کاش گازر بودم
♟کاش گازر بودم!
🌻🌻🌻
عارف خواننده پاپ یک ترانه ای دارد که سالها قبل بر روی یک فیلم سینمایی هم آن را دیده ام؛
کاشکی دلی پریشون نمی شد
چشمی زغصه گریون نمی شد
ابرای آسمون کی وا میشن؟
پس کی ستاره ها پیدا میشن؟
این کاش و کاشکی معمولا با ما انسانها هست. وقتی از وضع موجود خسته ایم، آرزوی حال دیگری را و وضع دیگری را داریم. و بعضی وقت ها ممکن است فردی که آرزوی وضعی دیگر را دارد، آن وضعیت، به لحاظ مرتبه اجتماعی و سایر مزیت ها، بسیار پایین تر از وضع موجودش باشد.
معمولا تهرانی ها وقتی به شهرستان ها و یا روستاها می روند، می گویند خوش بحال شما و کاشکی ما هم همین صفا و هوا پاک اینجا را می داشتیم.
گاهی به شوخی به بعضی ها گفته ام جایمان را عوض کنیم!مثلا خوش بحال شما که توچال و درکه دارید. این نگاه به این طرف و آن طرف، به پشت سر و یا به آن بالاترها، همیشه با آدم ها بوده است. البته بعضی وقت ها بر عکس است و کسانی می گویند، دیگر آرزویی ندارم.
اول از کاشکی ها بنویسم.
در یادداشت های روزانه آقای پزشکیان که اکنون رئیس جمهور شده اند، خواندم که جمعه به کوه رفته اند و نوشته اند که فهمیدم کوه هم vip دارد و ایشان از اینکه در یک مسیری رفته اند که مردم را ندیده اند ، کاشکی گفته اند.و گفته اند کاشکی می توانستم در همان مسیرهایی بروم که vip نبود و مردم را ببینم.
و سلطان هایی هم داشته ایم که همین کاشکی را گفته اند.
قبل از آن اجازه دهید از صدراعظمی بگویم که کاشکی نگفت و شاید راست هم در آمد!
در سفر سوم ناصرالدین شاه به فرنگ که با پول قرض گرفته شده از روسیه و گروگذاشتن گمرکات کشور صورت می گیرد، آنها به اسکاتلند هم می روند و شبی مهمان قصر " وبکنتس مون روز" که دو خواهر جوان بوده اند و پدرشان هم لقب دوک داشته است ، می شوند.
در آنجا باغی و دریاچه ای و تزئینات زیبایی برای پذیرایی از ناصرالدین شاه بر پا می کنند. شب ، شاه خسته می شود و می رود تا بخوابد، مادر صاحبخانه هم همین کار را می کند. صدراعظم ناصرالدین شاه، امین السلطان و ارفع الدوله می مانند و دو دختر آن خانواده. آن دو می گویند ما پاروزنی بلدیم ، چهار نفری سوار قایق می شوند و به میان دریاچه می روند. مهتاب و شبی روشن. یکی از آن دختران می گوید خواهرم صدای خوبی دارد. آواز آن دختر ، قایق و پارو دریاچه ای چون آینه و مهتاب شب چهارده و نسیم خنک و فانوس های روشن قصر آنها در آن ساحل آرام و ..
امین السلطان از خود بیخود می شود و به رفیع الدوله می گوید :
رضا!نمی دانم در دنیا چقدر زندگانی خواهم کرد،بیست سال، سی سال، یا صد سال؛ فرق نمی کند،اگر بعد از این همه عمرم را در زندان و زنجیر باشم،همه آن مصیبت ها را در مقابل این لحظات، با هزار سلطنت دنیا عوض نمی کنم!
بهر حال این حال آن لحظه امین السلطان است که دیگر کاشکی نمی گوید! اگر در کنار ناصرالدین شاه نبود، اصلا در آنجا نبود که دیگر آرزویی نداشته باشد.
این جمله دیگر آرزویی ندارم، مرا به یاد مصاحبه ای از الیا کازان نویسنده، کارگردان و تهیه کننده آمریکایی/ یونانی سینما می اندازد که پس از کش و قوس های زیاد در زندگی کاری اش و ساخت چند فیلم جاودانه از جمله فیلم شکوه علفزار، زنده باد زاپاتا،اتوبوسی به نام هوس و ...و دریافت سه اسکار و چهار گلدن گلوب و تجربه حضور در مقابل کمیته مک کارتیسم و خیلی تجارب تلخ و شیرین در زندگی اش، در سالهای آخر عمر گفته بود دیگر آرزویی ندارم.
و مورد آخر را هم بیان کنم.
روزی عبدالملک مروان خلیفه اموی در اتاق اختصاصی کاخش و پس از یک روز کاری پرمشغله، مشغول استراحت می شود. در چشم انداز پنجره اتاقش، تعدادی گازر(لباس شویانی که پارچه و نخ و پشم را می شسته اند و چوب می
زده اند و آهار می داده اند) می بیند که پس از کار گازری، در کنار نهر جاری در قصر، دراز کشیده اند و راحت خوابیده اند و اصلا در این عالم
نیستند. عبدالملک مروان که دغدغه های سیاست، آرامش از او ربوده بوده، می گوید، کاش گازر بودم و خلیفه نبودم.
و شاید شعر سعدی در اینجا بی مناسبت نباشد؛
بخوابند، شب،روستایی و جفت
به نازی که سلطان در ایوان نخفت.