تمام شد در آخیرجان
♟️تمام شد در آخیرجان،
🌾🌾🌾
این یادداشت و البته کمی کاملتر؛
"_ تمام شد در آخیرجان ، جلیل قهوه خاناسی، پاییز ۴۴_ ؛ یادآوری است بر اتمام داستان کودکانه ی اولدوز و کلاغ ها نوشته صمد بهرنگی.
او بعد از آن داستان یک نامه از بچه های یکمدرسه که آن داستان را خوانده اند و برداست و طبعا تاثیر آن داستان بر خودشان را در قالب این کلمات به صمد طی آن نامه ذکر کرده اند؛
"ما دیگر کلاغها را اذیت نخواهیم کرد،ما می خواهیم که ننه ها(مادرها)شبیه ننه کلاغه باشند.ننه کلاغه مادر بود.ننه کلاغه با شوهرش دوست بود، ما می خواهیم ننه ی ما هم با بابایمان دوست باشد.لانه ی کلاغ ها را خراب نخواهیم کرد.
اولدوز مادر خوب خواهد شد و یاشار پدر خوب.ما در عروسی آنها خواهیم رقصید."
خواستم آن حس شوقی را که او در روزی که قصه ی اولدوز و کلاغ ها را تمام کرده و با آن چند کلمه در پایان داستان در پاییز سال ۱۳۴۴ ، با همین آرزوهایی که پس از آن داستان به آن پیوست کرده است و بخشی از آن را ذکر کردم، دنیا را دنیای خوبتری ببینیم و بخواهیم. همه ی ما روزی مثل صمد که الان نیست، نخواهیم بود، کاش برای دنیای انسانی، بودنمان از نبودن مان، بهتر بوده باشد.❤️