♟️نگاهی کوتاه به تاریخ معاصر ایران
📔سفر شعبان جعفری به چین
✒️ غلامرضا طالبی
📚📚📚
شعبان جعفری تعریف کرده که :
" ورزشکارایی که از چین میومدن، فوتبالیساشون، بسکتبالیساشون ... سفیر چین می آوردشون از باشگاه ما دیدن.خود سفیرَم هر چی مهمون داشت می فرستاد....تا حتی طب سوزنیاشونم اومدن واسه والاحضرت شمس که میگرن داشت.....یه شبم اینارو آوردم باشگاه. والاحضرت شمس هم تو کرج زندگی می کرد.... اینارو گذاشته بودن تو اون بیمارستان فاتح کرج تا مردمی که می خوان برن اونجا سوزن بزنن. از دم مریضخونه فاتح تا دم اون کاروانسرا سنگی همینجور ماشین تو صف بود که می خواستن سوزن بزنن.
...روزی که اومدن باشگاه، من بهشون گفتم: پای من اینجوریه(درد داشته).
گفت بیا اونجا تا سوزن بزنیم.ما رفتیم اونجا و باور کن تمام این سر من و تمام شونه ها و پشت و اینارو سوزن زدن.بعد شب دیدیم عکس کله ی ما رو انداختن تو روزنامه کیهان و نوشتن: کله شعبان جعفری در سوزن چینی."
حالا یه روز سفیر چین به ما گفت: تو اینهمه به ما محبت می کنی.
س:این قضیه چه سالی بود؟
ج: ...هف هشت سال قبل از انقلاب.
مغزم خوب کار می کرد.اومدم برای عباس آرام که سفیرکبیر اونجا بود یه نامه نوشتم که آره سفیر چین ما رو دعوت کرده،می خوام بیام و اینا،شما چی دستور می فرماین؟
گفت: خوبه،بیا اینجا ها رو ببین،مام هستیم،فقط یه اجازه ای از شاه بگیر.
مام یه نامه ای نوشتیم دادیم به معینیان،اونم داد به شاه و اعلیحضرت اجازه دادن و فرمودن: می تونه بره."
شعبان جعفری به چین می رود و از جاهایی مثل دیوار چین،شهر پکن و شانگهای دیدن می کند. وقتی به ایران برمی گردد،حرفهای خودش را بشنویم:
" ج: (در فرودگاه مهراباد)این دفعه دیدم یه افسری پاسپورت منو گرفت و گفت: شما یه چند دقیقه بیاین اینجا.
رفتیم تو یه اتاقی و سرهنگه گفتش که: شما یه کاری بکن.
گفتم: بله؟
گفت: آقای جعفری شما به گردن ما حق دارین...و از این حرفا،ما الان کاری باهاتون نداریم،شما فردا ساعت ۹ خودتونو به سازمان امنیت معرفی کنین.
گفتم: باشه.ما ساعت ۹ رفتیم اونجا.یه سالن درازی بود. ما رو بردن اون تو.یه اتاقی بود توش دو صندلی آهنی و یه میز آهنی بود،دو تا پرده. همین. ما رفتیم اون تو نشستیم.الان یکی میاد. ....بشین بشین هی نشستیم،ساعت ۱۲ شد ،...خدایا اینا با ما چکار دارن؟ ساعت دوی بعد از ظهر،بعد پنج ساعت،یه جوونکه اومد عینکی،معلوم بود از اون کمونیستای سفت و سخت بود،اومد تو..
س: کمونیست تو ساواک؟
ج: باور کن
س: انگار شما از هر کس خوشتان نیاید ،اسمش را می گذارید کمونیست؟
ج: خانوم(هما سرشار)! بود! عرض می کنم، حالا گوش بدین.جون شما به مولا،اومد و گفتیم: سام علیک!
سرشو تکون داد اینجوری، رفت نشست و هیچ جوابی نداد.منم نشستم .
گفت: اسمت چیه؟
گفتم: اسم من تو اون چیزی که جلوته نوشته دیگه!
گفت: اینجوری با من حرف نزنی ها!
گفتم: چه جوری حرف بزنم؟
گفت: خیال نکنی ... دیدم نه اصلا داره با من گرت گیری می کنه.می گم جون شما،به من توهین می کرد.بعد گفتش: خیال نکنی که مثلا فلانی یا پا میشی میری فلان جا!
و ازین صحبتا.به من چیزی گفت،خیلی معذرت می خوام از شما،منم بلند شدم یه صندلی آهنی که زیر کونم بود رو خوابوندم تو مخش. زدم تو کله اش و افتاد پدر سگ فلان فلان شده.
س: چکار کرد که عصبانی شدید؟
ج: به من بد و بیراه گفت دیگه.منم پرده های اونجا رو پاره کردم. بعد داد و بیداد کردم و به نصیری و مصیری و اینا بد و بیراه گفتم.خلاصه اومدن ما رو گرفتن و اون سرهنگه مروج مال سازمان امنیت محلمون آدم خوبی بود...اومد منو کشید کنار گفت: جعفری چرا اینجوری می کنی؟ چرا به نصیری فحش،می دی؟....بعد منو دلداری داد و برد تو اتاق نشوند. بعد دیدم اونو برد کنار و باهاش دعوا کرد و گفت: مرد حسابی،چرا از من نپرسیدی،...بعد شنفتم تو فرودگاه مهرآبادم با اونا دعوا کرده بود که چرا پاسپورتشو گرفتین.
بعد اینا گفتن: اصلا چرا رفتی چین کمونیست؟
اینا نمی دونستن من از شاه اجازه گرفته بودم. بعد که فهمیدن خودشون تو زدن دیگه.حالا اگه من حواسم جمع نبود و از شاه اجازه نگرفته بودم مگه منو ول می کردن! پیر ما رو در می آوردن !
س: حالا خودمونیم شما که یک عمر با کمونیستا دعوا می کردین،چین رفته بودین چکار کنین؟
ج: خب، رفتیم تماشا دیگه! والا هیچ خوشمونم نیومد. مرتیکه ازم می پرسید: چرا رفتی چین کمونیست؟آخه مرد حسابی من برم اونجا کمونیست میشم؟اصلا من سرتاسر زندگیم مبارزه با کمونیستا بود تو مملکتم. مقصودم اینه که یه همچی بساطی ام بود.