♟درخت بنه دشت علی کوری
🌈🌈🌈
یک درخت بنه ای در حد فاصل بین علی کوری و پدستان(۱) و مشرف بر جلگه ماژان وجود دارد که با وجود اینکه در پیرامونش، چشمه ای نیست، سالهاست که سبز است و مثل یک فانوس دریایی درختی، آن دشت خشک را جلا می دهد.
در ایامی که در دبستان دولتی کاخک درس می خواندم، موقع برگشت از مدرسه، آن راه طولانی را با نگاه به درخت بنه مستقر در بلندای دشت، کوتاه می کردم. و وقتی که در بیرجند درس می خواندم، موقعی که اتوبوس مسافربری گرگی( اگر اسم صاحب آن اتوبوس را فراموش نکرده باشم)از حدفاصل کاخک تا کریم آباد و علی آباد می گذشت، من در دورنما، آن درخت بنه را نگاه می کردم و پدرم را در خاطر داشتم که معمولا در علی کوری سکونت داشت.
یک بار که نزدیک فصل بهار بود، نزدیک اوزردو(آب زردان) چند آهو و بچه آهو دیدم که به سمت همان درخت بنه می رفتند. بودن آن آهوان در آن دشت، چه شوق فراوانی در من ایجاد کرد و از اینکه آن دشت ،آب و غذا برای آن آهوان دارد، در بچگی خودم، خوشحال شدم. و شاید یکی دو ماه بعد ، آقای حسینی را که اهل ماژان بود و یک موتورسیکلت چوپا داشت، در همان دشت ، دیدم که با سرعت، در آن دشت پر از ناهمواری و پر از دره های کم عمق، موتورسواری می کرد. اول که آن منظره را دیدم، شادمان شدم ولی دقایقی بعد دیدم که او بدنبال یک آهو است . بعدا دایی ام برایم تعریف کرد که آقای حسینی آنقدر آهو را با موتور تعقیب کرده که آهو از خستگی و تشنگی، نای دویدن نداشته است و این چنین آهو را شکار کرده است. این اقای حسینی، دوست دایی ام هم بود و ران همان آهو را هم برای او آورده بود. وقتی گوشت آن آهو را پختند، دایی ام خیلی اصرار کرد که من از آن گوشت بخورم، اما گفتم بدمزه است و دوست ندارم.
امروز که روز عاشوراست ، چرا به یاد آن واقعه افتادم؟
اگر چه آقای حسینی آدم خوشنام و مهمی در آن منطقه بود، اما در ذهن من بواسطه کشتن آن آهوی تشنه لب، مثل شمر و یزید جلوه می کند. امیدوارم آقای حسینی مرا بابت چنین احساسی که به او داشته ام ببخشد، اگر چه نمی توانم رفتار ضد محیط زیستی او را در از بین بردن زیبایی آن دشت و محو آن آهوان زیبا را از یاد ببرم.
در مورد عمر درخت بنه، یک روز از پدرم پرسیدم که بابا! این درخت را که کاشته است؟
پدرم گفت؛ از قدیم آنجا بوده است.
مجددا پرسیدم، چه کسی به آن درخت آب می دهد؟
گفت، رضا! ریشه بنه خیلی عمیق است و ریشه اش در پایین به آب رسیده است.
مجددا پرسیدم، اول که نهال کوچکی بوده که ریشه اش کوتاه بوده، اون موقع چه کسی به آن نهال آب داده؟
خندید و گفت آن موقع باران زیاد می باریده .
چنین سوال و جوابی بین باستانی پاریزی و پدرش هم در کوهستان پاریز اتفاق افتاده و پدر باستانی پاریزی یک قصه برای پسرش گفته که آن هم جالب است.
می گویند زمانی که اسکندر در هندوستان به همراه سپاهیانش در جستجوی آب حیات بوده است‌، در سر یک دوراهی، نمی توانند تصمیم بگیرند که کدام راه، راه رسیدن به چشمه آب حیات است. به دو دسته تقسیم می شوند. یک گروه که گویا خضر هم در بین آنها بوده از یک راه و اسکندر و بقیه ، از راه دیگر می روند. اسکندر به آنها می گويد هر کدام که آب حیات را یافتند، از آن بخورند و برای بقیه هم بیاورند.دسته ای که خضر در بین آنها بوده، به آب حیات می رسند. می خورند و در مشکی بزرگ ،آب را برای اسکندر و همراهانش می برند. وقتی به دو راهی که از هم جدا شده بودند، می رسند، خضر می گوید با وجود مشک، دیر به اسکندر می رسیم. مشک را بر تنه درختی آویزان می کنند و با سرعت به راهی که اسکندر رفته، می تازند تا به او خبر دهند. به اسکندر می رسند و خبر خوش پیدا کردن آب حیات را به او می دهند. با شادمانی برمی گردند. وقتی به دو راهی می رسند، می بینند که مشک سوراخ شده و آبی در آن نیست. در نتیجه اسکندر به آب حیات نمی رسد.
چه کسی مشک را سوراخ کرده است؟
گویا کلاغی که تشنه بوده به مشک نوک می زند و آن را سوراخ می کند و از آن روز ،عمر کلاغ آنقدر طولانی می شود که کسی مرگش را نمی بیند و درختی که مشک بر آن آویزان بوده، یک درخت بنه بوده است و از آن روز، درختان بنه هم دراز عمر می شوند.
باشد که عمر درخت بنه دشت علی کوری هم دراز باشد.
۱. پدستان نام روستایی در پای کوه شاه است . در تقسیمات کشوری به آن بیدستان می گویند. یعنی در سال‌های اخیر تصمیم گرفته اند که یک نام قابل فهم برایش بنویسند و تابلوی بیدستان یکی از تلاش های شورای آن روستا برای انتخاب نامی که به زعم شان زیباتر است، ذکر شده. اما من بر این باورم که نام پدستان از کلمه پدند می آید. پدند بوته درختچه مانندی است که در آن کوهستان به وفور می روید. چوب سختی دارد و در روزگارانی که کندنش منعی نداشته، برای هیزم تنور، سوخت خوبی محسوب می شده است. پدستان بمعنای جایی است که پدند زیاد دارد. اصلا در پدستان، بید نمی کارند، قبلا هم نمی کاشته اند.زراعت دارند .