گریه می کنم؛پیر شده ام
♟گریه می کنم، پیر شده ام
🌈🌈🌈
ماکسیم گورکی یادداشت هایی در مورد لئو تولستوی دارد. نوشتن یک نویسنده بزرگ از همنشینی هایش با یک نویسنده بسیار بزرگتر، می تواند جالب باشد. به یکی از آن یادداشتها اشاره می کنم:
روزی ماکسیم گورکی و تولستوی از مسیری عبور می کرده اند. تولستوی به گورکی می گوید:." نفس ما باید سگ وفادار روح باشد و هر جا که روح هدایتش کند برود.اما ما چگونه زندگی می کنیم؟نفس ماست که می تازد و افسار گسیخته می دود و روح ما عاجزانه و مفلوک بدنبال آن روان است."
بعد تولستوی خاطره ای تعریف می کند و می گوید روزی در مسکو نزدیک برج سوخاروا، در یک کوچه دورافتاده در فصل پاییز ، زنی را دیده که مست، در کنار پیاده رو بر زمین افتاده و فاضلاب کثیفی از خانه پهلویی می آمده و آن زن مست، درست در وسط آن گنداب دراز کشیده است.تولستوی می خواسته به آن زن کمک کند ، اما چندشش می شده و به گورکی گفته که بدن آن زن، آنقدر لزج و کثیف بود که اگر دست به او می زدم ، با چندین بار شستشو هم دستانم پاک نمی شدند.در کنار آن زن یک پسربچه موبور چشم خاکستری قرار داشته و هق هق کنان مادرش را صدا می زده است.
بعد تولستوی از گورکی می پرسد؛ شما زن مست زیاد دیده اید؟زیاد؟ آه خدای من، در این باره ننویسید لازم نیست.
گورکی می پرسد؛ چرا؟
تولستوی با تبسمی بر لب به گورکی نگاه می کند و تکرار می کند ، چرا؟
و بعد، اندکی با خود فکر می کند و آرام می گوید؛
" نمی دانم همین جوری گفتم، آدم خجالت می کشد از پلیدی ها بنویسد.اما خب،چرا ننویسید؟ نه، باید نوشت!درباره همه چیز باید نوشت."
پس از گفتن این حرفها، اشک در چشمانش حلقه می زند، اشک خود را با دستمال پاک می کند و لبخندزنان به دستمال نگاه می کند، در حالی که اشک کماکان از گونه هایش روان است. و می گوید:
" گریه می کنم.پیر شده ام.به یاد هر حادثه ی وحشتناکی که می افتم، دلم می گیرد."
بعد با آرنج به پهلوی گورکی می زند و می گوید:
شما هم خواهید دید،وقتی پیر شوید و همه چیز همان گونه که هست باقی بماند، اشک خواهید ریخت.حتی بدتر از من.مثل ابر بهار اشک خواهید ریخت.