♟دروغ مقبول و راست گفتن نامقبول
✍غلامرضا طالبی
🌈🌈🌈
من یکبار نوشتم که شباهت های زیادی بین قابوسنامه ی عنصرالمعالی و کتاب شهریار ماکیاولی می بینم. یک موردش را در ذیل می آورم. البته در مورد ماکیاولی همه انجمله معروف او را که به شهریار توصیه می کند " هدف وسیله را توجیه می گند" را به خاطر دارند، اما عنصرالمعالی و قابوسنامه:
عنصرالمعالی به پسرش گیلانشاه توصیه می کند:
" باید که مردم سخنگوی و سخندان باشد ،اما تو ای پسر، سخنگوی باش و دروغگو مباش. خویشتن را به راستگویی معروف کن تا اگر وقتی به ضرورت، دروغ، گویی از تو بپذیرند. و هر چه گویی، راست گوی و لکن راستِ به دروغ مانند،مگوی که دروغِِ به راست همانا به از راستِ به دروغ همانا[ همانا یعنی شبیه است]، که آن دروغ مقبول بُوَد و آن راست ،نامقبول.
پس، از راست گفتنِ نامقبول بپرهیز تا چنان نیوفتد[نیفتد] که مرا با امیر ابوالسّوار شاوربن فضل رحمه الله علیه افتاد.
و او حکایت خود و امیر ابوالسّوار را اینطور تعریف کرده است:
" بدانکه من به روزگار امیر ابوالسّوار_ آن سال که از حج اسلام باز آمدم _به غزا رفتم به گنجه، که غزای هندوستان خود بسیار کرده بودم،خواستم که غزای روم نیز کرده شود.
و ابوالسّوار مردی بر جای و خردمند بود و پادشاهی بزرگ و سایس و عادل و شجاع و فصیح و متکلم و پاک دین و پیش بین،چنان که ملوکِ پسندیده باشند و همه به جِد بودی[اهل هزل و شوخی نبوده] و بی هزل.
چون مرا بدید،بسیار حشمت کرد و با من در سخن آمد و از هر نوعی همی گفتم و همی پرسید و من همی شنیدم و جواب همی دادم.
و سخنهای من، او را پسندیده آمد، با من بسیار کرامتها کرد و نگذاشت که باز گردم. و از بس احسان ها که همی کرد با من، نیز دل بنهادم و چند سال به گنجه مقیم شدم. و پیوسته به طعام و شراب در مجلسِ او حاضر بودمی و از هر گونه سخنها از من همی پرسیدی از حالِ عالَم و ملوکِ گذشته.
تا روزی از ولایت ما سخن همی رفت و از حالِ ناحیت گرگان از من همی پرسید.
من گفتم: به روستای گرگان اندر کوه[اندر یعنی در،در کوه] دهی است و چشمه ی آب از دهِ دوردست.زنان که آب آرند، گروهی گرد آیند و هر کسی با سبویی و از آن چشمه، آب بردارند و سبوی بر سر نهند و جمله باز گردند، یکی از ایشان ، بی سبوی از پیشِ ایشان همی آید و به راه اندر، همی نگرد[نگاه می کند]؛ و کرمی است سبز اندر زمینهای آن ده، هر کجا که آن کرم همی یابد، از راه، یک سو افگند تا این زنان، پای بر آن کرم ننهند. چه اگر کسی از ایشان پای بر آن کرم نهد و کرم زیرِ پای او بمیرد، این آب که اندر سبوی بر سر دارد، در وقت[فورا] گَنده شود صعب، چنان که بباید ریختن و باز باید گشتن و سبوی شستن و دیگرباره ،آب از چشمه برداشتن."
چون من این سخن بگفتم امیر ابوالسّوار، روی ترش کرد و سر بگردانید و چند روز با من ،نه آن حال بود که پیش از آن بوده بود. تا پیروزان دیلم با من گفت که: " امیر گلِه ی تو کرد و گفت: فلان مردی بر جای است چرا باید که با من سخن چنان گوید که با کودکان گویند؟
من در حال[فورا] قاصدی را از گنجه به گرگان فرستادم و محضری فرمودم کردن به شهادت رییس[شهادت نامه و گواهی نامه درست کرده اند با امضای کدخدا و .... ] و قاضی و خطیب و جمله عُدول و علما و اشراف گرگان که: این ده پابر جاست[وجود دارد] و حالِ این کرم بر این جمله است و به چهار ماه این درستی[تایید حرفی را که زده بوده است] بیاوردم و محضر[شهادت نامه اهالی گرگان] پیشِ امیر ابوالسّوار نهادم و بدید و بخواند و تبسم کرد و گفت: من خود دانم که از چون تویی دروغ نیاید، خاصّه پیش چو منی، اما خود آن راست چه باید گفتن که چهار ماه روزگار باید و محضری به گوایی[گواهی] دویست معّدل[عادل -یعنی دویست نفر آن شهادت نامه را امضا کرده بوده اند]تا آن راست از تو قبول کنند."
خلاصه اینکه عنصرالمعالی می گوید بهتر است راست نامقبول را نگوییم و آن را راستِ دروغ مانند می نامد که مقبول شنونده واقع نمی شود.