من غلام اعلیحضرتم
♟️من غلام اعلیحضرتم
📔📔📔
این شعر مولوی را لابد شنیده اید:
من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بی خبری، رنج مبر هیچ مگو
معمولا این شعر عرفانی را در ارج عشق روحانی تفسیر می کنند. حال ممکن است کسی یا کسانی آن را در عشق زمینی تبیین کنند و معمولا هم بیشتر و یا در کُنه مطلب، همین بوده است.
در آبان ۱۳۱۳ اولین نمایشگاه امتعه وطن(بعدا شد نمایشگاه کالای ایران) در تهران دایر شد و از آن پس هر سال برگزار می شد. در همان نمایشگاه سال ۱۳۱۳ بخشی به ارائه محصول کارخانه مجیدیه اختصاص داشته است. روزنامه رستاخیز ایران گزارشی از آن غرفه انتشار داده که با هم بخوانیم:
" در گوشه چپ عمارت نمایشگاه کالای ایران، برج زیبا و قشنگی از سیمان بالا رفته و با خط طلایی روی آن نوشته شده؛ آبجو مجیدیه. در جلوی این برج یک حوض کوچک و ظریفی ساخته شده و از فواره ی آن محصول کارخانه مجیدیه در حدود یکمتر فوران می کند."
رضا شاه در ساعت دو و نیم بعدازظهر نمایشگاه کالای کشور را افتتاح می کند که منصور وزیر پیشه و صنعت هم همراه بوده است که در مورد یک سنگ آهن در آنجا رضاشاه سوالاتی می کند و افسوس می خورد که چرا کشور با داشتن این امکانات معدنی،پیشرفت نکرده است.
پس از بازدید از غرفه های مختلف وقتی به غرفه ی آبجوسازی مجیدیه می رسند که تقریبا در انتهای مسیر بازدید قرار داشته، لیوانی آبجوی خنک تقدیم رضاشاه می کنند. ولیعهد از دریافت آبجو خودداری می کند. شاه گیلاس آبجو را می گیرد و سر می کشد و به اسفندیاری رئیس مجلس که در کنارش بوده،می گوید، آبجوی بدی نیست. اسفندیاری با لبخند جواب می دهد، بلی قربان آبجوی خوبی است.
رضا شاه فورا توی حرف اسفندیاری می گوید:
چه؟ تو که می گفتی من آبجو نمی خورم. پس از کجا فهمیدی آبجوی خوب و گوارایی است؟
اسفندیاری فورا می گوید؛
من غلام آبجو نیستم من غلام اعلیحضرتم. می فرمایید خوب است، من هم می گویم خوب است و اگر تکذیب بفرمایید، من هم تکذیب خواهم کرد.جواب اسفندیاری، رضاشاه را به خنده ی شدیدی واداشت و دیگران هم در این خنده شریک شدند.