته به آن زن کمک کند ، اما چندشش می شده و به گورکی گفته که بدن آن زن، آنقدر لزج و کثیف بود که اگر دست به او می زدم ، با چندین بار شستشو هم دستانم پاک نمی شدند.در کنار آن زن یک پسربچه موبور چشم خاکستری قرار داشته و هق هق کنان مادرش را صدا می زده است.
بعد تولستوی از گورکی می پرسد؛ شما زن مست زیاد دیده اید؟زیاد؟ آه خدای من، در این باره ننویسید لازم نیست.
گورکی می پرسد؛ چرا؟
تولستوی با تبسمی بر لب به گورکی نگاه می کند و تکرار می کند ، چرا؟
و بعد، اندکی با خود فکر می کند و آرام می گوید؛
" نمی دانم همین جوری گفتم، آدم خجالت می کشد از پلیدی ها بنویسد.اما خب،چرا ننویسید؟ نه، باید نوشت!درباره همه چیز باید نوشت.‌"
پس از گفتن این حرفها، اشک در چشمانش حلقه می زند، اشک خود را با دستمال پاک می کند و لبخندزنان به دستمال نگاه می کند، در حالی که اشک کماکان از گونه هایش روان است. و می گوید:
" گریه می کنم.پیر شده ام.به یاد هر حادثه ی وحشتناکی که می افتم، دلم می گیرد."
بعد با آرنج به پهلوی گورکی می زند و می گوید:
شما هم خواهید دید،وقتی پیر شوید و همه چیز همان گونه که هست باقی بماند، اشک خواهید ریخت.حتی بدتر از من.مثل ابر بهار اشک خواهید ریخت.

پراکنده نویسی

♟️پراکنده نویسی
🌾🌾🌾
📚 ژان کريستف
چند روز پیش به کتابخانه مرکزی شاهرود رفتم تا کتاب دایی جان ناپلئون را پس بدهم و‌کتاب ژان کريستف نوشته رومن رولان را بگیرم. وقتی از قفسه کتابها، کتاب ژان‌کريستف را جلوی کتابدار گذاشتم تا آن را ثبت کند، پرسید کتاب کریستوفر را می برید؟
خیلی ناراحت شدم. با اعتماد به نفس بالایی هم مجددا گفت کریستوفر.
با نوعی دلزدگی گفتم ، بله.
انتظار داشتم و دارم که کتابدار

پراکنده نویسی

♟️پراکنده نویسی
🌾🌾🌾
📚 ژان کريستف
چند روز پیش به کتابخانه مرکزی شاهرود رفتم تا کتاب دایی جان ناپلئون را پس بدهم و‌کتاب ژان کريستف نوشته رومن رولان را بگیرم. وقتی از قفسه کتابها، کتاب ژان‌کريستف را جلوی کتابدار گذاشتم تا آن را ثبت کند، پرسید کتاب کریستوفر را می برید؟
خیلی ناراحت شدم. با اعتماد به نفس بالایی هم مجددا گفت کریستوفر.
با نوعی دلزدگی گفتم ، بله.
انتظار داشتم و دارم که کتابدار حداقل این کتاب را، آن هم کتابی با معروفیت ژان کريستف را درست تلفظ کند. چنین است دیگر!
👬غیاث آبادی‌ها:
در کتاب دایی جان ناپلئون که به گمان من یکی از بهترین کتاب‌ها برای شناخت جامعه ایران و بخصوص اجتماع دهه ۲۰ تا ۳۰ شمسی ایران است و به فرآیند اضمحلال اشراف بزرگ زمیندار در صحنه اجتماعی و سیاسی ایران می پردازد، یک عروج اجتماعی را هم می توان مشاهده کرد. در این رمان طنز ، ما دو غیاث آبادی داریم. مش قاسم نوکر دایی جان که فردی ساده لوح، شدیدا وفادار به ارباب و مطیع او و نسبت به دیگران( اگر آنها را در مقابل دایی جان ببیند) مهاجم و نترس است و اگر از مال دنیا چیزی ندارد و همان پول کمی را هم‌که نزد دایی جان دارد، با کلک دایی جان، زمینی به چند برابر قیمت به او می فروشند.اما او یک سابقه کار در ارتش و زیردست دایی جان دارد.
غیاث آبادی‌ دیگر آسپیران غیاث آبادی‌ است که عروج اجتماعی اول با او شروع می شود.پرسنل دایره تامینات است و بالطبع ارتشی است و با زرنگی داماد خانواده می شود و همه آن جنبه های اخلاقی را که مش قاسم برای غیاث آبادی ها ، برمی شمرد، این آسپیران ، دور می زند و نادیده می گیرد و به ثروت عروس خانم چنگ می زند.
مش قاسم غیاث آبادی هم در پایان این داستان، تغییر نام داده، دارای مکنت و ثروتی است و البته هنوز ممکن است خودش را با گفتن ؛ دروغ چرا؟ تا قبر آ آ آ ، لو دهد.
عروج طبقه اجتماعی غیاث آبادی های این رمان، یک واقعیت اجتماعی جامعه ایران را در سال‌های دهه ۳۰ نمایان می کند که در آن دوره، محمدرضا شاه به توصیه امریکاییها، تکیه اجتماعی خود را از اشراف زمیندار به سمت ارتشی ها می برد.

یافتن معماها

♟️ یافتن معماها
🌾🌾🌾
بسیاری از ایرانیانی که سفری به تاجیکستان داشته اند، فضای فرهنگی اکنون آنجا را می ستایند.از اینکه در کوچه و خیابانها، تالارها و میدان ها و پارک و بوستان هایی قدم می زنند که برایشان یادآور گذشته تاریخی ایرانیان است، به وجد می آیند، از دیدن شعری از حافظ بر سالن فرودگاه، لذت می برند و از دیدن نام رودکی بر تالاری به وجد می آیند. اینها خوب است.چه اگر انسانها ، این ساکنان ملک هستی،همدیگر را دوست بدارند و دوستی را نثار همدیگر و تمام جهان کنند؛ زندگی زیباتر خواهد شد.
اما یک وجه دیگر آنجا را هم من نمی توانم نبینم. چند وقت پیش در کرمان، گروهی از مردم که در مراسم سالگرد سردار سلیمانی، شرکت کرده بودند، با بمب گذاری کسانی ظاهرا داعشی و تبعه تاجیکستان، کینه توزی آنها را تجربه کردند.به حواشی آن ماجرا کار ندارم. گفته شده بود که مقامات از طریق هشدار امریکا مطلع شده بودند و ...چون جزئیات را نمی دانم اظهار نظر درست نمی توان کرد.اما در اینکه آن بمب گذار تاجیکستانی بوده است، شکی نیست.
قبلا و در جریان بمب گذاری شاهچراغ شیراز هم باز بمب گذار تاجیکستانی است.
دیروز و پس از کشتار مردم در تالار کروکاس شهر مسکو که حدود سیصد نفر کشته و زخمی شدند، مردم مسکو، بلافاصله بیش از یک تن خون اهدا کردند.این ضربه تروریستی هم توسط کسانی که تاجیکستانی بوده اند شکل گرفته است.بیش از یک و نیم میلیون شهروند تاجیکستان در روسیه ، کار و فعالیت دارند و اینها درآمد خود را برای اعضای خانواده شان که عمدتا در تاجیکستان مانده اند، می فرستند و نوعی زندگی حلبی ابادی(به لحاظ نحوه زیست فرهنگی) را در روسیه می گذرانند.اگر از مردم تاجیکستان پرسیده شود که بهترین خاطرات شما چیست، معمولا از دوران شوروی یاد می کنند، اما چرا از نیروی داعش در سوریه تا عراق، از بمب گذاری در کرمان و شیراز تا مسکو، جای پای تاجیک ها دیده می شود؟
روزگاری رومن رولان که جرقه های جنگ جهانی اول را با چشم تیزبین خود مشاهده می کرد، نوشت؛ "عشق ها و کینه توزی ها در آرامش طبیعت ذوب می شوند.سکوت فضای بیکران، بی قراری ها را در بر می گیرد و همه چیز مثل سنگی که در آب بیندازند،محو می شود."
حال باید پرسید آن پولی که آرایشگر تاجیک شهر مسکو را مسلح به انواع سلاح می کند تا فقط با دریافت دو سه هزار دلار مهمان نوازی مسکویان را با بمب ، چاقو و کلاشینکف پاسخ دهد، از کجا نیرو می گیرد؟
روزی که گروهی از غزه بر جشن یهودیان می تازند و بلافاصله تصویر سلاخی های خود و تجاوز به پسران و دختران را در شبکه های مجازی به اشتراک می گذارند، بدنبال کدام انسانیت هستند؟
و روزی که پناه بردگان به بیمارستان‌ها در غزه را ارتش اسرائیل، سلاخی می کند و به تلافی، تجاوز می کند، کدام نوع بشر برانگیخته می شود؟
و روزی که پیشنهاد آتش بس در غزه اگر از طرف امریکا باشد، روس‌ها و چینی ها، وتویش می کنند و اگر از سوی دیگران باشد، آمریکایی‌ها آن را وتو می کنند، کدام حس بشردوستی را در رفتار آنها می بینیم؟و البته هر کدام ، بیش از دیگری،مدعی بشردوستی هستند.
من در این غوغای وحشیانه قدرتمندان روی زمین،به فکر کسانی هستم که مرده اند و یا در این رقابت مرگ زا، کاندیدای مرگ هستند.این زمین که می تواند گهواره تمدن باشد و صلح در اقصی گوشه های آن، صدای ترنم بهار بدهد، متاسفانه در آغوش مرگ،رقص کینه توزی دارد و زمین که گهواره زندگی است ، بیش از هر موجود زنده ای بر روی خود، تاثیر ناملایمات این رفتار دهشتناک ساکنان خود را با چهره ای عبوس برمی کشد و آرام آرام خود به سوی مرگ می رود.
ایکاش آدمیان درک می کردند که این جنگها، بینوایی می آورد و بینوایان باید درک کنند که سعادت آنها وقتی فراخواهد رسید که همدیگر را درک کنند و دوست بدارند. در دشمنی ، هر روز شمار بینوایان، افزون‌تر و هزینه خرید آنها برای اینکه بر خود بمب و نارنجک ببندند و آدمیانی را به کشتارگاه ببرند، سهل تر خواهد شد.
"ای میلیون ها انسان،همدیگر را در برگیرید و بوسه خویش را نثار تمام جهان سازید." این جملات را وقتی رومن رولان نوشت، از ترس دولت و هموطنان خودش که بی تابانه در جستجوی جنگ جهانی اول بودند، به سوئیس پناه برد.سرشت آن نیروهایی که جهان را در جنگ می خواهند، باید مهار زد ، والا بسیاری را کشته اند و بسیاری را هم خواهند کشت.

سادگی، شکیبایی، شفقت

♟سادگی، شکیبایی،شفقت
🌈🌈🌈

من تنها سه چیز را آموزش میدهم
سادگی، شکیبایی و شفقت.
این سه گرانبهاترین گنجها هستند.

ساده در اعمال و افکار
به منبع وجود باز می‌گردید.

شکیبا با دوستان و دشمنان
با همه چیز هماهنگی می‌یابید.

مهربان با خود
با همه‌ی موجودات در صلح خواهید بود.


تائو_ت_چینگ (حکیم چینی)

محرم و رمضان

اعرابی در ماه محرم به شهر آمد و هر شب در ضیافتی معده پُر کرد و با بغدادی آباد به قبیله بازگشت.
نوبتی دیگر به ماه رمضان به امید سورچرانی پیشین به سمت شهر شتافت.
این‌بار جز چینِ ابروی روزه‌داران به‌ روز و صلوات و ادعیه‌ی نافله‌گذاران به‌ شب، چیزی نیافت.
از نام این دو ماه پرسید و پاسخ شنید که:
اولی را اسم محرم‌ الحرام است و دومی رمضان المبارک نام دارد!
گفت: لاولله که اشتباه نام گذارده‌اند؛
اولی محرم المبارک است و دومی رمضان الحرام!
📗: منبع !
برگرفته از کتاب‌های "امثال و حکم" مرحوم علی‌اکبر

سعدی، ملک الشعرای بهار و ...

♟سعدی و ملک الشعرای بهار و ..
🌈🌈🌈


سعدی یک حکایتی دارد که سرگذشت یک بازرگان مقیم کیش است. اینطور می نویسد:

"بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتکار.

شبی در جزیرهٔ کیش مرا به حجره خویش در آورد.

همه شب نیارمید از سخنهای پریشان گفتن که: فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است و این قبالهٔ فلان زمین است و فلان چیز را فلان ضمین.

گاه گفتی: خاطر اسکندریه دارم که هوایی خوش است.

باز گفتی: نه! که دریای مغرب مشوش است. سعدیا! سفری دیگرم در پیش است، اگر آن کرده شود بقیت عمر خویش به گوشه بنشینم.

گفتم: آن کدام سفر است؟

گفت: گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسهٔ چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینهٔ حلبی به یمن و برد یمانی به پارس، و زآن پس ترک تجارت کنم و به دکانی بنشینم.

انصاف از این ماخولیا چندان فرو گفت که بیش طاقت گفتنش نماند!

گفت: ای سعدی! تو هم سخنی بگوی از آنها که دیده‌ای و شنیده.

گفتم:

آن شنیدستی که در اقصای غور

بارسالاری بیفتاد از ستور

گفت چشم تنگ دنیادوست را

یا قناعت پر کند یا خاک گور"

این حکایت سعدی حکایت نغزی است. از یک جنبه دیگر هم می توان این داستان را دید و اخلاق خاص ایرانی را در آن مشاهده کرد.
یک زمانی و بمناسبت برگزاری جام جهانی فوتبال؛هم جام جهانی آلمان و هم جام جهانی آفریقای جنوبی؛ من در یک ماه برگزاری جام جهانی، در حالی که فوتبال تماشا می کردم، محض یادگیری زبان و البته یادگیری مطالب مورد ترجمه، در یک جام جهانی، وضع کشاورزی در ۳۲ کشور شرکت کننده در جام جهانی را و در جام جهانی بعدی هم، کارافرینی در ۳۲ کشور شرکت کننده در جام جهانی را ترجمه کردم. هم فال بود و هم تماشا.فقط فوتبال تماشا نمی کردم، همزمان وضع کشاورزی یا کارافرینی آن کشورها را هم می خواندم و می نوشتم.
در مورد کشور اسپانیا دو مقاله از دو روزنامه اسپانیایی بود که آن مقالات به انگلیسی ترجمه شده بود و در روزنامه های انگلیسی زبان چاپ شده بود. طبعا نویسنده اصلی، اسپانیایی بود. نویسنده در مورد مشکلات کارافرینی در اسپانیا، از فساد و عدم تمکین خانواده سلطنتی به قانون و یا طرفداری زبانی آنها از محیط زیست و رفتن به شکار آنها نوشته بود تا این اخلاق اسپانیایی که معمولا فرد به محض اینکه یک کسب و کار دایر می کند، بدنبال این است که درآمد آن کسب و کار را صرف رفتن به جزیره ای و نشستن بر صندلی راحتی یک قایق تفریحی در زیر نور آفتاب و خوشگذرانی می کنند و مثل کارآفرینان مثلا آلمان، سخت کوش نیستند و بر روی کار خود تمرکز کمی دارند و ...
این نگاه سعدی را اگر با رفتار تاجران همین کشورهای حوزه خلیج فارس مقایسه کنیم، می بینیم که ما ایرانیان، بعضا، در کسب و کار و تجارت تعادل رفتار نداریم. یا خیلی خسیس می شویم و یا بریز و بپاش کن حال بهم زن.
یا نویسنده ای چون سعدی، داریم که وقتی می خواهند رفتار درست را آموزش دهند، به قناعت سفارش می کنند و یا افراد را به این حواله می کنند که خاک گور منتظرت هست و تو روزی که بمیری چیزی با خود به گور نمی بری.
در واقع کمتر کسانی داریم که سفارش کنند که ما می توانیم دنیای پس از خودمان را زیباتر‌، متنوع تر، ثروتمندتر و پررفاه تر ، بجا بگذاریم.
انتخاب یک حد وسط از کار و تلاش و تفریح را ما می توانیم در فرهنگ خودمان بخوبی پیدا کنیم. در پیشینه رفتار ایرانی ما به فراوانی جشن داریم و عمده این جشن‌ها هم جشن های جمعی و همگانی و ملی هستند. پیام اینها این است که تفریح و جشن هم در جمع ، زیباست.و همزمان زیباترین تعابیر را از کار در فرهنگ مان داریم .ناخوداگاه این شعر ملک الشعرای بهار در ذهنم تداعی می شود که با این بیت آغاز می شود که :
برو کار میکن مگو چیست کار
که سرمایه جاودانی است کار
و چون بهار این کشور را می شناسد و می داند که دفینه در آن زیاد است و اگر کسی اسم گنج ببرد، شنونده قبل از هر چیز به ذهنش پیدا کردن دفینه تداعی می شود و بهار هم در بیت آخر همان شعر ،اینطور می نویسد:
نشد گنج پیدا ولی رنجشان
چنان چون پدر گفت شد گنجشان.

قاب کسی را دزدیدن

♟قاپ کسی را دزدیدن
🌈🌈🌈
در قديم پلو يا چلو را در مجمعه‌هاي بزرگي مي‌كشيدند، كه به آنها «قاپ» يا «قاب» مي‌گفتند و چند نفر با دست از يك قاپ مشترك، غذا مي‌خوردند. ممكن بود كه چند آدم بزرگ و پرخور با پيري يا كودكي نحيف و كم‌غذا در قاپي همسفره و هم‌غذا ‌شوند. اين بود كه تقسيم غذا عادلانه نبود و يكي به اصطلاح، #قاپ ديگري را مي‌دزديد و غذاي بيشتري مي‌خورد. اين بود كه ايده «قاپ شخصي» به ميان آمد كه براي هر كس قاپ كوچكي غذا بكشند و آن را در پيش وي بگذارند. اين بود كه اين «پيش‌قاپ» را «بُشقاب» ناميدند. يك قاپ بزرگ پر از غذا سر سفره مي‌آمد و چند قاپ كوچك خالي (بُش به تركي: خالي) گِرد آن مي‌چيدند و براي هر بشقاب، جدا غذا مي‌كشيدند.

اخرین سطرهای یک کتاب


♟️آخرین سطرهای یک کتاب
🌾🌾🌾
الان کتاب دایی جان ناپلئون را تمام کردم. همیشه دوست داشتم این کتاب را بخوانم.در واقع وقتی گوشه هایی از سریال دایی جان ناپلئون را می دیدم، دوست نداشتم آن را با دقت نگاه کنم. دوست داشتم کتاب را بخوانم. من همیشه ترجیح می دهم اول کتاب را بخوانم. همیشه بر این باور هستم که در اغلب فیلم ها، مطالب کتاب‌ها، مثله می شوند. هر چند که همیشه اینطور نیست، اما بهر حال من اینطور را بیشتر دوست می دارم.
اما آخرین سطرهای کتاب دایی جان ناپلئون:
_ عمو اسدالله، خیلی عذر می خواهم.ولی کار اداری دارم. وانگهی معلوم نیست بتوانم تا فردا صبح از ژنو خودم را به پاریس برسانم. انشاالله دفعه دیگر...
_ گندت بزنند!چه آن وقت که بچه بودی، چه آن وقت که جوان بودی، چه حالا، عرضه سانفرانسیسکو نداشتی و نداری. پس خداحافظ تا تهران!