داستان یک قورباغه
🌈قصه هایی برای لیانا
قورباغه ای که شکمش ترکید: یک بچه قورباغه با پدرش در یک استخر آب شنا می کردند. بچه قورباغه از آب بیرون آمد.یک گاو در گوشه مزرعه علف می خورد. بچه قورباغه با دیدن گاو خیلی ترسید و با سرعت، خودش را به داخل آب انداخت و پیش پدرش رفت. با ترس به پدرش گفت من یک اژدها دیدم. قورباغه پدر که باور نمی کرد یک اژدها در آنجا باشد، از بچه قورباغه پرسید ، آن اژدها چقدر بزرگ بود؟
بچه قورباغه گفت خیلی از تو بزرگتر بود.
قورباغه پدر مقداری هوا بداخل شکمش کشید و گلویش را پربار کرد و پرسید، اندازه اش اینقدر بود؟
بچه قورباغه گفت: خیلی بزرگتر
قورباغه پدر مجددا شکمش را پرباد کرد و باز پرسید، اینقدر بود؟
بچه قورباغه گفت، خیلی بزرگتر. مثل یک غول بود.
پدرش آنقدر شکمش را باد کرد که ترکید و با درد پرسید، اینقدر بود؟
بچه قورباغه گفت: بابا تو به اندازه زبانش هم نمی شوی.
قورباغه پدر که شکمش درد گرفته بود، گفت حتما اژدها بوده است!!!
در این موقع قورباغه مادر آمد و گفت ، من رفتم و او را دیدم. گاو است.
بچه قورباغه که تا آن موقع گاو ندیده بود، گفت: گاو همان اژدها می باشد؟
پدر و مادرش خندیدند و گفتند؛
نه گاو گاو است.