ژان کریستف و ...

♟اسطوره
🌈🌈🌈
کتاب ژان کريستف را مطالعه می کردم و در آن اشاره ای به فرهنگ فرانسوی بود که زیاد کنسرت می بینند و نویسنده با تعجب پرسیده بود که آن همه کنسرت جورواجور، چطور ممکن است در ذهن بماند و ذکر کرده بود که مگر به سرنوشت دانائیدها دچار شده باشند.
خب این دانائیدها که بودند؟
در اسطوره های یونان آمده است که دانائوس از ترس برادرش از مصر می گریزد و به سرزمین آرگس می رود. آرگس ، لیبی کنونی است و در آنجا پادشاه می شود.
دانائوس پنجاه دختر داشته و برادرش اژیپتوس ، پنجاه پسر.
پس از چندی پنجاه پسر اژیپتوس به آرگس می روند و از عموی شان تقاضای عفو دارند و همچنین تقاضا می کنند که اجازه دهد آنها با دختران عموی خود، ازدواج کنند. اگر چه دانائوس به این مصالحه خوشبین نیست، اما اجازه وصلت را می دهد. دختران دانائوس، به قرعه، یا تناسب سن و یا مشابهت اسم با پسرعموها، ازدواج می کنند.
دانائوس در شب ازدواج به هر یک از دختران خود خنجری می دهد و به آنها دستور می دهد که باید سر شوهر خود را در آن شب از تنش جدا کنند. ۴۹ دختر دانائوس این کار را می کنند و فقط یک دخترش به نام هی پرمنستر امتناع می کند و سر شوهرش لنسه را نمی برد. او از قبل به لنسه علاقمند بوده و به او احترام می گذاشته است.
در آرگس مراسم با شکوهی برای دفن سر دامادها برگزار می شود و هرمس و آتنا، دو خدای یونان به دستور زئوس آن ۴۹ دختر را از اتهام قتل تبرئه می کنند و دانائوس هم ازدواج لنسه با هی پرمنستر را تایید می کند.
بعدا دانائوس در صدد ازدواج دخترانش برمی آید و چون داوطلبی پیدا نمی شده، او مسابقاتی ترتیب می دهد و برندگان آن مسابقات، به دامادی او مفتخر می شوند. از ازدواج این ۴۹ دختر ، پسران و دخترانی بوجود می این که نژاد داناائس را بوجود می آورند و آنها جانشین نژاد پلاژ در آرگس می شوند.
بعدا دختران و پسران لنسه و هی پرمنستر در صدد انتقام قتل عموهای خود برمی آیند و نژاد داناائس را برمی اندازند.
در آن دنیا که در اعتقادات یونانی معروف به دنیای پایین است ، این ۴۹ دختر دانائوس در عقوبت ان جنایت در شب ازدواج، به این محکوم می شوند که باید در همه حال یک ظرف سوراخ دار را پر از آب نگه دارند.
عمل دانائیدها که باید ظرف سوراخ داری را پر از آب نگه دارند، در ادبیات مدرن ، به مفهوم عمل بیهوده تلقی می شود.

ازوب

♟قصه ای در مورد ازوپ
(ازوپ esope ، افسانه نویس یونانی قرن ششم و هفتم قبل از میلاد یونان است)
ازوپ را با دو برده دیگر برای فروش در بازار برده فروشان عرضه کرده بودند.خریدار از برده اول پرسید که چه کارهایی بلد است.و آن برده برای آنکه قیمت خود را بالا ببرد، از کارهای زیاد و متفاوتی که بلد بود، نام برد.
خریدار همین سوال را از برده دوم پرسید. برده دوم که می خواست قیمتی بالاتر از برده اول داشته باشد،از چند کار دیگر هم نام برد تا ارزش او نزد خریدار بالاتر برود.
خریدار همان سوال را از برده سوم که ازوپ بود، پرسید. ازوپ در جواب گفت:
من هیچ کاری بلد نیستم،چون آن دو برده، همه کارهای دنیا را گرفته اند و دیگر کاری باقی نمانده که من بروم و بیاموزم!
این قصه و تمثیل ازوپ، اشاره به چهره واقعی انسانهای پرمدعا دارد.
اگر چه در دنیای ما آدم ها‌، اگر دروغ ماهرانه بیان شود،در مقابل بیان همراه با تردید حرف راست ، بهتر و بیشتر، مورد پسند مردم است.

یک داستان بامزه
برای لیانا
🌺موی سفید بابابزرگ
یک دختر کوچولو ، یک روز از مامانش پرسید ؛مامان چرا موی سر آدم ها، سفید می شود؟
مامان او دید که این سوال، یک فرصت مناسب است تا دختر کوچولوی خود را تربیت کند. در نتیجه به دخترش گفت هر وقت که آدم یک کار بد انجام دهد، یکی از موهایش سفید می شود.
دختر کوچولو به مامانش گفت؛ مامان !پس ددی که همه موهای سرش سفید شده، چند تا کار بد انجام داده است؟