سعدی، ملک الشعرای بهار و ...
♟سعدی و ملک الشعرای بهار و ..
🌈🌈🌈
سعدی یک حکایتی دارد که سرگذشت یک بازرگان مقیم کیش است. اینطور می نویسد:
"بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتکار.
شبی در جزیرهٔ کیش مرا به حجره خویش در آورد.
همه شب نیارمید از سخنهای پریشان گفتن که: فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است و این قبالهٔ فلان زمین است و فلان چیز را فلان ضمین.
گاه گفتی: خاطر اسکندریه دارم که هوایی خوش است.
باز گفتی: نه! که دریای مغرب مشوش است. سعدیا! سفری دیگرم در پیش است، اگر آن کرده شود بقیت عمر خویش به گوشه بنشینم.
گفتم: آن کدام سفر است؟
گفت: گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسهٔ چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینهٔ حلبی به یمن و برد یمانی به پارس، و زآن پس ترک تجارت کنم و به دکانی بنشینم.
انصاف از این ماخولیا چندان فرو گفت که بیش طاقت گفتنش نماند!
گفت: ای سعدی! تو هم سخنی بگوی از آنها که دیدهای و شنیده.
گفتم:
آن شنیدستی که در اقصای غور
بارسالاری بیفتاد از ستور
گفت چشم تنگ دنیادوست را
یا قناعت پر کند یا خاک گور"
این حکایت سعدی حکایت نغزی است. از یک جنبه دیگر هم می توان این داستان را دید و اخلاق خاص ایرانی را در آن مشاهده کرد.
یک زمانی و بمناسبت برگزاری جام جهانی فوتبال؛هم جام جهانی آلمان و هم جام جهانی آفریقای جنوبی؛ من در یک ماه برگزاری جام جهانی، در حالی که فوتبال تماشا می کردم، محض یادگیری زبان و البته یادگیری مطالب مورد ترجمه، در یک جام جهانی، وضع کشاورزی در ۳۲ کشور شرکت کننده در جام جهانی را و در جام جهانی بعدی هم، کارافرینی در ۳۲ کشور شرکت کننده در جام جهانی را ترجمه کردم. هم فال بود و هم تماشا.فقط فوتبال تماشا نمی کردم، همزمان وضع کشاورزی یا کارافرینی آن کشورها را هم می خواندم و می نوشتم.
در مورد کشور اسپانیا دو مقاله از دو روزنامه اسپانیایی بود که آن مقالات به انگلیسی ترجمه شده بود و در روزنامه های انگلیسی زبان چاپ شده بود. طبعا نویسنده اصلی، اسپانیایی بود. نویسنده در مورد مشکلات کارافرینی در اسپانیا، از فساد و عدم تمکین خانواده سلطنتی به قانون و یا طرفداری زبانی آنها از محیط زیست و رفتن به شکار آنها نوشته بود تا این اخلاق اسپانیایی که معمولا فرد به محض اینکه یک کسب و کار دایر می کند، بدنبال این است که درآمد آن کسب و کار را صرف رفتن به جزیره ای و نشستن بر صندلی راحتی یک قایق تفریحی در زیر نور آفتاب و خوشگذرانی می کنند و مثل کارآفرینان مثلا آلمان، سخت کوش نیستند و بر روی کار خود تمرکز کمی دارند و ...
این نگاه سعدی را اگر با رفتار تاجران همین کشورهای حوزه خلیج فارس مقایسه کنیم، می بینیم که ما ایرانیان، بعضا، در کسب و کار و تجارت تعادل رفتار نداریم. یا خیلی خسیس می شویم و یا بریز و بپاش کن حال بهم زن.
یا نویسنده ای چون سعدی، داریم که وقتی می خواهند رفتار درست را آموزش دهند، به قناعت سفارش می کنند و یا افراد را به این حواله می کنند که خاک گور منتظرت هست و تو روزی که بمیری چیزی با خود به گور نمی بری.
در واقع کمتر کسانی داریم که سفارش کنند که ما می توانیم دنیای پس از خودمان را زیباتر، متنوع تر، ثروتمندتر و پررفاه تر ، بجا بگذاریم.
انتخاب یک حد وسط از کار و تلاش و تفریح را ما می توانیم در فرهنگ خودمان بخوبی پیدا کنیم. در پیشینه رفتار ایرانی ما به فراوانی جشن داریم و عمده این جشنها هم جشن های جمعی و همگانی و ملی هستند. پیام اینها این است که تفریح و جشن هم در جمع ، زیباست.و همزمان زیباترین تعابیر را از کار در فرهنگ مان داریم .ناخوداگاه این شعر ملک الشعرای بهار در ذهنم تداعی می شود که با این بیت آغاز می شود که :
برو کار میکن مگو چیست کار
که سرمایه جاودانی است کار
و چون بهار این کشور را می شناسد و می داند که دفینه در آن زیاد است و اگر کسی اسم گنج ببرد، شنونده قبل از هر چیز به ذهنش پیدا کردن دفینه تداعی می شود و بهار هم در بیت آخر همان شعر ،اینطور می نویسد:
نشد گنج پیدا ولی رنجشان
چنان چون پدر گفت شد گنجشان.