آیت‌الله بروجردی

♟️نگاهی کوتاه به تاریخ معاصر ایران:
✒️آیت الله بروجردی
📔📔📔
شعبان جعفری دو خاطره از آیت الله بروجردی تعریف کرده که به آن اشاره می کنم.
ج: یادمه یه روز بعد از اینکه خلیل طهماسبی را آزاد کردن(۱۳۳۱)همه با هم رفتیم قم.همین خدا بیامرز آیت الله بروجردی بود،آیت الله صدر بود،آیت الله مرعشی نجفی بود،آیت الله شریعتمداری بود و آیت الله حجت.
از اینا [فدائیان اسلام ]نواب بود و اون واحدی بود، مرد شماره یک و مرد شماره دوشون و یه عده دیگه بودن. خلیل طهماسبی رَم تازه از زندان آزاد کرده بودن.وقتی ما رفتیم اونجا،همین آیت الله ها،اون آقای صدر یه خُرده با اینا صحبت کرد و گفت: " آقایون چرا آدم‌کشی می کنین؟چرا مردمو بیخود می کشین؟شما تبلیغات دینی بکنین.گیرم امروز شما اینارو کشتین،فردا که شما رو کشتن دیگه کی میخواد تبلیغات بکنه؟"
بعد رفتیم پیش آیت الله حجت.حجتم اتفاقا همون آدمی بود که بایستی پول طلبه ها رو می داد.اونم همین حرفا رو زد.گفت:"آقایون چرا آدم‌کشی می کنین؟جونو خدا باید از کسی بگیره،شما چرا اینکارو می کنین؟"
بعد رفتیم پیش آقای مرعشی،پیش اون یکی،پیش این یکی. همه شون همین حرفا رو می زدن.رفتیم پیش آیت الله بروجردی،خدا رحمتش کنه،تو اتاق همه جمع بودیم‌،یه شیخ احمدی بود همه کاره ی بروجردی بود.نواب گفت: به آقا بگو ما اومدیم.
شیخ احمد رفت به آقا گفت: آقای نواب و اینا اومدن ببیننت.
بروجردی آدم قایمیه،اینجور آدما بی رودربایستی هستن.برگشت و گفت: آقا می گه من اینارو نمی پذیرم.
اینارو نپذیرفت.هیچکدوم رو نپذیرفت. اینا اومدن بیرون و شروع کردن به بد و بیراه گفتن.
_ یک دفعه ام یک عده میرن پیش آقا ،می گن: " آقا دو تا عرق فروشی اینحا تو قم باز شده،اجازه بدین ما اینا رو آتیش بزنیم.
می گه: چرا می خواین این کارو بکنین و مال مردمو حروم کنین.شما نرین بخورین،خودشون می بندن.

پیری و جوانی

♟️پیری و جوانی
✒️غلامرضا طالبی
🍁🍁🍁
سه سخن را با هم بخوانیم:
اول:
عنصرالمعالی به گیلانشاه توصیه می کند؛
" بهره ی خویش از روزگار بردار،که چون پیر شدی،خود نتوانی،چنانکه آن پیر گفت:
چندین سال، خیره غم خوردم که چون پیر شوم،خوبرویان مرا نخواهند،اکنون که پیر شدم خود ایشان را نمی خواهم."
دوم:
نظامی عروضی در چهارمقاله در مورد اقامت امیر نصر احمد سامانی در هرات می‌نویسد :
آنجا لشکر برآسود و برخورداری تمام یافتند از عمر خویش.
و جایی دیگر می نویسد:
امیر و لشکریان انصاف از نعیم جوانی بستدند و داد از عنفوان شباب بدادند.
سوم:
روزگاری را که امیرنصر سامانی می زیسته و روزگاری را که عنصرالمعالی وصف می کند،چگونه روزگاری است؟
بهره از روزگار کدام است؟
چگونه آدمی انصاف از نعیم جوانی می ستاند؟
نعیم جوانی چه زمان است و کجا یافت شود؟
روزگار دیگرگونه شده،یا چه؟

دوست

♟دوست

✍غلامرضا طالبی

🌈🌈🌈

طنازی در شعر و نثر فارسی،همیشه دلپسند است. این تک جمله ی زیبا را عنصرالمعالی گفته است. هم در آن طنز زیبایی است و هم مفهوم زیبایی دارد.

" دوست را به فراخی و ننگی آزمای،به فراخی حرمت و به تنگی سود و زیان.

فراخی بمعنای فراوانی و تنگی معنای متصاد فراخی را دارد و هم منظور روزگار تنگدستی است.

یک حکایت در مورد عیاران

♟یک حکایت در مورد عیاران

✍غلامرضا طالبی

🌈🌈🌈

"در خراسان عیاری بود سخت محتشم و نیک مرد و معروف، مهلّب نام.گویند روزی در کوی همی رفت. اندر راه پای بر خربزه پوستی نهاد،پایش بلغزید و بیفتاد.

کارد برکشید و خربزه پوست را به کارد زد.

چاکران او را گفتند:

ای سرهنگ،مردی بدین عیّاری و محتشمی که تویی، شرم نداری که خربزه پوست را به کارد زنی؟

مهلّب گفت:

مرا خربزه پوست بیفگند، من که را به کارد زنم؟"

این حکایت را در قابوسنامه خواندم.

سرهنگ به معنی پهلوان و مبارز است و در آیین عیاری به پیشوایان و روسای عیاران،سرهنگ می گفته اند.

یک نکته ای از بسته بودن ذهن و دید آن سرهنگ عیار به ذهن ،بلافاصله خطور می کند و آن، این است که کارد آنها، بیشتر در فعالیت بوده تا فکرشان. و مثلا به نظرش نرسیده که ترتیبی دهد که در معابر ،کسی پوست خربزه نیاندازد ،که هم موجب افتادن کسانی مثل او می شود و هم محیط را از حشره و بویناکی ،سخت می کند‌.ما میراث از چنین کسان هم گرفته ایم، فقط خیام و حافظ و فردوسی اعقاب ما نبوده اند،اینها هم بوده اند .

آموزش حرفه و صنعت در ایران قدیم

♟آموزش حرفه و صنعت در ایران قدیم

✍غلامرضا طالبی

🔗🔗🔗

گشتاسب چون از فرمانروایی خویش بیفتاد،به روم رفت و در قسطنطنیه سکنی گزید. هیچ نداشت و عیب می دانست که نان و روزی از کس بخواهد.

در کودکی در سرای پدر دیده بود که آهنگران، کارها و تیغ ها،رکابها و دهنه ها درست می کردند و گشتاسب هر روز در پیرامون این آهنگران می ایستاد و کار آنها را تماشا می کرد و این حرفه کم کم آموخت.

روزی که در روم به درماندگی و گرسنگی دچار شد،به دکان آهنگری رفت و گفت من این حرفه را بلدم.

تا در قسطنطنیه بود،از این حرفه،کسب معاش کرد و چون به ایران برگشت،بفرمود که هیچ محتشمی نباید فرزند خود را از آموختن صناعت باز بدارد و آن را عیب بداند. بسیار وقت بُوَد که شجاعت سود ندارد و دانش،هر دانش و حرفه ای که بدانی بکار آید.

بعد از آن در ایران، آموزش حرفه و صنعت در خاندان های افراد محتشم، عادت شد.

سخت کوشی

♟سخت کوشی
✍غلامرضا طالبی
💢💢💢
در ادبیات کارآفرینی یکی از وجوه ویژگیهای شخصیتی کارافرینان، سخت کوشی است.
جملات زیر از کتاب قابوسنامه است:
" رنج بُردار[زحمتکش] باش از آنچه[زیرا که] چیز از رنج گِرد شود نه از کاهلی و چنان که از رنج فراز آید از کاهلی برود که حکیمان گفته اند:
" کوشا باشید تا آبادان [ آسوده، مرفه] باشید و خرسند [ قانع] باشید تا توانگر باشید و فروتن باشید تا بسیار دوست داشته باشید." پس آنچه از رنج و جهد بدست آید، از کاهلی و غفلت از دست بدادن، نه خوب بُوَد و نه از خرد بود که هنگام نیاز، پشیمانی سود ندارد.

دلیری

♟دلیری

و البته مترس و دلیر باش که شمشیر کوتاه به دست دلیران دراز گردد.
عنصرالمعالی

از امیران خراسان

♟از امیران خراسان

✍غلامرضا طالبی

🌈🌈🌈

عمروبن لیث روزگاری امیر خراسان بوده است. او علاقه ی زیادی به بازی چوگان داشته و روزی می خواسته به جمع بازیکنان چوگان بپیوندد.‌ او وارد میدان چوگان می شود تا بر گوی چوگان ضربه بزند.

وی سپهسالاری داشته نامش،ازهر بوده و مثل اغلب امرا،لقبی هم به این ازهر داده بوده است،به او ازهرِ خر می گفته است.

وقتی عمروبن لیث وارد میدان چوگان می سود،ازهر،به تندی می رود و عنان اسب امیر را می گیرد و می گوید نگذارم که تو گوی زنی.

عمرو می پرسد: چرا؟

ازهر می گوید ما که بازی می کنیم دو چشم داریم و اگر گوی بر یک چشم مان بخورد و آن را کور کند،چشم دیگرمان هست تا با آن ببینیم،اما امیر یک چشم دارد( عمرو لیث یک چشم خود را در جنگها از دست داده بوده است) و اگر گوی به آن یک چشم بخورد،امیریِ خراسان را باید بدرود بگویید.

عمرو می گوید:

با همه خری خود،این را درست گفتی. پذیرفتم و تا من باشم وارد میدان گوی نمی شوم.

شیخ ابوسعید ابوالخیر

♟شیخ ابوسعید ابوالخیر

✍غلامرضا طالبی

🌈🌈🌈

یک جمله از ابوسعید ابوالخیر می آورم:

" آدمی را از چهار چیز ناگزیر بُوَد: اول نانی، دوم خُلقانی و سوم ویرانی ،چهارم جانانی."

معنی سخن او این است:

آدمی به غذا،جامه،مسکن و همسر نیازمند است.

گیلان کجاست؟

♟گیلان کجاست!؟

✍غلامرضا طالبی

🌈🌈🌈

به فراوانی و شاید از سر شوخی شنیده ام و شما هم لابد شنیده اید که می گویند از آستارا تا گرگان را رشت می گویند و معمولا منظور از رشت،گیلان است.

سوالی که طرح کردم،پاسخ ساده ای دارد. جای گیلان همیشه در جغرافیای ایران مشخص بوده و تغییری نکرده است. اما به ظاهر اینطور نیست.

می دانیم که عنصرالمعالی، گرگانی بود و خانواده ی او از آل زیار هستند که در گرگان و طبرستان حکومت داسته اند ،اما در باب مهمان کردن و مهمان شدن در کتاب قابوسنامه ،حرفی می زند که آن جمله ی فوق الاشاره را به ذهن نزدیک می کند.

او می نویسد:

" و ما را در گیلان رسمی است خوب،چون مهمانی را به خوان برند کوزه های آب و خوردنی در میانِ خوان بنهند و مهمان خدای[صاحب خانه] و پیوستگان او از آنجا بروند و مگر یک کس ،از دور بیاید از بهر کاسه نهادن را تا مهمانان چنان که خواهند بخورند،آنگه میزبان پیش آید، و رسم عرب هم این است."

البته باید اذعان کنیم که منظور عنصرالمعالی این نبوده که گرگان را هم گیلان می گویند،او از سرِ ایرانی بودن و اینکه گیلان و طبرستان و گرگان همه ایران هستند و از سرِ علاقه و احترام به همه ی رسوم مناطق ایران،می نویسد " و ما را به گیلان رسمی است" و منظور از ما یعنی ما ایرانیان را و این نگاه احترام آمیز به فرهنگ و رسوم همه ی مناطق ایران،قشنگ و لذت بخش است.

تاکتیک و استراتژی

♟تاکتیک و استراتژی

✍غلامرضا طالبی

💢💢💢

شطرنج یکی از علاقمندی های من است. یک کم بلدم. سال ۱۳۵۵ بود و در مشهد ،شبی یکی از بچه های هم خوابگاهی و سال بالاتر در مرکز آموزش کشاورزی مشهد آمد و برای مسابقات شطرنج از دانش آموزان ثبت نام می کرد. من پرسیدم که یادگیری شطرنج ،سخت است یا آسان. بلافاصله رفت و شطرنجی آورد و مهره ها را چید و پس از اینکه اسم تک تک مهره را بیان کرد،طرز حرکت هر مهره را نشان داد و بعد یک بازی با مات ناپلئونی و من در مسابقات آن سال ثبت نام کردم. دو سال بعد من قهرمان شطرنج مرکز بودم و در مسابقات دانش آموزان مراکز آموزش کشاور،ی در سال ۱۳۵۶ که در مهاباد برگزار شد ،تیم ما قهرمان آن مسابقات شد.

الان هم کماکان شطرنج بازی می کنم.

گری کاسپاروف که روزگاری قهرمان شطرنج جهان بوده،یک تعریف از تاکتیک و استراتژی ارائه کرده که برای من که روزگاری،در درس مدیریت ،تاکتیک و استراتژی را درس می دادم،این تعریف جالب آمد و مقدمه ی فوق را که مروری بر بخشی از خاطرات دوران تحصیل دبیرستان من بود را هم چاشنی نوشتن تعریف کاسپاروف از استراتژی و تاکتیک کردم تا هم فال باشد و هم تماشا.

اما تعریف کاسپارف از تاکتیک و استراتژی:

"تاکتیک یعنی بدانی چه کار کنی، وقتی کاری برای انجام هست. ولی استراتژی یعنی بدانی چه کار کنی، وقتی کاری برای انجام نیست."

سفر و اسباب سفر

♟سفر و اسباب سفر
✍غلامرضا طالبی
🌈🌈🌈

" پس جهد کن تا به پیری به یک جا مقام کنی که به پیری سفر کردن از خرد نیست،خاصه که مرد بینوا باشد که پیری دشمن است و بینوایی دشمن است. پس با دو دشمن سفر کردن،نه از دانایی بُوَد."
اینها توصیه های عنصرالمعالی به گیلانشاه است. حال ما که هم بینواییم و هم پیر ، هم ماشین قراضه داریم و هم همه چیز گران است،یعنی در زمانه ی گرانی، زیست می کنیم ،پس با این چند دشمن؛بینوایی،پیری،ماشین قراضه و زمانه ی گران،آرزوی سفر را نمی توان داشت.

بوق زنی و هزیمت

♟بوق زنی و هزیمت!

🌾🌾🌾
عنصرالمعالی می نویسد؛
"وقتِ پیری ،جوانی نزیبد[زیبنده نیست]، چنان که جوانان را پیری کردن نزیبد.
پیری که جوانی کند در هزیمت بوق زدن باشد."[و شاید ،در هزیمت،بوق زن باشد،این نکته اضافه از من است.)
[دهخدا در توضیح بوق زدن در هزیمت(نقل به مضمون ) ،نوشته است که بوق زدن را به وقت پیروزی و شادی انجام می دهند و به وقت فرار و هزیمت بوق زدن،بی معناست ،و بر خلاف رسم و دور از خرد است]
چون بوق زدن باشد در وقتِ هزیمت
مردی که جوانی کند اندر گهِ پیری

گفتگو با شریک زندگی

♟گفتگو با شریک زندگی

✍غلامرضا طالبی

🌈🌈🌈

امروز یک پراید دیدم که پشت شیشه ی عقب اش نوشته بود:

"مرا به گور خواهند سپرد و تو را به اوراقی"

علاقمند شدم راننده را بهتر ببینم . در پشت یک چراغ قرمز ،کنارش توقف کردم. جوان بود .حتما ماشین وسیله ی معاش او بود که اینطور دلبرانه،با ماشین واگویه ی دل کرده بود و غمگین. چه؛ کسی که سن اش هنوز به سی نرسیده ،از مرگ خود،و اوراق شدن خودرویی که با آن خرج زندگی را درمی آورد، بگوید،لابد غمگین است، مثل فروغ فرخزاد که نوشت مرگ من روزی فرا خواهد رسید، در بهاری روشن از امواج نور،در زمستانی غبارآلود و دود، یا خزانی خالی از فریاد و شور

و وقتی فروغ فرخزاد هم این شعر را سرود،جوان بود و اصلا جوانمرگ هم شد.

عکازه و دوچرخه سواری

♟عُکّازه و دوچرخه سواری صبح

✍غلامرضا طالبی

💢💢💢

امروز صبح دقایقی به دوچرخه سواری گذشت. در مسیر دو سه جایی هم توقف کردم و توت خوردم.هر وقت که به دوچرخه سواری می روم،یک آقایی که هم سن من است،اما موهای سرش مثل من سفید نیست با چوبی که در واقع عصای کوهنوردی اوست،در مسیر ،قدم می زند. صدای زنده ای هم دارد،از دور با انرژی سلام می کند و می گوید خدا قوت.

من به عصای در دست او که البته هیچوقت آن را عمودی نگه نمی دارد و فقط آن را حمل می کند ،در ذهن عُکّازه می گویم و عکازه ،عصایی است است سرِ آهنی داشته باشد و البته کار او، کار سنجیده ای است،زیرا بعضی وقت ها،بعضی سگ ها ممکن است به آدم گیر دهند و آن چوبِ همراه ،خیلی محافظ است.

اما چرا عکازه؟

در جایی خوانده بودم که روزی جوانی ،پیری گوژپشت را دید که سخت دو تا گشته و بر عکازه ای ،تکیه گاه دستان اوست و به راهی همی رفت. جوان به تماخره ،وی را گفت: ای پیر،این کمانی به چه خریدا ای؟ تا من نیز یکی بخرم.

پیر گفت:

اگر صبر کنی و عمر یابید،خود رایگان به تو بخشند، هر چند بپرهیزی."

یک پند

♟یک پند

✍غلامرضا طالبی

🌾🌾🌾

بهره ی خویش از روزگار بردار که چون پیر شوی خود نتوانی .چنانکه آن پیر گفت:

" چندین سال ،خیره غم خوردم که چون پیر شوم خوبرویان مرا نخواهند،اکنون که پیر شدم خود ایشان را نمی خواهم."

این پند را عنصرالمعالی به پسرش می گوید.

مأمون بر قبر انوشیروان

♟مأمون بر قبر انوشیروان

✍غلامرضا طالبی

✖️✖️✖️

عنصرالمعالی می نویسد:

" بدان که چنین خوانده ام از اخبار خلفای گذشته که مأمون خلیفه رحمه الله به تربت نوشیروان عادل شد، آنجا که دخمه ی او بود و آن قصه دراز است.اما مقصود این است که مأمون در دخمه ی او رفت، اعضاهای[جمع عربی است که به فارسی هم جمع شده] او را یافت بر تختی پوسیده و خاک شده، و بر فراز تختِ وی ، بر دیوار دخمه خطی چند بزر نبشته بود به پهلوی. مأمون بفرمود تا دبیران پهلوی را حاضر کردند و آن نبشته ها را بخوانند و ترجمه کردند به تازی‌. پس از تازی در عجم معروف شد.

اول گفته بود که : " تا من زنده بودم همه بندگانِ خدای تعالی از عدلِ من بهره ور بودند و هرگز هیچ کس به خدمت پیش من نیامد که از رحمت من بهره نیافت. اکنون چون عاجزی آمد هیچ چاره ندانستم جز این که این سخن ها بر این دیوار نبشتم تا اگر وقتی به زیارت من کسی بیاید، این لفظ ها بخواند و بداند، او نیز از من محروم نمانده باشد. این سخن ها و پندهای من ، پای مزد آن کس باشد."

چند پند انوشیروان را در ذیل می آورم:

۱.تا روز و شب آینده و رونده است ،از گردش حالها، شگفت مدار.

۲.چرا نخواهی کسی را دشمن که جوانمردی خویش در آزار مردمان داند؟

۳.اگر خواهی راز تو ، دشمن نداند ، با دوست مگوی.

۴. اگر خواهی که بی اندازه اندوهگن نباشی، حسود مباش.

۵.اگر خواهی که از زیرکان باشی روی خویش در آینه ی دیگران بین.

۶.اگر خواهی که قدر تو به جای باشد،قدر مردم بشناس.

سخن سرد

♟سخن سرد
✍غلامرضا طالبی

🌾🌾🌾
این جمله ی عنصرالمعالی از قابوسنامه تقدیم شما:
" و سرد سخن مباش که سخنِ سرد، تخمی است که از او دشمنی رویَد."

ّبوذرجمهر و انوشیروان

♟بوذرجمهر و انوشیروان
✍غلامرضا طالبی

🌾🌾🌾
در روزگارانی دانش بوذرجمهر و میزان علاقه ی انوشیروان به او آنقدر بوده که انوشیروان در حضور سفیر روم،سعی کرده دانش زیاد بوذرجمهر را به رخ فرستاده ی روم بکشد. اما به روزگارانی مردم عادی،دانش بوذرجمهر را به نقد می کشند و در مورد دانش او و سهمی که به عنوان وزیر می گیرد را مورد تشکیک قرار می دهند.اگر این دومی را مطالبه ی مردمی بدانیم،کماکان این روزگار آخر عمر بوذرجمهر هست و به ما می گوید،به این مطالبه، اگر شک هم کردیم،به ناکجا ترفته ایم.اول حکایت سفیر روم را ببینیم و بعد آن مطالبه ی مردمی را:
به روزگار خسرو ، اندر وقت وزارت بوذرجمهر رسولی آمد از روم.خسرو بنشست چنان که رسم ملوک عجم بود و رسول را بار داد.وی را با رسول بارنامه همی بایست کند به بوذرجمهر یعنی که مرا چنین وزیری است.
پیشِ رسول با وزیر گفت:
ای فلان همه چیز در عالم تو دانی؟
بوذرجمهر گفت: نه ای خدایگان.
خسرو از آن طیره[خشمگین] شد و از رسول خجل گشت. پرسید که:
همه چیز پس که داند؟
بوذرجمهر گفت: همه چیز، همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزاده اند.
و اما حکایت دوم:
چنانکه گویند به روزگار خسرو زنی پیشِ بوذرجمهر آمد و از وی مساله ای پرسید و در آن حال، بوذرجمهر سرِ آن سخن نداشت،گفت:
ای زن این که تو همی پرسی من ندانم.
این زن گفت:
پس تو که این ندانی این نعمتِ خدایگانِ ما به چه چیز می خوری؟
بوذرجمهر گفت:
بدان چیز که دانم،و بدان که ندانم مَلِک مرا چیزی نمی دهد. ور [اگر] باور نداری بیا و از مَلِک بپرس تا خود بدانچه ندانم مرا چیزی همی دهد یا نه؟

پشت و روی سخن

♟پشت و روی سخن
( نقل به مضمون از قابوسنامه)
✍غلامرضا طالبی

🌾🌾🌾
نقل است که هارون الرشید خوابی می بیند که تمام دندان های او از دهانش بیرون می افتد. بامداد امر می کند خوابگزاری بیاورند تا خواب او را تعبیر کند. معبّر می گوید : زندگانی امیرالمومنین دراز باد. همه ی آذربایجان تو پیش از تو بمیرند، چنان که کس،از تو باز نماند.
هارون گفت:
این مرد را صد چوب بزنید که بدین دردناکی سخنی در روی من گفت.چون اگر همه اقربای من پیش از من بمیرند،پس آنگه من چه باشم؟
و دستور داد خوابگزار دیگری آوردند و همین خواب را به او گفت.
خوابگزار گفت:
بدین خواب که امیرالمؤمنین دید، دلیل کند که خداوند دراز زندگانی به تو ارزانی داشت،درازتر از همه ی اقربای تو.
هارون گفت، تعبیر از قبل بیرون نشد،اما از عبارت تا عبارت فرق است،این مرد را صد دینار بدهید.
پس لازم است که پشت و روی سخن را نگاه داشت و هر چه نیکوتر گفته شود،بهتر است.

پشت و روی سخن

♟پشت و روی سخن
( نقل به مضمون از قابوسنامه)
✍غلامرضا طالبی

🌾🌾🌾
نقل است که هارون الرشید خوابی می بیند که تمام دندان های او از دهانش بیرون می افتد. بامداد امر می کند خوابگزاری بیاورند تا خواب او را تعبیر کند. معبّر می گوید : زندگانی امیرالمومنین دراز باد. همه ی آذربایجان تو پیش از تو بمیرند، چنان که کس،از تو باز نماند.
هارون گفت:
این مرد را صد چوب بزنید که بدین دردناکی سخنی در روی من گفت.چون اگر همه اقربای من پیش از من بمیرند،پس آنگه من چه باشم؟
و دستور داد خوابگزار دیگری آوردند و همین خواب را به او گفت.
خوابگزار گفت:
بدین خواب که امیرالمؤمنین دید، دلیل کند که خداوند دراز زندگانی به تو ارزانی داشت،درازتر از همه ی اقربای تو.
هارون گفت، تعبیر از قبل بیرون نشد،اما از عبارت تا عبارت فرق است،این مرد را صد دینار بدهید.
پس لازم است که پشت و روی سخن را نگاه داشت و هر چه نیکوتر گفته شود،بهتر است.

دروغ مقبول

♟دروغ مقبول و راست گفتن نامقبول

✍غلامرضا طالبی

🌈🌈🌈

من یکبار نوشتم که شباهت های زیادی بین قابوسنامه ی عنصرالمعالی و کتاب شهریار ماکیاولی می بینم. یک موردش را در ذیل می آورم. البته در مورد ماکیاولی همه ان‌جمله معروف او را که به شهریار توصیه می کند " هدف وسیله را توجیه می گند" را به خاطر دارند، اما عنصرالمعالی و قابوسنامه:

عنصرالمعالی به پسرش گیلانشاه توصیه می کند:

" باید که مردم سخنگوی و سخندان باشد ،اما تو ای پسر، سخنگوی باش و دروغگو مباش. خویشتن را به راستگویی معروف کن تا اگر وقتی به ضرورت، دروغ، گویی از تو بپذیرند. و هر چه گویی، راست گوی و لکن راستِ به دروغ مانند،مگوی که دروغِِ به راست همانا به از راستِ به دروغ همانا[ همانا یعنی شبیه است]، که آن دروغ مقبول بُوَد و آن راست ،نامقبول.

پس، از راست گفتنِ نامقبول بپرهیز تا چنان نیوفتد[نیفتد] که مرا با امیر ابوالسّوار شاوربن فضل رحمه الله علیه افتاد.

و او حکایت خود و امیر ابوالسّوار را اینطور تعریف کرده است:

" بدان‌که من به روزگار امیر ابوالسّوار_ آن سال که از حج اسلام باز آمدم _به غزا رفتم به گنجه، که غزای هندوستان خود بسیار کرده بودم،خواستم که غزای روم نیز کرده شود.

و ابوالسّوار مردی بر جای و خردمند بود و پادشاهی بزرگ و سایس و عادل و شجاع و فصیح و متکلم و پاک دین و پیش بین،چنان که ملوکِ پسندیده باشند و همه به جِد بودی[اهل هزل و شوخی نبوده] و بی هزل.

چون مرا بدید،بسیار حشمت کرد و با من در سخن آمد و از هر نوعی همی گفتم و همی پرسید و من همی شنیدم و جواب همی دادم.

و سخنهای من، او را پسندیده آمد، با من بسیار کرامتها کرد و نگذاشت که باز گردم. و از بس احسان ها که همی کرد با من، نیز دل بنهادم و چند سال به گنجه مقیم شدم. و پیوسته به طعام و شراب در مجلسِ او حاضر بودمی و از هر گونه سخنها از من همی پرسیدی از حالِ عالَم و ملوکِ گذشته.

تا روزی از ولایت ما سخن همی رفت و از حالِ ناحیت گرگان از من همی پرسید.

من گفتم: به روستای گرگان اندر کوه[اندر یعنی در،در کوه] دهی است و چشمه ی آب از دهِ دوردست.زنان که آب آرند، گروهی گرد آیند و هر کسی با سبویی و از آن چشمه، آب بردارند و سبوی بر سر نهند و جمله باز گردند، یکی از ایشان ، بی سبوی از پیشِ ایشان همی آید و به راه اندر، همی نگرد[نگاه می کند]؛ و کرمی است سبز اندر زمین‌های آن ده، هر کجا که آن کرم همی یابد، از راه، یک سو افگند تا این زنان، پای بر آن کرم ننهند. چه اگر کسی از ایشان پای بر آن کرم نهد و کرم زیرِ پای او بمیرد، این آب که اندر سبوی بر سر دارد، در وقت[فورا] گَنده شود صعب، چنان که بباید ریختن و باز باید گشتن و سبوی شستن و دیگرباره ،آب از چشمه برداشتن."

چون من این سخن بگفتم امیر ابوالسّوار، روی ترش کرد و سر بگردانید و چند روز با من ،نه آن حال بود که پیش از آن بوده بود. تا پیروزان دیلم با من گفت که: " امیر گلِه ی تو کرد و گفت: فلان مردی بر جای است چرا باید که با من سخن چنان گوید که با کودکان گویند؟

من در حال[فورا] قاصدی را از گنجه به گرگان فرستادم و محضری فرمودم کردن به شهادت رییس[شهادت نامه و گواهی نامه درست کرده اند با امضای کدخدا و .... ] و قاضی و خطیب و جمله عُدول و علما و اشراف گرگان که: این ده پابر جاست[وجود دارد] و حالِ این کرم بر این جمله است و به چهار ماه این درستی[تایید حرفی را که زده بوده است] بیاوردم و محضر[شهادت نامه اهالی گرگان] پیشِ امیر ابوالسّوار نهادم و بدید و بخواند و تبسم کرد و گفت: من خود دانم که از چون تویی دروغ نیاید، خاصّه پیش چو منی، اما خود آن راست چه باید گفتن که چهار ماه روزگار باید و محضری به گوایی[گواهی] دویست معّدل[عادل -یعنی دویست نفر آن شهادت نامه را امضا کرده بوده اند]تا آن راست از تو قبول کنند."

خلاصه اینکه عنصرالمعالی می گوید بهتر است راست نامقبول را نگوییم و آن را راستِ دروغ مانند می نامد که مقبول شنونده واقع نمی شود.

کم آزاری

♟کم آزاری

✍غلامرضا طالبی

🌾🌾🌾

دو نکته را دوست دارم در مورد قابوسنامه بنویسم.

اول اینکه خیلی از حکایت هایی را که عنصرالمعالی در قابوسنامه آورده، دویست سال بعد ،سعدی هم اشاره دارد،زبان هر دو هم نغز است.

دوم اینکه کتاب شهریار نوشته ی ماکیاولی را خیلی شبیه به قابوسنامه می بینم و به باورم می رسد که ماکیاولی نسخه ای از قابوسنامه را دیده و یا کسی برایش مطالب آن را ترجمه کرده باشد، اگر چه اخلاق گرایی عنصرالمعالی در شهریار کمتر دیده می شود،اگر چه شباهت کم نیست.

یکی از وجوه تمایز نگاه عنصرالمعالی را که یک نگاهِ شرقی اصیل است را در بحث کم آزاری می آورم .

" و اگر چه بی گناه،کسی تو را بیازارد، تو جهد کن تا تو او را نیازاری که خانه ی کم آزاری در کوی مردُمی است

[کم آزاری از انسانیت و مردمی است]

و اصل مردمی گفته اند که کم آزاری است

[کم آزاری اساس مردمی بودن و انسانیت است]

پس اگر مردمی،کم آزار باش.

دوست

♟دوست
📕کشکول
شیخ بهایی در کشکول می نویسد:
حکما گویند ؛ دوست غزل روح است و خویشاوند، غزل جسم.

ذروغ مقبول و راست نامقبول

♟دروغ مقبول و راست گفتن نامقبول
✍غلامرضا طالبی

🌈🌈🌈
من یکبار نوشتم که شباهت های زیادی بین قابوسنامه ی عنصرالمعالی و کتاب شهریار ماکیاولی می بینم. یک موردش را در ذیل می آورم. البته در مورد ماکیاولی همه ان‌جمله معروف او را که به شهریار توصیه می کند " هدف وسیله را توجیه می گند" را به خاطر دارند، اما عنصرالمعالی و قابوسنامه:
عنصرالمعالی به پسرش گیلانشاه توصیه می کند:
" باید که مردم سخنگوی و سخندان باشد ،اما تو ای پسر، سخنگوی باش و دروغگو مباش. خویشتن را به راستگویی معروف کن تا اگر وقتی به ضرورت، دروغ، گویی از تو بپذیرند. و هر چه گویی، راست گوی و لکن راستِ به دروغ مانند،مگوی که دروغِِ به راست همانا به از راستِ به دروغ همانا[ همانا یعنی شبیه است]، که آن دروغ مقبول بُوَد و آن راست ،نامقبول.
پس، از راست گفتنِ نامقبول بپرهیز تا چنان نیوفتد[نیفتد] که مرا با امیر ابوالسّوار شاوربن فضل رحمه الله علیه افتاد.
و او حکایت خود و امیر ابوالسّوار را اینطور تعریف کرده است:
" بدان‌که من به روزگار امیر ابوالسّوار_ آن سال که از حج اسلام باز آمدم _به غزا رفتم به گنجه، که غزای هندوستان خود بسیار کرده بودم،خواستم که غزای روم نیز کرده شود.
و ابوالسّوار مردی بر جای و خردمند بود و پادشاهی بزرگ و سایس و عادل و شجاع و فصیح و متکلم و پاک دین و پیش بین،چنان که ملوکِ پسندیده باشند و همه به جِد بودی[اهل هزل و شوخی نبوده] و بی هزل.
چون مرا بدید،بسیار حشمت کرد و با من در سخن آمد و از هر نوعی همی گفتم و همی پرسید و من همی شنیدم و جواب همی دادم.
و سخنهای من، او را پسندیده آمد، با من بسیار کرامتها کرد و نگذاشت که باز گردم. و از بس احسان ها که همی کرد با من، نیز دل بنهادم و چند سال به گنجه مقیم شدم. و پیوسته به طعام و شراب در مجلسِ او حاضر بودمی و از هر گونه سخنها از من همی پرسیدی از حالِ عالَم و ملوکِ گذشته.
تا روزی از ولایت ما سخن همی رفت و از حالِ ناحیت گرگان از من همی پرسید.
من گفتم: به روستای گرگان اندر کوه[اندر یعنی در،در کوه] دهی است و چشمه ی آب از دهِ دوردست.زنان که آب آرند، گروهی گرد آیند و هر کسی با سبویی و از آن چشمه، آب بردارند و سبوی بر سر نهند و جمله باز گردند، یکی از ایشان ، بی سبوی از پیشِ ایشان همی آید و به راه اندر، همی نگرد[نگاه می کند]؛ و کرمی است سبز اندر زمین‌های آن ده، هر کجا که آن کرم همی یابد، از راه، یک سو افگند تا این زنان، پای بر آن کرم ننهند. چه اگر کسی از ایشان پای بر آن کرم نهد و کرم زیرِ پای او بمیرد، این آب که اندر سبوی بر سر دارد، در وقت[فورا] گَنده شود صعب، چنان که بباید ریختن و باز باید گشتن و سبوی شستن و دیگرباره ،آب از چشمه برداشتن."
چون من این سخن بگفتم امیر ابوالسّوار، روی ترش کرد و سر بگردانید و چند روز با من ،نه آن حال بود که پیش از آن بوده بود. تا پیروزان دیلم با من گفت که: " امیر گلِه ی تو کرد و گفت: فلان مردی بر جای است چرا باید که با من سخن چنان گوید که با کودکان گویند؟
من در حال[فورا] قاصدی را از گنجه به گرگان فرستادم و محضری فرمودم کردن به شهادت رییس[شهادت نامه و گواهی نامه درست کرده اند با امضای کدخدا و .... ] و قاضی و خطیب و جمله عُدول و علما و اشراف گرگان که: این ده پابر جاست[وجود دارد] و حالِ این کرم بر این جمله است و به چهار ماه این درستی[تایید حرفی را که زده بوده است] بیاوردم و محضر[شهادت نامه اهالی گرگان] پیشِ امیر ابوالسّوار نهادم و بدید و بخواند و تبسم کرد و گفت: من خود دانم که از چون تویی دروغ نیاید، خاصّه پیش چو منی، اما خود آن راست چه باید گفتن که چهار ماه روزگار باید و محضری به گوایی[گواهی] دویست معّدل[عادل -یعنی دویست نفر آن شهادت نامه را امضا کرده بوده اند]تا آن راست از تو قبول کنند."
خلاصه اینکه عنصرالمعالی می گوید بهتر است راست نامقبول را نگوییم و آن را راستِ دروغ مانند می نامد که مقبول شنونده واقع نمی شود.

کم آزاری

♟کم آزاری
✍غلامرضا طالبی

🌾🌾🌾
دو نکته را دوست دارم در مورد قابوسنامه بنویسم.
اول اینکه خیلی از حکایت هایی را که عنصرالمعالی در قابوسنامه آورده، دویست سال بعد ،سعدی هم اشاره دارد،زبان هر دو هم نغز است.
دوم اینکه کتاب شهریار نوشته ی ماکیاولی را خیلی شبیه به قابوسنامه می بینم و به باورم می رسد که ماکیاولی نسخه ای از قابوسنامه را دیده و یا کسی برایش مطالب آن را ترجمه کرده باشد، اگر چه اخلاق گرایی عنصرالمعالی در شهریار کمتر دیده می شود،اگر چه شباهت کم نیست.
یکی از وجوه تمایز نگاه عنصرالمعالی را که یک نگاهِ شرقی اصیل است را در بحث کم آزاری می آورم .
" و اگر چه بی گناه،کسی تو را بیازارد، تو جهد کن تا تو او را نیازاری که خانه ی کم آزاری در کوی مردُمی است
[کم آزاری از انسانیت و مردمی است]
و اصل مردمی گفته اند که کم آزاری است
[کم آزاری اساس مردمی بودن و انسانیت است]
پس اگر مردمی،کم آزار باش.

داناآن

♟داناآن

✍غلامرضا طالبی

🌾🌾🌾

اول این جمله را که در قابوسنامه آمده، بخوانیم:

" ..و دیگر معلومِ همه داناآن است که هر کس،که خواهد که هم طبعِ گروهی گردد، صحبت با آن گروه باید کردن، چون کسی خواهد که بدبخت و شقی گردد با بدبختان و شقیان صحبت کند و آن کس که نیکبختی و دولت جوید،منابع دولت خدا باشد.

سعدی هم حکایتی در توضیح همین نوع سفارش دارد.

اما داناآن؛

در قدیم " ان" که نشانه ی جمع بوده به آخر کلمه، آن را جمع می بسته اند،نظیر همین کلمه ی دانا که جمع آن " داناآن" شده است. امروزه کلماتی را که ختم به " ا" می شوند با " یان" جمع می بندند و به این دلیل امروزه ما دانایان یا آقایان و ...می گوییم و می نویسیم.

کم آزاری

♟کم آزاری
✍غلامرضا طالبی

🌾🌾🌾
دو نکته را دوست دارم در مورد قابوسنامه بنویسم.
اول اینکه خیلی از حکایت هایی را که عنصرالمعالی در قابوسنامه آورده، دویست سال بعد ،سعدی هم اشاره دارد،زبان هر دو هم نغز است.
دوم اینکه کتاب شهریار نوشته ی ماکیاولی را خیلی شبیه به قابوسنامه می بینم و به باورم می رسد که ماکیاولی نسخه ای از قابوسنامه را دیده و یا کسی برایش مطالب آن را ترجمه کرده باشد، اگر چه اخلاق گرایی عنصرالمعالی در شهریار کمتر دیده می شود،اگر چه شباهت کم نیست.
یکی از وجوه تمایز نگاه عنصرالمعالی را که یک نگاهِ شرقی اصیل است را در بحث کم آزاری می آورم .
" و اگر چه بی گناه،کسی تو را بیازارد، تو جهد کن تا تو او را نیازاری که خانه ی کم آزاری در کوی مردُمی است
[کم آزاری از انسانیت و مردمی است]
و اصل مردمی گفته اند که کم آزاری است
[کم آزاری اساس مردمی بودن و انسانیت است]
پس اگر مردمی،کم آزار باش.

داناآن

♟داناآن

✍غلامرضا طالبی

🌾🌾🌾

اول این جمله را که در قابوسنامه آمده، بخوانیم:

" ..و دیگر معلومِ همه داناآن است که هر کس،که خواهد که هم طبعِ گروهی گردد، صحبت با آن گروه باید کردن، چون کسی خواهد که بدبخت و شقی گردد با بدبختان و شقیان صحبت کند و آن کس که نیکبختی و دولت جوید،منابع دولت خدا باشد.

سعدی هم حکایتی در توضیح همین نوع سفارش دارد.

اما داناآن؛

در قدیم " ان" که نشانه ی جمع بوده به آخر کلمه، آن را جمع می بسته اند،نظیر همین کلمه ی دانا که جمع آن " داناآن" شده است. امروزه کلماتی را که ختم به " ا" می شوند با " یان" جمع می بندند و به این دلیل امروزه ما دانایان یا آقایان و ...می گوییم و می نویسیم.

با خیام

♟با خیام

✍غلامرضا طالبی

🌈🌈🌈

هنگام صبوح ای صنم فرخ پی

برساز ترانه‌ای و پیش‌آور می

کافکند بخاک صد هزاران جم و کی

این آمدن تیرمَه و رفتن دی

درخواست خیام این است از صبح زود،روز را با سِکر شراب و نوای ترانه شروع کند.

او می گوید روزها و روزگاران یک کارِ تعطیل ناشدنی دارد و آن به خاک انداختن آدم هاست،چه جمشید باشند و چه کیکاووس یا کیخسرو.

اگر روزگار به بهانه آمدن تیرماه و یا به بهانه ی رفتن و تمام شدن دی ماه،جان آدم ها را می گیرد پس ای آدم ها! تا قبل از رفتن،شیره ی جان زندگی را بگیرید و آن را با ترانه و شراب، رنگین و زیبا کنید.

در مجموعه ی رباعیات خیام،به نظر می آید که این رباعی آخرین رباعی خیام به تایید خیام شناسان است.