♟️برف
🌾🌾🌾
امروز دلم هوای این را کرده که از برف بنویسم.البته چون برف می بارد،این ترغیب دل،بی دلیل نیست.
سالها پیش در یک جمعه که بهمن ماه هم بود، سه نفری به توچال رفته بودیم.فدراسیون کوهنوردی اعلام کرده بود که بدلیل بارش برف سنگین ، صعود به توچال ممنوع است و البته ما نمی دانستیم. در مسیر شیرپلا، فدراسیون گروهی را مستقر کرده بود که جلوی صعودکنندگان را بگیرند و ما از مسیر دربند رفته بودیم و کسی در مسیر نبود که هشدار دهد.
وقتی به پناهگاه رسیدیم از بچه های فدراسیون یک گروه به قله صعود کرده بودند و گفتند برای احتیاط آمده ایم و مسیر را هم علامت گذاری کردیم و به ما گفتند که با آنها از مسیر شیرپلا برگردیم. بهانه آوردیم که ماشینهای ما در پایین این مسیر است و از همان راه آمده، برمی گردیم. آنها رفتند و ما هم دقایقی بعد اقدام به برگشتن کردیم. ساعتی یا کمتر که آمدیم به مسیر شک کردیم.و با توجه به‌ مه شدید، تنها راه بر طرف شدن آن شک این بود که مجددا برگردیم و به قله برسیم تا در آنجا مسیر درست را پیدا کنیم، زیرا به این شک داشتیم که بجای مسیر رو به تهران که جنوب می شد، رو به شمال می رویم.امکاناتی مثل طناب، چراغ قوه و ...داشتیم.هوا که تقریبا تاریک شد، کاملا مطمئن بودیم که رو به شمال می رویم.برفی بسیار سنگین، مسیری نامعلوم و پر از پرتگاه. نهایتا در کمرکش یک دره، دخمه ای در بین سنگها یافتیم که پناهگاه گرگ یا روباه بود و رد پای آن حیوان در آنجا بود.به آن غار کوچک پناه بردیم و ورودی آنرا مثل سرخپوستان با برف ، دیواره ساختیم و چون سقف کوتاهی داشت، مثل جنین در شکم مادر، خمیده در آن ماندیم و تا صبح هم به هر کس از ما سه نفر که چرت می زد، ضربه ای می زدیم که نخوابد که یخ می زد.
آن خاطره، الان آنقدر گرم و دوست داشتنی است که فقط زیبایی‌های آن برف و آبشارها و بهمنی که راه افتاد برایم مانده و گمان می کنم برای آن دو کوهنورد دیگر هم همین باشد.
اگر چه برفی که امروز بارید حتی در حدی نیست که یک آدم برفی درست کنیم، اما برف، برف است و خودش را که نشان می دهد، آدم را تا اندیشه های دور و بیکران عالم پندار می برد.
و اگر آن گم شدگی در برف در ایام جوانی بود، در این ایام باید از سعدی مدد جویم که می گوید؛
برف پیری می نشیند بر سرم
همچنان طبعم جوانی می کند.
و نمی دانم چرا سعدی، برف را نماد پیری گرفته است؟ شاید به این دلیل باشد که سعدی برای سال یک احترام حیات قائل است.سال که در بهار جوان است، در تابستان به بلوغ می رسد و میوه می دهد، پاییزاش، میان سالی اش هست و برگریزان و زمستان، فصل آخر است و برف هم دارد!
در جایی دیگر سعدی می فرماید:
هیچ دانی که آب دیده ی پیر
از دو چشم جوان چرا نچکد؟

برف بر بام سالخورده ی ماست
آب در خانه ی شما نچکد.
و شاید همان سالخوردگی باشد که مرا وامی دارد از گذشته یاد کند،زیرا که برف پیری حتما بر بام من هم نشسته است ‌و از چشمان من چرا آب چکه نکند؟
بهر حال من همیشه به برف سلام گفته ام و در برف و بارش آن، امید سپید دیده ام. و به او گفته ام ببار تا بهار ، بهار شود، اگر چه پیرانه سری بیش نیستم.