پراکنده نویسی۹
♟پراکنده نویسی
🌈هشتم فروردین ۱۴۰۳
🖌 اول؛فرزندان، پدران ومادران
همکاری دارم که این روزها مریض است و چون سرطان دارد نمی دانم چه برایش آرزو کنم.
روزی از آنروزها که خوب بود و تندرست ، تعریف می کرد که یک خانواده ای می شناسد که پدرشان فوت کرده و مادر آنها اکنون مریض است و در بیمارستان امام حسین شاهرود بستری است. او سه پسر دارد و هر سه مکانیک هستند.این همکار من روزی برای عیادت کسی به بیمارستان رفته بوده و یکی از آن برادرها را در بیمارستان می بیند. پرس و جو می کند و معمولا شاهرودی ها حسابی پرس و جو می کنند و جیک و پیک هر چیزی را تا در نیاورند ول نمی کنند. آن برادر گفته که مادرم مریض است و من در بیمارستان، هستم تا به امور لازم او رسیدگی کنم. منجمله در همان دقایقی که این همکار در بیمارستان بوده آن پسر مادرش را روی دستهایش گرفته تا به دستشویی ببرد و می گفت دستهای او کماکان دستهای یک مکانیک بود و سیاهی روغن و گریس در آنها مشاهده می شد. دقایقی بعد دو برادر دیگر او هم می آیند. آن ساعت، ساعت ملاقات بوده است. همکارم تعریف می کرد که برای اینکه کدامیک آن شب در بیمارستان بمانند، بگومگویشان شد. هر کدام اصرار داشته اند که همو بماند.و نهایتا همان برادری که قبل از آن هم در بیمارستان بوده و از آن دو به لحاظ سن بزرگتر بوده، به دو برادر کوچکترش، تحکم کرده که حرف نزنید، امشب نوبت من است و آن دو برادر می گفته اند تو که دیشب هم بوده ای!
و برادر بزرگتر به آن دو گفته که حرف بیخود نزنید. باشد فردا تو بیا. و نفر سوم گفته چرا این بیاید، نوبت من است.
و همکارم تعریف می کرد که این سه برادر با آن فرهنگ مکانیکی خود، چه پرشور، مراقب مادرشان بودند.
🖌دوم:فرزندان، پدران و مادران:
همسرم پرستار بوده است. روزی مریضی داشتند که در بخش ICU خوابیده بود. خانمی پا به سن گذاشته و شوهر مرده. این مریض در لحظاتی که هنوز به دستگاه های ICU وصل نشده بود، برای خانمم تعریف کرده بود که هنوز زن جوانی بودم که شوهرم فوت کرد. دو پسر و یک دختر کم سن و سال داشتیم.برای گذران زندگی مجبور شدم در منازل مردم کار کنم، تا خرج زندگی خود و سه بچه بی پدر را تامین کنم. آن سه بچه را بزرگ کردم و خوشبختانه هر سه پزشک شده اند. اما چون پزشک هستند و ازدواج هم کرده اند، در تهران زندگی می کنند.
چند روز بعد یکی از پسران پزشک این بیمار به بیمارستان امام حسین شاهرود می آید. خودش را معرفی می کند و کنار تخت مادرش می نشیند. لحظاتی بعد در بخش راه می افتد و از وضعیت پرونده پزشکی سایر بیماران پرس و جو می کند. خانم من به او تذکر می دهد که آقای دکتر لطفا کنار تخت مادرتان بنشینید. آن دکتر خوشش نمی آید و وقتی یکی از پزشکان آشنا را در بخش می بیند، به او در مورد بدخلقی خانم من چیزی می گوید و مجددا در بخش مشغول سرکشی به سایر مریضها می شود. تذکر دوم سخت تر است و به او گفته می شود که اگر آمده اید که کنارتان مادرتان باشید، کنار مادرتان مثل یک پسر بنشینید، ما در این بخش نیاز به کار پزشکی شما نداریم، اما ممکن است مادرتان به دیدن شما نیاز داشته باشد.
فردای آن روز پسر دیگر و دختر آن بیمار هم از تهران می آیند و خانم پزشک ، لباس مشکی هم بر تن داشته است. خانم من از او می پرسد چرا سیاهپوش به بیمارستان آمده اید، من اجازه نمی دهم که با لباس سیاه وارد بخش شوید، برای روحیه بیماران icuخوب نیست. آن خانم پزشک می گوید، به من گفتند حال مادرم خیلی بد است و امید اینکه حتی تا امروز زنده مانده باشد را نداشتم!
و یکی دو ساعت بعد، او از خانم من می پرسد، فلانی فکر می کنید مادرم تا کی زنده می ماند؟
به او پاسخ داده می شود که در این بخش icu ، ما ، معمولا افراد را سالم به خانه شان برمی گردانیم. چرا می پرسید؟
آن خانم پزشک می گوید آخر من در تهران شیفت دارم و بچه ها هم باید به مدرسه بروند.
در تمام ساعات بعد از ظهر و شب، خانم من از خانه به همکارانش در بخش ICU زنگ می زد و بطور خیلی خاص روند درمان آن پیرزن مریض را کنترل می کرد و می گفت در بخش به همکارانم گفته ام که این خانم را باید روی پاهای خودش از این بخش به منزلش بفرستیم، چون بچه های بی معرفتی دارد.
✍سوم؛ اندیشه دردآور!!
مادری که سه پسرش را از همان سن کم از مدرسه جدا کرده و به مکانیکی فرستاده است، و درآمد آنها را گرفته و خرج زندگی آنها کرده، اکنون که بزرگ شده اند، بالاترین حد معرفت و لوطی گری را نسبت به مادرشان انجام می دهند. با هم دعوا می کنند تا در مسابقه خدمت به مادرشان از همدیگر پیشدستی کنند.
مادری که رختشویی کرده، خانه دیگران را جارو کرده، برایشان آشپزی کرده و پس از مهمانیهای انها، خانه بهم ریخته را مرتب کرده و درآمد حاصل از این از خودگذشتگی را صرف تحصیل فرزندانش کرده و افتخارش این است که هر سه فرزند، تحصیلات عالیه دارند و پزشک شده اند، هیچکدام بیش از یک روز برای این مادر، وقت نمیگذارند.
تولستوی یک جمله ای دارد که عمیق است. او می گوید ما، انسانها را بخاطر محبتی که به آنها کرده ایم دوست داریم، نه بخاطر محبتی که آنها به ما می کنند. به سخن دیگر محبت می کنید و دوست می دارید.سه فرزند مکانیک مادر اول ، دسترنج کودکی شان را خرج زندگی پدر و مادر کرده اند و چون به پدر و مادر محبت کرده اند ، پدر و در اینجا مادرشان را به حد یک عاشق دوست دارند.
مادری هم که با کلفتی و جاروکشی سه فرزندش را از آب و گل درآورده، آنها را به حد جنون دوست دارد، اما فرزندانش هیچوقت محبتی عمیق و مدت دار، به او نداشته اند و الان هم دیرشان می شود که او بمیرد!!!
ته این نتیجه گیری آنقدر غامض است که بهتر است تمامش کنم.