مهمان کلام سعدی باشیم
♟️مهمان کلامی از سعدی باشید.
🌾🌾🌾
حکایت
😀 یکی در مسجد سنجار، به تطوّع بانگ گفتی، به ادایی که مستمعان را از او نفرت بودی و صاحب مسجد امیری بود عادل، نیک سیرت، نمیخواستش که دل آزرده گردد.
گفت: ای جوانمرد این مسجد را مؤذنانند قدیم، هر یکی را پنج دینار مرتب داشتهام، ترا ده دینار میدهم تا جایی دیگر روی!.
برین قول اتفاق کردند و برفت، پس از مدتی در گذری پیش امیر باز آمد و گفت:
ای خداوند بر من حیف کردی که به ده دینار از آن بقعه بدر کردی که اینجا که رفتهام، بیست دینارم همی دهند، تا جای دیگر روم و قبول نمیکنم!
امیر از خنده بیخود گشت و گفت:
زنهار تا نستانی، که به پنجاه راضی گردند!
از گلستان باب چهارم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۳ ساعت 0:9 توسط غلامرضا طالبی
|