♟حاصل عمر

🌈🌈🌈

چند روز پیش، یکی از دانشجویان سابقم را در جایی دیدم. آنها مشغول گفتگو بودند که من وارد شدم. از بالا و پایین کارشان صحبت می کردند. در بین صحبت، دانشجوی سابقم گفت، من بخاطر کار خانمم مجبور شدم ، آپارتمانی هم در مشهد بخرم. و به شوخی رو به من کرد و گفت اگر در کار کشاورزی می ماندم،باید در همین شهر ، مستاجر بودم! و در یکی از همین روزهای اخیر، یکی از همکاران سابقم به فروشگاهم آمده بود. در آن حین، خانمی مراجعه کردند‌ با تعجب پرسید شما استاد طالبی هستید؟ گفتم ، بله. و رو به آن همکارم کردم و گفتم ایشان را هم می شناسید؟ می خواستم مطمئن شوم دانشجوی کجا بوده است! گفت ؛ نه نمی شناسم. اما بعد معلوم شد فارغ التحصیل مرکز آموزش کشاورزی است، اما با آن همکار درس نداشته است.رشته پرورش قارچ خوانده بود. پرسیدم الان چکار می کنید؟ گفت آرایشگاه دارم! با شنیدن این حرفها معمولا به یاد جمله پورداود در مقدمه ی کتاب فرهنگ ایران باستان می افتم. او می نویسد: در مهر ۱۳۰۴(۱۹۲۵ میلادی) به هند رفته و در بمبئی مرکز پارسيان(زرتشتیان) هوای ناسازگار آنجا را بردباری کرده ، به تفسیر اوستا پرداختم.جلد دوم یسنا را در اردیبهشت ۱۳۱۴(۱۹۳۵ میلادی) از برلین به بمبئی فرستادم ... در مهر ۱۳۱۶ تفسیر دومی به بمبئی فرستادم و در سال ۱۳۱۷(۱۹۳۸ میلادی) وارد تهران شدم و چنانکه دیدید عمری در تفسیر اوستا به سر آمد و بیش از سه هزار صفحه بزرگ است....تفسیر اوستا را در بمبئی شروع به چاپ کردند و شش سال هم صرف تصحیح شد و نمونه ها، راه دور پیموده و از برای تصحیح به نظر نگارنده می رسید، ..در ژوئیه ۱۹۴۵ چاپخانه آتش گرفت و همه آن زحمات از بین رفت. از بین رفتن حاصل عمر معمولا تلخ و ناگوار است.