نصرت رحمانی
♟️نصرت رحمانی
✒️غلامرضا طالبی
📔📔📔
در دوره ی دبیرستان، دوستی داشتم و هست که نام خانوادگیش رحمانی بود. او عاشق شعر نصرت رحمانی بود. شاید هم اسمی تاثیری در این علاقمندی داشت. شعر می سرود. برای سن و فهم آن زمان ما،خوب هم می سرود. بعدا او را کم ندیده ام،راستش را بخواهید اصلا او را بعد از سال ۵۸ ندیده ام. اهل تربت جام و دوست خوبی بود.خیلی هم اهل سیگارکشیدن بود.روزی به او گفتم سیگار نکش. گفت باشه. نمی دانم چرا، اما به حرفم توجه داشت!. ما در مرکز آموزش کشاورزی مشهد درس می خواندیم و این حرف موقعی بین مان رد و بدل شد که در صف غذا بودیم، با لیوانی و قاشق چنگالی در دست. بسته ی سیگار وینستون اش را از جیب درآورد و به من داد، برای اثبات تعهدی که در نکشیدن سیگار داده بود. چند قدمی صف جلو رفت. من به او گفتم عبدالرحمن ، بر قولت استواری؟
سینی آلومینیومی غذا را که برداشتیم که یک جای بزرگتر مستطیلی برای برنج، یک جای کوچکتر مربعی برای خورشت، یک جای باز کوچکتر از این برای ماست یا مشابه آن که معمولا در غذایمان هفته ای دو سه بار ماست بود_ و ماست تولید دامپروری خود مرکز هم بود و یک اقانوروز (ی) در آن دامپروری کار می کرد که مرد خوب و مهربانی بود_ و باز یک جای گرد کوچکی هم در یکی از گوشه های سینی بود که در آن بعضی ها نمک می ریختند و در کنار آن هم یک جای دراز و باریکی بود که به درد گذاشتن کباب کوبیده می خورد،اما معمولا کباب را وقتی داشتیم، آشپزها آن را در همان جای برنج می گذاشتند،گاهی رو و گاهی زیر.
به هر جهت سینی خالی غذا را که برداشتیم به من گفت: رضا! اون پاکت سیگار را بده، بعد از غذا یک سیگار می کشم و بعد دیگه ترک ترک. که البته تا در آنجا بودیم،این عبدالرحمن ما به سیگارکشیدنش ادامه داد.
بهر جهت، من یاد آوری نصرت رحمانی را بهانه کردم تا از عبدالرحمن رحمانی همکلاسی دوره دبیرستانم بنویسم.
یک شعر کوتاه از نصرت رحمانی را تقدیم می کنم:
نوکِ پرنده را
هرگز مبند
با بالهایش آواز خواهد خواند.
پَر و بالش را در هم مشکن
با آوازش خواهد پرید تا اوجِ کهکشان.
لبانِ شاعر را مبند...
نصرت رحمانی زادهیِ ۱۰ اسفند ۱۳۰۸ - تهران
درگذشتهیِ ۲۷ خرداد ۱۳۷۹ - رشت است.