اب حیات در ادبیات عامیانه ازبکستان
♟آب حیات در ادبیات عاميانه ازبکستان
🌈🌈🌈
اسکندر مقدونی بعد از فتوحات بسیار به جایی رسید که گفته می شد چشمه آب حیات در آنجاست.او در سرزمین تاریک به سمت چشمه آب حیات رفت و در درون جنگلی تاریک، چشمه را یافت.اسکندر جام طلای خود را در چشمه قرار داد و همین که آن را به سمت دهانش برد، پیرمردی بر او ظاهر شد( که باید همان خضر باشد).پیرمرد به او گفت:
فرزندم ازین آب مخور که عمر جاودان پیدا می کنی.
اسکندر به او گفت:
درست، ولی من اصلا برای همین کار به این نقطه از جهان آمده ام.
پیرمرد گفت:
پس عجله نکن.اول سرگذشت مرا بشنو و سپس تصمیم بگیر. سه هزار سال پیش، وقتی من تمام جهان را فتح کردم ، هیچکس از سطوت من در امان نبود. به راهنمایی دوستانم، به این چشمه رسیدم و از این آب خوردم. البته منتهای آرزوی من هم بود.صد سال گذشت و ناگهان مردم بر علیه من قیام کردند و مرا از تاج و تخت دور کردند.مردم در هر جا که مرا می دیدند، قاتل، آدمکش و جبار می خواندند. کارهایی که من کرده بودم از همین دست کارهایی است که تو اسکندر، اکنون انجام می دهی. اما زمان که گذشت و آن فتوحات تمام شد، کسی ارزش آنها را نمی دانست. همه کسانی که مرا می شناختند، مردند و من در بین مردم بی وفا، تنها ماندم.دیگر بچه ها و نوه های آن دوستان سابق، به من به چشم یک غریبه نگاه می کنند. اسکندر!اگر عمر جاودان پیدا کنی، همین بلا سر تو هم خواهد آمد و خیلی زود در بین مردمی که تو برایشان غریبه هستی ، مورد لعن و بی احترامی قرار خواهی گرفت.
پیر غایب شد.
اسکندر لحظه ای مکث کرد و جام را از آب خالی کرد، اما یک کوزه از آن آب پر کرد و با خود برد و آن را در جایی پنهان کرد.
چندی بعد بیمار شد و احساس کرد که مرگش دارد می رسد. کوزه را خواست.اما مجددا حرفهای آن پیر در نظرش مجسم شد.
در آخرین لحظات،اسکندر آن کوزه آب حیات را به بیرون پرتاب کرد و جان به جان آفرین داد. آب آن کوزه، در پای سه درخت نارون سیاه ریخته شد و آن سه نارون سیاه از زمان اسکندر تا اکنون در ازبکستان پابر جا هستند
این داستان در سال ۱۹۸۲ توسط کروزوینسکی در مجله اسپوتنیک چاپ شده بوده است.