یک قصه ی آفریقایی
♟️یک قصه آفريقايي
❗شغالها چرا شب زوزه می کشند؟
🌾🌾🌾
در روزگاران قدیم سگها و شغال ها با هم دوست بودند و مثل برادر با هم زندگی می کردند.با هم به شکار می رفتند و با هم غذا می خوردند. در یک زمستان سرد، شبی بی غذا ماندند. هوا سرد بود و شکم ها هم خالی. آن شب هر کار کردند خواب شان نمی برد.در نیمه های شب ،نور آتشی از دور دیده می شد. سگ که از سرما و گرسنگی چشمانش باز بود،نور آتش را دید و از شغال پرسید، که آن چیست؟ _لابد آتشی است که آدم ها در جلوی خانه شان روشن کرده اند تا گرم شوند. سگ گفت: یکی از ما برود و شعله آتش را بیاورد تا ما هم گرم شویم. شغال گفت: انسان ها با ما خوب نیستند. ما را دشمن خود می دانند و اگر پیش آنها برویم سالم برخواهیم گشت. سگ نتوانست گرسنگی و سرما را تحمل کند. با شتاب به سوی آتش رفت.به آتش رسید و آرامشی یافت.ته مانده ی غذایی در آنجا بود و خواست آن را بخورد که انسان از خانه اش خارج شد .بلافاصله گردن سگ را گرفت. سگ ناچار به تضرع شد. سگ گفت: امیدوارم مرا نکشی. من فقط برای گرم شدن به اینجا آمدم. انسان او را رها کرد.سگ بو می کشید و استخوانی را در کنار آتش دید، آن را به دهان گرفت و مشغول خوردن شد. سگ به آرامش رسیده بود و به انسان گفت؛ امیدوارم مرا به جنگل برنگردانی. آنجا سرما و گرسنگی بیداد می کند.بگذار من کنار تو زندگی کنم. از تو حفاظت خواهم کرد و فن شکار را به تو می آموزم و در شکار حیوانات به تو کمک می کنم.از مرغ و خروس هایت و بزهای تو مواظبت می کنم، فقط اجازه بده در کنار آتش تو بمانم و ته مانده غذای تو را بخورم. انسان، هوشمندانه به چشمهای سگ نگاه کرد و گفت: اگر مطیع و مفید باشی، به تو گرما و غذا می دهم. و از آن روز، سگ در کنار خانه ی انسان ماند و به او خدمت کرد. و هر وقت که صدای زوزه ی شغال را می شنوی ، بدان که به برادرش سگ می گوید؛ برگرد. برادری که دیگر به سویش نخواهد رفت!